یک خاطره مذهبی (زیگموند فروید)


Ein religiöses Erlebnis
Sigmund Freud(1929)

ترجمه از متن آلمانی : یاشار آقازاده

یک روزنامه‌نگار آلمانی-آمریکایی [1] که چندی پیش با کمال اشتیاق با او مصاحبه کرده بودم، گزارش ملاقتش با من را - که در آن به فقدان اعتقاد مذهبی و بی‌‌تفاوتی من نسبت به «ادامه زندگی پس از مرگ» اشاره شده بود- در پاییز 1927 به چاپ رساند. این مصاحبه مورد توجه بسیار قرار گرفت که به عنوان مثال این نوشته از پزشکی امریکایی [که در ذیل میاورم] را در کنار بسیاری دیگر در پی داشت.

«...بیش از هر چیز پاسخ شما به این سوال که آیا به ادامه زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید یا نه مرا تحت تاثیر قرار داد. جواب شما از قرار معلوم این بوده: برای من مفهومی ندارد.

امروز به این خاطر برای شما می‌نویسم که خاطره‌ای را که در سال پایانی تحصیلات پزشکی‌ام در دانشگاه X داشته‌ام تعریف کنم: یک بعد از ظهر در حالیکه جنازه پیرزنی را بر روی میز کالبدشکافی قرار می‌دادند به فکر فرو رفتم. صورت این زن به حدی «عزیز و دوست داشتنی»[2] بود که مرا بسیار تحت تاثیر قرار داد. فکری در سرم جرقه زد: نه! خدایی وجود ندارد، اگر خدایی بود هرگز نمی‌گذاشت این چنین پیرزن عزیزی [3] سر از سالن کالبد شکافی درآورد. وقتی آن بعد از ظهر به خانه رفتم – تحت تاثیر آن منظره در سالن کالبد شکافی- با خود عهد کردم که دیگر هیچگاه به کلیسا نروم. تعلیمات مسیح از قدیم هم برایم شک‌برانگیز بودند. ولی وقتی دوباره به این موضوع فکر کردم، صدایی در درونم به من گفت که هنوز باید در مورد این تصمیم مفصلاً فکر کنم. روحم [4] به این صدای درونی پاسخ داد که اگر به این اطمینان برسم که تعلیمات مسیحیت حقیقی و انجیل سخن خداست، آن را خواهم پذیرفت. طی روزهای بعد خداوند به روح من به وضوح نشان داد که انجیل سخن اوست و تمام چیزهایی که در مورد عیسی مسیح تعلیم می‌شوند حقیقی است و این که عیسی تنها امید ماست. بعد از چنین وحی واضحی، انجیل را به عنوان سخن خدا و عیسی مسیح را به عنوان ناجی خویش پذیرفتم. از آن موقع تا به حال خدا وجود خود را از طریق علامات قابل اطمینان بسیاری به من نشان داده است.

به عنوان یک برادر همکار [5] از شما خواهش می‌کنم افکارتان را روی این موضوع مهم متمرکز کنید و به شما اطمینان می‌دهم اگر با اندیشه‌ای باز مشغول این موضوع شوید، خدا حقیقت را برای روح شما آشکار خواهد کرد همان طور که برای من و دیگران آشکار کرد...»

من مودبانه پاسخ دادم که از شنیدن این که از طریق چنین خاطره‌ای میسر شده است که اعتقاداتش را حفظ نماید خوشحال هستم و این که خدا برای من چنین کاری انجام نداده. او هیچ گاه شنیدن چنین صدای درونی را برای من میسر نساخته و اگر – با توجه به سنم - عجله نکند، و من تا پایان عمرم آن طور که هستم، یک یهودی بی‌ایمان، باقی بمانم تقصیر من نخواهد بود.

مقابله دوستانه من با این همکار، این اطمینان را [برای وی] در بر داشت که یهودیت به هیچ عنوان مانعی در راه اعتقاد صحیح، به شمار نمی‌رود و این از طریق مثالهای بسیاری به اثبات رسید. این موضوع زمانی به اوج خود رسید که متعصبانه خواستار دعا شدم و آرزومند اینکه خدا اعتقادی درست به من نیز ارزانی کند. این خواسته [هدایت به راه راست] هنوز اجابت نشده.

در این اثنا باید در «خاطره مذهبی» این همکار تامل کرد. می‌خواهم بگویم که این موضوع به دلیل انگیزه‌های قوی که در پشت سر خود دارد، تلاشی برای تعبیر می‌طلبد چرا که این نظر [ادعای پزشک] به نوبه خود عجیب است و اساس و بنیه منطقی ضعیفی دارد.

همانطور که مشهود است خدا اجازه وقوع فجایع دیگر را می‌دهد چه برسد به روی میز کالبد شکافی قرار گرفتن جنازه پیرزنی با صورتی مهربان و دوست داشتنی. زمانه همیشه این گونه بوده است و پس از اتمام تحصیلات این همکار امریکایی هم نمی‌تواند به گونه‌ای دیگری باشد. این هم ممکن نیست که ایشان به عنوان یک پزشک آنچنان با دنیا غریبه باشد که از این همه فلاکت موجود در آن اطلاعی نداشته باشد.

پس چرا باید عصبانیت و شورش او علیه خدا تحت تاثیر چنین اتفاقی در سالن کالبد شکافی طغیان کند؟

توضیح این مسئله برای کسی که خاطرات و رفتار افراد را ژرف‌نگرانه بررسی می‌کند بدیهی است. به حدی واضح که این موضوع در حافظه من مستقیماً در یک «تناسب» قرار گرفت.

یک بار وقتی در بحثی به نامه این همکار متدین اشاره می‌کردم، تعریف کردم که بر اساس نوشته او، صورت جنازه پیرزن وی را به یاد مادر خودش انداخته بود، حال آنکه این در نامه ذکر نشده بود - ولی سنجش‌های بعدی نشان خواهد داد که آمدن این موضوع در نامه غیر ممکن بوده است - ولی این توضیح آن چیزیست که خود را در لفافه کلمات لطیفی که این نام پیرزن را مزین کرده (پیرزن عزیز با صورت دوست داشتنی) بدون تردید تحمیل می‌نماید.

تاثیر بیدار شده توسط یاد مادر، می‌تواند مسئول ضعف این پزشک جوان در قضاوتش باشد. اگر شخص بتواند خود را از شر ژرف‌نگری خلاص کند و مسائل کوچک را که توضیح کم‌عمق‌تری را سبب می‌شوند به عنوان سند اثبات به پیش کشد، به این هم فکر خواهد کرد که مرا برادر همکار بخواند.

وقوع این قضیه را می‌توان بدین ترتیب تصور کرد: منظره برهنه ( یا به منظور برهنه کردن) زنی که این جوان را یاد مادرش می‌اندازد، اشتیاق ناشی شده از کمپلکس ادیپوس به مادر را در او بیدار می‌کند که این خود را بلافاصله از طریق شورش به پدر تکمیل می‌کند. هنوز پدر و خدا برای او خیلی از هم فاصله ندارند، عزم برای نابودی پدر می‌تواند به عنوان تردید در وجود خدا جلوه نماید و خود را به عنوان غضب علیه بدرفتاری نسبت به ابژه مادر منطقی تلقی کند.

معمولا رفتاری که پدر در رابطه جنسی نسبت به مادر دارد برای کودک بدرفتاری به شمار می‌رود.

تقابل جدید که به مبحث دین کشیده شده تنها تکراری از موقعیت ادیپوس است و پس از مدت کوتاهی به همان عاقبت دچار خواهد شد. این تقابل مغلوب یک جریان متقابل قدرتمند است. در حین این تضاد میزان تغییر جهت کنترل نمی‌شود، از توجیه حقانیت خدا سخن نیست و این هم گفته نمی‌شود که خدا توسط چه علائم بی‌ریایی وجود خود را به این شخص «دچار شک شده» به اثبات رسانده است. به نظر می‌رسد که این تضاد به صورت یک سایکوز توهم‌زا [6] عمل کرده باشد. صدا‌های درونی بلند می‌شوند که به علت مقاومت در برابر خدا تهدیدش کنند. نتیجه این نبرد هم خود را مجدداً در زمینه دینی نشان می‌دهد. برای وی [پزشک جوان] کسی که از طریق عاقبت کمپلکس «ادیپ معین شده پدری» است که به او اراده خدایی نسبت داده شده است. وی همه چیزهایی را که در بچگی به او در مورد خدا و مسیح تعلیم داده شده قبول کرده است. او یک خاطره مذهبی داشته و یک بازگشت را تجربه کرده است.
همه این قضایا آنقدر ساده و شفافند که آدمی ‌نمی‌تواند به این سوال پاسخ دهد که آیا اصلاً با درک این مورد چیزی به روانشناسی بازگشت مذهبی افزوده شده است؟ من در این ارتباط این اثر [7] را توصیه میکنم که تمام کشفیات روانکاوی را هم مورد استفاده قرار می‌دهد.

با این مبحث انتظار نمی‌رود که همه موارد بازگشت دینی [8] به شفافیت این مورد باشند ولی مورد ما در هیچ نقطه‌ای با نظرات ارائه شده توسط تحقیقات جدید تضادی ندارد. چیزی که نگرش ما نشان می‌دهد آشنایی با رخدادی است که به بی‌اعتقادی دوباره، اجازه شعله‌ور شدن می‌دهد پیش از آنکه شخص بالاخره به پیروزی دست یابد.
 
 

[1] G.S. Viereck
[2] Sweet faced Woman
[3] Dear Old woman
[4] Geist
[5] Brother Physician
[6] hallucinating Psychosis
[7] Sante de Sanctis ( La conversion religiosa، Bologna 1924)
[8] Conversion

نظرات ارسال شده
سر هرمس مارانا در 18 تير 1387
من دارم فکر می کنم که این خوب است یا بد، که به ترین نوشته ی هزارتوی خدا، از آن آقای فروید باشد.

email | website

نیما قاسمی در 18 تير 1387
درود بر تو رفیق!

ای کاش منبع ات رو هم ذکر می کردی.
به هر حال مقتضای موضوع بود و جالب. (و ترجمه ات روان)
سپاس

email | website

سخت گیر در 19 تير 1387
غلط املایی خب اگه نداشته بود خوب تر تر می بود!

email | website

مخلوق Creature در 20 تير 1387
ممنون دوستِ عزیز!
نوشته‌یِ فروید بسیار جذاب و عمیق بود!
مواجهه با این جذابیت و عمق را البته مدیونِ ترجمه‌یِ خوبِ شما هستیم!

email | website

طاها در 15 مهر 1387
نمی تونم ردش کنم حالا یا به خاطر اینکه منطقش بر منطق خودم استوار یا علم و دانش من برای رد این منطق کافی نیست.نمی دونم.

ممنون

email | website

منتديات در 25 آبان 1387
نمی تونم ردش کنم حالا یا به خاطر اینکه منطقش بر منطق خودم استوار یا علم و دانش من برای رد این منطق کافی نیست.نمی دونم.

email | website