مرگِ خدا


زمان نگارش فوریه‌ی 2008، مکان نگارش لِمهام/‌سوئد.

Hier sitz ich, forme Menschen
Nach meinem Bilde,
Ein Geschlecht, das mir gleich sei,
Zu leiden, zu weinen,
Zu genießen und zu freuen sich,
Und dein nicht zu achten,
Wie ich!

J. W. Goethe, Prometheus 1774


اینک اینجا، من نشسته‌ام، شِکل می‌بخشم به انسان‌ها،
نقشی از نقشِ خودم
جنسی از تبارِ من، که می‌دانم
خنده وُ گریه،
لذّت وُ شادی، درتَوان‌اش هست، یا
پشت‌کردن
به‌تو، همچو من!

ی.و. گوته، پرومِتِئوس 1774


آخرین‌بار بود، که قرار‌گذاشته بودیم، همدیگر را ببینیم: او، که ’نویسنده‘ی این داستان بود و من، که ’خواننده‘‌اش بودم.

و با‌اینکه به پهنای اقیانوسِ اطلس از‌هَم فاصله داشتیم ـ «او» در شهرکی نزدیک مونرئال (Montréal) در سرمای زمستان 2003 در آپارتمانی اجاره‌ای کنارِ میزِ وسطِ اطاقِ نشیمن، که اطاقِ خواب، اطاقِ کار... و در گوشه‌ای نیز ’کمی‘ آشپز‌خانه بود، نشسته‌بود و با حوصله می‌نوشت؛ من در برلینِ شرقی، که البتّه دیگر بلوکِ شرق حساب نمی‌شد، گوشه‌ی دِنجی در کتاب‌خانه‌ی دانشگاه هومبولدت (Humboldt) رونوشت‌ها و کتاب‌هایم را جمع‌می‌کردم، تا هر‌چه‌زودتر به قرار ملاقات‌ِمان در یک عتیقه‌فروشی در "خیابان اونترـ‌دِن‌ـ‌لیندِن" (Straße Unter-den-Linden)، نزدیکِ دروازه‌ی براندِنبورگ (Brandeburger Tor) بِرِسَم.

نگاهی به ساعتِ کهنه‌ی روسی‌ام انداختم، که بَعد از ’فروریختن‘ دیوار بِرلین (به اصطلاح خودِ آلمانی‌ها Fall der Mauer) از یک سربازِ روس خریده‌بودم ـ در‌آن‌هنگام سربازانِ روس، پیش‌از ترکِ آلمان، هر‌چه داشتند ’آب‌می‌کردند‘ تا با ’جیبِ پُر‘ به‌خانه برگردند ـ و پیش‌از‌آن‌که این جمله‌ طولانی‌تر شود و بیشتر دَرهَم گِرِه‌بخورد، حساب‌دستم‌‌آمد که احتمالاً دیر می‌رسم سرِ قرارم. می‌دانستم، که این آخرین‌ دیدارِ من با «او» خواهد‌بود، «این موضوع» باید تمام می‌شد، ذهنم به‌اندازه‌ی کافی ـ شاید هم بیش‌از‌حدّ ـ مشغول «او» شده‌بود. می‌خواستم برای آخرین‌بار با «او» صحبت کنم: دِرریدا (Jacques Derrida) می‌گفت "آدم ’ناگزیر‘ همه چیز را با ’به‌یاد‌آوردن‘ شروع می‌کند ... این «قانون» (نه ’یک قانون‘ بلکه «قانون») است."

از کتاب‌خانه که بیرون‌زَدَم، خیابان شلوغ بود، عصر یک روز داغ تابستانی سال‌ 2006 ، وسط شهر بِرلین ـ یک لحظه یادِ زمستان‌های سرد مونرئال افتادم. آن روزها مردم وضعِ جیبشان بهتر بود و عصر که می‌شد در خیابان‌ها وِل می‌گشتند و پول خرج‌می‌کردند... قدم‌هایم را تُند‌کردم. به نیمه‌ی راه که ‌رسیدم، پیراهنم دیگر خیس شده بود و حسابی عرق می‌ریختم. ناگهان ’به‌یاد‘ آوردم، چرا به‌‌یادِ ژاک دِرریدا افتاده‌بودم، من دائم با او مُشکل داشتم: همیشه و هر‌جا با حرف‌هایش به ذهنم ’تجاوز‘ می‌کرد‌، "آدم ’ناگزیر‘ همه‌چیز‌را با ’به‌یاد‌آوردن‘ شروع‌می‌کند ... این «قانون» است." من، امّا، می‌خواستم فراموش‌کنم، چرا‌که می‌خواستم به‌خود بقبولانم که "آدم ’ناگزیر‘ همه‌چیز را با ’فراموش‌کردن‘ به‌پایان می‌رساند ... این «قانون» است!" مشکلم، امّا، این‌ بود که..." دیگر کمابیش می‌دویدَم و به نَفَس‌نَفَس افتاده‌بودم "... ژاک دِرریدا حق داشت: حتّی «فراموش‌کردن» هم با «بیاد‌آوردن» شروع‌می‌شود و این مانعِ آن می‌شود، که بتوانیم به‌راحتی فراموش‌‌کنیم."

دَرِ عتیقه‌فروشی را که باز‌کردم، زنگوله‌های بالای دَر به صدا دَر‌آمدند و مَردِ بُلند‌قد و لاغَر‌اندامی از میانِ میز‌ها، صندلی‌ها و هزار خِرت‌وُ‌پِرتِ عتیقه‌ی دیگر، که با ’بی‌نظمی‘‌یِ خارق‌العادّه منظّمی، که بیشتر تابع هندسه‌ی بوهَم (bohème) بود تا هندسه‌ی اقلیدسی، ’بیضی‌ای‘ (نه ’بیضوی‘)، ’هذلولی‌ای‘ یا «شکسته‌واره‌ای» (fractal)، پیدایَش شد. خانواده‌ی آقای ماندِل‌بروُت (Madnelbrot)، جَدِّاندرجَدّ در همین شهرِ بِرلین عتیقه‌فروش بوده‌اند، البته بجز در سال‌های جَنگ که جمعِ خانواده به آمریکا و بعد به اسرائیل پناه‌برده‌بودند. بعد‌از جنگ هم، آقای ماندِل‌بروُت با زن‌و‌ُبچه به بِرلین برگشت و یک عتیقه‌فروشی در بِرلینِ غربی راه‌انداخت. کارش خوب گرفته‌بود. بعد از ’فروریختنِ‘ دیوار نیز این‌یکی عتیقه‌فروشی را در شرقِ برلین (نه برلینِ شرقی) راه‌انداخته‌بود، که بین عتیقه‌دوستان نشانی‌یِ بسیار معتبری بود. با لبخندی به سَمتَش رفتم و دستش را که دوستانه امّا با فروتنی از جیب شلوارش به‌سویِ من بیرون‌آورده بود به‌گرمی در دو دستم فِشُردَم. کمی می‌لَنگید.
"شالُم(שלום)  هِر مانِدل‌بروُت. ’ایک بینس‘، دِر ایرانِر. دِر مِشوگگَه (משוגעת)."
(شالُم (שלום) آقای ماندِل‌بروُت. من هستم، ایرانی‌یِ خودمان، مِشوگگَه (משוגעת).

Schalom (שלום) Herr Mandelbrot, … ick bins, der Iraner. Der Meshugga (משוגעת).

).

لبخندی زد و همان‌طور که دستِ راستش را ’به‌دستِ‘ آرزوی دوستی‌یِ دست‌های من سپرده‌بود، با دست و بازوی چپش مرا مثل پِسَری که می‌توانست ’پسرش‘ باشد در‌آغوش‌گرفت.
"شاللُــــــــــم، میشــّــــــوگگه. وی گِهت اِس دیر مَین لیــبِر؟..."
(شاللُــــــــــم، میشــّــــــوگگه. چطوری عزیزِ من؟...

Schallooom Mischuuugge. Wie geht es Dir mein Lieber?...
)

بَعد از چاق‌سلامتی ، آقای ماندِل‌بروُت، که دلیل آمدنم را می‌دانست، مرا یک‌راست بُرد سَرِ اصلِ ’مطلب‘: چند قدم آنطرف‌تر زیر نورِ زرد چراغِ کهنه‌ای، که از سَقفِ بلندِ مغازه آویزان بود، با حالتی که اِِنگار از تابوت توتان‌خاموُن ( toot.jpg ‌) پرده‌برداری می‌کند، پارچه‌ی مَخمَلِ اَناری‌رنگی را کنار‌زد و جعبه‌ی چوبی‌ای، که کمی بزرگ‌تر از یک دستگاه تایپ بود، از زیرِ جَلای مخمل پدیدار‌شد: "ووالا!" (Voilà!) ... و با چرخشی ماهرنه مثل شعبده‌بازی رفت و ’غیبش‘زد: می‌دانستم سرش‌ شلوغ‌است و حوصله‌ی توجیه، عذرخواهی و از‌این حرف‌ها را ندارد.

پس من ماندَم وُ جعبه.

چند قدم آن‌طرف‌تر روی میز یک فلاسک قهوه به‌چشمم‌خورد، فنجان بزرگی برداشتم و پُراز قهوه کردم: درهمین لحظه بود، که «او» پیدایَش‌‌شد: ازمیانِ مبل‌های قرن هِجدَهِ پشتِ میز و ویترینِ بلند و پهنِ آر(ت)‌دِکوُ (Art Deco) سمتِِ راست. فنجانی بزرگ و هنوز پُر از قهوه در‌دست داشت. ساکت و صامت طوری به‌من خیره نگاه‌می‌کرد، انگار خطائی از‌مَن‌سَر‌زده، که «او» را ـ به عنوان کسی که خود‌را از من ’بالا‌تر‘ می‌دانست ـ بسیار رنجانده‌‌باشد. و البتّه ’پیش‌از‌آن‌که از من رنجیده‌باشد، مرا بخشیده بود‘ تا به ’رنجش‌ـ‌از‌ـ‌جانبِ‌ـ‌من‘ هیچ احتمالی نبخشد ـ این احتمال را شایسته‌ی خود نمی‌دانست. «او» می‌خواست همیشه تعیین‌کننده باشد و دیگران او را فقط‌و‌َفقط از ‌دیدِ خودِ «او» ببینند و درک کنند.

می‌دانستم از چه رنجیده‌بود: همیشه، مثل یک بازیکُنِ ماهرِ شطرنج، چند ’حرکت‘ پیشتر از من می‌دانست، ‌چه فکرمی‌کنم و چه در‌نظر‌دارم: هر چه به‌یاد می‌آوردم با او ’بیاد‘ می‌آوردم ـ یا بهتر بگویم «او» پیش‌از من ’بیاد‘ آورده‌بود ـ: شاید «او» بود که همه‌چیز را ’بیاد‘ام می‌آورد یا ... مانعِ فراموشی‌ِ من می‌شد. می‌دانستم از‌چه رنجیده بود: می‌دانست، که مصمّم بودم، این آخرین دیدارمان باشد.

به خود گفتم: حالا که می‌خواهد ’نرنجیده‘ باشد، من هم به‌رویِ خودَم نمی‌آورم. لَبَم به‌قهوه رفت. زبانم تلخ‌شد. جرعه‌ای... فنجانِ قهوه‌اش را رویِ میز گذاشت و با چشمانی که می‌خواستند ذهن مرا سوراخ‌کنند، خیره ‌به‌من، گفت: "همان اِنیگما‌است (Enigma)؟ (با تکیه بر «همان») نه؟" ظاهراً به‌نظر‌می‌آمد که همان اِنیگما باشد ‌(نمونه‌ی دستگاهی که ارتش امپراتوری‌یِ سّوم به‌وسیله‌ی ‌‌آن پیغام‌ها را به رَمزی تبدیل‌می‌کرد که متفقین قادِر به شکستنِ آن نبودند)، همان اِنیگما که در پانزده‌سالگی در سفری با پدر‌ومادرم به مونشِن (München به فرانسفارسی: مونیخ) ـ آن‌وقت‌ها هنوز با پدر‌ومادرم در شهرِ کوچکی در شمال ایران بِسَر‌می‌بردیم و هر سال برایِ دیدنِ دوستان به آلمان می‌رفتیم ـ در خانه‌ی آقای هاینریش (Heinrich)، که همسایه‌ی یکی از دوستانمان بود، با‌آن وَر می‌رفتیم تا از تَه‌وُتوی کارش سَر در‌بیاوریم. آقای هاینریش، که چشمانش دیگر ضعیف‌می‌دید، با من حسابی دوست شده‌بود. او از نازی‌های به‌قول آلمانی‌ها ’ساعتِ‌اوّل‘ (Nazis erster Stunde) بود، که آن‌طور‌که خودش برایمان با‌افتخار تعریف‌می‌کرد، در دورانِ نوجوانی وارِد اِس‌‌آ (SA مخفّفِ Sturmabteilung بخشِ ’یورش‘‌) شده، بعدها با به‌روی‌کار‌آمدنِ حزبِ اِن‌اِس‌دِ‌آ‌پِ‌ (NSDAP مخفّفِ Die Nationalsozialistische Deutsche Arbeiterpartei حزبِ ملّی‌ـ‌سوسیالیستی‌‌‌کارگری آلمان)، شیفته‌ی ’رهبر‘ (Der Führer)، به قوای اس.اس. (SS مخفّفِ Schutzstaffel der NSDAP سِپَرِ اِن‌اِس‌دِ‌آ‌پِ‌) پیوسته بود و با شروع جنگ از آنجا به بخش آبوِهرِ (دفاع Abwehr) وِهرماخت (ارتشِ امپراتوری سّومWehrmacht ) منتقل‌شده‌بود.

من آن‌زمان ‌از تشکیلاتِ ارتشِ امپراتوری سّوم چیزی سَرَم‌نمی‌شد، امّا در مجلّه‌ای خوانده‌بودم که این بخش مسئولیّتِ امنیّت و اطلاعاتِ ارتش را به‌عهده‌داشت. هاینریش هم، که تا تسلیم یا مرگِ ’رهبران‘ یا ’’سَر‌‘ان‘ و ’پایانِ‘ جنگ، پُستِ پایینی‌ در بخشِ آبوِهر داشت، همیشه باافتخار از کونتِرآدمیرال ویلهِلم کاناریس (Konteradmiral Wilhelm Canaris) تعریف‌می‌کرد، که فرماند‌ه‌ی کُلِّ بخش آبوِهر بود و یک بار از دور... او را در بِرلین دیده‌بود. و آن اِنیگما هم که ما با‌آن وَر‌می‌رفتیم در‌واقع ربطی به کارِ هاینریش نداشت: هاینریش آن‌را پیش‌از سر‌رسیدنِ روس‌ها در هَرج‌وُ‌مَرجِ غارتِ پس‌از بمبارانِ بِرلین لای سنگ‌وُکلوخ ویرانه‌ها پیدا‌کرده و به‌یغما‌بُرده‌بود. برای ‌او هنوز هیتلر، (Hitler) ملقّب به ’رهبر‘، نَمُرده‌بود و معتقد بود ’رهبر‘ روزی برای نجات آلمان و جهان باز‌خواهد‌گشت‌.

ما درآن سنّ‌وُ‌سالِ نوجوانی عاشقِ خواندنِ کتاب‌های تاریخی و فلسفه بودیم، و در نفیِ تخیلات او برای خود ’تِزِ‘ جالبی دست‌وُپا کرده‌بودیم، که بنابر‌آن "خودکشی‌یِ هیتلر «مرگِ» بی‌بازگشتِ گرمانیا (Germania) بود، که در پایان یک نبردِ اسطوره‌ای سرانجام خود را به‌دستِ خود ’سَر  زد‘...". («او» خندید).

مبنای این ’تِز‘، که در برخوردِ اوّل اَبلَهانه یا کودکانه به‌نظر‌می‌رسید، در واژه‌ای اسرار‌آمیز ’مَرموز‘ (codified) شده بود: در «آسِفال» (Acéphale از ریشه‌ی یونانی آکِفالُسakephalos ) یعنی «انسان‌واره‌ای بی‌سَر»:
در سال 1936، که هنوز حزبِ اِن‌اِس‌دِ‌آ‌پِ‌ درحالِ گسترش و تحکیمِ قدرتِ خود در آلمان ‌بود و ’مرامِ رهبرییت‘ یا ’مَرجعِ رهبرییت‘ چون سَرِ هزارمارِ مدوزائی (Medusa) بر تنِ کشوری، که میهن من هم بود ـ چرا‌که من یانوسی (Janus) به ’دوچهره‘ی دو میهن هستم ـ‌، می‌بالید، ژُرژ باتای (Georges Bataille)، جامعه‌شناس فرانسوی (1962ـ1897)، جامعه‌‌ای مخفی را بنیان‌گذاشت، با‌ نام «آسِفال». از‌جمله اعضای این جمع استثنائی: ژُرژآمبرُزینُ [1] (فیزیکدان Georges Ambrosino) پییِر کلُسوُوسکی (Pierre Klossowski فیلسوف، نویسنده، مترجم و نقّاش) پاتریک والدبِرگ (Patrick Waldberg نویسنده‌ی آمریکائی)، آندره ماسوُن ( André Masson نقّاش و مجسمه‌ساز فرانسوی) بودند، بگذریم از لیستِ بلندِ نویسندگان و هنرمندانی که ’احتمالاً‘ عضو این جمع ’مخفی‘ بودند.

جامعه‌ی «آسِفال»، مانند دیگر جوامعِ پنهان‌ـ‌آئینی (esoteric) ـ که همان‌طور‌که روژِ کَی‌یوآ [2] (Roger Caillois) در کتاب جالب خود « سَرمَرزِ سورئالیزم» (The Edge of Surealism) به ویرایش کلودین فرانک (Claudine Frank) شرح‌می‌دهد، در دوره‌ی وَیمار (Weimar) بسیار رواج داشتند‌ـ‌ ، آیین و تشریفاتِ خاصِّ خودش را داشت، که از‌جمله هنگام پذیرفتن عضو جدیدی اجراء می‌شد.

یکی از مهمّ‌‌ترین آیینِ «آسِفال» ـ این ’نبود‘، که روزها شراب نمی‌خوردند یا ناهارشان باید گوشتِ اسب می‌بود ـ این ’بود‘، که با‌تکیه بر هژمونی‌یِ ’واژه‌گانی‌‌‘یِ «آسِفال» و نماد ’سَرزدن‘ یا ’بی‌سَر‌شدن‘ یا ’سَر‌ـ‌نگونی‘‌یِ قدرت، در 21 ژانویه‌ی هر سال به مناسبت یادبودِ ’سَر‌زَدنِ‘ لوئی شانزدهم در میدان کُنکُردِ پاریس (پلاس دو لا کُنکُرد Place De La Concorde) به‌شادمانی گِردِ‌هَم‌‌می‌آمدند. واین‌گِردِهم‌آئی مفهومی بنیادی‌ داشت، که همه‌ی اعضاء به‌آن معتقد بودند: دراین گِردِهَم‌آئی‌یِ پُرتشریفات «مرگِ خدا» رسماً و علناً اعلام و از‌طرف همه‌‌ی اعضاء تصدیق و تأیید‌ می‌شد.

و ناگفته نماند این نیچه (Nitzsche) فیلسوف آلمانی بود، که «مرگِ خدا» را نیم‌قرن‌پیش برای ’اوّلین‌بار‘ اعلام کرده‌ بود، امّا از آنجاکه خواهر نیچه درسال 1885 با یک ضدّ‌یهودِ (آنتی‌سِمیت Antisemit) تمام‌عَیار بنامِ بِرنهارد فورستِر (Bernhard Förster) ازدواج کرده‌بود، نازی‌ها در دوره‌ی وَیمار ـ و نیز سال‌ها پس‌ازآن ـ اسم‌ورَسمِ نیچه را به‌گروگان‌برده و او‌را بی‌شرمانه به عنوانِ اندیشمند و فیلسوفِ ملّی‌ـ‌سوسیالیزم (ناسیونال‌سوسیالیزم Nationalsocialism) به قبیله‌ای که تابِعِشان بود، عرضه‌می‌کردند. در‌صورتی‌که نیچه بارها علناً ضدیّت شدیدِ خودرا نسبت به ضدّیهودییت، ملّی‌گرائی (ناسیونالیزم Nationalism) و نژادگرائی (راسیزم Racism) قاطعاً بیان‌کرده‌ بود.

آن‌زمان در مونیخ، در خانه‌ی آقای هاینریش، هنوز در ذهنیّتی خاصِّ روشنفکری‌یِ نوجوانی پَرسه‌می‌زدم و هنوز قادر به دَرکِ ’واقعیتِ زندگی زیر سلطه‌ی فاشیزم‘ و رابطه‌ی آن با مفهومِ عمیقِ «آسِفال» نبودم. پانزده‌سالِ دیگر باید می‌گذشت، تا در گریزِ از ایران و ایرانییت (به‌عنوان یک پدیده‌ی اجتماعی‌ـ‌تاریخی) دریابم، که فلسفه‌ی «آسِفال»، هنرِ «آسِفال» و ادبیاتِ «آسِفال» چیست:

«مرگِ خدا»، که «مرگِ ’خالق‘» است، «مرگِ رهبر» است، «مرگِ رهبر»انِ زمینی‌یِ «خدا»، «مرگِ خالق»انِ زمینی‌یِ‌ «خدا»، «مرگِ ’خالقِ‌بشر‘»، «مرگِ ’مرگِ خلاقیّتِ بشر‘»...

حدّ اقلّ در‌این یک نکته با باتای، کلوُسُوسکی و دیگر پناهجویانِ مکتبِ «آسِفال» هم‌دِل‌و‌هم‌زَبان بودم:
’مُدعی‌یِ هُنَرمند‌بودن‘ که ’سَر‌  نَزَده‘ یا از ’سَر  زدن‘ پَرهیز‌ و ‌پَروا دارد، «هنرمند» نیست(!)، هنوز به ’جرأت‘، ’گستاخی‘ یا ’جسارتِ‘ خلاقیّت دست نیافته [3] و به‌مرحله‌ی بلوغِ شخصیّت و طراز خالقِ هنر نرسیده. او نه تنها خود «هنرمند» نیست بلکه قادر به درکِ «هنر» به‌‌عنوان یک پدیده‌ی «آسِفال» نیز نیست و در حیطه‌ی ’برای‌‌ـ‌او‌ـ‌مجهولِ‘ هُنر، ذاتاً در جستجوی نمودهای مترادف با یِک «سَر» است: یک ’پدر‌‘، یک ’بزرگ‌‘، یک ’استاد‘، یک ’صدا‘، یک ’وَحی‘، یک ’’ما‘یِ نکره‘،، یک ’’همه‘یِ نکره‘ یا یک ’مَرجَع‘ برای ارضاء شیفتگی یا خودشیفتگی‌اش... هنرمندی، که ’سَر نمی‌زند‘ تنها تناسخی از ریشه‌ی «رهبر» است، نوعی کلُن (clone) از «خدا»ی یکتا: گمان می‌کنم، به‌همین ‌دلیل بود، که ’رهبرِ‘ امپراتوری رایش سوّم هرگز نتوانست به‌آرزوی جَوانی‌اش برسد و نقّاش شود. او با تمام پَرسه‌هایش در هنر و ادبیات، معلولِ خلاقیّت هُنَری ماند، نوعی کلُن (clone) از «خدا»ئی یکتا. ’رهبر‘ی، سَرانجام ’سَر‘نگون، که هُنَری را که از سلّول او کلُن نشده بود، هنر مُنحطّ (Entartete Kunst) می‌نامید. و گمان می‌کنم، به‌همین‌ دلیل بود، که ’رهبرِ‘ به‌اصطلاح ’انقلابِ‘ ایران، با پرسه‌‌های ناشیانه‌ا‌ی در ’شعرـ‌گویی‘ (!!) معلولِ خلاقیّتِ هنری و به عنوان یک کلُن از «خدا»ی یکتا، یعنی «آیت‌الله»، زیست و «مُرد»: «خدا» زیرِ ’دست‌‘ِ ذهن و تفکرِ «هنرمند» مُردَنی‌است، فانی‌است.

باری، همان‌طور که در این عتیقه‌فروشی‌یِ کم‌نور نشسته‌بودیم و او به این دستگاه که درست همان مُدلِ دستگاه آقای هاینریش به نظر‌می‌رسید، خیره‌شده‌بود، کاغذها را از کیف کوچک چرمی‌ام در‌آوردم و روی میز مرتّب کنارِهم پهن‌کردم. "نوشته‌هایت را دوست دارم. در کارهایت واقعیّت، رؤیا، زمان، مکان، مرگ، زندگی... همه‌چیز دَر‌هَم‌ ذوب‌می‌شود." سکوتی کرد و سپس با لحنی ’مصنوعی‘ ادامه‌داد" کلمات و جمله‌های تو از هیچ‌کس و هیچ‌چیز پیروی نمی‌کنند مَگَر خودت. امّا این پیروی نوعی رابطه‌ی آزاد‌است، نوعی شیفتگی یا عشقی... ’دَریده ‘..." صدایش اُفتی کرد و با لبخندی گوشه‌ی لب ادامه داد "...بین تو و بطنِ متنِ تو." نمی‌دانم چرا لحظه‌ای‌ احساس‌کردم در باره‌یِ خودش حرف‌می‌زند و نه در باره‌یِ من "...محتوای متن در جداره‌ها و لایه‌های گوناگونْ‌بی‌انتهایِ ذهن و تَصَوّرِ خواننده و در هر خواننده به‌گونه‌ای دیگر..." چشمانش برقی زد. همیشه از صحبتش لذّت‌می‌بردم، ‌کسی بود که به نقد و نظرش با‌علاقه گوش‌می‌دادم و بسیار احترام می‌گذاشتم. امّا اکنون بیشتر و بیشتر احساس می‌کردم، که «او» از خودش می‌گوید و از ترسِ غلبه‌ی ’کسی‘ ـ یک گُمنام (؟!) ـ خودش‌را تشویق‌می‌کند. "...نوشته‌های تو درذهن خواننده مسخِ دنیائی می‌شوند، که مرزی نمی‌شناسد. می‌دانی، اغراق نمی‌کنم... نوشته‌های تو هژمونی‌یِ واژه‌ها و هِژمونی‌یِ نویسش در آشتی با خوانش است. در این مورد خیلی‌وقت‌ها فکر‌کرده‌ام... و غیره... هژمونی هُنر در آشتی با دانش،... با جنسیّت و قدرت..."

دو وَرَق‌کاغذِ زردِ کهنه و تا‌خورده از جیب بَغَلَم درآوردم و بین کاغذ‌های دیگر روی‌میز گذاشتم. با دقت نگاهی به‌ متن دو ورق انداختم و شروع به تعبیر رمز یا به‌اصطلاح آلمانی‌هایِ ’انیگمائی‘ اِنت‌ـ‌تسیفِرنِ (entziffern) آن شدم: در همین حین بود، که آقای ماندِل‌بروُت دوباره سر‌ـ‌و‌ـ‌کلّه‌اش پیدا شد با کتابی کهنه و جلد‌چرمی در ‌دست "داس براوخست دو آوخ نُخ! ایش موس وَیتر آربَیتن. ماخ اس دیر گِموتلیش اوند روف میش وِن دو اِتواس براوخست."

(این را هم لازم داری! من باید به کارهایم برسم، راحت باش، چیزی لازم داشتی، صدایم کن.

Das brauchst Du auch noch! Ich muss weiter arbeiten. Mach es Dir gemütlich und ruf mich wenn Du etwas brauchst.
)

این کتابِ خوش‌جلدِ چرمی نمونه‌ای از ویرایش دوّم «حکمت‌ِ شادان» ِ(Die fröhliche Wissenschaft) نیچه بود که در سال 1887 منتشر شده بود. نگاهی سَرسَری به زیر تیتر انداختم "la gaya scienza": خودش بود. بی‌وقفه رفتم سراغ کتابِ سوّم سخنانِ حکیمانه ـ آفُریزم (Aphorism) ـ شماره‌ی 125، که نیچه در آن «مرگِ خدا» را از زبان «انسانِ ’پریشان» از «مرگِ خدا»‘ اعلام می‌کند:

125 ـ انسانِ پریشان. ـ داستانِ آن انسانِ پریشان را نشنیده‌اید، که پیش‌از‌ظهرِ روزِ روشن فانوسی روشن‌کرد‌ه‌بود و در میدان شهر مُدام فریاد می‌‌زد: "من پِیِ خدا می‌گردم! من پِیِ خدا می‌گردم!" ـ و چون در‌آن اطراف جمعِ بسیاری بودند، که به خدا اعتقاد نداشتند، رفتار او باعث خنده‌ی آنان شد. پرسیدند "گُم‌شده؟"، "مثلِ بچه‌ها راهَش را گُم‌کرده؟"، "یا‌اینکه خودش را قایم‌کرده؟ از ما می‌تَرسَد؟ سوارِ کشتی شده؟ به‌ مهاجرت رفته؟" ـ و همینطور داد‌می‌زدند و می‌خندیدند. انسانِ پریشان به میان جمعیّت جَهید. با نگاه‌های تیزش گوئی جماعت را می‌دَرید. "خدا کجا رفته؟" فریاد می‌زد "برایتان تعریف می‌کنم، کجا رفته! ما کُشتیم‌اش ـ شما و من! ما همه مُشتی قاتِلیم! امّا چطور این‌کار را کردیم؟ چطور توانستیم دریا‌ها را تا قطره‌ی آخر بنوشیم؟ چه کسی اَبر به‌دستمان‌ داد، که خطّ اُفُق را پاک‌کنیم؟ چه کردیم، وقتی زمین را از زنجیر خورشید رها‌کردیم؟ حالا به‌کجا می‌رَوَد؟ حالا به‌کجا می‌رویم، ما؟ بِدور از تَمامی‌یِ خورشید‌ها؟ آیا سقوط نمی‌کنیم؟ پیوسته، به‌عقب، به‌پهلو، به‌جلو، به‌همه‌طرف؟ آیا دیگر بالا یا پایینی وجود دارد؟ آیا اینطور نیست که در ’هیچی‌یِ‘ بی‌نهایتی سَرگَردانیم؟ مگر این فضای تُهی بر ما نمی‌وزد؟ آیا سَردتَر نشده؟ آیا شب نمی‌آید و بیش‌ا‌زپیش شب از پی شب‌ نمی‌شود؟ مگر نباید فانوس‌ها را دیگر پیش از ظهر روشن کنیم؟ آیا هنوز سروُصدای گورکَن‌ها را نمی‌شنویم، که خدا را دَفن‌می‌کنند؟ آیا هنوز بوی ’گندیدنِ‘ جَسَدش را حس‌نمی‌کنید؟ ـ خدایان هم می‌گَندَند! خدا مرده‌است! و ما او را به‌قتل رساندیم! تسلیت‌ِخاطرِ ما، که قاتل‌ترینِ قاتلانیم، چیست؟ مقدّس‌ترین و قدرتمند‌ترینِ جهان زیر کاردِ ما از خون رفت ـ این خون را چه‌کسی از دست‌های ما خواهد‌شُست؟ به کدام آب می‌توان پاک‌شد؟ کدام آیینِ بخشش و کدام نمایش‌های مقدّس را باید پیدا یا ابداع کنیم؟ آیا عَظِمَتِ این‌کار، که شد، خارج از توانائی‌یِ ما نبود؟ آیا نباید خود هر‌یک خدا شویم، تا لااقلّ در حدّ روبرو شدن با او باشیم. هرگز از این کار، کاری بزرگ‌تر انجام نشده ـ و هرآنکس‌که پس‌از ما بدنیا‌می‌آید، از‌آنرو که این کار انجام‌شده، به تاریخی والاتر از تمامی‌یِ تاریخی که گذشت، تعلق خواهد گرفت." در اینجا انسانِ پریشان دَمی خاموش‌شد و نگاهی به جماعت انداخت، که گوش به حرف‌هایش داشتند و ساکت و بُهت‌زده با نگاه‌های غریب به‌او خیره شده‌بودند. بالاخره فانوس‌اش را به‌زمین انداخت، شکست و خورد شد. "من زودتر از‌آن‌که باید، آمده‌ام." و ادامه داد "زمانِ من هنوز فرانرسیده. این واقعه‌ی وحشتناک هنوز در راه‌است، در سفر ـ هنوز به گوش و هوشِ مردم راه نیافته. رَعد وَ بَرق زمان می‌طلبند، نورِ ستارگان زمان می‌طلبد، هر عَمَلی زمان می‌طلبد، حتّی پس‌از‌آنکه به‌وقوع می‌پیوندد، تا اینکه دیده و شنیده شود. و این عمل هنوز از آنان دور‌است، دورتر از ستارگان، آنان، که این عمل را خود مرتکب شده‌اند." مردم تعریف می‌کنند، که انسانِ پریشان همان‌روز به کلیسا‌های متعدّدی راه‌یافته و رِکوییِمِ اِتِرنام دِئوُ (Requiem aeternam deo) را می‌خواند. و بیرونش که می‌راندَند و مقصودش را که می‌پرسیدند، تنها می‌گفت: "چیست‌اند این کلیسا‌ها؟ اگر‌نَه گورها و مَقبَرِه‌های خدا؟" [4]
125 - Der tolle Mensch. - Habt ihr nicht von jenem tollen Menschen gehört, der am hellen Vormittage eine Laterne anzündete, auf den Markt lief und unaufhörlich schrie: "ich suche Gott! Ich suche Gott!" - Da dort gerade Viele von Denen zusammen standen, welche nicht an Gott glaubten, so erregte er ein grosses Gelächter. Ist er denn verloren gegangen? sagte der Eine. Hat er sich verlaufen wie ein Kind? sagte der Andere. Oder hält er sich versteckt? Fürchtet er sich vor uns? Ist er zu Schiff gegangen? ausgewandert? - so schrieen und lachten sie durcheinander. Der tolle Mensch sprang mitten unter sie und durchbohrte sie mit seinen Blicken. "Wohin ist Gott? rief er, ich will es euch sagen! Wir haben ihn getödtet, - ihr und ich! Wir Alle sind seine Mörder! Aber wie haben wir diess gemacht? Wie vermochten wir das Meer auszutrinken? Wer gab uns den Schwamm, um den ganzen Horizont wegzuwischen? Was thaten wir, als wir diese Erde von ihrer Sonne losketteten? Wohin bewegt sie sich nun? Wohin bewegen wir uns? Fort von allen Sonnen? Stürzen wir nicht fortwährend? Und rückwärts, seitwärts, vorwärts, nach allen Seiten? Giebt es noch ein Oben und ein Unten? Irren wir nicht wie durch ein unendliches Nichts? Haucht uns nicht der leere Raum an? Ist es nicht kälter geworden? Kommt nicht immerfort die Nacht und mehr Nacht? Müssen nicht Laternen am Vormittage angezündet werden? Hören wir noch Nichts von dem Lärm der Todtengräber, welche Gott begraben? Riechen wir noch Nichts von der göttlichen Verwesung? - auch Götter verwesen! Gott ist todt! Gott bleibt todt! Und wir haben ihn getödtet! Wie trösten wir uns, die Mörder aller Mörder? Das Heiligste und Mächtigste, was die Welt bisher besass, es ist unter unseren Messern verblutet, - wer wischt diess Blut von uns ab? Mit welchem Wasser könnten wir uns reinigen? Welche Sühnfeiern, welche heiligen Spiele werden wir erfinden müssen? Ist nicht die Grösse dieser That zu gross für uns? Müssen wir nicht selber zu Göttern werden, um nur ihrer würdig zu erscheinen? Es gab nie eine grössere That, - und wer nur immer nach uns geboren wird, gehört um dieser That willen in eine höhere Geschichte, als alle Geschichte bisher war!" - Hier schwieg der tolle Mensch und sah wieder seine Zuhörer an: auch sie schwiegen und blickten befremdet auf ihn. Endlich warf er seine Laterne auf den Boden, dass sie in Stücke sprang und erlosch. "Ich komme zu früh, sagte er dann, ich bin noch nicht an der Zeit. Diess ungeheure Ereigniss ist noch unterwegs und wandert, - es ist noch nicht bis zu den Ohren der Menschen gedrungen. Blitz und Donner brauchen Zeit, das Licht der Gestirne braucht Zeit, Thaten brauchen Zeit, auch nachdem sie gethan sind, um gesehen und gehört zu werden. Diese That ist ihnen immer noch ferner, als die fernsten Gestirne, - und doch haben sie dieselbe gethan!" - Man erzählt noch, dass der tolle Mensch des selbigen Tages in verschiedene Kirchen eingedrungen sei und darin sein Requiem aeternam deo angestimmt habe. Hinausgeführt und zur Rede gesetzt, habe er immer nur diess entgegnet: "Was sind denn diese Kirchen noch, wenn sie nicht die Grüfte und Grabmäler Gottes sind?"

آخرین‌بار در خانه‌ی هاینریش،‌ در سال 1360، این متن را از روی بازیگوشی با استفاده از اِنیگمای او تبدیل به رَمز کرده‌بودم. چند‌ماه پیش ماندِل‌‌بروت، که از بازی‌گوشی‌های من و داستان هاینریش خبر‌داشت به‌من تلفن کرد، که انیگمای ’مرا ‘ پیدا‌کرده‌ ـ البته منظورش همان انیگمای آقای هاینریش بود ـ و اگر مایل هستم، بروم ببینمش: در ضمن طبق معمول اسرار داشت، فکر قیمتش نباشم. من اوّل باورم نمی‌‌شد، امّا می‌دانستم ماندِل‌‌بروُت تا مطمئن نباشد، با هیچ مشتری‌ای با این صراحت تماس نمی‌گیرد. به‌هر‌حال، اثبات یا ردِّ این قضیه گرچه وقت‌می‌برد ولی در‌عین‌حال ساده و هیجان‌انگیز بود: اگر این دستگاه همان دستگاه بود یا حداقلّ همان مُدِل، باید می‌شد کُد متن نیچه را با آن شکست:

بعد‌از چندین ساعت کار معلوم‌شد، که ماندِل‌بروُت حق‌داشت و این اِنیگما همان مُدِل اِنیگمای آقای هاینریش بود. البتّه ماندِل‌بروُت قَسَم‌می‌خورد، که این دستگاه نه‌تنها همان مُدِل بلکه درست همان دستگاهِ آقای هاینریش‌است، که او بعد‌از سه‌سال جستجو اکنون پیداکرده. تصمیم گرفته‌بودم دستگاه را به قیمتی مناسب از ماندِل‌بروُت بِخَرم، ولی آنروز دیگر خسته‌بودم و حوصله‌ی چانه‌زدن نداشتم. به خودم گفتم، باشد یک بارِ دیگر.

از «او»، که هنوز کنار میز ایستاده بود و به‌کارِ من خیره‌ شده‌بود، پرسیدم "نظر تو چیه؟" [5]، لحظه‌ای ساکت ماند و بعد گفت "این همان اِنیگما‌‌است. همه‌ی مشخصّاتش همان‌طور‌است، که به‌یاد‌دارم."

قهوه‌اش را تا آخر سرکشید و نشست طرف دیگرِ میز روبروی من "میدانی چه‌چیزِ این دستگاه مرا بیش‌از هرچیز به هیجان می‌آورد؟... این دستگاه نوعی «دستورِخوانش» است، نوعی دستورِ خوانشِ مخصوص‌به‌خود، آنچه رمزنگار‌ها (کریپتوُگراف‌ cryptograph) جایگزینی چندالفبائی (polyalphabetical substitution) می‌نامند... این‌را خودت برایم تعریف کرده‌ای: که انیگما یک حرف الفبا را در طیّ ’خوانِشِ‘ یک متن در موارد مختلفی که آن حرف پیش‌می‌آید به حرف دیگری تبدیل می‌کند، همان مثال معروف کلمه‌ی «OTTO»، که پس از تبدیل به کُد رمز با یکی از همین دستگاه‌ها می‌شد «PQWS»، بااینکه «O» و «T» دو‌ بار تکرار می‌شوند، هر بار به حرفِ کُدِ دیگری تبدیل می‌شوند... و می‌دانی چرا این موضوع برای من اینقدر جالب‌است؟"

گفتم "نه!"

گفت "برای اینکه این روشِ خوانش الگوی بسیار بسیار بدوی‌یِ روندِ ’نویسش‘ به ’خوانش‘ است."

ـ "ساده بگو!"

ـ "حرف‌ها، واژه‌‌ها، جمله‌ها و سر‌انجام محتوای هر متنی وقتی از نویسنده جدا‌می‌شود، در روندِ خوانش توسط خوانندگانی که هر یک به زمان و مکان، به تاریخ و تمدّن، به اندیشه، مذهب، فرهنگ، جامعه‌ی... دیگری تعلّق‌دارند و در‌امتدادِ روند گشایشِ معنائی‌، زبانی، آوائی یا تصویری‌ی‌ِ... متن ـ در ’خوانشِ خَطّی (linear reading) از چَپ‌ـ‌‌به‌ـ‌‌راست یا راست‌‌ـ‌به‌‌ـ‌چَپ... و علاوه‌بر‌آن در لایه‌های بسیار و گوناگونِ ’احتمالِ‘ بیان یا تعبیرِ متن... یعنی خوانشِ غیرِخَطّی (non-linear reading) ـ به نوعی کُدِ چند‌الفبائی، چندواژه‌ای، چندجمله‌ای، چندتصویری، چند... تبدیل‌می‌شود. نویسنده، در ’نهایتِ احتمالاتِ نویسِش‘، ساختاری را، نه انتخاب، بلکه شکل‌می‌دهد (condtruction)، که در طیِّ روند خوانش توسط خوانندگانِ متعدّد در ’نهایتِ احتمالات خوانش‘ و در کالبُدِ ساختار‌های دیگری فرومی‌شکند. این روندِ ’تخریبِ ساختار‘ (دِستروکسیوُن destruction) نیست بلکه ’پیاده‌کردنِ ساختار‘‌ است (دِکُنستروکسیوُن déconstruction). قانونِ‌کارِ انیگما نمونه‌ای ’بَدَوی و بسیار ابتدائی‘ از روند کُنستروکسیوُن (construction) و دِکُنستروکسیوُنِ یک متن‌است، ’بَدَوی و ابتدائی‘، بخصوص از‌این‌رو که به لایه‌ی معنائی‌یِ (semantic layer) متن بی‌توجه است... و یک‌ نکته: منظورم از ’نهایتِ احتمالاتِ خوانش‘ اسارتِ خوانشِ ’آزاد‘‌است، در قیدِ قواعدِ گرامر و بَندِ ’مفاهیم مشترک و متعارف‘، که می‌توانند از نظر اجتماعی اِعمال یا تَحمیل شوند..."

همان‌طور که به جمع کردنِ کاغذها مشغول بودم وبی‌اعتناء به او، گوش به‌صحبتش داشتم، به‌یادِ حرف‌های ژاک دِرریدا افتادم، که می‌گفت: "’هر‘ متنی خواندنی‌است، حتّی اگر ’لحظه‌ی پیدایشِ‘ آن هم به‌گونه‌ای برگشت‌ناپذیر (بی‌بازگشت) نابود شده باشد (مثلاً از ‌یاد رفته‌ باشد) یا حتّی اگر ندانم نویسنده‌ی مَنسوب به‌آن متن خودآگاهانه چه مضمونی را در‌نظر داشته، که به‌زبان بیاورد."[6]

گرچه عمومِ خوانندگان بر‌این گمانند، که با خوانشِ یک متن، به نویسنده ’نزدیک‘ می‌شوند، به نظر من روند خوانش و دِکُنستروکسیوُن یا ’پیاده‌کردنِ ساختار‘ موجی ایجاد می‌کند که در مرحله‌ای از تکامل خود ’فضایِ ذهنی‌یِ متداعی‌یِ‘ خواننده را از ’فضایِ ذهنی‌یِ متداعی‌یِ‘ نویسنده ’دور‘ می‌کند و رهائی‌می‌بخشد: خوانش در تکاملِ خود به مرحله‌ای از بلوغ و کمال می‌رسد، که در‌آن «خواننده» از بندِ «نویسنده» می‌گُسَلَد و خودآگاهانه فضائی متعالی (transcendental) می‌آفریند، که فراسوی فضای نویسنده اوج‌می‌گیرد، در‌این مرحله خواننده خود ـ البتّه با بَهره‌بُردن از ضمیرِ نویسنده امّا بی‌آن‌که ’الزاماً‘ به تخریب، نابودی یا از ’یادبردنِ‘ ضمیرِ نویسش بپردازد ـ خلّاق می‌شود و «خالق»: هم‌در‌این طراز است، که خواننده به مقام ’هنرمندی‘ می‌رسد.

در واقع هنگامی‌که خوانش از قیدِ فضای نویسش رها‌می‌شود، یعنی خواننده در چالِشِ با یک متن، به ’استقلالِ‌‌شخصیتِ‘ ادبی می‌رسد، «هنرِ نویسش» در گستره‌ی یک هستی‌شناسی‌یِ ادبی (literary ontology) جای به «هنرِ خوانش» می‌دهد: این لحظه‌ی تولّد «هنرِ خوانش» است.

و امّا یک نکته‌ی مهم این‌است، که ’خواننده‌ی هنرمند‘ از آن‌رو که در رَوَندِ خلاقیّت زاده‌می‌شود، ’رهبر‘‌پذیر نیست: ثانیه‌ی زاده‌شدنِ او همزمان ‌است با «مرگِ خدا» یا «بازمرگِ خدا». و نخستین خدائی را که ’خواننده‌ی هنرمند‘ به قَتل می‌رساند ’خدای متن او‘‌است: «نویسنده»‌. با «مرگ نویسنده» در «هنرِ خوانش» ، ’ذاتِ آزادی‘ در «هنرِ نویسش» به‌ شکوفائی می‌رسد.

باری، در لحظه‌ی زاده‌شدن «هُنرمند»، که ’انسانِ پریشان‘ی‌است و «مرگِ خدا» را اعلام کرده، آن‌طور که نیچه اشاره می‌کند، نوعی احساسِ خلأ‌‌ ایجاد‌می‌شود. این خلأ از دیدِ من «پوچی» نیست بلکه «هیچی»‌است. پی‌بری‌های نوین در ضمینه‌ی روانشناسی‌اعصاب کمک می‌کنند، که این احساسِ «هیچی» را ـ که غلبه بر‌آن نیروی روان‌ـ‌عصبی‌یِ شدیدی می‌بَرَد و بسیاری از هنرمندان، از جمله خودِ نیچه، با‌آن درگیربوده و هستند ـ ، با دیدی پدیده‌شناختی توجیه‌‌کنیم: این احساسِ «هیچی» نتیجه‌ی نیروهای شالوده در وجه‌های رفتار از یک سو و تفاوت قیاسِ زمانی‌یِ آن‌ها (time scale of behavioural modes) از سوی دیگر‌است.

وجه اوّل (primary mode) خاص لحظه‌ای‌‌است، که انسان برای اوّلین بار احساس می‌کند، خدایش (یا اَبَرَش) مُرده، این وجه موجد احساسی‌است، که به عمیق‌ترین امّا در عین‌حال به بدوی‌ترین خواسته‌ها و تمایلاتِ انسان مربوط‌است: در یک قطب تمایل به ایستائی و رکود در بندِ ’خدای بخشنده و مهربان‘ و در قُطبِ دیگر تمایل عمیقش به جنبش، تحوّل، انتخاب و آزادی [7]. این گُذَر توأم‌است با ’احساس‌ِگناه‘ و ’جستجوی تسلیتِ‌خاطر‌‘. انسانِ پریشان گرچه بی‌بازگشت از مردابِ خالقَش به آبشارِ خلّاقیت سقوط‌می‌کند، امّا دراین تکانِ تراوُماتیک (traumatic shock) هنوز در جداره‌ها و لایه‌های اعصاب و مغزش در خلأ و برزخِ بینِ این دو قطب سرگردان‌است. او احساس می‌کند، که "زودتر از‌آنکه می‌بایست بیاید، آمده"، در‌صورتی که از‌دیدِ آنان‌که مرحله‌ی سقوط در‌این آبشار را با سرافرازی پشت‌سر‌گذاشته‌اند و خدایشان را با سلاح خلاقیّتِ هنری، ’هنرمندانه‘ به قتل رسانده‌اند، او دقیقاً سَرِوقت آمده.

وجه دوّم (secondary mode) خاص مدّت‌زمانی‌است، که لازم‌است، تا انسانِ پریشان از خلأ هیچی بیدار ‌شود و بنا‌بر قدرت شناخت و ادراکِ خود، واقف و خودآگاه‌ بر حقِّ انتخاب و آزادی خود در بُعدِ خلّاقیّت ‌شود. در زبان فارسی واژه‌ی بسیار زیبائی این حالت را تعبیر می‌کند: «رستگاری» (با تکیه بر نمودِ ’رَستَن‘).
شاید برای عمومِ خوانندگان این تشریح آناتومی‌یِ «هنرِ خوانش» بگونه‌ای غیرواقعی یا موشکافانه یا مصنوعی یا اغراق‌آمیز... باشد، امّا این خوانندگان ناخودآگاه اعتقاد به پدیده‌ای ’به‌ـ‌نامِ‌ـ‌«خوانِش»‘ دارند، که  نه تنها «هنرِ خوانش»  محسوب نمی‌شود بلکه نَفیِ «هنرِ خوانش» است. هما‌ن‌طورکه پیش‌از‌این اشاره کردم، از دیدِ من این نوع خوانندگان ’هنوز‘ به‌کمال خوانش، که «هنرِ خوانش» است، دست نیافته‌اند.
بنا بر تحقیقاتِ علمی‌یِ ‌دهه‌ی آخر قرنِ بیستم و آغاز قرن بیستُ‌‌یکم در زمینه‌یِ روان‌شناسی‌یِ اعصاب، بر‌این عقیده‌ام ،که وجه اوّل این روند هژمونی‌یِ بخش آمیگدالا (amygdala) ـ نزدیک به ناحیه‌ی لیمبیک (lymbic) مغز و موجب رفتار آفکتیف (affective) و تمایلاتی‌ـ‌عاطفی (emotional) و نیز بَدَوی (primitive) انسان (تا طراز حیوانی) ـ است (مثال تمایل ذاتی رکود و ایستائی یا جنبش و رهائی...) که با گذستِ زمان از چیرگی‌اش کاسته و در وجه دوّم به هژمونی بخش پرِفروُنتال (prefrontal) ـ در ناحیه‌ی نئوکورتیکالِ (neocortical) مغز که رفتارها را در قالب ادراک و شناخت در روندی تحلیلی تنظیم می‌کند ـ افزوده می‌شود.[8]

با «مرگِ‌ نویسنده» در «خوانش»، ساختارِ دنیای خواننده برای لحظه‌ای در احساسی از خلأ و هیچی، ساخت‌وار می‌شکند تا سر‌انجام در برزخِ دو وجه زمانی متفاوت، «خواننده» بر آزادی خود آگاه شود و هنرمندانه ساختار و شالود‌ه‌ی فضای جدیدی را بیافریند: ساختاری که مختصِّ تحرّکِ خلّاق او‌است، او، خواننده‌ای، که خود شاید روزی دست به نویسش بَرَد...

و دراین مرحله است، که «آزادی‌یِ‌ ‌بیان» ’مفهومِ کامل‘ِ خود‌را باز‌می‌یابد ـ مفهومی، که در ادبیات و بخصوص مطبوعات و رسانه‌های پویا و جویای آزادی کم‌تر به‌آن برخورد‌می‌کنیم ـ و به‌عنوانِ ’ارزشی بنیادی‘ به‌کمال تحقّق می‌رسد: «آزادی‌یِ‌ ‌بیان» ارزشی ایستا (static) نیست، بلکه ارزشی پویا‌است (dynamic)، که در «چالِشِ نویسش» (the discourse of writing) فضائی را ساختار می‌شود، که در « چالِشِ خوانش» (the discourse of reading)‌ مُنجَر به پیاده‌کردن ساختار و آفرینشِ فضائی خاص و متعلّق به «خواننده» می‌شود. «بیان» چالِشی پویاست، که آزادی‌اش گشتاورِ هر دو روندِ «نویسشِ‌آزاد» و «خوانشِ‌آزاد» را در‌بَر می‌گیرد. به همین نسبت، ’منعِ آزادی‌یِ بیان‘ یا سانسور (censorship) نیز دو بُعد را دربَر می‌گیرد: ’منعِ آزادی نویسش‘ و ’منعِ آزادی خوانش‘. درکِ این موضوع بسیار مهم‌است، چرا که عموم ’مبارزانِ‘ آزادی‌یِ بیان تکیه بر ’منعِ آزادی نویسش‘ دارند و توجهی به اهمیّت و سیستم پیچیده‌ی فرهنگی‌یِ ’منعِ آزادی خوانش‘ ندارند!

در کشوری که سانسور حُکم می‌کند، «هنرِ نویسش» و «هنرِ خوانش» ، یعنی «هنرِ بیان» اسیر در روند زوال‌ـ‌‌و‌ـ‌اضمحلال فرهنگی و در خطر‌ـ‌اند.

سرانجامِ چنین فرهنگی، که هرگز ’آزادی‌یِ رؤیا‘ و ’بصیرتِ آزادی‘ را ’نزیسته‘ [9]، ’مَسخِ «نویسش» در «قالبِ بدوی‌یِ نگارش»‘ است و ’مَسخِ «خوانش» در «قالبِ رونویسش»‘ است:

فرهنگِ‌خوانشِ ایرانِ امروز هنوز تسلّطِ فرهنگ اِملاء و «دیکته»‌است (dicte) ـ ریشه‌ی واژ‌ه‌ی دیکتات (dictat) و دیکتاتوری (dictatory). فرهنگی، که مبنای «بیان» در‌آن ازـ‌دبستان‌ـ‌تا‌ـ‌دانشگاه فرهنگِ «حفظ‌کردن» (یعنی به لفظ عوام ’ازبَرکردن‘) و «دیکته»‌است، ذاتاً تابع ’خدائی‘‌است که «دیکته»‌می‌کند و تابع ’رهبرانی‘ که «دیکته»می‌کنند. فرهنگِ «دیکته» هنوز در جِرمِ سنگینِ تاریخ، در دوره‌ی پیدایش دستورِ‌خوانشِ دانش‌آموزانِ لوحه‌های بین‌النهرین خُفته‌است: در ‌آن دوره دانش‌آموزان نخست قواعدِ آوائی و سیلابی‌یِ خوانش را می‌آموختند. لوحه‌ها یک طرفشان نوشته‌ای بود و طرفِ دیگرشان نانوشته. دانش‌آموزان نوشته‌ی روی لوحه را خوانده و حفظ‌کرده، سپس متن را ’ازبَر‘ پشتِ لوحه می‌نگاشتند. این بَدَوی‌ترین نوع خوانش بوده و هست.

امّا نه‌تنها فرهنگِ‌ خوانشِ ایران بَل فرهنگ‌ِ‌ ‌نویسشِ ایران نیز هنوز ’نزدیکای‘ فرهنگِ نویسشِ آن دوره‌است: برگزیدگانی که ’می‌توانستند‘ بنویسند و بر لوحه‌ای می‌نوشتند، تنها هدف‌شان نامیرا‌شدن بود و خواننده‌شان تنها ’افکنشی‘ بود در آینده‌ی ’پسامرگ‘شان. البتّه استثناء هم بود: یکی از جذاب‌‌ترین لوحه‌های آن دوره، اثرِ نخستین «نویسنده»ای در تاریخ فرهنگِ بشر‌است، که نام خود را با عنوان «نویسنده» رویِ اثرش ثبت‌کرده (2300 پیش از میلاد). «نویسنده»ی این لوحه‌‌ یک زن ‌است‌: "شاهزاده اِنهِدوآننا (Enheduanna)، دخترِ سارگُن اوّل (Sargon I) پادشاه آککاد (Akkad)، کاهِن خدا و ماه، نانا (Nanna)، سراینده‌ی سرودهایِ درـ‌ستایشِ ایناننا (Hymns to Inanna)، خدای عشق و جَنگ". [10]
... ناگهان به‌خودآمَدَم: جلوی دروازه‌ی بابِل ایستاده بودم، دروازه‌ی ایشتار (Ishtar). اِنگار از‌خواب‌ پریده‌باشم.
دروازه‌یِ ایشتار (Ishtar) در موزه‌ی پِرگامُنِ (Pergamon Museum) بِرلین‌است. لحظه‌ای به‌یاد‌آوردم (و باز دِرریدا حق داشت!)، که بی‌آنکه از ماندِل‌بروُت خداحافظی کرده‌باشم، هما‌ن‌طور که در ذهنم با هنرِ نویسش، خوانش، آزادی‌یِ بیان، مرگ... مشغول بودم، عتیقه‌فروشی را ترک‌گفته، خیابان را به سَمتِ شرقِ بِرلین گرفته و به موزه‌ی پرگامُن رسیده‌بودم. چون شناسه‌ی خبرنگاری داشتم همیشه بدونِ بلیط وارد‌ـو‌ـ‌خارج می‌شدم. اینجا را بسیار دوست‌داشتم و معمولاً ناخوداآگاه وعادتاً از محرابِ‌پرگامُن بالا‌رفته و مستقیماً به‌بخش خاورمیانه می‌رفتم.

به‌هر‌حال از ماندِل‌بروُت خداحافظی نکرده‌بودم و باید دوباره به این مردِ مهربان، که ذهنِ سردرگُمِ مرا می‌شناخت، تلفن می‌کردم... در‌این لحظه به‌یاد آوردم،که در‌همان گوشه‌ی دِنجِ عتیقه‌فروشی، که به‌دیدارِ ’انیگما‘ رفته‌بودم از «او» نیز با یک نگاه آخر برای ’همیشه‘ جدا‌شده بودم:... این واپسین تصویری بود، که از «او» در ذهنم ماندگار‌شد.

آنچه‌ که «او» در طول سال‌ها برایم نوشته یا خوانده‌بود، در ضمیرم آرمیده‌‌بود، امّا آنچه را که ’«او»‌‌ می‌خواست‘ دیگر از‌یاد‌‌ بُرده‌بودم: "مرگِ «او» توّلدی دیگر در ’نویسشِ درـ‌‌مَن‘ بود. تولّدِ «من» بود."

نگاهی به‌پُشت انداختم: خود را آنسوی دروازه‌یِ ایشتار یافتم. نقشْ‌‌بَرجسته‌هایِ طلائی‌رنگِ شیر‌، گاو و اژدها را با خود در زمینه‌ی آبیِ‌ رؤیاها ربودم و اینانا و ایشتار برجای ماندند، آنجا‌که دیگر خدائی نبود.


[1] نگارنده در این متن از آوردن «و» همراه اعراب « ُ» پس از حرف بی‌صدای آخر واژه‌ی (در‌اینجا «ن») ریشه‌ی لاتین صرف نظر می کند.
[2] نگارنده در این متن از آوردن «ه» همراه اعراب « ِ» پس از حرف بی‌صدای آخر واژه‌ی (در‌اینجا «ژ») ریشه‌ی لاتین صرف نظر می کند.
[3] ’هنر‌ِجسور‘ واژگانی‌است، که از "مانیفستِ هنرِجسور" ِ محمّد عارف اخذ شده، نشر دریا 2006.
[4] توّجه لازم است، که این متن ترجمه‌ی آزاد نگارنده‌است و ویراسته خاص این مقاله.
[5] دقت شود، که نگارنده دانسته در‌‌این‌مورد مشخص از زبانِ محاوره استفاده‌کرده.
[6]  Jacques Derrida, De la Grammatologie, Paris1976
[7] درباره این دو قطبیّت نگاه کنید به «مانیفست هنرِ جسور» اثر بسیار گیرای محمد عارف ، نشر دریا 2006
[8] در مورد کارکَردِ آمیگدالا و بخش پرِفروُنتال رجوع شود به آثار و آخرین تحقیقات ژوزِف لوُدو (Joseph LeDoux) متخصِّصِ سرشناس اعصاب و روان:
Joseph LeDoux (1) „Sensory Systems and Emotion“, Integrative Psychiatry, 4, 1986 and Emotion. (2) „Emotion and the Lymbic System Concept“, Concepts in Neuroscience, 2, 1992. (3) „The Emotional Brain: The Mysterious Underpinnings of Emotional Life”, 1996, Simon & Schuster (4) “Synaptic Self: How Our Brains Become Who We Are” 2002, Penguin Putnam.

[9] نگارنده دانسته وبا‌علاقه به نقض دستور و بهره‌بردن از آزادی‌یُ نویسش فعل زیستن را اینگونه به‌کار برده.
[10] مرجع:
William W. Hallo & J.J.A. van Dijk, „The Exaltation of Inanna“, New Haven, 1968
نظرات ارسال شده
holyrose در 31 تير 1387
نگارنده خودخواه است میتوانست اینها رابرای خودش توی دفترچه یادداشتش هر مدلی که عشقش میکشد بنویسد و اینجوری دهان خواننده را مورد عنایت قرار ندهد

email | website

مهدوی در 31 تير 1387
جالب است. نگارنده ی این داستان خودخواه نیست، به نظر من تواناست. نگارنده در اصل همان خواننده است و هر که متن را خوانده از این تله گریزی ندارد. در واقع یا باید دیره ی منطق اش را قبول کرد یا باید رفت و به مامان شکایت کرد: مامان مامان این پسره خودخواه است جائی نگذاشته که من خودم را به تماشا بگزارم چقدر بی انصاف و خود خاه است. این نویسنده اولین نویسنده ی ایرانی است که بکارت خواننده را بر باد داده. گمان می کنم در خواندن این مطلب زن ها بیشتر درد می کشند تا مردان.

email | website

مخلوق Creature در 25 مرداد 1387
متن را پیش از انتشار خوانده بودم.
نوشته‌یِ خوب، زیبا و خلاقانه‌ای ست!
حالتِ داستانیِ نوشته برایِ کشاندنِ خواننده تا پایانِ آن و چیرگی بر دشواری‌هایِ مفهومیِ متن، مفید و ضروری بود.
گویا متن نوعی تفسیر خاص از خدا در معنایِ خداوندگارانِ زمینی خداست. در ادامه این خدا به مفهومِ "متن" انتقالِ معنی پیدا می‌کند و بخش قابل توجهی از نوشته را به مباحثِ هرمنوتیک اختصاص می‌دهد. در فرازهایِ پایانی هم به ارتباطِ علوم عصب شناسی و علم تفسیر متن و در نهایت نقدِ فرهنگِ ایران زمین پرداخته شده است.
فرازی در میانه‌یِ این متن بود که به چراییِ ناکامیِ رایشِ آلمان و آیت‌اللهِ ایران در هنرمندشدن (یکی در نقاشی و دیگری در شعر) پرداخته بود. آن فراز و برتری‌دادنِ «هنر» بر «خدا» (اینکه دستِ بر قضا در برابرِ هنر، خدا نیز فانی ست) بسی شایسته‌یِ درنگ است!
سپاس‌گزار!

email | website