رازهای پرواز (محمد ناسهو علی)


نوشته‌ی محمد ناسهو علی
برگردان از الهام شوشتری‌زاده

من از کودکی در دو دنيای کاملا متفاوت زندگی کرده‌ام: دنيای اسلام و دنيای غرب مسيحی. من در کوماسی غنا بزرگ شده‌ام. روزهای کاری هفته به يک مدرسه‌ی ابتدايی محلی کاتوليک می‌رفتم و آخر هفته‌ام را در مکتب می‌گذراندم، جايی که آیه‌هايی از کتاب مقدس اسلام، قرآن را حفظ می‌کردم.
مدير يا همان رييس مکتب، که عموی من هم بود، استاد سلمان نام داشت. استاد مردی بود که هوش بالا و افسون‌گری خداشناسانه‌اش رفتارش را با دانش‌آموزانی که روخوانی‌شان آهسته يا نادرست بود، تا حدی آمرانه و ناشکيبا کرده بود. اما برای من از میان همه‌ی ويژگی‌های عجيب و غريب و دشمنی‌جويانه‌ی عمو، رابطه‌ی عشق/بيزاری‌اش با غرب از همه شاخص‌تر بود.
او مردی بود که هر روز دو روزنامه‌ی مهم انگليسی‌زبان کشور را می‌خواند، روزی سه بار هم به اخبار بی‌بی‌سی گوش می‌داد، جوری که انگار برنامه‌های پخش‌شده از بوش هاوس لندن به ريه‌هايش اکسيژن می‌رساندند. او هميشه از موفقيت‌های غرب در دانش و تکنولوژی تعريف می‌کرد، اما علاقه داشت بر اين هم تاکيد کند که هيچ‌يک از دستاوردهای غرب هرگز نتوانسته مرگ را شکست دهد. يک روز شنيدم که عمو به معاون مدير می‌گفت که ايمان نداشتنش به غرب از اين واقعيت ساده ريشه می‌گيرد که سفيدپوست‌ها هنوز نتوانسته‌اند خطر برق‌گرفتگی را در جريان الکتريسيته از بين ببرند. از نگاه عموی من، چيزی که نور، انرژی و حتی زندگی می‌بخشد، ديگر نبايد به کسی آسيب بزند يا کسی را بکشد. اين ناکامی شناخته‌شده به تنهايی کافی بود که در ذهن عمو تمام تمدن غربی را با ترديد مواجه کند.   
بدبينی عموی من، که همان‌قدر که منطقی و مذهبی بود، غيرعقلايی هم بود، بر اساس اين باور استوار بود که دانش غربی هرگز نمی‌تواند کامل شود؛ فقط و فقط خدا می‌تواند به کمال برسد. با اين حال عمو استاد معتقد بود غرب در عرصه‌ی هوانوردی به کمال نزديک شده است. او از اين واقعيت که چيزی به سنگينی يک هواپيمای جت، با همه‌ی بارش، برای چنين زمان بلندی می‌تواند در هوا بماند، شگفت‌زده بود. وقتی تقريبا يازده ساله بودم، عمو شروع به ارائه‌ی يک تئوری کرد که از اين قرار بود: هواپيماها تنها به اين دليل می‌توانند از زمين بلند شوند و در آسمان باقی بمانند که مهندسان هوانوردی در سراسر جهان آيه‌ی خاصی از قرآن را قبل از پرواز هر هواپيما تلاوت می‌کنند. عمو استاد در 1982 سفری به نيجريه داشت و وقتی که بازگشت، ادعا کرد شاهد چيزی بوده که تئوری‌اش را اثبات می‌کند: یک مهندس هوانوردی « که مرد سفيدپوستی بود» يک دستش را روی يکی از چرخ‌های هواپيما گذاشته بود و درست وقتی که هواپيما آماده‌ی پرواز می‌شد با صدای بلند از روی يک قرآن کوچک خوانده بود. داستان مهندس هوانوردی قرآن‌خوان خيلی زود، در جمع مسلمانان شهر من به مساله‌ای اعتقادی تبديل شد؛ بالاخره ثابت شده بود که انسان سفيدپوست بدون کمک خدا قادر مطلق ناتوان است.
من در 1988 غنا را ترک کردم تا در ايالات متحده به دبيرستان و بعد از آن هم به کالج بروم. اينجا متوجه شدم که باورهای محکم عمو، زاده‌ی ترس و بدبينی و ناتوانی در درک پديده‌ای کاملا فراتر از فهمش بود. حالا بعد از گذراندن بيست سال در ايالات متحده، هزاران مايل دورتر از مکتب عمويم، نگاه ذهنم را نسبت به ايمان شکل داده‌ام. من هنوز هم به مذهب پدری‌ام عقيده دارم، البته به شيوه‌ای فلسفی‌تر؛ به مذهب‌های ديگر هم عقيده دارم، و به دانش و تکنولوژی. و فکر می‌کنم واقعیت پرواز جت‌ها درست مثل عمويم، هميشه شگفت‌زده‌ام کند. اما با اين که ايمانم به دانش هوانوردی محکم است (معمولا هر وقت پرواز دارم مطمئنم که که هواپيما به سلامت در مقصد به زمين خواهد نشست)، ترسی پنهانی در من باقی می‌ماند که هرچيزی ممکن است اتفاق بيفتد، که هواپيما و تمام سيستم‌های پيچيده و کارامدش می‌تواند به يک‌باره بازيچه‌ی تغييرات ناگهانی هوا يا خشم -‌ يا لطف - خدا شود.  
خوشبختانه، اين ترديدها به جای اين که تئوری‌هايی مثل تئوری‌های عمويم را به من القا کنند، باعث شده‌اند ايمان و شک را به صورت دوقلوهايی جدانشدنی بپذيرم. وفاداری انسان به چيزی تا وقتی که لحظه‌هايی از شک را تاب نیاورده باشد، نمی‌تواند واقعا محکم شود، به اين دليل روشن که هيچ چيز کامل نيست - هرچيز روی زمين در برابر نيروهايی بيرونی که می‌توانند آن را از مسير معين‌شده یا طبيعی‌اش منحرف کنند، آسيب‌پذير است. يادم می‌آيد يک بار مصاحبه‌ی يک مقام ناسا را در مرحله‌ی پيش از پرتاب يک شاتل فضايی گوش می‌کردم. اين مقام به رسانه‌ها گفت: «ما هرچه را که از طرف ما بايد انجام می‌شده، انجام داده‌ايم. همه‌ی جزئيات را بررسی کرده‌ايم و شاتل آماده‌ی پرتاب است. و حالا ديگر در دستان خدا و هوای خیلی خوب قرار دارد.»

نظرات ارسال شده
نیما قاسمی در 18 تير 1387
جالب بود...
ایمان آن عمو جان منو یاد ایمان یکی از دبیران معارف در دانشگاه سابق ام انداخت.... غنا رو نمی شناسم ولی با توجه به اینکه کشوری تازه تاسیس هست نباید تعجب کرد که اونجا ساده اندیشانی مثل اون آقا دبیران معارف دینی باشند. اما برای کشوری مثل ما زشت و بعیده که دین مردم رو کسانی آموزش بدند که ایمان کالعجائز دارند. ما هزاران سال هست که سابقه ی فرهنگ دینی داریم و در دوره ی معاصر در چهارچوب اندیشه ی دینی متفکر داشته ایم که هر ایرادی که داشتند دست کم سطحی نبودند. البته اگر اساساً ایمان دینی باید داشت و اون رو باید به این نحو آموزانید...

email | website

منتديات در 25 آبان 1387
نمی تونم ردش کنم حالا یا به خاطر اینکه منطقش بر منطق خودم استوار یا علم و دانش من برای رد این منطق کافی نیست.نمی دونم.

email | website