مسند سادگی
خدا


از بیهوده زیستن پوسیده بود. دیگر نه خنده‌ی انسانها برایش معنی داشت و نه طعم انگور برق چشما‌ن‌اش را باز می‌گرداند. هر چه که در اطراف‌اش در جریان بود، یکنواخت و بیهوده به نظر می‌رسید. روز شدن شب و شب شدن روز. تکرار به مرز جنون‌اش رسانیده بود، مرزی که پس از آن تخیل و انجام هر چیزی موجه است. در همین حین نیاز جدیدی خود به خود در درون‌اش در حال شکل گرفتن بود. نیاز به چیزی که از این وضع رهایش کند. احساس می‌کرد که آن دورها باید چیزی وجود داشته باشد تا گردی زمین را که باعث به هم رسیدن راهها و در نتیجه بوجود آمدن این همه تکرار بیهوده می‌شود به آسمان ختم کند. تا با نگریستن به افق، افسردگی از چشمان‌اش زدوده شود. افقی که در سایه‌ی آن حتی تکرار صدای ثانیه‌شمار ساعت نیز قابل تحمل شود. افقی که از آن جاودانگی و ابدیت شکوفه دهد. حبس شدن در زمین و گردیدن به دور خود مسخره و به دور از عقل می‌نمود، پس می‌بایست چیزی ماورای این همه حرف و این همه مستی در نظرش بیهوده وجود می‌داشت، تا روح محبوس و افسرد‌ه‌اش را از این زنجیر خاک به پرواز درآورد. چیزی که آسمان را آنقدر وسعت بخشد تا عطر نان و پنیر را که شنیدن هر روزه‌اش از پس خوابی طولانی حال به هم زن می‌بود پراکنده کند. تا از انعکاس رنگ چنین آسمان گسترده‌ای خنده و گریه‌ی آدمیان که در نظرش مات و بی‌رنگ بود رنگ دیگری به خود گیرد. باید آن دورها چیزی وجود می‌داشت تا نور امید را به چشمان بی‌برق افسرده از حبس‌شدگی‌اش در این زمین بازگرداند. دانسته ندانسته خیال را به حال خویش رها کرده بود تا در هوای دنیایی دیگر سیر کند. دنیایی که در آن تابیدن آفتاب و درخشیدن ماهتاب دلیل داشته باشد. دنیایی که در آن در پس خنده و گریه‌ی آدمی مفهومی نهفته باشد؛ مفهومی مورد تایید ناخودآگاه‌اش.

همیشه رویای سفر و پشت پا زدن به هر چیز ناخوش‌آیند تحمل اکنون را آسا‌ن‌تر کرده است. همیشه آرزوی شروع دوباره زمینه‌ساز نیرویی عظیم برای رفتن بوده است. رویای رفتن به جاهای ناشناس، به‌ جاهایی که همه چیز بر مراد تو باشد. جایی که تمام کمبو‌د‌هایی که در این زندگی برای تو رخ نموده است محو شده باشند. از آب زلالی که در زیر درختان جاری می‌شود، تا دخترانی که همه عمر خیال هم بستر شدن با آنها را در سر می‌پروراندی. رویای سفر به جایی که پستی انسانها عمری کوتاه داشته باشد و تنها انسانهایی چون تو ، دقیقا چون تو، با تمام ضعف‌ها و قو‌ت‌هایت، وجود داشته باشند. تا زمانی که «آ» بر زبان می‌آوری، پری زیبارویی «آب» بر لبان تو ریزد، ‌آبی که با بوی تن هوس‌آلود‌اش آمیخته شده باشد. همیشه رویای رها کردن و رفتن آنچیزی که هست تحمل ناخوشی‌ها را آسان‌تر کرده است.

همین افکار باعث تنهایی روزافزون‌اش می‌شد چرا که از جانب او چیزهای زیادی برای به اشتراک گذاشتن با مردم اطراف‌اش باقی نمانده بود. در تنهایی‌اش یکجانبه به قاضی می‌رفت، اعمال و رفتار مردم را حلاجی می‌نمود و برایشان حکم صادر می‌کرد. چیزهایی از آن رفتار به کل رد می‌شد و چیزهایی بدانها اضافه می‌گشت. همین تنهایی‌اش باعث بوجود آمدن توهم دانایی افزون‌ بر د‌یگرا‌ن‌اش گشته بود ، دانایی خیالی‌ای که به وی اجازه می‌داد به راحتی در مورد خواسته‌ها و آرزوهای دیگران قضاوت کند، برخی را زاید بداند و برخی را لازم. هر روز دنیای خیالی‌اش گسترده و گسترده تر، زیبا و زیباتر می‌شد. دنیایی که زیستن در آن مایه‌ی آرامش‌اش می‌گشت؛ مایه‌ی آرامش او و کسانی شبیه او؛ آرامشی که نتیجه‌ی زدودن چیزهای در نظرش زاید بود. هر روز با خود حرف می‌زد، با خود فکر می‌کرد، به همه چیز اطراف‌اش از برای یافتن معنی و مفهوم این زندگی دقیق شده بود. باید چیزی ماورای این زاد و ولد وجود می‌داشت، وگرنه تصور دمی در این دنیا زیستن و بعد مردن وحشتناک می‌نمود. می‌ترسید از رفتن به جایی که همه‌ی رابطه‌ها با این دنیا بریده شده است و در تنهایی همیشگی‌‌اش محبوس شده است. خودش هم نمی‌دانست که بالاخره چه می‌خواهد. از طرفی زندگی را بیهوده مي‌دید و از طرفی نمی‌توانست از آن دل بکند. حس می‌کرد که چیزی می‌تواند این دو را طوری به هم ربط دهد که هم افسردگی‌اش محو شود و هم جاودانگی نصیب‌اش. شب‌ها و روزها به دنبال یافتن این حلقه‌ی گمشده بود. حلقه‌ای که بتواند زندگی وی را آن گونه که هست، با تمام نیازها، با تمام کینه‌هایی که دارد، با تمام ضعف‌ها، با تمام قوت‌هایی که دارد مورد تایید وجدانش سازد. حلقه‌ای که تکرار شب و روز را معنی‌دار سازد و عدم درک او از خوشی‌های مردم را قابل درک.

قصه‌ی دانه و گل شروع خوبی مي‌توانست باشد. دانه‌ی گل، خود گل، و خورشیدی که بدان می‌تابد. کلیت بخشیدن این دید کار سختی نبود. نطفه‌ی انسان، خود انسان، و خورشیدی خاص انسان که جان‌اش بخشد. کشف همین رابطه‌ی ساده برایش حس خاصی می‌بخشید. حسی که خیال کند راههای ارتباطی بین خود و آسمان را کم‌کم درمی‌یابد. گرچه نمی‌توانست تجسم کند که در پس رویش گل از دانه مي‌تواند مفهوم دیگری وجود داشته باشد که هیچ ربطی به دنیای دانه و گل نداشته باشد اما نیاز به پیدا کردن معنی و مفهوم برای این زندگی در نظرش آنقدر مبرم بود که فرصت از ذهن‌اش گرفته می‌شد تا نتواند به دنیای غیرخطی هم بیاندیشد. از کشف این جواب ساده غرق شوق و شور و سرمستی بود و یقین پیدا کرد که جواب دیگری نمی‌تواند وجود داشته باشد. چرا که همیشه دوست داشتنی‌ترین چیزها همان چیزهای ساده‌اند. از آن رو که هضم‌شان آسان‌تر است، از آن رو که فکر زیادی برای فهمیدن نمی‌طلبد. در نظرش همه چیز می‌توانست به همین سادگی باشد و لزومی به اندیشیدن زیاد احساس نمی‌شد. زیستن در این کهکشان و معلق بودن در آسمان برایش خوف‌آور می‌نمود. باید رشته‌هایی این زمین را به جایی محکم‌تر متصل می‌کرد. رشته‌هایی که بدان وسیله زندگی نیز به جایی محکم‌تر متصل می‌شد و همین جواب ساده، رشته‌ها را نیز از زمین به آسمان می‌کشاندند. همه چیز به خوبی پیش می‌رفت تنها چیزهای در میان بود که می‌بایست وجود نمی‌داشتند، همان چیزهایی که باعث تبعید به تنهایی‌اش شده بودند. چیزهایی مثل گیاهان زردی که در نظرش هیچ دلیلی برای وجودشان نبود و در خیال او حضورشان تنها هوا را از گل می‌ستاند. انسانهای در نظرش بی‌عاری که وجودشان احترام و دانایی خیالی‌اش را برباد می‌داد. یافتن چاره‌ای برای این ناهمگونی ساده‌تر از یافتن خود جواب بود. می‌بایست گیاهان زرد را از ریشه کند، می‌بایست بی‌عاری را محو کرد. همین رابطه‌ی خطی ساده می‌توانست جوابگوی همه‌ی چیزهای پیچیده در این دنیا باشد. رابطه‌ی خطی که به نظر ساده‌لوحانه می‌آمد، اما به خوبی کارا بود، هر چند که چند گیاهی که برایمان خوشایند نیست از ریشه کنده شوند، هر چند که چند انسان به نظر بی‌عار محو شوند. هر چه بود همین جواب ساده که به نظر هر انسان می‌آمد می‌توانست جای آن حلقه‌ی خالی را پر کند. دیگر نیازی به اندیشه‌ی زیاد در پس وجود گیاهان زرد و یا انسانهای به نظر بی‌عار نبود چرا که هر کس همه چیز را از دریچه‌ی چشم خود می‌بیند. همه چیز می‌توانست تحت پوشش این جواب ساده قرار بگیرد جز گیاهان به چشممان زرد جز انسانهای به نظرمان بي‌عار که با قلع و قمع آنها هم همه‌ی اندام این تن وجودی به راست می‌نمود، بی‌هیچ کجی، بی‌هیچ نقصی. جواب آنقدر ساده بود که حتی مورد قبول هر آدمی که حتی نمی‌داند که تایتانیک پسر بود یا دختر هم قرار می‌گرفت. و از همین رو، همه به شادباش یافتن این جواب سه بار هورا کشیدند، جوابی که فرمولی برای ساختن کشتی‌ای برای رفتن از زمین به آسمان دراختیار گذاشت، غم از چشمان الاغ زدوده شد و گاو هم به گاو بودن‌اش مغرور گشت. همه چیز به همین سادگی بود، چرا که قدرت برتر در دستان سادگی‌ای بود که ریشه‌ی زردی را در نطفه خفه کند بدون آنکه بتواند به دلیل زردی پی برد. پس از آن همه دست به سوی آسمان‌ها بردند هراسان از اینکه در این دنیا گیاه زردی نباشند. از آن پس سادگی هیچ گاه از مسند قدرت پایین نیامد و قهقهه کنان همه را ساده کرد.

نظرات ارسال شده
Shirin در 19 تير 1387
همین باور را نیچه و بعد حزب نازی المانی هم داشت که چیزهای زائد و جا تنگ کن و بی عار و کم بها باید از ریشه قلع و قمع شوند تا جا برای زیباترها و سالم تر ها و بهتر ها باز شود و زمینه برای ظهور \\\"ابرمرد\\\" آماده شود.

email | website

ساتگین در 19 تير 1387
عزیز جان، چرا با رفتن به سالهای گذشته و به سرزمین بی‌دینان خود را خسته می‌کنی... همین روزها و سرزمین‌های نزدیک‌تر را در نظر بگیری خستگی کمتر می‌شود :)

email | website

کافه سکوت در 20 تير 1387
مرا به یاد شعر یک اشتباه استعاری اثر واسکو پوپا انداختی...

email | website

سورا در 25 تير 1387
درود/ در واقع می شود به این مسائل فکر نکرد و هیچ چیز به قول شما کم نمی آید اما می بینم که شما که دارید فکر می کنید:) و دیگر اینکه چقدر هراسان است که بخواهیم هر لحظه به گیاهان زرد نمانیم. هول انگیز است / موفق باشید

email | website

مخلوق Creature در 26 تير 1387
ساتگین عزیز!
متن را برایِ بار چندم خواندم.
نثر نوشته‌ات گیرا، قوی و بسیار زیباست!
و نکته‌ای نیز (افزون بر آنچه پیش‌تر برایت گفتم) با آخرین خوانش برایم روشن شد:
زیرکانه نشان داده‌ای که این سادگی، به حذفِ ساده‌ناباوران می‌انجامد و حقیقتاً که برخی سادگی‌ها چقدر هول‌ناک اند!

email | website

ساتگین در 26 تير 1387
امیر جان! خوشحالم از اینکه به این نکته نیز پی برده شد.

کل ماجرا در همان حول و حوش می‌گردد. به تنهایی‌اش به خاطر درک نکردن خوشي‌های مردم رانده شده بود، خوشی‌های مردمی که نیازی به دنیای دیگر حس نمی‌کردند اما با اینحال می‌توانستند از دم بهره برند و خوش باشند.

پس خودبخود در دنیایی که تنهایی‌اش زدوده می‌شود (همان دنیایی ساده‌ای که مي‌سازد) انسانهایی که در نظر او چنین خوشی‌های بی‌پشتوانه‌ای دارند نمي‌توانند جایی داشته باشند و باید قلع و قمع شوند. و بدیهی‌ است آنهایی که بی‌نیاز به دنیای دیگر مي‌توانند از طعم انگور شاد شوند، آنهایی هستند که این فرمول ساده را نمی‌پذیرند، آنهایی هستند که ساده نمي‌اندیشند، آنهایی هستند که زرد و سبز ندارند. اما قدرت سادگی که از حذف این گروه نشات می‌گیرد، قدرتی است که بعدا آنها را نیز گردن می‌زند.

email | website