حتی اگر بر بلندترین نقطه‌ی خاک بایستی و فریاد بزنی که «نیست» همه می‌دانند و تو هم می‌دانی «هست». از دال تهی گریزی نیست. بودنش از جنسی است که حاجت به لطف و تأییدت ندارد، به تکذیب تو هم جایی نمی‌رود. هست چون هست. کسانی که دانستند هست برایش مدلول تراشیدند. از سنگ، از آسمان، از کلمه. پدرش خواندند. گفتند اگر دال هست پس مدلول هم، حتی اگر به چشم نیاید. گفتند واجب الوجود است. نگفتند چرا باید بر هر دردی درمانی هم باشد. چون زمین و زمان این‌گونه‌اند یا تو این‌گونه می‌بینی‌شان؟ از این‌جا داستانش همان تاریخ کهنه است. تراشیدند و پرستیدند و بر سرش جنگیدند. دیگرانی نیز بودند. آنان خود را به قعر دال انداختند، خود را با خود لبریز کردند. گفتند همه حق با ماست و أناالحق؛ که با جهان و خالق و مخلوق یکی شده‌اند و گریخته‌اند از دنیای فانی و تو به خیالت با سنگسار جزایشان دادی. چرخ گشت تا دست آخر گفتند نمی‌دانم. آدمیان از ندانستن ابا دارند، از ندانستن دلایل، عواقب. این تشنگان آگاهی جرأت کردند بگویند نمی‌دانند. گفتند دال هست، شاید مدلولی باشد، شاید نه. اخلاق را از نو نوشتند، انسان را باز تعریف کردند. آزادی و آزادگی را به عرش رساندند. گفتند تهی است، بدان. گفتند نسل‌ها محکومند به تنهایی خود با کاسه‌ای در دست که هرگز از تهی خالی نخواهد شد. اینان دنیایی نو برپا کردند و شاید که کلمه را به پایان رساندند.
نظرات ارسال شده
sun در 18 تير 1387
ما مطرب عشقیم
در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست! میرزا

email | website

leadenn در 18 تير 1387
منتظر بودم ببینم تو برای این شماره چی مینویسی..

دیوانه ی طرح روی جلدم!

email | website

روزگار قوامی در 18 تير 1387
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست *** تو خود حجاب خودی حافظ ، از میان برخیز
.
.
.
راستی، میرزا !نوشته هات ، یگا نست و هیچ وقت یگانگیش رو از دست نمیده . چون مفهوم یگانگی رو کاملا درک کردی .

email | website

khazar در 18 تير 1387
http://www.sambooranmarand.blogfa.com/post-66.aspx
دوست داشتم اگر وقت کردی بخوانی. هرچند نوشته ی تو چیز دیگری ت میرزا. جدی گفتم چیز دیگری

email | website

مخلوق Creature در 18 تير 1387
چکیده و پرمغز!
دال بدونِ مدلول مکانیزمی سرد و تهی ست. این مدلول می‌تواند خدا باشد یا شعور مرموز هستی. بدونِ مدلول زیستن تنها در توانِ ابرمرد است. شاید او خود مدلولِ هر دال‌ی شده باشد.

email | website

دالان ِ دل در 19 تير 1387
آدم‌ها چیزهای عجیبی‌اند میرزا. گفتن اناالحق درخت را در طور سینا باور می‌کنند و منصور بر فراز میدان سنگ‌باران به حساب همین حرف. کدامین از ما جز خداست و کدامین خود ِ خدا؟ \"/نسلل‌ها محکومند به تنهایی با کاسه‌ای در دست که هرگز از تهی خالی نخواهد شد/\" !

email | website

نیم در 19 تير 1387
برام جالبه اگر یک هزار تو در ایالت شما به زبان انگلیسی منتشر می شد چه نوشته هایی توش می داشت. کلن اهل تعارفات هستیم. جدا از اینکه بد قول هم هستیم مث من.

http://youtube.com/watch?v=kTZONIl546c&feature=related

email | website

نیم در 19 تير 1387
از اینها بگذریم نوشته ات عالی بود.

email | website

دختر حوا در 20 تير 1387
و این ندانستن شکل اسرار آمیزی میدهد به دال .
گاهی شاید...مثل انعکاس مرموز مدلول در چشمانش .

email | website

سورا در 20 تير 1387
درود/ بازی دال و مدلولی را به جا استفاده کردید داشتم فکر می کردم می توان جایشان را هم عوض کرد گرچه باز هم فرقی در بازی نمی کند. این بازی ها به قول زبانشناسان بازی اول و اخر هر چیزی است... / شاد و موفق

email | website

مهندس خسته در 24 تير 1387
حتی اگر بر بلندترین نقطه‌ی خاک بایستی و فریاد بزنی که «نیست» همه می‌دانند و تو هم می‌دانی «هست».

والله تا حالا که اینطور بوده که عده ای سرمان داد می زدند "هست"، و روی بلند ترین نقطه خاک هم می ایستادند و فریادشان را می زدند، و بعد هم چند تا آژان و مامور می گذاشتند تا اطمینان حاصل کنند که ما شیرفهم شده ایم، و ما مفلوکان باید تاریک ترین و تنهاترین سوراخها را پیدا کنیم برای اینکه توی گوش خودمان و نه کس دیگری زمزمه کنیم که "نیست".

email | website

از طرف رضوانه در 24 تير 1387
این نظر زیر را یکی از خوانندگان من به نام «رضوانه» زیر پست‌ای که در معرفی‌ی این نوشته بودم گذاشت. به نظرم به این‌جا بیش‌تر ربط دارد تا آن‌جا.

سولوژن

nemidoonam khodam too hess boodam ya neveshtash gerye dar bood:) benazare shoma neveshteye mirza kheili ehsasi bood?
vali lezat bordam
faghat in jomlash
گفتند نسل‌ها محکومند به تنهایی خود با کاسه‌ای در دست که هرگز از تهی خالی نخواهد شد. اینان دنیایی نو برپا کردند و شاید که کلمه را به پایان رساندند.
shayad bekhatere in ghesmatesh bood,vaghti sad sal tanhayi ro bezoor be akharesh miresoondam hamchin ehsasi dashtam,engar sad sal tanhayi keshidamo gharar bood edame peyda kone,shayadam karde han?c
:)
va bebakhshid ke nazaramo inja midam chon nemikhstam dobare inhame bargardam…
rasty sologen…hezar too chie?manzooram ine ke cehra hast,kia toosh minevisan?nevisande ha?daneshmanda? konjkavie,doost daram bedoonam chie!:)manzooramo vazeh goftam?
:)??:D

email | website

rezvaneh در 25 تير 1387
ببخشید که تنبلی کردم:)
مرسی از جناب سولوژن

email | website

بابي در 28 تير 1387
خيلي ها بة خدا عادت كرده اند.
يك توده اي را مي شناختم كه براي استدلال هاي ماركسيستي اش به حضرت ابوالفضل قسم ميخورد و براي اثبات نظرياتش به خدا
خيلي ها خدا را دستاويز قرار داده اند تا اگاهانه امت گوسفند را بدوشند اين حاكمان خدا را از نو نوشتند.
و خيلي ها خدا را براي وقتيكه كم مي اورند.
مي ماند اقليتي كه از خود به خدا رسيده است.
بابي

email | website

لرد شارلون در 01 مرداد 1387
و صد البته که انتظار خاصی نداشتم. ولی باز هم حال‏ام بد شد از نوشته‏ات! از آن مدل حال بد شدن‏هایی که در "ساوث پارک" خوب نشان‏شان می‏دهد.

email | website

فرشته در 04 مرداد 1387
بار اولی که این مطلب را مثل همه مطالبی که شما می_نویسید خواندم مشعوف از اینکه بالاخره می_شود کامننتان کرد ذوق زده شدم و خواستم چیزی بنویسم اما ترسیدم از این که آن همه میلم به نوشته_هاتان که هر روز تشنگی_ام را آب شوری_ست ناگهان کوچک شود با کامنت کردنتان. حالا که دوباره آمدم و این بار دیدم که هویت هزارتوی شما مهندسی برق را داراست به ناگاه قرابتی حس کردم و یک ارتعاش پررویی مرا به این جسارت واداشت. پاینده باشید.

email | website

ماندانا در 06 مرداد 1387
1-هست .معلومه که هست .مسئله اینه که یک دونه نیست .مهم اینه که با هم دعواشون نشه .جنگ تروا که یادتون هست

2-گفت خدا یکی است
گفتم: اکنون تو را چه ؟ تو شش هزار بیشی .تو یکتا شو وگرنه از یکی او تو را چه .-مقالات شمس-
3-موفق باشید.


email | website

اکرم در 06 شهريور 1387
چرا نمیشه تو وبسایتتون کامنت گذاشت؟اگه می شه لطفا راهشو بهم بگین!مرسی

email | website

شروين در 07 شهريور 1387
بعضی وقت ها با تمام وجودت احساسش می کنی، دلیل و برهان لازم نیست. بعضی وقت ها دلیل و برهان می آورند که هست، ولی حس اش نمی کنی.

email | website

لهه در 26 شهريور 1387
من از هجوم حقیقت به خک افتادم
و بار دیگر در زیر ‌آسمان مزامیر
در آن سفر که لب رودخانه بابل
به هوش آمدم

email | website

دختر حوا در 07 آبان 1387
یعنی اینجا دیگه آپدیت نمیشه ؟

email | website

فرشته(سخت‌گير) در 09 آبان 1387
در بالاترین لینک وقتی از نوشته هاتونو دیدم که می_شد کامنت داد... حسودی و حسرت آمیخته به آن در من متبادر شد.

email | website