فقط خدا می‌داند که زيرِ ميز- اش چه خبر است. دست‌اش را می‌کند تویِ دماغ‌اش؛ چند بار. و هر بار آن کثافت‎هایِ سبز و چسبنده را را رویِ انگشتِ شست‎اش جمع می‌کند. گاهی هم از سوراخِ دستِ راستی غافل می‌ماند. سمتِ راستِ خود- اش را می‌گويم. اين البته برمی‌گردد به ميزانِ محتوياتی که رویِ شست‌اش جمع کرده. بعد سرِ فرصت آن‌قدر شست و سبابه را به هم می‌مالد که حالتِ کشسانِ يافته‌ها جای‌اش را به نوعی چسبندگیِ ملايم بدهد. چيزی شبيهِ چسبِ قطره‌ای وقتی که دو- سه دقيقه‌ای هوا خورده‌باشد. بعد گلوله‎اش می‌کند و آن‌قدر بينِ انگشت‌ها بازی‌اش می‌دهد تا چيزِ جديدی به ذهن‌اش برسد. آن وقت اين گلوله‌ی مشمئزکننده را جايي زيرِ ميز- اش می‌چسباند, انگشتِ سبابه را به شلوار- اش می‎مالد و دوباره شروع می‎کند.

حالا شايد بهتر بتوانی بفهمی که چرا آن ظهرِ گرمِ تابستان, وقتی گوشه‌یِ پياده‌رو منتظر- ات بودم و تو ده دقيقه‌ای دير کرده‌بودی, جلویِ آن همه جمعيت, آن همه عابر, دو بار دست‌ام را کردم تویِ دماغ و ماليدم به ديوارِ سيمانیِ پشتِ سر- ام. همان روزی که وقتی از دور ديدم‌ات دستی تویِ موهای‌ام بردم و ابروهام را صاف کردم. که بعد يک دفعه تویِ رستوران بوديم و غذايي که نفهميدم چی بود خورديم. همان‌جا بود که خبر- اش را به تو دادم. گفتم که به هر زحمتی بوده پول را جور کرده‌ام. گفتم «رديف.» تو گفته بودی «جور.»
همان روزی که قرار بود مادر- ام بميرد و گره بيفتد تویِ کارِمان که نمی‌دانم کدام فاميلِ زن‌اش معافی‌اش را گرفت. تو هم گفتی که بايد معافی بگيرم. ده تا دليلِ تراشيده و نخراشيده آوردی و گفتی که هر طور شده «جور- اش کنم.» شايد هم بهانه می‌آوردی. هنوز نمی‌دانم. اين يکی را خود- اش هم نمی‌داند. نه اين که به دل گرفته باشم. دل‌خور نيستم. اگر بودم که اين همه جان نمی‌کندم. وزن کم کردن کاری نداشت. نمی‌دانم چرا نشد. اصرارِ احمقانه برایِ طلاقِ مصلحتیِ پدر و مادر- ام اما پوست‌ام را کند. يک جوری توهينِ به خود- ام هم بود. پدر به حماقت‌ام می‌خنديد و مادر حسابی حرص می‌خورد.

و تو هم چقدر به من خنديدی وقتی که فکرهایِ جورواجور و ماليخوليايي‌ام را برای‌ات بازگو کردم. حتما برایِ همين بود که نگذاشت باقیِ ديوانگی‌های‌ام را تعريف کنم. يکی مثلا اين که در به در دنبالِ يک چشم‌پزشکِ آشنا می‌گشتم که چشم‌هام را با ليزر سه- چهار شماره ضعيف کند. حالا می‌خندی يا بهِ‌م حق می‌دهی, مدتی تو فکر- اش بودم تا آن شبی که از تلفن عمومی باهات تماس گرفتم.

انگار نه انگار که اين تلفن‌هایِ عمومی سال‌هاست اتاقک ندارند, سيگار پشتِ سيگار دود می‌کرد و من داشتم زيرِ آن بارانِ بی‌موقع مثلِ موشِ آب کشيده می‌شدم. لبِ پايين‌اش را می‌جويد و هرازگاهی پوست‌اش را تف می‌کرد. پاهای‌اش را گذاشته بود رویِ ميز و سر- اش گرمِ خط‌خطی کردنِ کاغذ بود. مربعی کشيد و وسطِ ضلع‌های‌اش را به هم وصل کرد تا اين که مربعِ ديگری درست شد. يک مربعِ کجکی. وسطِ اضلاعِ آن يکی را هم به هم وصل کرد و آن‌قدر ادامه داد تا چيزی شبيهِ کابوسِ يک آدم‌کُشِِ فراری -تو بگير راسکلنيکوف- رویِ کاغذ نقش بست. با کفِ دست, نوکِ دماغ‌اش را چند باری بالا و پايين کرد؛ ته‌ريش‌اش را خاراند؛ با انگشتِ کوچک تویِ گوشِ چپ‌اش را تميز کرد و ماليد به آستينِ دستِ راست‌اش؛ تا دستِ آخر همان گوشه‌یِ کاغذ نوشت: «هزارتوهایِ روزمره.» کمی مکث کرد. خط‌اش زد. دوباره نوشت. درِ روان‌نويس‌اش را بست و سيگارِ ديگری روشن کرد.

اول قرار بود پدر- ات جواب دهد. بعد بنا شد خود- ات گوشی را برداری و من ساکت بمانم که مثلا با کسی عوضی بگيری‌ام. درست مثلِ داستان‌هایِ دسته‌چندمِ عاشقانه. از همان‌هايي که بی- ‌بُرو‌- برگرد عکسِ دو تا چشمِ بزرگِ زنانه بالایِ نمایِ تمام قدِ مردی سر- به- زير, حالِ آدم را به هم می‌زند.
روان‌نويس‌اش را برداشت تا دوباره شروع کند که کفِ دست‌هایِ عرق کرده‌اش را با سرِ شانه‌هایِ لباس‌اش خشک کرد. اين‌طوری شد که گوشی را برداشتی و گفتی که با عرقِ کفِ دست هم می‌شود معاف شد. «نشد.» اين که چقدر پی‌اش بودم و دنبال‌اش دويدم را نمی‌دانم. همينقدر که نه اين راه و نه راه‌هایِ ديگر جواب نداد.

«کم‌کم داشت ديوانه می‌شد.» نه. داشت ديوانه‌ام می‌کرد. هر روز برای‌ات خواستگار می‌آمد و بدجوری تحتِ فشار بودی و جوابِی برایِ پدر و مادر- ات نداشتی تا آن روز که به عادتِ معمول, تویِ يکی از اين مکان‌هایِ به ناچار تکراری قدم می‌زديم و من تمامِ حواس‌ام به اين بود که قدم‌های‌ام درست وسطِ کاشی‌ها بنشيند؛ که تویِ فکر- ام داشتم بی‌خيال‌ات می‌شدم و تو «از همه‌جا بی‌خبر» بلند- بلند خيال‌بافی می‌کردی و پوسته- پوسته‌هایِ سر- اش را از بالایِ پيشانی می‌کند و تکه‌هایِ بزرگ‌اش را -رديف- می‌چيد گوشه‌یِ ميز و کاری به کار- ات نداشت. که گفتی آشنايي پيدا کرده‌ای که «فلان قدر» می‌گيرد و کارتِ پايانِ خدمت «جور می‌کند.» و خلاصه در- به- در افتادم دنبالِ همان فلان قدر و راست‌اش را بخواهی از دست‌ات يک کمی دل‌خور شدم. دستِ خود- ام نبود. اصلا تقصيرِ هيچ کسی نبود. منطقِ طبيعیِ حوادث بود. ريشه‌اش هم تویِ آن صبحِ چهارشنبه؛ دربند؛ ياد- ات که هست؟

نيمه‌شب بود و تویِ مانيتور- اش داشت لنگ- و- پاچه‌یِ چهارتا هنرپيشه را وارسی می‌کرد که کفش‌های‌ات را درآوردی و من داد زدم «دو تا نيمرو.» پاهای‌ات را دراز کرده بودی و صبحانه را نياورده بودند و هوایِ کوه «ملس» بود و نگاه‌ام «قفل شده بود» رویِ مچِ پاهات که لُخت از زيرِ شلوار افتاده بود بيرون و با دستِ چپ‌اش داشت با خود- اش وَر می‌رفت که لقمه‌یِ اول را گذاشتم تویِ دهان‌ام و تو گفتی که آن‌قدرها هم مهم نيست. چای‌اش را هورت کشيد و گرفت خوابيد تا فردا شب‌اش که داشتيم پايين می‌آمديم و موهایِ بلندِ تویِ دماغ‌اش را با دست می‌کند و موهایِ بلندِ تویِ دماغ‌ام را با دست می‌کندم و دست‌ات را گرفته بودم که يک وقت اگر سنگ ريزه‌ها از زيرِ پای‌ات در رفت, زمين نخوری که سيگار- اش را نصفه خاموش کرد و تویِ ماشين‌ات کلاسيک گوش کرديم و دل‌ام خوش بود که «آن‌قدرها هم مهم نيست» و دير- ات شده‌بود که کنارِ بزرگراه پياده‌ام کردی و آن‌قدر تویِ ماتحت‌ام عروسی بود که تا خانه, زيرِ لب «کوچه- بازاری» خواندم و خواب‌اش گرفته بود که جلدِ دومِ «جنايت و مکافات» را تا صبح تمام کردم و دوبار فالِ حافظ گرفتم.

فردا بعد- از- ظهر- اش بود که تویِ پارکِ کنارِ خانه‌مان پنهانی سيگار کشيدم که بارِ اول‌ام بود و سرفه نکردم به گمان‌ام و خبر نداشتی که سيگار می‌کشم تا همان روزِ کذايي که تویِ رستوران گفتم که پول را رديف کرده‌ام که خنديدی و صورت‌ات را نزديک آوردی و صورت‌ام را نزديک آوردم و گفتی که دوست‌ام داری و دهان‌ام بویِ سيگار می‌داد که يکی ديگر روشن کرد و با دودِ اول خاکسترهایِ پخشِ رویِ ميز را ريخت زمين و به روی‌ام نياوردی و بنا شد که با آشنای‌ات قرار بگذاری که پول را بدهيم و کار را تمام کنيم که کثافت‎‌هایِ تویِ ناف‌اش را تمام و کمال درآورد و دست‌های‌ام را گرفتی و دست‌های‌ام را نگرفتی و شروع کرد به جويدنِ ناخن‌هاش و ... همين.

شايد يک روزی داستان‌اش را بنويسم. هرچه باشد داستان نويسی کارتِ پايانِ خدمت نمی‌خواهد. حواشی‌اش را ولی حتما حذف می‌کنم. اين همه حاشيه رفتن را هم که می‌بينی تویِ کلام‌ام بيداد می‌کند بيشتر برایِ اين است که حوصله‌ات سر نرود. آخر به حسابِ من, دستِ کم هجده ماهِ ديگر اين‌جاييم؛ تویِ همين رستورانِ لعنتی.

بامداد سه‌شنبه 1/3/1386 خورشيدی- رودهن
باز نويسی: بامداد شـــنبه 21/7/1386 خورشيدی- ساری
نظرات ارسال شده
hldk در 21 تير 1387
لذت بردم عالی بود
می تونی فیلم کوتاهش کنی

email | website

نیما در 27 تير 1387
خوب بود. سپاس.

email | website

مهدخت در 07 آبان 1387
در بیان جزئیات بی نظیر بود.

email | website

منتديات در 25 آبان 1387
نمی تونم ردش کنم حالا یا به خاطر اینکه منطقش بر منطق خودم استوار یا علم و دانش من برای رد این منطق کافی نیست.نمی دونم.

email | website