از الحاد چارباکائي تا الحاد قسّيسانه


مَه‌پاره
بسیاری از شما احتمالاً پیش از این داستان «مه‌پاره [1]» را شنیده‌اید. داستانِ پادشاهی که از زنان بدش می‌آمده و بعد به‌واسطه‌ی دیدن نقشی زیبا از چهره‌ی یک شاهزاده، عاشق او می‌شود. اما برای دستیابی به او باید سؤالی از او ‌می‌پرسیده که شاهزاده پاسخ آن را نداند، و پس از گذشت بیست روز و پرسیدن بیست پرسش، بالاخره آن پرسشی که او را به وصال معشوق می‌رساند را درمی‌یابد. (احتمالاً این نقطه آغاز زایش مسابقات بیست سؤالی بوده است) پرسش‌های او برای آنکه وقت‌گیر باشند و در پرتو آن‌ها پادشاه (سوریاکانتا) فرصت بیش‌تری برای دیدن معشوق داشته باشد، در قالب داستان مطرح می‌شده‌اند. هر روز یک داستان و هر داستان دربردارنده‌ی یک معما از شاهزاده‌ی زیبا.
داستان روز نخست، درباره‌ی ملحدی به نام «چارباکا»ست، که هیچ اعتقادی به خدای پیل‌چهر (گانشا گاناپاتی) ندارد. خدایی که تقدیر حوادث را در دست دارد و به پرستندگان خود (در جهان پرآشوب و پرحادثه) بختِ خوش، کامیابی و پیشرفت کار عطا می‌کند. (داستان پیل‌سر شدن این خداوند، به خاطر حفاظت‌اش از مادر نیز از داستان‌های شنیدنی هندوان است.)

داستان گانشا و چارباکا
چارباکا  قصد عروسی دارد. یکی از یاران‌‌اش از او می خواهد که برای به سلامت برگزار شدنِ عروسی، از جهت ادای کفاره‌ی گناهان، نذر و نیازی به درگاه خدای پیل‌چهر کند و از او استمداد طلبد تا زناشویی‌اش از حادثه و بلا در امان باشد. او در پاسخ اظهار می‌دارد که هیچ اعتقادی به گاناپاتی ندارد؛ «چه کسی می‌تواند تصور کند که خدایی با کله‌ی پیل وجود داشته باشد؟« و علاوه بر این معتقد است که عده‌ای شیاد، دغل و مزوّر، وِداها را از پیشِ خود ساخته‌اند و شعار و آیین قربانی علم کرده‌اند و آن‌ها را وسیله‌ی کسبِ درآمد از مردم نادان نموده‌اند، در حالی که در امور طبیعی هیچ دست غیبی‌ای در کار نیست؛ انسان کاری را که اراده کند می‌تواند به انجام رساند و هیچ نیازی به نذر و نیاز ندارد.  «تنها کسانی موفق و کامیاب می‌شوند که نقشه‌ی کار را بر پایه‌ی حزم و خرد استوار سازند. پیشرفت و کامیابی انسان در دست خود اوست.»  
باری، چارباکا عروسی خود را به راه می اندازد و گانشا برای تأدیب این بنده‌ی فرمان‌گریز و اعتقادستیز، گاوی را مأمور می‌کند تا تپاله‌ی مقدس‌اش را بر آستانه‌ی در خانه‌ی چارباکای ملحد بریزد. چارباکا روی تپاله می‌سُرَد و پای‌اش می‌شکند و تا خوب شدن پا عروس می‌میرد. دوست چارباکا او راتخطئه می‌کند و از او می‌خواهد ایمان بیاورد، اما چارباکا اظهار می‌دارد که «چه کسی می‌تواند پیش‌بینی کند که گاوی نکبتی بیاید . در کریاس خانه تپاله‌ بیاندازد. این چه ربطی به گاناپاتی دارد؟ نکند او به‌راستی بر تپاله‌اندازی تمام گاوان جهان نظارت دارد؟» و با این استدلال از پذیرفتن وجودِ خدا سر باز می‌زند. او دوباره بساط عروسی دیگری به راه می‌اندازد، اما این بار برای جلوگیری از حادثه‌ی پیشین گروهی رفتگر به خدمت می‌گیرد تا پیشاپیش حرکت او زمین را بروبند. گاناپاتی برای تادیب او از کلاغی بهره می‌گیرد و سنگی بر سر چارباکا می‌خورد، سرش می‌شکند و عروس‌اش می‌میرد. و در بار سوم که برای جلوگیری از حادثه‌ی پیشین از کف دره‌ای حرکت می‌کند، سیلابی که به دستور گانشا راه می‌افتد  ملحد را به کشتن می‌دهد. خداوند به خاطر عذاب آخروی‌ای که نصیب ملحد است، برای او می‌گرید، در حالیکه به نادانی او می‌خندد.

عاقلانگی الحاد چارباکا
داستان چارباکا شاید برای انسان‌های سنّتی پذیرفتنی و حاوی پیامی قابل قبول باشد، اما پیغامی که این داستان حمل می‌کند احتمالاً برای بسیاری از خوانندگان این‌جایی‌اش که، در مسائلی این‌چنین، بیش از آنکه سنّتی باشند، واجد ویژگی‌های انسان‌های متجدد و تجددخواه هستند، قابل قبول نخواهد بود. امروز استدلال‌های چارباکا به نظر ما درست و کم‌‌اشکال می‌آید. بشر تجددگرای نوعی،  واقعاً در پی آن است که محیط اطراف‌اش را چنان تغییر دهد که بلایا و حوادث طبیعی نتوانند به او آسیبی برسانند و یا لااقل احتمال آسیب رساندنشان چیزی نزدیک به صفر باشد. بشر امروز، اگر بپذیرد که خدایی وجود دارد، نمی‌تواند قبول کند که این خدا شبه‌آدمی پیل‌چهر باشد و بر تپاله‌اندازی تمام گاوان زمین، حرکت تمام کلاغ‌ها و بروز تمام سیل‌ها نظارت و صدارت داشته باشد. در نظر ما، تنها انسان‌هایی موفق و کامیاب می‌شوند که نقشه‌ی کار را برپایه‌ی حزم و خرد استوار سازند. یکی از ارکان روانشناسی جدید این است که به انسان بفهماند که پیشرفت و کامیابی کارش تنها در دستِ خود اوست. پذیرش این باورها، به خوبی می‌تواند ترسیم‌گر یک انسان متجدد باشد. چارباکا در عمق دیدگاه انسان سنتی، نظراتی از خود بروز می‌دهد که می‌توانند زیربناهای تشکیل‌دهنده‌ی یک تفکر متجدد باشند. استدلال‌های دنیای مدرن هم چیزهایی شبیه به همین استدلال‌های چارباکاست. بنابراین سراینده‌ی هندی داستان قدیمی با نگرش‌هایی که حاوی بنیادهای یک تفکر متجدد می‌توانند باشند، آشنا بوده، اما آن‌ها را تخطئه نموده و نپذیرفته است و چارباکای داستان خود را قربانی کرده تا نشان دهد که برای او این منش نمی‌تواند پذیرفتنی باشد.   
داستان «گانشا و چارباکا«، اگر به این دید نگریسته شود، حاوی نکات بسیار مهمی است، که حتا امروز نیز ما با آن‌ها دست به گریبانیم و نه‌تنها برای ما، بلکه برای کسانی که به‌راستی در یک محیط متجدد و تجددگرا زندگی می‌کنند نیز، حل‌نشدنی باقی مانده‌اند و می‌توانند کلیدی به درک روان انسان باشند.

کائنات به جای خدا
نخستین نکته‌ی داستان این است که چارباکا استدلال می‌کند که تنها با استفاده از نیروی حزم و خرد انسان می‌تواند کامیاب شود و کامیابی او در دست خود اوست. انسان بخش ویژه‌ای از کنترل مسائلی که کامیابی یا عدم‌کامیابی او را تعیین می‌کنند را در اختیار خود دارد، اما هرگز نمی‌تواند نقش عناصر دیگر کائنات را که در دستیابی او به کامیابی‌ها دخیل بوده‌اند را انکار کند. در موارد فراوانی، نیل به موفقیت، حتا بیش از آنکه به واسطه‌ی کوشش‌های خود فرد روی داده باشد، از تصادفات شگفت‌انگیزِ روی‌داده در مسائلِ خارج از اختیار خود فرد، ناشی شده است. به همین دلیل است که بشر برای نیل به مقاصدش همواره باید امیدوار باشدکه فرآیندها، اتفاقات و پدیده‌های بیرون از اختیار و کنترل او (که هیچ‌گاه تمام‌شدنی نیستند) اگر وفق مراد او نیستند، لااقل در تضاد با مراد او روی‌ندهند. اما فرد چه‌گونه می‌تواند این امیدواری، که به لحاظ روانی نقش بزرگی در دستیابی او به موفقیت ایفا می‌کند، را برای خود فراهم آورد؟ در شرایطی که اعتقاد به خدا برای او پذیرفتنی نیست، بشر به خود می باوراند که کائنات در کلیت خود، او را خدمتگزاری می‌کند و شرایطی را که او با کلیت‌اش خواستار آن است، برای فرد فراهم می‌کند. بشر به خود ‌باورانده است که اگر در راستای کائنات قرار گیرد، کائنات او را یاری خواهد کرد و اگر در برابرِ آن قرار گیرد، کائنات هم مدام ضدیت بیش‌تری در برابر امیال فرد از خود بروز می‌دهد. (این‌ها دیگر باورهای انسان‌های سنتی نیستند، بلکه باورهایی هستند که در بین سطح گسترده‌ای از انسان‌های متجدد، با همه‌ی ویژگی‌هایی که تجدد برای آن‌ها فراهم آورده، منتشر می شوند.) این باورها شباهت شگفت‌انگیزی با باورهای خدامَدار گذشته دارند و در عین حال این نکته را که این بشر است که موفقیت و کامیابی خود را در دست دارد و خود اوست که زندگی‌اش را شکل می‌دهد را نیز تامین می‌نمایند. یعنی به عبارتی، این دید جدید، تلفیقی از دید الحادی ارباکا و دید خدامنشانه ی دوست‌اش را ارائه داده است. چارباکا با وجود الحاد، به دلیل غلبه‌ی دیدِ گانشاپرست در محیط اطرافِ خود،‌ مدام خود را در برابر این خدا احساس می‌کند و این خدا نیز به جای آنکه چارباکا را یاری کند، در برابرش قرار می‌گیرد و با او ضدیت می‌کند و این امر روح‌اش را متلاطم می‌سازد.
بشر امروزین نیز نمی‌تواند انکار کند، که هر چه‌قدر هم قدرت بیش‌تری فراهم نماید، باز در میان فرآیندها، رویدادها و پدیده‌ها، آنچه بشر نسبت به آن‌ها قدرت اعمال کنترل و تحکم اراده‌اش را ندارد، به مراتب بیش از آن چیزی است که در موردش این قدرت و تحکم را دارد. بنابراین ناچار است، برای آنکه امیدوار و امیددار بماند،  و به حکم این امیدواری خود را موفق حس کند، به موافقت کائنات با خودش تکیه کند و کوشش کند، این موافقت را به شکلی پایدار و استوار در اختیار داشته باشد و از این راه اراده‌ی خود را حاکم کند و کامیابی خویش را در دست خود گیرد.        

گناهِ هنوز باقی
نکته دوم در مورد مسئله‌ی گناه[2] است. به نظر می‌رسد، این یکی از الزمات زندگی کردن برای انسان است، که در هر شرایطی و با وجود تفاوت‌های گسترده همچنان به نوعی در انسان برقرار می‌ماند. انسان‌ها مدام در پی آرامش می‌دوند و بخش بزرگی از این عدم آزامش بازگردنده به گذشته‌ی آن‌هاست که غالباً از آن احساس خسران می‌کنند، حتا اگر آشکارا از آن دفاع کنند، در بطن به‌جد می‌پذیرند که بخش وسیعی از زندگی خویش را باخته‌اند. اما آیا این احساس همان احساس گناه پیشین است؟ به نظر می‌رسد که در زندگی جدید، گناه با مفاهیم دیگری جایگزین شده است. یکی از این‌ها، عدم احساس خوب داشتن، یا عدم احساس رضایت است. عدم رضایت، عدم شادمانی[3]، یا احساس بد داشتن. این مسئله‌ی عدم رضایت هم می‌تواند نسبت به کل زندگی باشد و هم نسبت به یک رویداد یا فرآیند گذرا.  هم می‌تواند با نگرش به زندگی و شناختن آن توسط خود فرد ابراز شود و هم می‌تواند واکنش نفسانی و غیر ارادی او به این‌ها باشد. اما به هر حال هر چه باشد، این عدم احساس رضایت چیزی شبیه به احساس گناه در انسان برمی انگیزد و اغلب آدمی تمایل دارد با یک کنش خوب مهم، این عدم رضایت را جبران سازد. در اینجا انسان احساس گناه را نسبت به خود و زندگی خود دارد. اینکه عدم رضایت تا چه حد می‌تواند شبیه مفهوم گناه در نظر گرفته شود، را می‌توان مورد مناقشه قرار داد و بحثی وسیع‌تر را می‌طلبد. اما می‌توان پذیرفت که احساس عدم رضایتی که در گذشته با گناه پدید می‌آمده، امروز نیز به اشکال گوناگون برای انسان پدید می‌آید و آثار روانی خود را بر انسان و تبعاً بر اعمال آینده‌ی او و ایمان و اطمینان‌اش به آن‌ها برجای خواهد گذاشت.  
دوستِ چارباکای ملحد از او می‌خواهد که به عنوانِ کفاره‌ی گناهان نذر و نیاز کند و خود را از نگریستن به خُسران گذشته واسازد، اما چارباکا هیچ تلاشی در خلاصی از این «احساس بد»ِ گناه نمی‌کند. او که ملحدی در میان مؤمنان است و لاجرم بخش وسیعی از پذیرش‌های اولیه‌اش را مسائل پایه‌ای القا شده به‌وسیله‌ی ایمانداران می‌سازد، قطعاً از احساس گناه در امان نخواهد بود و عدم رضایت از خویشتن به خاطر تخالف با خداوند پیل‌چهر را با خود خواهد داشت.

وداهای ساخته
اما دید چارباکایی به وِداها، که آن‌ها را حاصل توطئه‌ی عده‌ای می‌بیند که به‌وسیله‌ی آن‌ها کسب درآمد از مردم می‌کنند، نیز یک دید همچنان پدیدار است. تا امروز نیز افراد متعددی بر این باور که عده‌ای وداها را وسیله‌ی کسب درآمد از مردم نادان ساخته‌اند سخت پای‌فشاری می‌کنند. و این باور نیز که وداها را افراد از پیش خود ساخته‌اند همچنان چالش برانگیز است. شاید حتا بتوان گفت که این بحث یکی از پراهمیت‌ترین بحث‌های دین‌اندیشان‌متجدد نیز هست و مسئله‌ی بزرگی است که پاسخ به بسیاری مسائل در چارچوب تدین و الحاد و یا درباره‌ی تدین و الحاد بدان وابسته است. با این حال، این امکان فراهم است که این دو نگرش متفاوت (ساخته بودن وداها) و (وسیله‌ی درآمد عده‌ای شدن آن‌ها) از یکدیگر جدا گردد و هر یک با نگریستن به خودش و با بررسی جداگانه راهی متفاوت از دیگری را در پیش گیرد و به دامنه‌ی پذیرفتنی‌ها یا ناپذیرفتنی‌ها راه یابد. 


[1] نقل قول‌هاي داخل پرانتز همگي برگرفته از ترجمه‌ي «صادق چوبک» هستند. من داستان مه‌پاره را از طريق فايل‌هاي شنيداري‌اي در سايتي که از طريق هفتان قابل دسترس بود شنيده‌ام، اما زماني‌که بار ديگر براي يافتن آنها جست‌وجو کردم، اين فايل‌ها ديگر قابل دانلود نبودند. نقل‌قولهاي ذکر شده از همين فايل‌هاي شنيداري هستند که از روي ترجمه‌ي صادق چوبک اجرا شده‌اند.
[2] مفهوم گناه پيچيده‌تر از آن است که بتوان تعريف جامع و ويژه‌اي از آن ارائه داد. اما، به نظر مي‌رسد، در طول ساليان طولاني تقريباً هميشه معنايي نزديک به آنچه امروز از آن درمي‌يابيم داشته است. با اين حال در گذشته‌ي دور اختصاص "انسان در برابر خداوند" نداشته و  "انسان در برابر انسان" را نيز شامل مي‌شده است. مثلاً در داستان پسر گمشده، عيسا از زبان پسر ميگويد: "Father. I have sinned against heaven and against you." "{پدر! به‌آسمان (ملکوت) و به‌حضور تو گناه کردم.} لوقا، 1۵، 18.
[3] مسائلي که در مورد عدم شادماني و عدم رضايت در اينجا مطرح شده عمدتاً برگرفته از اين مقاله هستند:
BENGT BRULDE, "HAPPINESS THEORIES OF THE GOOD LIFE", Journal of Happiness Studies (2007) 8:15-49, Springer, DOI 10.1007/s10902-006-9003-8
نظرات ارسال شده
ایکاروس در 28 تير 1387
مرسی!

email | website