سفیدِ گرم
آن‌که می‌گوید "باش" و بی‌درنگ هست می‌شود٬ "خدا"ست

         دخترک٬ توی چمن‌ها بازی می‌کند. یک گل زرد قاصدک می‌چیند و صمغ که از توی ساقه‌ی درشتش چکه می کند روی دامنش٬ بهت‌زده به خون سپیدِ گل زل می‌زند و لب برمی‌چیند:- مُرد! می‌گویم – حیف. هنوز قاصدک نشده‌بود.
و فکر می‌کنم که دیگر هرگز قاصدک نمی‌شود؛ و دیگر حتی فکرش را هم نمی‌تواند بکند که قاصدک شدن چقدر با گل بودن فرق می‌کند.
به دخترک که سوگواراست٬ می‌گویم گل‌ها می‌روند توی زمین. بعد دوباره تبدیل می‌شوند به خاک و می‌روند توی دانه‌های تازه٬ بعد هزارتا از همین گل درمی‌آید. گلت در هزارهزار از خودش٬ دوباره برمی‌گردد. با تمام هزارهزار گل زرد٬ تبدیل به هزارهزار قاصدک رقصان می‌شود. توی هوا چرخ می‌زند و با هزارهزار بال سفید٬ برای هزارهزار بچه‌ی دیگر خبر می‌برد. بعد٬ برای آن هزار هزار بچه‌ تعریف می‌کند٬ که چطور یک گل زرد مرده٬ تبدیل به هزار هزار قاصدک سپید می‌شود. آن‌وقت اگر یک روزی از این‌جا رد شدی٬ بیا و قاصدک‌های گلت را لابه‌لای آن‌ها پیدا کن٬ حتماً می‌شناسی‌اش.
با یک حساب‌سرانگشتی٬ می‌داند که تا چند سال دیگر٬ نصف گل‌های این حوالی٬ نواده‌های همین جنازه‌‌ی زردند. می‌پرسد: آن‌وقت او هم می‌تواند مرا بشناسد؟
زل می‌زنم به دست‌هایش که زیادی کوچک‌اند. می‌گویم  حتماً می‌شناسد. در تمامی پرچمک‌های هزاران هزار قاصدکش٬ حتماً تو را به‌جا می‌آورد و می‌بخشد.
بچه باور می‌کند. دوباره به شوق‌ ِ بازی برمی‌گردد و سبکبار٬ قاصدک‌‌ها را فوت می‌کند.
"خدا" مرا ببخشد. با بچه‌ها نمی‌توان زیاد راست بود.



        زل زده‌ام به صورت کوچکش٬ که لای پارچه‌ی سفید گم می‌شود. کبود است و شأن مُردگی‌اش٬ راهم نمی‌دهد. می‌بردش به جهانی که نمی‌شناسم‌اش. نمی‌توانم صدایش کنم؛  دیگر نمی‌شناسم‌اش.
او را که چیدند٬ هزار هزار لکه‌ی سرخ بر دامن "او" چکید٬ که بازش‌نگرداند. و "او" باید بود٬ تا لکه‌ها را بر دامنش ببینم و کفر بگویم.

دست‌هایش از زیر پارچه‌ پیداست. گل‌های سپیدی را که روی حجم کوچک سپیدش گذاشته‌ایم٬ لمس می‌کنم. گرم‌اند. نه مثل گل‌هایی که تازه چیده باشند٬ ردیف کرده‌باشند پشت ویترین خنک گل‌فروشی٬ قبل از روزهایی که با گلدانی نامعلوم طی کنند؛ روبه‌روی جهانی که هنوز چند صباحی بیشتر از آن را ندیده‌اند.
این گل‌ها گرم‌اند. گرم و مچاله. تقریباً دیگر موقعشان است که بریزی‌شان توی سطل آشغال و دیگر حتی فکرش را هم نکنی. گلدانی هم اگر در کار نباشد٬ از همین حالایش برای ما تمام‌شده به حساب می‌آیند.
هرچند٬ همیشه جلوی گل‌فروشی‌ها پر از گل‌های شکسته است. از سر سهو این‌طور می‌شود. وگرنه هیچ گل‌فروشی٬ نمی‌خواهد گل‌هایش هدر بروند. چاره‌ای نیست. "خدا" باقی‌شان را حفظ کند.
همه می‌دانند؛ با هیچ کلکی نمی‌توان گل‌ها را از شکستن بازداشت. با هیچ ترفندی نمی‌شود جلوی مچاله شدن و از ریخت افتادنشان را گرفت. می‌دانم؛ و بی‌"خدا"یی که ببیند٬ عمر به این کوتاهی را نمی‌توان تاب آورد. باید باشد؛ و هست.
"خدا" مرا ببخشد٬ با مرگ کودکان نمی‌توان زیاد راست بود.
و زل می‌زنم به بنفشی که در چشم بر هم زدنی٬ توی سفیدِ گرم گم می‌شود.
      
       سه روز پشت هم باران می‌آمد. سه روز بعد از دورریختن گل‌های سپید٬ پشت هم باران می‌آمد؛ و من سه روز پشت سرهم به کودک مرده‌ای فکر می‌کردم که توی خاکِ خیس٬ آرام آرام از هم می‌پاشید و هرگز دوباره بزرگ نمی‌شد.
فکر می‌کنم که چه خوب می‌شد٬ دخترک مثل یک بذرتازه٬ توی خاک رشد می‌کرد. چند وقت دیگر٬ سر کودکی‌اش از توی خاک درمی‌آمد و مرا بازمی‌شناخت؛ دوباره بزرگ می‌شد. مثل جوانه‌ای که از توی خاک بیدار می‌شود٬ و شاید هزار هزار دخترک...؟ "مردگان" مرا ببخشند٬ انگار به‌خاطر همین حرف‌ها بود ٬ که سه روز پشت هم باران می‌بارید.
می دانم٬ ما همیشه دنیا را به چشم خودمان دیده‌ایم. از همان وقتی که برهنه بودیم و شب‌ها روحمان از بالای درخت سقوط می‌کرد.
باقیمانده‌ی گل‌ها را می‌اندازم توی سطل آشغال؛ و گل‌برگ‌های مچاله را تماشا می‌کنم که توی سیاهی کیسه گم می‌شوند.

دوستم٬ انگار که همین حالا از بهشت آمده باشد٬ می‌گوید خیالت راحت باشد٬ دخترک توی بهشت٬ جایش خوب است.
نمی‌داند که دیگر آرام‌ام و هر روز به قاصدک‌ها فوت می‌کنم. نمی‌داند که هر شب٬ خواب کودکی را می‌بینم که میان هزار هزار گل قاصدک بازی می‌کند و تمام پرچمک‌های سپید٬ او را می‌شناسند.
می‌گویم  ولش کن... حرفش را نزنیم. "او" دیگر مرده‌است.
و فکر می‌کنم دخترک دیگر هرگز زن نمی‌شود؛ و دیگر حتی فکرش را هم نمی‌تواند بکند که زن شدن چقدر با کودک بودن فرق می‌کند.
به من که سوگوارم٬ می‌گوید واقعاً حسش نمی‌کنی؟ می‌گوید درست همین حالاست که بیشتر از همیشه به "او" نیاز دارم. می‌گوید هست.
 می‌دانم. این‌جا پر از "خدا"ست. زیرا که مرگ حضور دارد.
می‌دانم. "او" هیچ‌وقت نمی‌میرد؛ همان‌طور که هرگز به‌دنیا نیامده‌است.
و دنیایم  پر از ارواح "مرد‌گان" می‌شود. مردگانی که مرا زنده نگه می‌دارند.


"خدا"یم مرا ببخشد٬ تا نیازمند می‌شوم٬ اسمش را می‌برم.
"خدا"یم مرا ببخشد٬ هر زمان صدایش کنم٬ "هست".
و سرانجام یک روزی٬ باید خودم را ببخشم.

 .........................................
نقطه‌الف /  تیرماه هشتاد و هفت

نظرات ارسال شده
sun در 18 تير 1387
چه خداهای مشابهی داریم!

email | website

مخلوق Creature در 18 تير 1387
می‌دانی؟
مرگ یادآور خداست و خدا یادآور مرگ.
ممنون نگین عزیز!

email | website

رهگذر تکراری در 21 تير 1387
همان جا که من خدام و من می دانم که خدام...و من می دانم که خدایم را می خواهم و باش! و هست می شود...و من خودش را می بخشد به خدایی اش...به خدایی ات...خدایت چه بی ریاست نگین...رنگ سفید گرم...خدات پشت و پناهت!

email | website

کمیل در 01 مرداد 1387
دوست عزیز تو در خیال ومن در واقعیت وقاصدک در درعشق جوانی وآرزوی لالهشدن وان بهانه است .....

email | website