خدا خواب مانده

ای رب ناموجود
اگر تو باشی، من لاجرم به حقیقت موجودم.
«ميگل د اونامونو»


بخش بزرگی از کودکی همه‌ی ما که حالا پشت اين مونيتورها نشسته‌ايم، آغشته به خداست. خدای خاطره‌های کودکی. خدای بهشت و جهنم ِ آن‌وقت‌ها. خدای گناه‌داردها و ثواب‌داردها. خدايی که می‌چسبيد به پول‌ها می‌رفت لای قرآن که نجاتمان دهد از هفتاد و چند بلا. خدای ربنا و سفره‌های پر از رنگ افطار. خدای حلواهای نذری. خدای سر سفره‌ی هفت‌سين و حول حالنای دم سال تحويل. خدای توی سجاده‌ی مادربزرگِ مامان، که من عاشق تسبيحش بودم و آن کتابچه‌ی کوچک که برای هر دردی يک درمان عجيب غريب سراغ داشت با آب زعفران.

يادم نرفته خدای شب‌های موشک‌باران را. خدايی که آية‌الکرسی می‌شد حواس بمب‌ها و موشک‌ها را از خانه‌ی ما پرت می‌کرد. يا چه می‌دانم، خدايی که اگر قل هوالله‌های فاتحه‌مان را سه برابر می‌کرديم، اسم‌مان را می‌چسباند روی فاتحه می‌رساند به دست مرده‌ی مورد علاقه‌مان. خدای دوران کودکی زورش زياد بود. آن‌قدر زياد که يک شب وقتی عمه مريض بود، خيلی مريض بود و سرطان‌اش خيلی درد داشت، آن‌قدر جلويش گريه کردم و اَمّن يُجيب را از روی دست‌خط مادربزرگ خواندم که دلش به حالم سوخت و پس‌فرداش عمه مُرد. يادم هست چه‌قدر خوش‌حال بودم ازين‌که باعث مرگ عمه شده‌ام. که ديگر درد نمی‌کشد بچه‌هاش غصه بخورند اشک بريزند. آن‌وقت‌ها فرقی نمی‌کرد ريه‌های آب‌آورده‌ی عمه نجاتش داده باشد يا خدای امن‌يجيب‌های من. مهم آن قدرت بزرگی بود که حتا حرف من را هم گوش می‌کرد. که حتا با دل من هم راه می‌آمد.

بزرگ‌تر که شديم، خدا که رفت توی کتاب‌های دينی، کم‌کم رنگ و رويش عوض شد. پايش به معارف دبيرستان که رسيد، يک‌هو دلمان را زد. ديگر ابهت قديم را نداشت. تبديل شده بود به يک خدای بداخلاق زورگو که با هر چه دلمان می‌خواست مخالف بود و فقط از رنگ‌های خاکستری و قهوه‌ای و سياه خوشش می‌آمد. بهتر بود دست از سرمان بردارد تا جوانی‌مان را بکنيم. اين شد که خدا رفت توی بِلَک‌ليست‌. دربه‌در دنبال کتاب‌ها و کلمه‌هايی بوديم که رد پررنگ خدای کودکی را از ته دل‌هامان پاک کند. که باور کنيم خدا يکی از همان سال‌ها مرده و هيچ‌کس صدايش را در نياورده.

بی‌خدايی ِ آن سال‌ها خوب بود. بهمان خوش می‌گذشت. اما نمی‌دانم چرا يک وقت‌هايی، يک وقت‌های يواشکی، که دستمان به هيچ جا بند نبود و حس استيصال تمام وجودمان را پر کرده بود، بی‌هوا «خدايا خودت کمک کن» از دهنمان می‌پريد. وقتی پدربزرگ را روی تخت بيمارستان می‌ديديم، بی‌که قبلش آشتی کرده باشيم با خدای آن بالا، ته دل می‌خواستيم کمکش کند. بعد هم لابد خجالت می‌کشيديم، زياد. يا چه می‌دانم، شب کنکور، خودمان که رويمان نمی‌شد، اما زنگ می‌زديم خانه‌ی مادربزرگ که «توروخدا دعا کنين قبول شم». آخرش هم نفهميديم درس ِ نخوانده‌ی خودمان بود که راهمان داد دانشگاه، يا خدای مادربزرگ.

آخر يک روزی پاشدم رفتم مکه، ببينم خدا خانه‌اش هست يا نه. راستش بيشتر از آن‌که خدا خانه‌ی خودش باشد، خانه‌ی پيامبرش بود در مدينه. مسجد پيامبر يک‌جورهايی مثل خانه‌ی مادربزرگ می‌مانست يا خاله‌ی آدم. نمازهای آن‌تو، نمازترين نمازهايی بود که در همه‌ی عمرم خواندم. آدم ناخوداگاه حرفش می‌گرفت با خدا. انگار صدايش می‌رسيد به خدا. توی تمام ستون‌ها و ديوارها خدا داشت. سقفش که باز می‌شد، خدا شُرّه می‌کرد روی آدم. مکه اما اين‌جوری نبود، خودش را می‌گرفت. مثل اين می‌مانست که به دفتر مدير مدرسه احضارت کرده باشند، آدم تحت تأثير ابهت و جذبه‌اش قرار می‌گرفت. خدای مکه رفته بود سفر.

خدای تهران عبوس بود. اصلن يک‌جورهايی آدم را سر لج می‌انداخت. اما تمام اين سال‌ها، هنوز يک چيزی آن ته دلم مانده بود. يک حس نوستالوژی شايد، نمی‌دانم. وقتی می‌ديدم آدم‌ها اين‌جور از ته دل الغوث گفتن‌هاشان را باور داشتند حسودی‌م می‌شد. دلم هوس ايمان داشتن به کسی/چيزی می‌کرد. تکيه دادن به يک قدرت بزرگ. دل‌گرم بودن به اين‌که همه‌چيز درست می‌شود. حالا می‌خواست اسمش اميد باشد، خدا باشد، اهورا باشد، يا هرچه.

ما آدم‌بزرگ‌ها شيفته‌ی چنگ‌زدنيم. فارغ از اين‌که حبل‌المتينی در کار باشد يا نه، د‌لمان می‌خواهد دستی باشد، معجزه‌ای نجات‌دهنده‌ای چيزی، که ما را آويزانِ خود کند نجاتمان دهد. برای حبل‌المتين بودن هم چه کسی بهتر از خدا؟ خدايی که زورش به همه‌چيز و همه‌کس می‌چربد و در هر شرايطی –شب و نيمه‌شب حتا- ممکن است به کمکمان بيايد و رهامان کند از چنگ خوره‌ای که به جانمان افتاده.

آدم تنهاست. به اندازه‌ی کافی تنهاست. بعد دلش می‌خواهد باور کند يک کسی/چيزی يک‌جايی حواسش به او هست. يک قدرتی که بشود به آن تکيه کرد. اصلن شايد خدا همان قوت قلبی‌ست که آدم وقت‌های استيصال دنبالش می‌گردد، وقت‌های نااميدی و اندوه. آن‌وقت‌ها که دستت به هيچ‌جا بند نيست. وقت‌هايی که ديگر زورت نمی‌رسد. وقت‌هايی که کم می‌آوری، رسمن کم می‌آوری.

می‌دانی؟ راستش من دلم می‌خواهد خدا هنوز وجود داشته باشد، گيرم در حد يک توهم، در حد يک سودا. چه‌می‌دانم، اصلن چيزی از جنس همين تناقض‌های روزمره. از جنس اين‌همه تناقضی که در رياضی وجود دارد يا در فيزيک يا فلسفه. که قابل حل هستند هم، قابل توضيح. مثلن خدايی از جنس ذرات کوانتومی که عدم قطعيت دارد. خدايی که وجودش کلاسيک نيست. صفر و يک نيست که يا وجود داشته باشد يا نداشته باشد. خدايی که بسته به زمان و مکان، ترکيبی خطی از بودن و نبودن باشد. يک خدای نسبی، غير جزمی. از آن خداها که وقتی می‌خواهيمش، باشد، آراممان کند. از آن خداهای کودکی، خداهای شب امتحان، که وجعلناهاش را می‌خوانديم معلم تقلبمان را نبيند، که نمی‌ديد.  خوب است يک خدايی باشد که آدم يک‌وقت‌هايی با خيال راحت تکيه بدهد عقب و سکان را بدهد دستش، که لابد بلد است آدم را برساند تا مقصد. خوب است يک خدايی باشد اين دور و برها، حالا اسمش قانون عمل و عکس‌العمل باشد، اصل بقای انرژی باشد، کارمای مثبت يا منفی باشد، آقای يونيورس باشد يا هر چه؛ که اندازه‌ی دل‌گرمی من قدرت و اراده داشته باشد. که اندازه‌ی باور ِ من بودنش را نشانم دهد. که يک فکری به حال بعدن‌های من بکند.

راستش هر کاری می‌کنم، نمی‌توانم منطق آدم‌هايی که به نبود خدا اعتقاد دارند را درک کنم. آدم‌ها را تا جايی می‌فهمم که با خدا سر لج‌بازی داشته باشند، نه بيشتر. لابد برای همين هم هست که هيچ‌وقت خدای بقيه را مسخره نمی‌کنم، يا به خداورزی‌هاشان و باورهاشان گير نمی‌دهم. هنوز هم فکر می‌کنم خوشبخت‌اند که اندازه‌ی باورشان يک خدای بی‌ترديدِ ولاريبَ‌فيه دارند که حاضر است همه‌جا کمکشان کند و هر جا هم نکرد لابد قسمت بوده و خواست خودش بوده و بهتر و بيشتر می‌دانسته. يا شايد حتا فکر کنم يک خدا هست، مثل آن خداهای عليرضا. از آن خداها که حتمن وجود دارند، بس‌که اين تقدير بی‌رحمانه‌تر از آن است که تصادفی باشد. يک‌وقت‌هايی هم هوس می‌کنم بزنم به سيم پايان‌نامه و بگويم جوهره‌ی تمام دين‌ها به اين جا می‌رساند آدم را، که هر آدمی بايد به «خودآ»ی خود برسد، به خدای خود-تعريف‌کرده‌اش، خدای خود-پيداکرده‌اش. خدايی که توی آدم ته‌نشين شده، که لابه‌لای قانون گياه و دانايی آب و شعرهای سهراب جا خوش کرده. اين شايد نزديک‌ترين، شخصی‌ترين  و قابل دست‌رس‌ترين خدای آدم‌ها باشد. که نه سيخ بسوزد و نه کباب.
نظرات ارسال شده
روزگار قوامی در 18 تير 1387
صادقانه تر از این می شد گفت ؟؟؟
راستی :
خدا ، خداست ! این طرز فکر آدماست که به طرق مختلف تعبیرش می کنن و این تعبیرات هیچ فرقی تو خدا به وجود نمیاره و کماکان : (( خدا ، خداست ! ))

email | website

ali در 18 تير 1387
شیرین و دوست داشتنی بود!

email | website

سر هرمس مارانا در 18 تير 1387
همان.
نه سیخی سوخت و نه کبابی. حتا، البته، ول دان هم انگار نشد کباب! نوشِ جان آن ها که آب دار می پسندند البته.
دونقطه دی

email | website

لیلا در 18 تير 1387
بهترین و زیباترین نوشته ای بود که در هزارتوی بیست و نهم خواندم :×

email | website

مخلوق Creature در 18 تير 1387
نوشته‌ات عالی ست!
می‌دانی؟
با خدا می‌ستیزم، پس هست.

email | website

delphica در 19 تير 1387
هر جمله اش مصداق پیدا میکنه برای هر بنی بشری که اینجا زندگی میکنه. به راحتی و بهمین روونی می تونستی تا 10 -15 تا پاراگراف دیگه مارو با خودت بکشونی.

email | website

من در 19 تير 1387
بالاخره يه جمله‌اي خوندم كه حرف دلم باشه.مرسي.

email | website

محسن در 19 تير 1387
تمام چيزى كه خدا از بشر مى خواهد يك قلب آرام است .
آبراهام لينكلن

email | website

کافه سکوت در 20 تير 1387
درود!
یادداشت شما بهترین نوشته ى این شماره است.
با نوشته تان شدیدا هم ذات پنداری می کنم. بسیار عالی و خواندنی بود. و به گمانم هنوز هم آخرین راه خدا داشتن خود داشتن است... نمی دانم نمی دانم نمی دانم...
سپاس به خاطر قلم شیوای تان.

email | website

محمد در 24 تير 1387
می‌گویند یوری گاگارین فضانورد روسی وقتی به زمین بازگشت در محافل مختلف کلی ازش استقبال شد. در یک محفلی در واتیکان یک بار جناب پاپ در خفا از ایشون پرسیدند که اون بالا که رفتی آیا خدایی بود؟ چیزی دیدی؟ و یوری جواب می‌ده که نه خدایی نبود. پاپ می‌گه می‌دونستم می‌دونستم که خدایی نیست.
مدتی بعد در یک محفل دیگه بالاترین مقام حزب کمونیست شوروی اون زمانی که کمونیست با بی‌خدایی همزمان بوده ازش در خفا شخصا همون سوال رو می‌پرسه و یوری گاگارین این دفعه می‌گه بله خدا رو حس می‌کردم دیدمش. این دفعه این طرف در جواب می‌گه که می‌دونستم می‌دونستم که خدایی هست.

هر آدمی وقتی چیزی رو بدون درک شهودی شخصی پذیرفته و یک شک‌هایی ته دلش هست همیشه منتظره که برای اون شک‌هاش تاییدی پیدا بشه.

از حکایت‌تان لذت بردم.

email | website

عميد در 24 تير 1387
بعضی ها می اندیشند که خدا هست و بعضی ها جزاین. اما مساله اصلی این است که فعلا این بعضی ها و آن بعضی ها "هستند". اکنون ثابت شد که فارغ از بودن خدا با نبودن آن چیزهایی هستند. و این جمله ولتر که اگر خدانبود باز هم لازم بود تا بشر آن را اختررع کند.

email | website

محمد در 25 تير 1387
سلام
این کلیپ هم برای دوستان که با الحادشون دارند دست‌وپنجه نرم می‌کنند ولی دل‌شون گرفته:

<a href="http://www.youtube.com/watch?v=M7vs21ZKrKM">R.E.M. - Losing My Religion</a>

email | website

محمد در 25 تير 1387
مثل اینکه این ساعت کد اچ‌تی‌ام‌ال ساپورت نمی‌کنه:

R.E.M. - Losing My Religion
http://www.youtube.com/watch?v=M7vs21ZKrKM

email | website

علی در 30 تير 1387
خدای کازابلانکا و ساوجبلاغ یکی است احساس مردمان متفاوت است.

email | website

سامان در 30 تير 1387
همون که مارنا گفت: بدجوری نه سیخ سوخت نه کباب آب‌داری ازش در اومد.

email | website

کمیل در 01 مرداد 1387
آنچه فراموش شده دل آدمهاست کاش دست خدا بهش می خورد چشمماش وامیشد ومیدید انچه نادیدنی بود آن می دید

email | website

روزگار قوامی در 03 مرداد 1387
سلام .
برای بار دوم خوندم و احساس کردم باز هم نیازه که بگم خیــــــــــــــلی باحال بود .
باعث شد یه چیزایی برام تداعی بشه .چیزایی که با زحمت به دست آوردمشون و به راحتی فراموش کردم .
ممنون...

email | website

ناردانا در 04 مرداد 1387
سلام.
عالی بود. نوشته شما رو تا حالا بین اونایی که خوندم از همه بهتر دیدم.

email | website

سیزیف در 11 مرداد 1387
یعنی توی آیدای خودمونی؟! ... یا کی؟!

email | website

merikh در 22 مرداد 1387
هر کسی باید خدا رو ومعنا رو باردار بشه و درد زایمان رو تحمل کنه تا خدای خودش رو به دنیا بیاره,قانون فیزیک نیست که یکی برای همه کشف کنه

email | website

حمیدرضا استوار در 25 مرداد 1387
نوشته ی زیبایتان خیلی به دلم نشست چون تا حد زیادی حرف دل و دغدغه ی شخصی ام بود .
خدا چه قبل و چه بعد از تولد انسان اونقدر ها بزرگ هست که به همه برسه چون خدا (( خود )) است و لا غیر !
به قول همای (( اگر روح خداوندی دمیده در آدم و حواست ... پس ای مردم خدا اینجاست ... خدا در قلب انسان هاست ... به (( خود )) آ تا که دریابی خدا در (( خویشتن )) پیداست !
با آرزوی سربلندی واسه (( خودا )) ی همه ی انسان ها !

email | website

محمود در 26 مرداد 1387
لذت بردم.

email | website

برديا در 27 مرداد 1387
عجب مطلب بدبینانه ئی نوشتی
به نظرم میاد این متن از اضطراب و ناتوانی ناشی شده و همچنین تسلیم شدن، تو الان 1 مسلمون واقعی هستی. البته قبلن هم بودی، فقط قبلن لجوج تر بودی...

در ضمن زندگی قرار نیست همیشه لذیذ و راحت باشه که ما مجبورشیم برای فراهم کردنش از هر ریسمان پوسیده ئی آویزون بشیم و دلواپسیهامون رو به قضیه عدم قطعیت مربوط کنیم. حتا اگه بتونیم قطار قشنگی از جملات بسازیم.

email | website

ح.ش در 06 شهريور 1387
هنور رگه‌های «سولماز» بر «آيدا» مي‌چربد!

email | website

ح.ش در 07 شهريور 1387
حقیقت‌اش اين است كه دل‌ام نيامد تا باز نيايم و اين غزل را ننويسم و نروم!
اين شعر را كه تك‌گويي شده،بايد تقديم كنم به‌ همه‌ي رنج‌ديده‌هاي كره زمين كه شاید از يك چيزي دل‌خور باشند[مثلا] و البته باقي ماجرا...
...
من ا ز ازل به نام جهاني كه دست «تو»ست
در داخل همين چمداني كه دست «تو»ست
دل بسته‌ام به عشق و به اين خرت و پرت‌ها !
قاطي شدم پي جرياني كه دست «تو»ست
يا باطل آفريده شدم يا كه ... اي خدا!
درمان اين «ابله »رواني كه دست توست
ما مهره‌هاي كوچك خوش‌بختي «تو»اييم
در اين جهان،در چمداني كه دست «تو»ست ؟
اصلا چه ارتباط به من دارد اين‌كه «تو»
قيچي كني نوار زماني كه دست «تو»ست
انسان پل ُمقدر بين دو مرگ شد
بيهوده دل‌خوشيم به جاني كه دست «تو»ست

email | website

spv در 09 مهر 1387
چقدررررر عجیب که یه ‘المه آدم اینقدر شکل هم فکر می کنند!

email | website

مانا در 19 مهر 1387
می دونی؟ خود خود آیدا بود این نوشته. خوشحالم که نشانه های آیداییش رو به واسطه مقاله بودن و رسمی بودن حذف نکرده بودی :×

email | website

سینا در 22 آبان 1387
...
می دونی؟!
تمام این حست آشناس یا بهتره بگم یه زمانی در قله ی الحاد بهش رسیدم ولی در حال حاضر برگشتم به همون الحاد. زور نمی زنم. یه اشتباهی هست که همیشه مرتکب می شیم. اونم وصفه. وصف عشق-دوستی-خدا و... . اصلا اهمیتی نداره که وجود دارند یا نه؟ هر شخصی یه تعریفی واسه خودش داره و یه نگاهی. مشکل از اونجا شروع میشه که بخوایم این نوع باور یا نگاه شخصی رو واسه دیگران وصف کنیم. اونم با این واژه های لعنتی! بدون شک امپراطور کل هستی با روابطش همین کلمات هستن ولی امپراطور هم یه جایی کم میآره.
...
بگذریم. فکر نمی کنم این خزعبلات ربطی به نوشتت داشته باشه.
در هر حال خوندن متنت یادآور لحظاتی ناب در زندگی یه.
ولی چرا سهراب؟ واقعا چرا؟ چرا این احساس بکر با نام و اشعار سهراب ترکیب میشه؟
عمری با خودم جنگیدم که باورهاشو انکار کنم-از در بیرونش کردم ولی همیشه از پنجره یا روزنی وارد زندگیم شده.
لعنت به این ... !
...

email | website

راهبه در 25 آبان 1387
با اینکه در کل در مورد چیزی که هیچ اطلاعی ازش نداریم نمیتونیم صحبت کنیم ولی قطعا آفریدگار کاينات با این عظمت ,ارتباطی با خدای ساخته ذهن ما ندارد.
وشاید اینکه "حقیقت بر زمین افتاد و تکه تکه شد و هر تکه به دست کسی..."
درست باشه

email | website

nameless در 06 بهمن 1387
خوب بود .. و شاید باید باور داشت که فوق العاده.. دلمن نمیخواد ادای روشنفکرارو در بیاره و چشم و گوش بسته حرفاتو قبول داشته باشم .. اما این حس صداقت و پاکی تو نوشته ات بدجوری تحسین افرین بود ..

email | website

الناز در 17 شهريور 1388
قلم روانی داری ...
منم درباره مدينه و مکه دقيقا همين حس رو تجربه کردم! با مدينه واقعا حال کردم دلم نمی خواست اون يک هفته توی مدينه اصلا بخوابم :دی
اما توی مکه با مسجد الحرام مخصوصا روز اول لحظه اول خيلی غريبی کردم ...
خيلی موقع ها از داشتن اون حس شرمنده می شدم ...
ممنونم ...

email | website

دختري كه سلام نميكنه در 07 تير 1389
من هميشه بين ان خداي كودكي ها و خداي اين روزهايم و بي خدايي...در اين مثلث اسيرم ...
اما هست ...ان قدرت بزرگ هست...

email | website