به نام خدا


«خدا هست؟» يا «خدا چگونه هست؟»

«طبیعت همه چیز است و هیچ چیز ورای جهان طبیعی نیست. جهان طبیعی سیستمی مادی و بسته است؛ هیچ یک از پدیده های جهان طبیعی (از جمله انسان و امور انسانی) با عواملی بیرون از خود این جهان طبیعی قابل توضیح نیست. هیچ چیز نیست به جز آن چه «این جهانی»ست.

کسی که این را قبول نکند یا «آدم دینی» ست، یا رسما خل، یا هردو. بدیهی ست که «آدم دینی» لزوما خل نیست. دیندارترین شیمی دان هم در لابراتوار شیمی اش جمله های بالا را حداقل در عمل قبول می کند. دیندارترین جامعه شناس هم فقط در صورت خل شدن مدعی خواهد شد مثلا دست حضرت عباس از جمله عوامل دخیل در انقلاب ایران بوده است.

اگر کسی دل اش خواست اسم کل این سیستم مادی بسته را خدا بگذارد، خدایی که پرستش ندارد، من خدای او را به خدایی قبول دارم. شما هم این خدا را باور کنید.»

کلنگ، «به خدا، باور داريد؟»



ظاهراً همه‌ی کسانی که به کليات می‌انديشيده‌اند، فلاسفه، تاريخ‌دانان و فيزيک‌دانان نهايتاً به خدايی باور داشته‌اند: خدا برای اينان می‌تواند علت‌العلل، تاريخ، قوانينِ فيزيک، يا هر آن‌چه هست باشد. «خدايی که پرستش ندارد»، يا فراتر، خدايی که زنده نيست.

خدايی که با آن که کشف شدنی و شناختنی است، گويا و شنوا نيست پس با شناسنده‌اش وارد ديالوگ نمی‌شود؛ خدايی که اگر چه فرمان‌روای وجود است، اما خود نيز اختياری ندارد. خدايی که قانون است و قانون‌مند است، خدايی که ساکت و ثابت است و «زين همه نقشِ عجب بر در و ديوارِ وجود» منظوری ندارد. چون منظوری در کار نيست، پديده‌ها (بر خلاف ديدگاه دين‌مداران) آيه يا کلمه‌ی خدا نيستند و اشارتی يا بشارتی در آن‌ها نيست. در جهان با چنين خدايی، سوآل از چرايی پديده‌ها بی‌معناست و تنها می‌توان از چگونگیِ پديدار شدن‌شان پرسيد. هيچ چيز دليل ندارد اما همه چيز علت دارد و کار آدمی کشف علت‌هاست و به کار گرفتن‌شان در سلطه بر جهان؛ و در کنارش، سرگشتگی و حيرت و پذيرشِ تجربه‌ی وجودی بی‌معنا و پوچ.

دين‌مدار کسی است که به خدای زنده و شنوا و گويا باور دارد، خدايی که با آدمی صحبت می‌کند و بر او از طريقی پديدار می‌شود. هر دين‌داری لزوماً دين‌مدار نيست: آدميانِ دين‌دار فراوان‌اند که خدا را به جهانی ديگر تبعيد کرده‌اند و دستِ او را از «دنيای مادی»، دنيای توجيه‌شده با قوانين علمی، کوتاه می‌دانند؛ اما چنين خدای دست‌بسته‌ای قابلِ خواندن و در نتيجه قابلِ پرستش نيست. جهان با آدمِ دين‌مدار وارد گفت‌وشنود می‌شودو از اين رو است که خدای آدمِ دين‌مدار خدای قابلِ پرستش است.

پس در نهايت سوآل اصلی، سوآلی که مرز مميز اين دو نوع رويکرد به جهان است، اين نيست که «آيا خدا وجود دارد»، بل‌که اين است که «خدا چگونه هست؟»

آيا دين‌مدار می‌تواند «رسماً خل» نباشد؟

رسمِ دنيای مدرن، باور به قانون‌مندیِ جهان است، نه زنده بودن‌اش. بنا بر اين رسم، آدمِ دين‌مدار «رسماً خل» است، وگرنه خدايی را می‌پرستد که قابلِ پرستش نيست (که گونه‌ای ديگر از رسمِ خل بودن است). راهِ ديگری وجود ندارد.

مثالِ شيمی‌دانِ دين‌مدار را در نظر بگيريم. شيمی‌دان سعی می‌کند قانونی از قوانين طبيعت را با آزمايش بشناسد. برای شناختنِ قانون لازم است که رابطه‌ی چند متغير با هم مشخص شود: آزمايش به گونه‌ای طراحی می‌شود که متغيری را آزاد می‌گذارد تا به دل‌خواهِ آزمايش‌گر تغيير کند و اثرِ آن را بر متغيرِ ديگر اندازه می‌گيرد. در حينِ آزمايش سعی می‌شود عواملِ مؤثرِ ديگر محدود شوند تا تأثيری بر اندازه‌گيری نداشته باشند.

اما آيا می‌توان اراده‌ی خدای زنده را محدود کرد؟ خدا هيچ تضمينی به شيمی‌دان نداده که در نتايجِ آزمايش‌اش دخالت نمی‌کند.

عيسی مسيح در چله‌ی معنوی‌اش با سه وسوسه‌ی شيطان روبرو می‌شود. يک وسوسه اين است که خودت را از بلندی بينداز چون مکتوب است که خداوند از تو محافظت می‌کند. عيسی پاسخ می‌دهد: «اما هم‌چنين مکتوب است که خدای خود را ميازمای»[1].

حتی اگر قوانينِ طبيعت قوانينِ مکتوبِ خداوند باشند، آيا شيمی‌دانِ دين‌مدار می‌تواند آن‌ها را دريابد به بهای اين جسارتِ محتمل که خدای خود را آزموده باشد؟

خدای زنده

افتادن در دست‌های خدای زنده وحشت‌ناک است! (کتاب عبرانيان، 10:31)

انسانِ مدرن بر می‌گزيند که به جای آن که با جهانِ زنده و مختار طرف باشد، با جهانِ مرده و قانون‌مند روبرو شود. اين گزينش است که برای او آزمودنِ جهان و يافتنِ قوانين‌اش را ممکن می‌کند و بر سلطه‌اش بر طبيعت می‌افزايد. معامله‌ی دانايی و قدرت به جای روح در تمثيلِ دکتر فاوست به خوبی تصوير شده است.

گاهی مدرن‌ها اصرار می‌کنند که چنين رويکردی يک گزينش نبوده و جبرِ تاريخ بوده‌است: از ترس و جهل آدمی که کم شود، بيش‌تر به قانون‌مندیِ طبيعت پی می‌برد. پيش‌بينی‌ناپذيریِ جهان که جلوه‌ای اساسی از خداست تحليل می‌رود، جهان از جن و پری و نيروهای ناشناخته و مختار خالی می‌شود و چند نيرو که با تعدادی فرمول جبریِ ساده توضيح داده می‌شوند جای آن‌ها را می‌گيرند.

اما در اين توصيف فراموش می‌شود که نقطه‌ی آغازِ چنين فرآيندی، نمی‌توانسته کشفِ قانون‌مندی‌ِ طبيعت باشد‌ بل‌که باور به آن بوده است. با کمک گرفتن از همان مثالِ شيمی‌دان، می‌توان دريافت که بدون پيش‌فرض گرفتنِ قانون‌مندیِ جهان و دخالت نکردنِ نيروهای زنده، اصولاً آزمايش و کلِ روشِ علمی وجاهت نمی‌يافت که کشف قانون‌های علمی ممکن شود. در واقع، ناديده گرفتن (و در نهايت حذفِ) نيروهای زنده از جهان، پيش‌فرضِ روشِ علمی است، نه نتيجه‌ی آن؛ پيش‌فرضی که انسانِ مدرن برمی‌گزيند.

ویروس ذهن: یک مثال

برای خدا مثال نزنيد که خدا می‌داند و شما نمی‌دانيد. (قرآن 16:14)

در طولِ تاريخ، تلاشِ بشریِ عظيمی برای ارتباط با خدای زنده‌ای که کارگردانِ پشتِ پرده‌ی جهان است صورت گرفته‌است. بخش بزرگی از ميراث ادبی و هنرها ريشه در اين تلاش دارند. جنگ‌های زيادی بر سرِ اين که اين خدا يا آن خدا پرستيده شود در گرفته است. آدم‌های زيادی به نام خدا جان داده‌اند و جانِ ديگران را ستانده‌اند.

رسمِ مدرن همه‌ی اين تلاش را بی‌معنا می‌کند و بی‌دليل می‌يابد، اما علم‌باوران سعی می‌کنند علتِ علمیِ اين تلاشِ عظيم و «غيرمنطقی» را بيابند. توضيح رايج جهل و ترس است. توضيحِ ديگر از ريچارد داوکينز، علم‌باورِ مشهورِ روزگارِ ما، اين است که مذهب و خداباوری هم‌چون ويروسِ ذهن عمل می‌کند و گسترش می‌يابد و اپيدميک می‌شود؛ چنان که ويروس‌های بيولوژيک يا کامپيوتری پراکنده می‌شوند؛ و به اين ترتيب پديده‌هايی چون تطورمذاهب و جمود و خشک‌سری پيروان‌شان و رفتارهايی چون آموزشِ مذهبی به کودکان يا کشتارِ کافران بر مبنای کاربردِ روشِ تکاملی داروينی (بر روی انديشه‌ها نه بر روی جان‌داران) توجيه می‌يابند. داوکينز عبارتِ faith-sufferer را برای چنين کسانی که «رسماً خل» هستند به کار می‌برد.[2]

بعضی دين‌مداران به داوکينز پاسخ داده‌اند که بنا به مطالعات پزشکی در رابطه‌ی دين‌داری و سلامت، دين‌داران از سلامت جسمی و روانی بيشتری برخوردارند بنابراين توصيف ويروس برای مذهب از منظرِ بيماری‌زايی آن درست نيست. با اين حال توصيفِ داوکينز از جنبه‌های ديگر قابل تأمل است.

خدا و معنا

آن‌که «چرا»يی قوی و کافی دارد می‌تواند از پس هر «چگونه»ای بر آيد (فردريک نيچه).

هر که از يادم رو بگرداند زندگانی‌اش تنگ خواهد بود. (قرآن، 20:124).

چون آنان نباشيد که خدا را فراموش کردند پس فراموشی خودشان را نصيب‌شان کرد. (قرآن، 59:19).

واژه‌ی logos در زبانِ يونانیِ باستان می‌توانست معنای بررسی (study)، کلمه، روح، خدا و معنا را يک‌جا داشته باشد.

انکارِ وجود خدا باعث می‌شود که هر معنای مستقل از شخص در جهان انکار شود. اگر خودآگاهی من برای سازمان دادن به خودش «معنا» می‌آفريند، پس معنا چيزی وابسته به من است و نه اين که وجودِ من وابسته به معنايی خاص باشد. معنا را می‌توان در ارزش‌های زيبايی‌شناختی که از آن‌ها لذت می‌بريم، در انجام دادنِ کارهای خلاق، و يا در فضايل و ارزش‌های اخلاقی که در خودمان می‌پروريم يافت؛ اما بدونِ خدا تمامِ اين‌ها وابستگیِ تام و تمام به وجودِ انسان و جوامعِ انسانی دارند، وجودی که خود می‌تواند گذرا و بی‌معنا باشد؛ چرا که در جهانِ علم‌باور، در نهايت انسان و جامعه‌ی انسانی و تمامِ جلوه‌های حيرت‌انگيزش نيز چيزی بيش از يک سيستمِ پيچيده‌ی مادی نيست که ضرورت و معنايی برای وجودش موجود نيست و تنها به تصادف موجود است.

برای انکارِ خدا می‌توانيم اين قدم را برداريم و هر معنای مستقل از وجودِ انسان را انکار کنيم. اين راهِ‌حل شايد شورشِ دل‌پذيری عليهِ خدای مستبد، مردسالار و خودکامه‌ای باشد که از آسمان‌ها توجيهاتِ لازم را برای مشابهانِ زمينیِ خود فراهم می‌آورد و نظامِ اخلاقياتِ کهن را در جامعه قوام می‌بخشد و به سنت مشروعيتِ ابدی می‌بخشد: اگر لازمه‌ی وجودِ معنا، نفیِ آزادی است، پس زنده باد جهانِ پوچِ بی‌معنا!

تا زمانی که اين شورِ شورش هست، خود معنايی است برای جهانِ ما. وقتی اين شورِ شورش با پيروزیِ ناگزيرش فرو بنشيند چطور؟

آيا می‌توان به معنايی که خود به چيزی بی‌معنا وابسته است دل‌خوش بود؟

آن‌چه ويکتور فرانکل (Victor Frankl) سه‌گانه‌ی روان‌پريشیِ انبوه (mass neurotic triad) می‌نامد، يعنی افسردگی، اعتياد و پرخاش‌گری در دنيای مدرن فراگير است چون بی‌معنايیِ درونِ ما چون سياه‌چاله‌ای هر لذتِ کوچک و گذرايی را برای پُر کردنِ خود می‌بلعد و هيچ وقت هم پُر نمی‌شود.

فرويد خواستِ لذت را اساسی‌ترين محرکِ آدمی می‌دانست، نيچه (و روان‌کاوِِ متأثر از او، آدلر) خواستِ قدرت را؛ فرانکل ادعا می‌کند که خواستِ معنا محرکِ اساسی آدمی است. از ديدگاهِ فرانکل خواستِ معنا چنان در عمقِ روانِ آدمی ريشه‌دار است که انکارِ آن تنها به بيماری منجر می‌شود.

اگر آدمی از طرفی حقانيت و معنايی در سنت اجتماعی نبيند و از طرفِ ديگر نخواهد وجودش به مجموعه‌ای از قوانينِ عمومی و اجتناب‌ناپذيرِ زيست‌شناسی و روان‌شناسی و جامعه‌شناسی کاسته شود ناگزير است معنای شخصیِ خودش را بيابد - يا بيافريند. اين نياز، معنای سخنِ کنايت‌آميز ولتر را روشن می‌کند که «اگر خدايی نبود، لازم بود يکی اختراع کنيم»: انتخابِ خدا چون معنای وجود، انتخابِ موجودی است دشوارياب - اما به هر حال بامعنا - به جای موجودی در نهايت بی‌معنا.

خدای غايب

انسان عجب عجول است! نشانه‌های خودم را به شما خواهم نماياند، مرا به تعجيل نيندازيد. (قرآن 21:37)

خدا اگر چه برای آدم دين‌مدار زنده است، اما اغلب غايب (يا مغفول) است. پس از يک تجربه‌ی کوتاه از حضورِ خدا برای اغلبِ دين‌مداران دوره‌ای طولانی از غيبت و انتظارِ پديداریِ و حضورِ مجدد خدا پيش می‌آيد. تجربه‌ی غيبت در متون دينی هم وجود دارد: عيسی بر بالای صليب فرياد می‌زند ايلی ايلی لم سبقتنی؟ (خدايا! خدايا! چرا رهايم کرده‌ای؟) (متی 27:46 و مرقس 15:34) محمد پس از دوره‌ای طولانی از دريافت نکردن وحی، گمان می‌برد که خدا او را واگذاشته يا دشمن او شده تا می‌شنود که والضحی و الليل اذا سجی ما ودعک ربک و ما قلی (سوگند به روشنايیِ روز، قسم به شب آن گاه که آرام گيرد، رب تو تو را وا نگذاشته و دشمن نداشته است) (قرآن 93:1-3) و از يأسِ کلی پيامبران و گمان‌شان به ياوه بودنِ افکارشان نيز سخن گفته شده: حتی اذا استيأس الرسل و ظنوا أنهم قد کُذبوا جاءهم نصرنا (تا آن‌جا که رسولان نااميد شدند و گمان بردند که به آن‌ها دروغ گفته‌شده ياری ما به آن‌ها رسيد) (قرآن 12:110).

از منظرِ دين‌مدارانه دورانِ مدرن دورانِ غيبتِ عمومی خدا است. خدای زنده می‌تواند از شناخته‌شدن و پديدار شدن پرهيز کند.

بت‌شکنیِ مدام

خدايی که ساختنی باشد و ما او را آفريده باشيم پرستيدنی نيست؛ حتی خدايی که تماماً فهميدنی باشد نيز پرستيدنی نيست. تا خدا غايب است تصويری ذهنی از او پرستيده می‌شود که هر چقدر خوش‌پرداخت و کم‌نقص باشد، در نهايت ساخته‌ی ذهنیِ ما - يا اجتماع و تاريخِ ما - و تماماً فهميدنی است؛ پس پرستيدنی نيست. اين پارادوکسِ بُت‌شکنی و بت‌سازی دائمی است که سلوکِ معنايیِ دين‌مدار را پيش می‌برد: سنتز بين پرستش و شورش، ساختن و شکستن.

آن‌چه خدای ابراهيم را از خدای زمانه‌اش متمايز می‌کند رسيدن به او از راهِ بت‌شکنیِ مدام ابراهيم است. ابراهيم در يک بتِ عينی يا ذهنی در جا نمی‌زند و می‌داند که هم‌واره خدا بزرگ‌تر از تصورِ او است، و چنين است که ملکوتِ آسمان‌ها و زمين را می‌بيند.

با آن که دينِ اکثرِ دين‌دارانِ دنيا نسب به ابراهيم می‌برد اما سنتِ او در بت‌شکنی و جسارت بر بت‌های زمانه چندان در بينِ آنان رايج نيست. ايمانِ ابراهيمی ايمانی است هم‌راه با شورش و شک، شورش عليهِ پدران و شک در خدايانِ قومی-قبيله‌ای‌شان، ايمانی که خدای افول کرده را نمی‌پسندد و رها می‌کند:

ابراهيم به پدرش آزر گفت «بت‌ها را خدای خود گرفته‌ای!؟ به نظرم تو و قوم‌ات آشکارا به اشتباه رفته‌ايد!» – و چنين بود که به ابراهيم ملکوت آسمان‌ها و زمين را نمايانديم تا از جمله‌ی يقين‌مندان باشد – پس چون شب شد ستاره‌ای ديد و گفت «اين خدای من است!» آنگاه که افول کرد گفت «افول‌کنندگان را دوست نمی‌دارم ...» پس ماه را طلوع‌کنان ديد و گفت «اين خدای من است!» پس آنگاه که افول کرد گفت «اگر خدايم مرا هدايت نکند من نيز به اشتباه خواهم رفت». پس خورشید را طلوع‌کنان ديد و «گفت اين خدای من است، اين بزرگ‌تر است!» آنگاه که افول کرد گفت: «ای قوم من از شريکانی که برای خدا می‌سازيد بيزارم؛ روی‌ام را پاک‌دلانه به سوی کسی گردانيدم که آسمان‌ها و زمين را پديد آورده و ديگر از شما مشرکان نيستم.» قوم‌اش به جدل با او پرداختند، گفت «درباره‌ی خدا با من جدل می‌کنيد حالا که او هدايت‌ام کرده؟ از آن‌چه که شريک او می‌پنداريد ترسی ندارم مگر آن‌که خدايم چيزی بخواهد، خدايم همه چيز را می‌داند، پس چرا نمی‌نگريد؟ از آن‌چه شريکِ خدا پنداشته‌ايد بترسم وقتی شما نمی‌ترسيد که بدون دليلی که بر شما فرود آورده باشد برای او شريک تراشيده‌ايد؟ کدام يک از ما دو گروه بيشتر محق است که نترسد؟» کسانی که ايمان آورده‌اند و ايمان‌شان را به لباس ستم نپوشانيده‌اند، زندگیِ بی‌ترس از آن آن‌ها است و آن‌ها هدايت‌شدگان‌اند. (قرآن 6:74-82)

شايد حداقلِ کار برای ما faith-suffererها اين باشد که ايمان‌مان را از لباس ستم‌گری بيرون بياوريم و بت ذهنی‌مان را بشکنيم و خدای افول‌کرده را با خدای عادل جايگزين کنيم.


[1] پاسخ مسيح به اين وسوسه که در متی 4:7 و لوقا 4:12 آمده است، از کتاب تثنيه 6:16 نقل شده‌است.

[2] Richard Dawkins, Viruses of Mind, 1991

نظرات ارسال شده
داريوش در 18 تير 1387
سخت محظوظ شدم. آدم پای بعضی نوشته‌ها احساس امنيت روانی می‌کند ولو آن نوشته عقل‌اش را به چالش بگيرد. بعضی نوشته‌ها هست که روح و روانِ آدمی را تحقير می‌کند ولو مدعی باشند که به عقل‌اش چيزی می‌دهند. آدم‌ها بیشتر از آن‌که دنبال کشفِ عقلانی باشند، در پی آسايش روح و روان‌شان هستند! و تو چقدر با خودت رو راستی! رو راست بودن خوب است. با ديگران. با خود. خوب‌تر این است که نيش و زهر در سخنِ آدم نباشد. نيش و زهر برای آزار است. و آزار دهنده، کسی است که آزار ديده است. و آزار دادن خوب نيست!

email | website

ناشناسی دیگر در 18 تير 1387
آدم احساس لذت هم می کنه از تشکر گاهی
ممنون

email | website

مخلوق Creature در 18 تير 1387
امین عزیز!
صدالبته که تنها خدایِ زنده را می‌توان کشت و خدایِ موجود را می‌توان معدوم ساخت. اگر نه، خداستیزی خود بهترین نشانه‌یِ دیوانگی ملحدان است؛ اگر نیست پس تو با چه می‌ستیزی؟
اما در بابِ ابراهیم:
بسی بیش از حد و اندازه‌اش ستایش شده است. او بتِ قوم را شکست و بتِ خود را پرستید. بتِ ابراهیم (چنان‌که نویسنده‌یِ وبلاگِ «خانه به دوش» نیز به‌زیبایی بیان کرد) این زیرکی را داشت که خود را نادیدنی و بزرگ‌تر از همه چیز معرفی کند. اما آیا ابراهیم می‌توانست بپذیرد که چیزی بزرگ‌تر از خدایِ فعلی می‌تواند وجود داشته باشد؟ منطقاً نه! چرا که این خدا از اساس خود را با بی‌نهایت بزرگ تعریف کرده بود. اما از حیثِ وجودی بزرگ‌تر از خدا وجود داشت و آن انسان بود. ابراهیم به روایتِ کرکگور ابراهیمی تحریف‌شده است. او تنها بت‌شکن خدایانِ قوم‌اش بود، اگرنه که از آن پس تا پایانِ عمر اسیر یک بتِ استعلایی و فرازین بود.
ممنون که نوشتی!
از نوشته‌ات نکاتِ خیلی خوبی آموختم!

email | website

shahab در 19 تير 1387
بی احترامی که تلقی نمیشه اگه سن و تحصیلاتت رو بپرسم؟

email | website

shahab در 19 تير 1387
فقط یه نکته ای...
من یه چند تا ترجمه رو چک کردم ترجمه ی آیه ی 110 یوسف رو یه جور دیگه کردن نحویون...
اگه این ترجمه شما بود که زمینه ی فکری این بحث های سروش سر قرآن که خیلی راحت آماده بود که مرد مومن...:دی

email | website

امین در 19 تير 1387
داریوش عزیز،
ممنون‌ام از نظرِ لطف‌تان.

مخلوقِ عزیز،
با این نکته موافق‌ام (و شاید در متن هم نشانی از این موافقت بتوان یافت) که بعد از شکستن بتِ قوم، نوبت به ساختن بتِ خود می‌رسد. هر جا که بت‌شکنی متوقف شود لابد ما نهایتاً به یک بت (هر چند به قولِ تو استعلایی و فرازین) دل‌خوش کرده‌ایم. اما ظاهراً از زندگی ابراهیم، به خصوص زندگیِ م آن‌قدر اطلاعاتِ تاریخی در دست نیست که مطمئن باشیم تا پایانِ عمر اسیر همان یک بت بوده باشد.

شهاب عزیز،
کمی اطلاعات درباره‌ی هر نویسنده در هزارتو هست که با کلیک کردن روی اسم نویسنده دیده می شود. پرسیدن سن و تحصیلاتِ من ابداً بی‌ادبی نیست اما پاسخِ من چندان به خواننده‌ی مقاله‌ام کمک نمی‌کند که منظورم را بهتر بفهمد.
آیه‌ی 110 سوره‌ی یوسف را در واقع «نحویون» به آن شکل ترجمه نکرده‌اند، «مفسرین» - به خصوص مفسرینی که قائل به عصمت پیامبران هستند - آن آیه را به شکلی متفاوت از معنای لفظیِِ آن ترجمه کرده‌اند - در واقع، تأویل کرده‌اند تا با نظریه‌ی عصمت در تناقض نیفتد - و به اصطلاح مرجع ضمیر را از پیامبران به کسان دیگری (مثلاً مردم) بر گردانده‌اند.
چون نظر مفسرین به نظر من چندان حجیت و دلیلِ محکمی ندارد (به خصوص، مبنای اولیه‌ی این نظر، یعنی اعتقاد به عصمت و خطاناپذیری پیامبران، و نا امید نشدن‌شان، و ایمانِ بدون تزلزل شان، به نظر من دلیلی ندارد) بنا بر این آیه را دقیقاً ترجمه‌ی لفظی کرده‌ام و تفسیر آن‌ها را در ترجمه دخالت نداده‌ام.
در آیاتِ بسیاری از قرآن می بینیم که به پیامبر گفته می شود «از تردید کنندگان نباش، این کتاب حقی است از سوی رب تو» پس تردید حتی در جان پیامبر هم رخنه می کرده چون روبرو شدن با وحی چیزی نیست که انسان عاقل به آسانی بتواند بپذیرد و در هوش و حواس خود تردید نکند.
بحث دکتر سروش بر سر قرآن چندان ارتباطی به برداشت از این آیه ندارد: به نظر من می رسد که دکتر سروش ادعا می کند که قرآن سخن خود پیامبر است نه سخن خدا، و سخنی است که با صنایع و آرایه‌های ادبی، با آن که کذب نیست اما چون باقی ادبیات که خدا را به سخن در می‌آورند، در این کتاب نیز ظاهراً خدا سخن می‌گوید (اساساً ایشان ادعا می کنند که سخن گفتن خدا ممکن نیست مگر از طریق خلقت موجودات).
از این آیه می توان چنین برداشت کرد که پیامبران در زمانی به اوج نا امیدی و استیصال می رسیده اند و حتی گمان می کرده اند که دروغ به آنها گفته شده (مثلاً شیطان به جای خدا آن ها را فریب داده و امثال این تفکرات). زمینه ی چنین تفکری این است که پیامبران ابتدا پذیرفته باشند که کسی با آنان سخن می‌گفته، که بعد گمان کنند شاید آن شخص دروغ گفته است.
بنابراین، از قضا، با آن برداشت نمی توان به زمینه ی بحث دکتر سروش رسید. بحث دکتر سروش بحثی است که اتفاقاً نمی‌خواهد – و در واقع، منطقاً نمی‌تواند – از خود قرآن برای خود سند بیاورد، زیرا که زبان قرآن را زبانی واقع‌نما نمی‌داند، آن را در قلمروِ ادبیات می‌شمرد. تفکر دکتر سروش یک دیگاه پیشین (پیش از خواندنِ قرآن) است که قرآن را از سندیت می‌اندازد، آن را بیشتر تبدیل به یک پدیده می‌کند تا یک کتاب که بتوان به آن استناد کرد و ادعاهای خود را به آن مستند کرد.

email | website

shahab در 20 تير 1387
آقا من گفتم زمینه فکری...کی حرف از سندیت زد...؟
در زمینه ی سروش هم فکر کنم خودم بیشتر می دونم....شما لازم نیست بسط و شرح بدی...
بعد یه نکته ای....
عصمت جزو اصول دین نبود یه زمانی مگه؟
اون خودش حالا یه بحث دیگه است...
کلا حالا...
وقتی تفسیری رو که به شدت خلاف جمع هست رو می خوان ذکر کنن,کنارش هم می گن که آقا البته این خلاف اجماع علماست...
نحویون هم خوب از روی اعراب و اینا مرجع رو درمی آرن دیگه...گرچه بعضی موقعها نمی شه واقعا...
کاری نداریم حالا...
گفتی من ترجمه ی تحت اللفظی کردم...و تفسیر دخالت ندادم...
بزرگانی چون شما از من بهتر می دونن که ترجمه ی بدون تفسیر محال ممکنه...و خوب تو فارسی وقتی فعل دومی رو بدون ضمیر می آری ناخودآگاه مرجع ضمیر می شه مرجع ضمیر فعل اولی...
ولی تو عربی فرق می کنه...
"اسم حال" قواعد خاص خودش رو داره...
در هر حال...
خواستم بگم آدم همین جوری تفسیر و تاویل خلاف اجماع رو نمی ندازه تنگ حرفش و تحویل خواننده بده...

email | website

حمدرضا جلائي‌پور در 20 تير 1387
"گرم" شدم

email | website

شهاب در 21 تير 1387
آقا طعنه به تفاخر می زنی...
من همچین منظوری نداشتم...
اصول دین هم نه منظورم اصول پنج یا حالا چهارگانه ی دین بود...
یعنی از ارکان اساسی خواستم بگم...
و تا اونجایی که تا حالا دیده ام اهل سنت هم عصمت رو در زمینه ی دریافت وحی قبول دارن همه...چیزی که سرش بحث هست عصمت در زمینه های دیگه و توی زندگی هست...
و در مورد اون قاعده ی من درآوردی ای که اشاره می کنی..درسته که حالا جو غالب فکری مفسرین ما خیلی جالب نیست غالبا و به اصطلاح خیلی جاها متحجرانه عمل می کنند و ...
ولی اون چیزی که باید باشه اینه که تفسیر کسی که ادبیات عرب خونده کسی که تاریخ اسلام رو از بر هستش و چه و چه... خیلی نظرش جامع تر و درست تر باید باشه...
حالا اگه با آدم با دیدی دیگر بخواد تفسیر کنه از دریچه ی دیگه ای بخواد وارد شه و به قول معروف طرحی نو در اندازد
باید یه اشاره ای به تفسیر مشهور هم بکنه حداقل...!
حرف هم از گمراه شدن نیست...
به هر حال وقتی آدم کار تاریخی می کنه و با سندی تاریخی (حالا نه تاریخی به معنای فلسفی و ...) سر و کله می زنه یه سری قواعدی داره کار...
قاعده ی اخلاقی و دینی و ادبی هم نیست...
حتی توی علوم تجربی هم مقبول نظر نیست تا وفتی یه قانونی هنوز اثبات نشده به کمک اون چیز دیگه ای رو اثبات کرد و یا با استفاده از اون چیز دیگه ای رو اثبات کرد...
وقتی در اجتهاد و تفسیر بر عقل چنان تاکیدی شده که داتم و دانی حالت پیش فرض اینه که نظر اجماع به نوعی (البته نه کاملا...) حجته...
چون پشت این اجماع عقل یه سری از علما خوابیده...
این طور نیست؟

email | website

نیما در 27 تير 1387
همان یک پاراگراف اول کلنگ برای محظوظ شدن کافی بود.

می دانی چقدر طول می کشد زدودن رسوبات کتاب های دینی دوره ی دبستان نسل ما از ذهن میلیون ها کودک بی گناهی که ما باشیم؟ می دانی چند میلیارد نفر ساعت زمان برای پوست انداختن این نسل به خاطر همان دستگاه آموزش و پرورش کج و معوج به نسل ما تحمیل شد. شاید یک دهم اش تا به امروز سپری شده باشد و نود درصد اش در راه است.

بلاخره ما هم خواهیم آموخت که روی پای خودشان بایستیم و با ذهن خودمان بیاندیشیم.

اینجا در نروژ از هر دو نفر از اطرافیان من یک نفر به کل ملحد است. نه ناراحتی ای نه رنجی و نه عذاب وجدانی. نه بی اخلاقی ای و نه حسرتی.

از پانزده سال پیش آرزویم این بود که در چنین جایی زندگی کنم. نفس دارم می کشم. نفس...

email | website

نیما در 27 تير 1387
منظورم روی پای خودمان بود. گفتم خودشان :)
شما خودشو ناراحت نکن ؛)

email | website

sdfa در 27 آبان 1387
كل مطالبتان اين صفحه نامفهوم و مبهم است. همان كتابهاي ديني خيلي روشن تر و مفهوم تر از اين مطالب اند

email | website

زهرا در 07 فروردين 1389
آقای شهاب
شما معلومه که هیچی از قرآن و تفسیر نمی دونی که اینجوری حرف می زنی، تفسیر ما خیلی وقته که با کلی عقاید جانبی مخلوط شده و ترجمه هامون رو هم تحت تاثیر قرار داده، کافیه که چند تا قرآن متفاوت رو باز کنی و ترجمه ها شون رو بخونی، که همه مترجماشون هم کلی ادعا دارند، یا اینکه پای صحبت چند تا دین شناس کله گنده بشینی و ببینی چه جوری هر کدومشون یه آیه قرآن رو یه جور دیگه معنی و تفسیر می کنن. چی این تفسیر ها رو متفاوت می کنه، تفاوت دیدشون، اون چیزهای دیگه ای که بهش استناد می کنن، یا روایات و ... یا عقلشون و ... عصمت پیامبرها رو خیلی از دین شناسا و خداشناسا قبول ندارن، وقتی از چیزی اطلاع نداری اینقدر حق به جانب راجع بهش نظر نده.

email | website