خداوند را در آغوش بکشیم

عبارتِ مشهوری‌ست که می‌گوید راه‌های رسیدن به خداوند متعدّد و به عددِ اَنفُس‌ست. بعضی به طریقت و شب‌بیداری و چلّه‌نشینی، ذاتِ خداوندی را تجربه می‌کنند و برخی دیگر به شریعت و نماز و ذکر و دعا و دیگران به حقیقت. هر یک هم این تجربه را نامی نهاده‌اند؛ بعضی از روشنایی و نیروانا و بعضی از رهایی و فنای فی‌الله سخن می‌گویند.

رابرت میِ متألّه، مُدلی برای نمایشِ شماتیک «خود» دارد که به بیانِ ساده‌شده، می‌توان آنرا هِرَمی چهار بخشی دید که در کَفَش «خودِ» آگاهِ عامل بر پایه‌ی قواعد اجتماعی قرار گرفته و در رأسش «خودِ» روحانیِ عامل بر اساس ایمان. در بین این‌دو، در مرتبه‌ی دوّم «خودِ» ناآگاهِ فرویدی – عمل‌کننده در هیجان – و در وهله‌ی بالاتر، «خودِ» ناآگاهِ یونگی – عمل‌کننده طبق عدالت – استقرار یافته. مِی ادّعا می‌کند که نوکِ هرم همان‌جاست که انسان در تماسِ با خداوند قرار می‌گیرد و به تجربه‌ای روحانی می‌رسد و عالمِ رُبوبی را درمی‌یابد. در واقع تجربه‌ی معنوی انسان، هنگامي حادث می‌شود که با خودِ روحانیش عمل کند. انگار خداوند جایی فرای «خود» و بیرونِ انسان نشسته (همان‌طور که مثلاً اجتماع و گذشته‌ی آدمی‌زاده نسبت به او بیرونی‌ست) و در چنان شرایطی آدمی با او در تماس قرار می‌گیرد. مُدل و شرحِ مِی، البتّه زوایا و نکاتِ دیگری دارد – که در اینجا نیازی به ذکرشان نمی‌بینم. آنچه برایم اهمیّت دارد تجربه‌ی غیرِ قابلِ وصفی‌ست که بعضی انسان‌ها – حتّا در تجربه‌ی روزانه‌شان –گاهی به آن دست می‌یابند و در آن هنگام حالتی بهشان دست می‌دهد که آنرا برخی الهام یا «به دل افتادن» می‌خوانند و بعضی دیگر از آن به آرامش و سکون و اطمینان یاد می‌کنند.

مُدلِ شماتیک مِی – این‌را در خود دارد یا نه – گَُمانی را زنده می‌سازد که انگاری خداوند فَرای انسان نشسته و آدمی در لحظاتی، با بالارفتن از پلّه‌های نَفْس – احتمالاً بعد از تلاشها و دشواری‌ها – در موقعیّتی قرار می‌گیرد و به آنی حالتی معنوی به او دست می‌دهد. نه که مُدل می دقیقاً حاوی چنین تمایزی باشد؛ امّا در نظرم نماینده‌ی آن شیوه‌هایی از نزدیکی به خداوند است که او را تنها در اوقاتی خاص و تحتِ شرایطی ویژه قابل دسترس می‌دانند و لازمه‌ی تماسِ با خداوند را تعالی و بالارفتن از مراحلِ مختلفِ نفس و رسیدن به آن وجودِ بیرونی و ماورایی می‌بینند.

امّا در برابرِ این نگاه، احتمالاً می‌توان از دیدگاهِ دیگری صحبت کرد. نگاهی رهاتر که در آن خداوند در تمامِ لحظات و بدونِ پیش‌شرطْ قابلِ دسترس است؛ چنان‌که هر فردِ نزدیک و شخصِ رفیقی قابلِ دسترس است. در این چشم‌انداز، ایمانْ معنایی غیر از فنا شدن می‌دهد: خودِ متعالی غریبی در کار نیست؛ خودی که انسان باید به آن برسد، همان خودِ واقعی اوست. او در تمامِ لحظات و هر وقت که بخواهد، می‌تواند در تماس با خدواند قرار گیرد. رویارویی شخص و خداوند، رویارویی مجذوبانه‌ای‌ست که در آن فرد و خداوند هر دو هم را خطاب می‌کنند:‌ خطابی به صیغه‌ی مفرد و صمیمانه. چنین تماسی هول و وَلایی را که موسا تجربه کرد؛ دردِ عیسا را بر صلیب و چندین و چند روز نشستنِ بودا را زیرِ درخت در خود ندارد. آنچه هست خدای همیشه در دسترسی‌ست که با شخصی‌ترین آیین‌ها و مناسکِ فردی به گفتگومان می‌نشیند. این چشم‌انداز – برخلافِ قبلی – از این سخن می‌گوید که به جای آنکه از نردبان بالا برویم تا به نوکِ هرم برسیم و خداوند را لمس کنیم؛ می‌توانیم او را پایین بکشیم، دعوتش کنیم نزدیک‌تر بیاید و همواره و همه‌جا در معمول‌ترین اعمالِ هر روزه احساسش کنیم. می‌توان به جای پلّه‌پلّه رفتن تا ملاقاتِ خدا، به جای اجابتِ دعوتِ او، او را به خودمان بخوانیم؛ در شادی و غم و لحظه‌لحظه‌ی روز و شب خطابش کنیم؛ خدای نهادی‌شده را دعوتش کنیم که پایین‌تر بیاید و آنگاه به گفتگویش بنشینیم؛ اراده‌ش را و پیش‌بینی‌نشدگیش را بپذیریم و مجذوبانه به او روی آوریم. بهتر بگویم؛ شاید بتوان به جای تماس و لمسِ خداوند در نقطه‌ای معیّن، او را هر آن که اراده کنیم به تمامی در آغوش بکشیم. خدای این‌چنینی، همان خدایی‌ست که به گفته‌ی انجیل – بعد از خوردنِ نان و شراب – در انسان‌ها جا می‌گیرد و انسان‌ها در او.
نظرات ارسال شده
sun در 18 تير 1387
مشکل اینجاست که وقتی زیاد بهش توجه کنی دیگه بهت توجهی نداره!

email | website

روزگار قوامی در 18 تير 1387
نه ...نه... نه... ! اصلا این چنین فکر نکن ((به جای آنکه از نردبان بالا برویم تا به نوکِ هرم برسیم و خداوند را لمس کنیم؛ می‌توانیم او را پایین بکشیم، دعوتش کنیم نزدیک‌تر بیاید و همواره و همه‌جا در معمول‌ترین اعمالِ هر روزه احساسش کنیم))
وقتی زندگی کسی طوری می شه که همه جا خدا باهاشه این طور نیست که خدا رو آورده پایین . اون رفته بالا پیش خدا. مولانا هم پله پله رفت پیش خدا ولی باز هم روی خاک و با خاکیان بود . شما که روی خاک خدا رو در آغوش می گیری از اون طرف خداشما رو در عرش در آغوش گرفته .

email | website

نیما قاسمی در 20 تير 1387
می تونم تصور کنم که رنه گنون - به خصوص با اون بدبینی که نسبت به نظریات روانشناسی مدرن داشت - چه واکنشی به این نظریات نشون می داد! در واقع به زعم گنون اونچه که در فرهنگ های سنتی خدا می نامند همون "خود" (یا به قول هندی ها "آتمن") هست که وجه نازل اش می شه "من" بشری که موضوع مطالعه ی روانشناسی مدرنه. گفتن اینکه خدا رو بیاریم پایین و در آغوش بگیریم به این معناست که اون خود ذاتاً متعالی رو به سطح من (ایگو) تنزل بدیم! گنون قطعا این نظرات رو به منزله ی یکی از بارتاب های بارز فردیت گرایی منحط مدرن تفسیر می کرد.
سپاس به خاطر معرفی نظرات این متأله...

email | website

sara در 21 تير 1387
من فکر می کنم همه اش به تصوری که ما از خدا داریم بر می گردد.... خدا همان قدر جزیی از زندگی هر کس هست که خود شخص می خواهد.... و این نه وجود خدا رو نفی می کنه و نه اثبات.... نه او را دور و آسمانی می کند و نه نزدیک تر از رگ گردن

email | website

علي در 13 مرداد 1387
به نظر شما اين درسته كه هرچقدر بهش نزديك بشيم اون ازمون دور ميشه.
ميخوام توجيه منطقي بشم
مرسي

email | website

علیرضا در 18 مرداد 1387
یعنی راه وصل به این اوج معنوی شریعت نیست؟ یعنی هر کسی با دلش می تواند حرکت کند؟

email | website

آرش در 21 مرداد 1387
اين نوع با برخورد با خدا ناشي از عدم معرفت نسبت به عظمت وصف ناپذير ذات خداي متعال است. اينكه به انسان اجازه داده شده هر جا كه مي خواهد با خدايش صحبت كند تنها از فضل خداست وگرنه كل كاينات لياقت و ظرفيت حتي لحظه اي مصاحبت و خطاب او را نداشتند. چنان كه موسي از آن جلوه مدهوش مي شد و جبريل را شاهپر سلوك مي سوخت. تاكيد مي كنم اينكه ما اجازه ي خطاب خدا را داريم صرفا از فضل او به ماست وگرنه شايسته بود كه او كل هستي را، از بس اين خطاب بي ادبانه و بي شرمانه است, در هم مي نورديد. خدا ما را هدايت كند

email | website

F A R Y A D در 14 شهريور 1387
تو فامیلمون یه دختر کلاس سوم دبستان از معلمش پرسیده: چرا ما باید با خدا به زبون عربی حرف بزنیم؟ اصلاً چرا همیشه یه چیز رو میگیم؟
از این دخترا و پسرا زیادن
پس کی رنسانس میشه؟

email | website

باران در 04 مهر 1387
نةكمى بيشتر فكر كونيم بهترة بعد تصميمة قاتع بكيريد و نظر بدهيد

email | website

maloos در 13 آبان 1387
سلام سیما جان
از وبلاگ شما خوشم امد .امیدوارم موفق باشی.زبان گفتگا با خداوند بزرگ به نظر من راههای زیادی داره که شما چند تاشو نام بردی. ولی به نظرم میرسه بهترین راه گفتگو بات خدا کوتاهترین راه باشه. زیاد در تارو پود مسائل گیر نکنیم و برای نرسیدنمان هزار بهانه درنیاوریم.
ارتباط با کسی یا چیزی یا حسی یا .... که از خود انسان به ما نزدیکتر است به نظر خیلی راحتله تا نظر شما چی باشه.

email | website