کلمه دست کی بود؟


در آغاز بشر مشکل خاصی نداشت. مردها به جای آن‌که بنشینند خانه و درباره‌ی ارث پدران‌ و میراث فرزندان‌شان فکر کنند و به این نتیجه برسند که حتماً آن را از کسی طلبکارند، می‌رفتند شکار؛ زن‌ها هم با خیال راحت می‌نشستند و بدون این‌که مجبور باشند چند وقت یک‌بار برای انتخاب رییس ِ دنیا رای‌گیری راه بیاندازند و این وسط اگر وقت شد درباره‌ی اندازه‌ی زمین‌ها و خیمه‌ها و این‌چیزها مشکل دست و پا کنند و اگر چیزی گیرشان آمد بمبی بسازند و بیاندازند روی سر افراد قبیله‌ی همسایه[1]، همه با هم قوم خودشان را می‌گرداندند و کلاً سیستم اقتصادی و اجتماعی خوبی را که تا آن موقع هیچ کتاب معروفی هم درباره‌اش نوشته نشده بود پایه‌گذاری می‌کردند و گهگاه آتش و سفال‌گری و طبخ و کشاورزی و این‌جور چیزها را اختراع می‌کردند [2] و کلاً(تر) پایه‌گذار دورانی بودند که بعداً دوره‌ی مادرشاهی نامیده شد. البته عده‌ای هم برای اینکه بقیه بفهمند چقدر دورانی که همه چیز در صلح و صفا بوده و هیچ‌کس مالک هیچ ارث پدری نبوده، بد بود و وحشتناک،‌ اسم‌اش را گذاشتند دوره‌ی مادرسالاری تا بتوانند بگویند، آآآی! بعضی‌ها می‌‌خواهند بیایند جای ما را بگیرند و خودشان سالار بشوند و مگر سالاری ما چه اشکالی دارد و این‌حرف‌ها[3] .
بله! قصه‌ی ما تقریباً کمی قبل، یا بعد از همان دوران آغاز می‌شود. یعنی زمانی که بشر برای اولین بار زبان‌اش را در آب چشمه دید و با خودش گفت عجب زبان باحالی دارم. من که چنین زبان باحالی دارم، چرا یک‌ زبان ندارم که وقتی با خودم فکر می‌کنم به جای اصوات نامفهوم این‌چنینی، از کلمه‌های بامفهوم آن‌چنانی استفاده کنم [4].
بعد از این اتفاق، آن بشر اولیه برگشت خانه‌اش و به بقیه‌ی بشرها با دست و سر و کله و هیکل فهماند که بیایید برای خودمان یک زبان اختراع کنیم. بقیه‌ی بشرها هم گفتند «باشه! دست‌ات درست! قبوله».
آن شب تا صبح بشرها نشستند دور هم و زبان ساختند و آن‌قدر در این کار پیشرفت کردند که نه تنها یک زبان مادری، بلکه در کنارش یک زبان خارجی هم اختراع کردند (بعدها پدرسالارها اعتراض کردند که آی حق ما خورده شده! آی مگر ما چه گناهی کرده‌ایم که نمی‌توانیم زبان پدری داشته باشیم؟ و بعد نشستند و با چرم و فلز و باروت و چند تا تکه آهن دیگر زبان پدری را اختراع کردند) [5].
چند وقت بعد از همین ماجرا، بشرها داشتند با هم درباره‌ی فوکو بحث می‌کردند که وقتی به دنیا بیاید کچل است یا بعداً کچل می‌شود و درگیری‌شان سر این بود که اصلاً کدام‌شان ننه‌بزرگ، ‌بابابزرگ فوکو می‌شوند، که یکی از بشرها احساس کرد این بحث جان می‌دهد برای آن‌که به جای پخش در رادیو، در ماهنامه‌ی فلسفی چاپ شود. خلاصه آن بشر فکرش را با بقیه‌ی بشرها در میان گذاشت و برای‌شان توضیح داد که وقتی بحث به این خوبی دارند بهتر است به جای آن‌که در مجله‌ی فلسفی‌شان فقط عکس چاپ کنند، مقاله هم چاپ کنند.
همین بحث باعث شد که فکر کنند بهتر است خطی هم برای نوشتن داشته باشند [6] و بعد همه با هم خط را اختراع کردند و نشستند سر این که متن چیست، زبان چیست،‌ متن نوشتنی و خواندنی چیست و آیا نقاشی‌های روی دیوار «کافه لاسکو» متن محسوب می‌شوند یا نه، بحث کردند.
معلوم نیست که دقیقاً سر همین بحث بود یا کمی بعد یا قبل‌اش؛ به‌هرحال یک روز بشرها مشغول کشاورزی بودند و دیدند دِبیا! بعضی زمین‌ها بیشتر خوردنی دارد و بعضی کمتر. برای همین بود که مردها فکر کردند (باور کنید راست‌اش را می‌گویم و شوخی نمی‌کنم) آقا! ما مگر مرض داریم صبح تا شب با تراکتور علفی [7] بیفتیم به جان زمین ِ تکه‌ی خودمان و آخر شب بدهیم همسایه بخورد؟
همین شد که نشستند و «خط‌چین» را هم اختراع کردند و پس از آن، هر کسی صاحب زمین خودش شد (عده‌ای از محققان می‌گویند اول خط‌چین را اختراع کردند، بعد فهمیدند زمین خودشان خوراکی بیشتری دارد و بعد به جای آن‌که خوراکی‌ها را بگذارند در انبار مشترک، بردند گذاشتند در یخچال خانه‌ی خودشان) [8].
خلاصه، در گیر و دار همین قضایا بود که مردها نشستند توی خانه به ارث پدرشان فکر کردند و بعد غاز همسایه تخم دو زرده کرد و مردها به این نتیجه رسیدند که چه پسرهای خوبی داریم، و هر کس زمین‌اش را گذاشت برای پسرش و پسر همسایه آمد دم در به پسرشان فحش داد و بعد دعوا شد و بعد یکی از همسایه‌ها آمد داد کشید «برا چی نمی‌آی گندم‌ت رو بذاری تو انبار؟ پفیوز!» [9] و آن یکی هم گفت «زر آمده‌ای قرمه‌سبزی» [10] و همین‌طور داد و بیداد بالا گرفت و کار به دعوا و کلانتری کشید.
خلاصه این قضایا قضایای دیگری را به دنبال آورد که احتمالاً شما یادتان نیست، اما من لطف می‌کنم و برایتان تعریف می‌کنم.
آن موقع‌ها مردم زیاد می‌ترسیدند. اصولاً شب‌ها تا صبح می‌نشستند پای ماهواره و فیلم ترسناک نگاه می‌کردند و بعد می‌ترسیدند و چون برق نبوده و شب‌ها همه جا تاریک بوده، حسابی زرد می‌کردند. از همان موقع هم رسم بر این بوده که ترسوها وقتی زرد می‌کردند می‌افتادند به پر و پای آن چیزی که نمی‌دانستند چیست و ترسانده بودشان و هر چی پول و گندم توی خانه داشتند و گاهی حتی بچه‌های‌شان را هم می‌دادند به [...] [11] .
به خاطر همین [...] بود که بعضی‌ بشرها به فکر فرو رفتند و به خودشان گفتند، خب! اینها که دارند همه‌چیزشان را می‌دهند به [...]، ما برویم یک کار خیری بکنیم که این بیچاره‌ها حداقل بدانند دارند چیزهای‌‌شان را به چه کسی می‌دهند.
برای همین فردا صبح یکی از همان بشرها که (بعد از همان قضایایی که گفتم) پول و زور بیشتری داشت به یک مجله‌ای رفت و گفت یک مقاله چاپ کند درباره‌ی این‌که چه کسی زبان را اختراع کرده. فردا هم مجله نه گذاشت و نه برداشت در صفحه‌ی اول خیلی درشت‌تر از اینی که اینجا می‌خوانید چاپ کرد:


"کلمه دست او بود. او آخر (End e) هر چی کلمه بود. اصلاً او خودش کلی کلمه بود.
او عزیز دل کلمه بود. کلمه عزیز دل او بود."
[12]


اما این‌که او چه کسی بود را ننوشت. بشرهای پول‌دار هم از این فرصت نیک (با کسره یا بی‌کسره جواب می‌دهد. شما راحت باشید) استفاده کردند و آمدند و گفتند ما او را می‌شناسیم. بقیه هم گفتند خوش به حال‌تان.
البته آن باقی بشرها (همان اولی‌ها) کک‌شان هم نگزید و پول دادند فردا در همان مجله برای‌شان یک مقاله نوشتند که در آن گفته شده بود او پدرتان را در می‌آورد و بدبخت‌ها شماها اگر زبان نداشتید که هنوز داشتید سر دایناسورها را می‌بریدید و حالا که کلمه‌دار شدید شاخ‌بازی در نیاورید و نه تنها کلمه دست او بود و کلمه او بود، بلکه‌م شما هم دست او بودید و جان و مال و پدر و مادرتان هم دست او بود و چون هنوز قسط‌اش را نپرداخته‌اید، کماکان دست اوست.
خلاصه... بعضی از بشرها هرچه پول داشتند دادند تا با کلمه‌ها او را بسازند (البته باید بگویم بعضی‌ها هم پول نداشتند، ولی حسن‌نیّت خرج کردند. این گروه معمولاً آرمان‌گرا هم بودند که آن‌وقت‌ها مردم «مُصلح اجتماعی جان» صدای‌شان می‌کردند، اما بعدها اسم‌شان یادشان رفت، عوض شد، یک همچین‌چیزهایی. به‌هرحال احتمالاً این گروه خیلی هم فکر نمی‌کردند قضیه این‌قدر کش پیدا کند). بعد او را که ساختند کلمه را هم دادند دست‌اش. دست آخر باقی بشرها (این‌ها یک سری دیگر بودند) حسابی خوف کردند و زردکرده دویدند هرچه پول و جان و مال داشتند دادند دست آن بعضی از بشرها. آن بعضی از بشرها هم مدام زبان پدری خودشان را تقویت کردند. به طور قطع حدوداً کمی بعد از این ماجراها بود که او یک‌دفعه دبه کرد و معلوم نشد از کجا و به چه کسی گفت که این کلمه‌ها از اول مال خودش بوده‌اند و «آن مقاله‌ها هم خودم پای تلفن گفته بودم بر و بچه‌ها بنویسند». البته این‌بار هم آن بعضی از بشرها (همان اولی‌ها. قاطی نکنید یک‌وقت) کک‌شان هم از این قضیه نگزید و پول دادند مجله‌ها مقاله‌هایی درباره‌ی او چاپ کنند و بگویند اتفاقاً راست می‌گوید، گاهی هم SM می‌فرستاد[13]. بعد یک برنامه‌ی مدوّن و قشنگ گذاشتند و طی آن با زبان پدری باقیمانده‌ی بشرهایی که با مقاله و این حرف‌ها بعضی چیزها را متوجه نمی‌شدند، شیرفهم کردند که کلمه دست اوست و جان و مال و پدر و مادرشان هم دست اوست و بعد به طور خلاصه برای این‌که زیاد حرف نزنند یک‌دفعه گفتند اصولاً ناموس‌تان از بیخ دست اوست. اما نگفتند ناموس دقیقاً چیست که دست اوست. و مگر چه می‌شود اگر ناموس آدم دست کسی باشد [14]. خلاصه بعدِ کلی اصرار و التماس هم فقط گفتند ناموس یعنی همه‌ی چیزهایی که مال اوست [15]؛ او هم چون خودش وقت ندارد، شماها باید حساب‌تان را با ما تسویه کنید. اگر هم نخواستید، چون ما مهربانیم، می‌توانید تصفیه هم بکنید.
از آن طرف یک گروه از بعضی دیگر از بشرها که حساب‌شان با آن یکی بعضی‌ها تومنی هفت صنار فرق داشت، اموات‌شان آمد جلوی چشم‌شان تا بگویند ما خودمان از اول زبان را اختراع کردیم و کلمه دست ما بود و دست آخر اگر هم پا داد این قضیه را اثبات کنند. اما آن بعضی دیگر از بشرها (همان‌ها که اول گفتم) هم کوتاهی نکردند و تا می‌توانستند اموات آن‌ها را باز آوردند جلوی چشم‌شان [16].
این قصه هنوز هم ادامه دارد و من هم باید بروم بنشینم یک گوشه‌ای سوت بزنم تا کسی نیاید اموات‌ام را بیاورد جلوی چشم‌ام. راست‌اش، قبول دارم که مِیّت ترس ندارد، اما بعضی از بشرها قبول نمی‌کنند و وقتی می‌بینند کسی از دیدن مِیّت نمی‌ترسد، سعی می‌کنند با بعضی‌ چیزهای دیگر کاری کنند که بترسد و دیگر از این حرف‌ها نزند. راست‌اش من هم با زبان پدری اصلاً میانه‌ی خوبی ندارم و در یاد گرفتن زبان‌های خارجی حتی، حسابی کُندم، چه برسد به این حرف‌ها.
به‌هرحال این داستان را تعریف کردم تا نتیجه بگیریم که تاریکی ترس ندارد و بهتر است آدم وقتی چیزی به ناشناسی قرض می‌دهد حتماً ضمانتی بگیرد که موقع پس گرفتن‌اش دچار مشکل نشود و طرف دبه نکند.


2/12/1384
بازنویسی و ویرایش برای هزارتوی "خدا": خرداد 1387



1. مخالفان این نظریه معتقدند که آن موقع آب نبوده حتماً،‌ وگرنه همه‌ی آدم‌ها همیشه شناگرهای خوبی بوده‌اند [حتی پیش از تولد]. البته به خاطر وظیفه‌ی علمی و اجتماعی که دارم، باید به مخالفان این نظریه بگویم زر آمده‌اید قرمه‌سبزی (Zer Aamade-id Qorme-Sabzi)! اول این که: آن موقع باروت نبوده، سیخ که می‌توانستند بسازند بکنند توی چشم افراد قبیله‌ی همسایه! اصل قضیه این است که رک و رو راست، اصولا آنها دعوایی نبودند. دوم هم این‌که آدم‌ها از پیش از تولد شناگرهای خوبی نیستند و نبوده‌اند، نمونه‌اش خود من.
2 . که البته همه می‌دانیم اصلا مهم‌تر از تفنگ و کارد سلّاخی و چوبه‌ی دار و کلاهک بذری ([...] سابق) و بعضی چیزهای دیگر ـ‌ که بعدها توسط بعضی‌ها که نمی‌خواهیم اسم‌شان را ببریم تا آبروی‌شان تو یا بیرون در و همسایه نرود، اختراع شد‌ ـ نبودند.
3. مشکل بعضی‌ها این است که اوشگول هستند. آخر مگر کسی گفته شاهی بهتر است؟ اینها اصولاً دو تا چیز را نفهمیده‌اند: اول اینکه نفهمیده‌اند اصل منظور این بوده که آن وقت‌ها اصلاً کسی بر کسی شاهی نمی‌کرده و چون بر اساس یک منطق ستوده (که البته اعتراف می‌کنم چون اینجا به نفع حرف‌ام هست بیشتر ستوده می‌شود) عاقل‌ترها قبیله را هدایت می‌کرده‌اند، امروزی‌ها همین‌طوری الابختکی فکر کرده‌اند بهتر است به رهبران آن قبیله‌ها بگویند شاه. به‌هرحال چه بگوییم شاه، چه لیدر، چه سردسته، مربی، شاخ و چه هر چه، باز نه چیزی از عقل و درایت آن‌ها کم می‌شود و نه چیزی به شعور بعضی‌ها... بله! دوم هم اینکه نفهمیده‌اند تُمّبان‌شان خراب‌تر از آن است که کسی بخواهد پای خودش کند. مثلاً خودم بارها دیده‌ام بچه‌ها وقتی کارخرابی می‌کنند بسیار شادان لبخند می‌زنند، اما بعد که پاهای‌شان می‌سوزد اخم‌های‌شان می‌رود تو هم. بعضی‌ها هم چون در اثر بزرگ شدن، پوست‌شان کمی کلفت شده هنوز عرق‌سوز و جیش‌پی‌پی‌سوز (مصغّر ِ مودّبِ شاش‌گه‌سرویس) نشده‌اند که بفهمند واقعاً هیچ‌کس دل‌اش نمی‌خواهد جای آنها سالار بشود.
  4. اصل جمله به زبان پیش‌تاریخی: «...» / خجالت بکشید! واقعاً انتظار دارید اصل جمله را بنویسم؟ گیرم که نوشتم، شما می‌فهمید؟ 
  5. البته این زبان پدری ربطی به بابا ندارد. زبان باباها به طور معمول کاملاً شبیه زبان مادری است. مثل زبان مامان‌ها. زبان پدری اما یک چیز جالبی ا‌ست شبیه کانال دو (“2”)؛ طرف دارد با زبان مادری حرف می‌زند، یک‌دفعه می‌زند کانال دو و با زبان پدری حرف می‌زند، و یا می‌زند زیر گوش آدم و می‌رود کانال دو. تقدم و تٱخرش هم بستگی به این دارد که یارو تِرم چندم باشد.
  6. تا قبل از آن ماجرا فقط نقطه داشتند. اتفاقاً همین قضیه هم بود که باعث شد تایتانیک‌شان غرق بشود. چون به سختی می‌توانستند فقط با چند تا نقطه موقع فرستادن مورس منظورشان را به گروه نجات بفهمانند. طبق گزارشات رسیده، رییس گروه نجاتِ آن زمان، هر وقت تلگرافی برایش می‌رسید می‌نشست و خط‌ها را به هم وصل می‌کرد تا از داخل‌شان گلی، پرنده‌ای، خانه‌ای، چیزی در بیاورد.
  7. تراکتور علفی: بسته به محل زندگی هر قبیله گاهی یابو، گاهی گاو، گاهی الاغ، گاهی اسب، گاهی کرگدن و گاهی تیرانوزوروس رکس به عنوان تراکتور علفی به کار گرفته می‌شده. البته، در مناطقی که رکس مورد استفاده بوده، فقط از رکس‌های تائبِ گیاه‌خوار استفاده می‌شده.
  8. هیچی! مشکلی نیست. سوءتفاهم بود که برطرف شد. شما به کارتان برسید.
  9. آنها بی‌تربیت بودند! شما ببخشید.
  10. نگفتم؟ این همه حرف خوب در این متن نوشته بودم، فقط همین یک حرف بد را یاد گرفتند.
  11. خب! در اصل این: "[...]"، در اینجا، سانسور نیست. "[...]" در اینجا به معنی "نمی‌دانم" است. یعنی هنوز کسی نفهمیده آنها اول‌اش گندم‌ها و پول‌های‌شان را به چه چیزی می‌داده‌اند.
  12. بعدها در یک سرود معروف، آن مقاله به این صورت خوانده شد: «تو عزیز جون منی / من توئم، تو منی».
  13. همان شورت مسیج است. البته آن وقت‌ها هنوز دوبله اختراع نشده بوده که بگویند پیامک.
  14. وظیفه‌ی علمی و اجتماعی من ایجاب می‌کند که بگویم به نظر من اگر کسی ناموس آدم را هم برداشت، خب آدم می‌تواند برود یک نویش را بخرد. اگر هم ناموس آدم را گرفت، آدم هم در عوض ناموس‌اش را می‌گیرد تا ناموس آدم را ول کند و خلاص، و به‌هیچ‌وجه نباید با تلاش در سوت زدن آتو دست طرف بدهد.
  15. باز به خاطر وظیفه‌ام است که می‌گویم؛ خب! اگر مال اوست که بی‌خیال! سند بیاورد پس‌اش می‌دهیم. اصولاً رعایت قوانین حقوق و این‌ها چیز خوبی‌ست و دعوا ندارد که. این‌ها چیزهایی‌ست که ما امروز به لطف پیشرفت علوم و این‌حرف‌ها می‌فهمیم.
  16. بعضی‌ها می‌گویند همان وقت‌ها بود که سینما اختراع شد. بعضی‌های دیگر می گویند همان‌وقت‌ها بود که یخچال اختراع شد تا در آن آب خنک کنند و بدهند بعضی‌ها، بعضی‌ها هم ایستاده‌اند بغل دست من و هی می‌گویند از طرف ما هم به خواننده‌ها سلام برسان که من هم کوتاهی نمی‌کنم و از طرف آنها به شما سلام می‌دهم.

نظرات ارسال شده
مخلوق Creature در 18 تير 1387
آقا! این جمله ات خدا بود:
«و نه تنها کلمه دست او بود و کلمه او بود، بلکه‌م شما هم دست او بودید و جان و مال و پدر و مادرتان هم دست او بود و چون هنوز قسط‌اش را نپرداخته‌اید، کماکان دست اوست.»
این ماجرای دو دسته انسان‌ها (بیشتر بود یعنی؟) و گیج کردن مخاطب هم بسی ما را خوش آمد!

email | website

گل تن در 20 تير 1387
" نو " شنیدن می دانی که خیلی کیف می دهد :)

email | website

شاپور در 20 تير 1387
یادش بخیر آن زمان ها س.ک.س گروهی بود! بعدش پدر سوخته اومد "ناموس" رو اختراع کرد. اونوقت بود که پتو هم اختراع شد.

email | website

رویا در 21 تير 1387
هر وقت به كلمه فكر مي كنم شايد اين دومین بار باشه که به کلمه فکرمی کنم اصلا نمی دونم چه فرقی داره؟
چیزی هست که نگویم هم اتفاقی نمی افتد بگویم اگر هم اتفاقی نمی افتد چون در اصل در اینجا کلمه ها می گویند واین کلمه ها معلوم نیست چه می گویند کمی که فکر کنیم شاید توهم برمان دارد که دروغ می گویند یا اصلا چیزی می گویند یا چرا باید چیزی بگویند یا اگر بگویند چه می شود و اگر نگویند چه می شود (خودتان تقصیر دارید چرا خوانندگان را گیج می کنید؟).

یک سری نکات دیگر هم هست که بر حسب اتفاق کلمه ها یش یادم می آید و برایتان می گویم
اول اینکه تا وقتی کلمه ها در هم فرو رفته بود و با صداهایی گاه موحش از دهان خارج می شد ذره ای مشکل نبود ولی مشکل ها به ترتیب این طور آغاز می شود که حقیرمختصری را در زیر درج خواهم کرد:

1- چندین صدا، اعم از موحش و غیر موحش در هم آمیختند.
2- این صدا ها به گونه ای که من هم نمی دانم، ولی پشت سر هم قرار گرفتند.
3- به طریقی کاملا اسرار آمیز با مکث هایی از هم جدا شدند ( این مکث ها و در واقع سکوت انسانها در بین کلمات در ابتدا زیاد بوده دلیلش هم آن است که وقتی انسان کلمه ای را می ساخته برای چند دقیقه ای از مخلوق خویش تعجب می کرده و به احترام آن چند دقیقه ای هم ساکت می مانده ولی امروز آدمیان در بین کلمات خود از سکوت کمتری استفاده می کنند. چون کلماتی که بر زبان می آورند ساخته زبان خودشان نیست ( هی بگین کار آفرینی بیا کلمه هایی ساخته دست زبان بعدشم که میرن اصفهان هی میگن ساخته دست است ساخته ست است به به دو روز بعدم میندازن اون ور ولی همه ما بر این نکته آگاهی داریم که کلمات،دردنباله هم جملات ساخته زبان هیچ گاه کهنه نمی شود و کسی نمیندازتش اون ور بلکه در نشریات میندازنش این ور چطو شما عزیزان فرق این ور و آن ور را متوجه نمی شوید؟) داشتم می گفتم ولی با این حال گاهی در بین کلماتی که از دهنمان بیرون می آید منّو منّی داریم. نه؟ می گین نه؟! چی فکر میکنین اصلا هم این حرف ها نیست که مثلا کسی که کمتر منّو من کنه بیش تر میدونه و بش تر تمرین داشته و هرچی شما بگین. تازه آدمی که منّو منِّ کنه جملات با مفهومی را ساخته و داره به حترامشون سکوت می کنه ولی چون بقیه نگن این دیونس من من و اِ اِ، می کنه.
3- و مشکل اصلی تازه همین جا شروع می شه چیزهاییست که امروزه کار انسان های با استعداد را کم می کند و سبب کمتر من من کردن آنها می شود و از خلق افکار جدید جلو گیری می کند آن هم، این ویرگول و نقطه ی و ... ی ِ {...} ( میگد نه؟ کم در دبستان به خاطر خط فاصله وقت خود را هدر داید؟ چرا متوجه حقوق خود نیستید شما می توانستید همان قدر وقت که صرف کشیدن خط فاصله می کردید (از رنگ عوض کردن بگزریم) در همان لحظات کلمات جدیدی می ساختید. حالا اگر جهان کلمات پر شده که می دانم پر نشده و شما بی جهت بهانه می گیرید خُب باشه جمله می ساختید چرا از حقوق اولیه خود آگاه نیستید؟
4- آخرین مشکلی که قصد مطرح کردن آن را دارم البته می دانم که خسته شدید ولی این قضیه مربوط به دنیای کلمات است و شما عزیزان هم که تا این جای هزار تو آمدید متوجه اهمیت آن هستید وآن هم خوف از کلمات است که در این هزار تو ما را بیش تر نگران می کند و آن هم راه حلی دارد که کلیدش دست استاد والا مقام حافظ شیرازی است به افتخارشون یه کف مرتب. البته به خود اجازه ی دست بردن به این نوشته را داده و شاید دوست دارانشان را رنجیده خاطر کرده باشم ولی چه می شود گفت چون پای کلمه در میان است جای این حرف ها نیس. خُب؟ می گم که وگه که : « یک دم غریق بحر کلمه شو گمان مبر / بقیه بیت هم خودتون زحمت پیداکردنشو بکشید و اگر پیدا کردید که هیچ در همین جا درج کند ممنون می شویم البته توجه داشته باشید که تناسب با مصرع قبل رعایت شود. شرایط انتخاب در مسابقه . . . دیگه کار از منّومنّو، ساخت جملات دل انگیز هم گذشت
تنها نکته ای هست که باید باید گفته شود گروهی از آدمیان هستند که لب آب نمی روند و زبانشان را در آب نمی بینند. اگر می دیدند که به خود اجازه نمی دادند از کلمه ها آن هم بعضی از کلمه ها استفاده کنند نکته به جا یی بود که نویسنده محترم از آن استفاده نکرد است.
پ.ن: {...} از روی سانسور است و نخواستم بد و بی راهی میان اعضای هزار تو میان آید.

email | website

سامان در 30 تير 1387
از اول هم کمد خور بوده سرت که. این همه کلمه بدون کمد بیرون نمیاد خدایی.

email | website