رأیتُ ربّی فی احسن صوره
1-
انبوهِ استدلالها و برهانهای فلسفی اثباتِ خداوند، از فرطِ تکرارْ نخنما شدهاند. در این میان از همه مشهورتر، برهانهای نظم و علیّتاند که به صد زبان دستِ کم از آغازِ تحصیلاتِ ابتدایی تا پایانِ آموزشهای عالی نه تنها در تعلیماتِ دینی که در فارسی و علوم و بیشترِ درسهای دیگر – البتّه بدونِ ذکری از ردّیههای فلسفیشان – تکرار میگردند. سعی وافر بر آن است که به شیوههای مستقیم یا غیرمستقیم، در هر مجالِ ممکن به فرد بقبولانند که بنا بر استدلالهای عقلانی مبتنی بر احکامِ فلسفی، خدایی هست و این خدا، صفاتی دارد که او را از هر موجودی متمایز ساخته. نظریّههای متعدّد و معمولِ ایمان در اسلام – از نظریّهی ایمان اشعری تا نظرگاهِ معتزله و دیدگاههای متکلّمین – هریک عموماً نسبتی با چنین برهانهای عقلانی خداشناسی برقرار میکنند. در دیدگاهِ اشاعره، اصلِ تسلیم و شهادت و انقیاد، مبتنی بر تصدیقِ قبلی عقلانی و منطقی نبوّت پیامبران است. نیز، در ایمانِ معتزله – که گویا بیشتر مبتنی بر عمل به واجبات و ترکِ محرّمات است – وجوبِ اوّلیّه، ناشی از عقل است؛ عقلی که حکم به تکالیفِ شرعی زیستِ مؤمنانه میکند. در رویکردِ فلسفی متکلّمین به ایمان هم آنچه اهمیّت دارد، ایمانیست که از سرِ علم برخاسته و نه مثلِ قبل بر فلسفهای عملی که بر فلسفهای نظری بنیاد دارد. آنطور که مشهود است اقلامِ متنوّع ایمان در سنّتهای معمول، بر عقل و استدلال و برهان مبتنی گشته.
2-
برخلافِ این دیدگاه که ایمان را مبتنی بر عقل و استدلال میخواهد، کرکگور آن ایمان را که بر پایهی اسناد و مدارکِ عینی بنیاد دارد، برخطا میداند. هرچند این دیدگاهِ کرکگور در تعلیقهی غیرِ علمی نهایی، فراوان مورد نقّادی قرار گرفته؛ امّا او به روشنی اذعان میکند که ایمانِ فارغدلانهی مبتنی بر شواهدِ عینی پشیزی نمیارزد. چراکه چنین ایمانی موجودیّت فرد را به منزلهی انسان به مخاطره میاندازد. از بین استدلالهای کیرکگور از همه معروفتر و یکپارچهتر با کلیّت دیدگاهش، دلیلش بر فرایندی بودن و تقریبی بودنِ پژوهش عقلانی دربابِ دین است. به عبارتِ دیگر تقریب و نزدیکشدن به پاسخِ نهایی ایمان، عملی بیانجام و بیپایان است و پاسخی قطعی هیچگاه در دست نیست؛ چراکه همیشه ممکن است مواردِ تازهای در دستورِ کار بررسی و ارزیابی و مطالعهی عقلانی قرار گیرد و به برنامه افزوده شود و پاسخ را به تأخیر بیندازد؛ تأخیری که هر لحظهاش به قول کرکگور خسران است. به این ترتیب، او میگوید که حقیقت، انفسیست و به روشِ آفاقی حاصل نمیشود و فرد تمامِ عمر را وقت برای بررسی ایمان ندارد. به این ترتیب، بدونِ خطرکردن ایمانی در کار نیست. فرد نه با تلاشهای عقلانی که با تعهّد و جَستزدن به وسطِ معرکهی ایمان، مؤمن میشود.
3-
به جز این دو دیدگاهِ متقابل، دیدگاهِ دیگریست که میگوید ایمانِ به خداوند اصلاً ارتباطی با عقلانیّت ندارد و برای اثباتِ خداوند از سوی مؤمنان به او، نیازی به استدلالهای عقلانی نیست. به تعبیری ویتگنشتاینی، باورمندانِ به خداوند و مؤمنان به او، اصلاً دستور زبان و لغاتِ دیگری دارند که قابلِ فهم از سوی خداناباورها نیست. در واقع، در این بینش گفته میشود اعتقادِ به خداوند میتواند از اعتقادات بنیانی باشد؛ یعنی پذیرشِ اعتقاد به او برای فردِ باورمند، وابسته به استنتاجِ موجّه از سایرِ اعتقادات نیست و بنابراین این اعتقاد حتّا عقلاً پسندیده مینماید. مؤمنِ خداباور، ذاتِ خدواندی را بیواسطه تجربه میکند و برایش بدیهیست. او هیچ نیازی نمیبیند که برای وجودِ خداوندی که به آن اعتقاد دارد، به چیزی جز تجربیّاتِ بیواسطهی درونیاش متوسّل شود: او به خداوند معتقد است؛ چراکه خداوند برای او وجودی بدیهیست. به همین دلیل در این حوزه، همه چیز شخصیست و ضمیرِ «من» را مضافٌالیه میگیرد: صحبت از تجربهی دینی من و خدای من است. در این بینش، بیانِ استدلالی عقلانی در اثباتِ وجودِ خدا همانقدر مُضحک است که کسی برای تجربهای فیزیکی نظیرِ مشاهدهی درختی در باغی، دلیل بیاورد.
به اینترتیب، اگر تا به حال، مسؤولیّتِ اثبات خداوند با خداباوران بوده، در این بینش – که معرفتشناسی اصلاحشده نامیده میشود – این مسؤولیّت از آنها سلب میشود. حالا، خداباوران درست مانندِ خداناباوران مسؤولیّتی در اثباتِ عقیدهشان ندارند. هر کس در حوزهی تجربهی خود میتواند اعتقاد بیاورد.



