از نامه‌هاي جا مانده در اداره پست

دارم فكر مي‌كنم به اين كه كي بود اولين بار كه تمام روياهامان را گرفت. يا كي‌ها. دلم نمي‌خواست اين زمين و سرزمين پر از زرشك سبز شده در جاي جايش را اينگونه ببينم. دختراني اين همه غمگين و پسراني غمگين‌تر. دختراني پر از ترس و پسراني ترسو تر. عوام احمق و خواص احمق‌تر.

دلم مي‌پرد به سمت آن‌همه تنهايي مانده در پس روزهاي تقويم و ياد خدايي مي‌افتم كه روزگاري از او مي‌ترسيديم و با هم مي‌پرستيديمش. ياد آن همه اميدي كه در آينده‌مان بود. ياد آن همه آرزو. طاقت نمي‌آورم. مي‌بينم امروز نه از او مي‌ترسم و نه مي‌پرستمش. تنها گاهي يادم مي‌افتد چقدر از او طلبكارم. همه‌مان طلبكاريم. آن‌هايي هم كه آن روزها نمي‌پرستيدندش.

گاهي دلم مي‌خواهد خداي اين زمين كسِ ديگري بود. ما هم مي‌رفتيم دنبال خدايانمان روي كوه المپ مي‌گشتيم. كلي خداي شاد و خجسته كه هرقدر هم تصورشان ابلهانه باشد لااقل در ديارشان مردمانِ شاد زندگي مي‌كردند. لابد جناب هرمس ماراناي بزرگ را هم آن‌جا مي‌بينيم.

يادم مي‌افتد روزگاري كسي بود در اين سرزمين. عين القضات بود گويا كه مي‌گفت ابليس و محمد دو روي يك سكه‌اند و يادم مي‌افتد اين همه ملال از پس روزهايي كه شيطاني هم به سراغ آدم نمي‌آيد. شيطان با كساني كار دارد كه كاري با خدايي داشته باشند. ما كه آن قدر تنها شديم كه همان خدا را هم نداريم.

حالا شما هم اگر مي‌بينيد باري از اين دل بر نمي‌داريد و دردي از آن كم نمي‌كنيد لطف كنيد و زحمتتان را كم كنيد و دنبال الاغ ديگري بگرديد كه تاب و توان كشيدن اين همه بار داشته باشد.

زياده عرضي نيست.
نظرات ارسال شده
سهیل تقوی در 23 تير 1387
داری کمی به اصل خودت بر می‌گردی!

چند روزه نمی‌دنم چرا اینقدر دلم برات تنگ شده!

email | website

F A R Y A D در 14 شهريور 1387
ای خداوندان خوف انگیز شب پیمان ظلمت دوست!
ظلمت آباد بهشت گندتان ما را
جاودانه بی نصیبی باد!

<به خدا من نبودم! \"شاملو\" بود!>

email | website