شما «لیلا» رو دیدی آقا؟!
از رنگ و خیانت و فاصله و تنهایی و... از هزارتو


پسر سر-به-هوا توی کوچه قدم می‌زند، سرش به هوای پنجره‌هاست؛ بازی ِ هرشبه‌اش با خودش. یک پنجره هست آن‌بالا سمت ِ چپ، خیلی هم بالا نیست ولی، دو طبقه خانه میان این‌همه طبقه، طبقه‌ای نیست. پنجره‌های روشن را پرده‌های یک‌دست آبی، سرتاسر پوشانده. پشت ِ آبی‌ها پر از سر-و-صداست.

این‌طرف ِ آن پرده‌های آبی ِ سرتاسر پوشاننده‌ی پنجره، همان‌ها که آن‌طرف‌شان و چندمتری پایین‌تر پسری قدم زنان در شب می‌رود، این‌طرف ِ این پرده‌ها عده‌ای در حال رقص‌اند (همه مردان و پسران‌اند فقط!) و عده‌ای هم از مرد زن و دختر و پسر (زن‌ها بعضی چادر رنگی به‌سر، بعضی مقنعه، بعضی روسری‌ها به‌زور مانده بر سر) نشسته به‌دور و دست‌زنان. ضبط هم می‌خواند: "مثل شکوفه‌های سیب قشنگ و دور از دسترسی، وقتی می‌یای بهار می‌یاد..."
وسط این شلوغی دختر و پسربچه‌ها دوان از پی هم از لا-به-‌لای جماعت ِ رقصان و نشسته و از زیر تابلوی عکسی قدیمی از یک مرد که سال‌هاست همان‌جا جا خوش کرده، ویراژ می‌دهند و حواس‌شان هست که پیش‌دست‌ها و ظرف‌های میوه را چپه نکنند.
صدا که به صدا نمی‌رسد ولی کسی دیگری را صدا می‌کند. حرف از دیر شدن و تاکسی و این‌هاست. یکی از همان آقاها که می‌رقصید از جمع جدا می‌شود و گوشه‌ای با آقای دیگر که مسن‌تر از خودش است صحبت می‌کند.
همین‌طرف ِ پرده‌های آبی را که بگیری و عقب-عقب از میان همه‌ی جمعیت عبور کنی، ته ِ سالن می‌رسی به پرده‌های آبی ِ دیگری و پنجره‌ای. پشت این پنجره‌ها یک حیاط است. باید ولی کلی پله را از روی مهتابی ِ این‌طرف ِ پرده‌های آبی پایین بروی تا برسی به خود حیاط. گل‌ها و درخت‌های حیاط را هم که رد کردی، آن‌طرف چندتایی از همان آدم‌های بالا را می‌بینی و همانی را که از جمع ِ رقصنده‌گان جدا شد. سر-و-صداهای بزن-برقص بالا تا این‌جا هم شنیده می‌شود. چمدان بزرگ را می‌گذارد توی صندوق عقب و تا راننده در صندوق را ببندد و برگردد پشت فرمان، رو-بوسی‌ها شروع شده و همان گپ-و-گفت‌های همیشه‌گی ِ آخر کار. هوا هم که سرد است. می‌نشیند و تند شیشه‌ی پنجره را پایین می‌دهد، ماشین راه می‌افتد، دست تکان می‌دهد و دست تکان می‌دهند، حالا سر می‌گرداند عقب و از پنجره‌ی پشت ِ ماشین دست تکان می‌دهد و هم‌چنان دست تکان می‌دهند، کوچه تمام می‌شود و راننده می‌پیچد.

آن‌ها در شب می‌رانند [آن‌ها واقعن در شب می‌رانند، این نام یک فیلم نیست!]، هوا سرد است. توی پیاده‌روها چندان کسی پیدا نیست. خیابان‌ها هم حتا خلوت‌اند. راننده یکهو می‌گوید:
- این بیل‌بورده رو ببین آقا، ببین ببین!
- خب؟ چی بود مگه؟
- شما «لیلا» رو دیدی آقا؟
- «لیلا»ی مهرجویی؟
- آره آقا همون.
- آره دیدم. چه‌ربطی داره؟
- د ِ خوب ندیدی فیلمو آقا خوب ندیدی، می‌فهمیدی وگرنه.
- چرا اتفاقن خوب دیدم. من دبیرستانی بودم که «لیلا» اکران شد. (می‌زند زیر خنده) اتفاقن اون‌وقتا تازه دوس‌دخترم پیدا کرده‌بودم، با هم رفتیم سینما، همون که چند دیقه پیش از جلوش رد شدیم و جای پرده نمایش‌گر داشت؛ اون‌وقتا نمایش‌گر نداشت البته. دوبارَم رفتیم اتفاقن. بعد ِ اونم چندبار تو ویدیو دیدم یا وقتی تله‌وزیون پخشش کرده.
- یاد خاطرات کردیا آقا. ولی شما با این جوونیت یادت نمونده دیگه، ما یادمون مونده. اون‌جای فیلم هس که لیلا پیاده می‌شه، وای میسته جلو یه بیل‌بردی...
- آهاااا. آره یادم اومد.
- خب این بیل‌بورده که از جلوش رد شدیم همون بیل‌بورد بود.
- [باز می‌خندد] بی‌خیال آقا. کلی بیل‌بورد تو این شهر می‌کنن و می‌کارن. اون بیل‌بورده‌ام که بیل‌بورد گنده‌یی نبود، از کجا می‌دونی شما که این همونه؟
- می‌دونم آقا. من تو همین مسیر مسافرکشی می‌کردم. مطمئن ِ مطمئنم.
- هه! جالبه!
- بله آقا! حالا شما گفتی اون‌ور دنیا زندگی می‌کنی. شما می‌تونی بری پای اون پله وایستی، چی‌یه اون پل معروفتون اسمش؟ می‌تونی بری اونجا وایسی، بعد بیای برا بقیه تعریف کنی من رفتم همون‌جا که مادلین تو «سرگیجه» خودشو انداخت تو آب وایستادم، تازه خیلی اهلش باشی می‌تونی تو آبم بپری [می‌خندد].
- [در حال خنده] گلدن گیت بریج.
- بله آقا. خلاصه شما می‌تونی بری با اونا پز بدی. ما ولی عشق‌مون همینه که اون بیل‌بورده رو که لیلا جلوش وایستادو بلدیم.
[چند دقیقه‌ای سکوت] نور چراغ‌های دور و نزدیک می‌آیند توی ماشین و می‌روند.
- حالا این فرودگاه جدیده که اون‌وقتا نبود، ولی همون‌روز که مهرآبادو زدن... [ناگهان] ای لامصّب! عین گاو راننده‌گی می‌کنه مرتیکه...

دختر کتاب را برمی‌گرداند و قیمت پشت جلدش را نگاه می‌کند. ابرویی کج می‌کند و قیافه‌اش نالان می‌شود، «این یک چپق نیست» را که زیر بغل گرفته بود، دست می‌گیرد، هی این‌یکی را نگاه می‌کند و هی آن‌یکی را. کتاب‌فروشی شلوغ شده، یکی از کتاب‌فروش‌ها کارتن ِ کتاب‌های تازه رسیده در بغل می‌خواهد رد شود، دختر می‌آید این‌ور که به او نخورد، پسری از آن‌طرف می‌آید، تنه‌ای به دختر می‌زند، دختر برگشته به انتظار معذرت‌خواهی ِ پسر، پسر بی‌توجه رد می‌شود و جلو یکی از قفسه‌های آن‌طرف می‌ایستد.
دختر ایستاده جلو میز، به پیرمرد می‌گوید:
- ببخشید من اینو حساب کرده بودم باهاتون، می‌شه اینو بذارم، این‌یکی رو وردارم؟ الان پول اندازه هردوش همراهم نیست.
- هردوشو شما ببرین، بعدن حساب می‌کنین.
دختر ذوق کرده، ولی می‌گوید:
- این جوری که خوب نیس خب.
پیرمرد می‌خندد
- اشکال نداره. پول برای برگشت دارین به اندازه‌ی کافی؟ این‌یکی‌ام می‌خواین بد حساب کنین.
- نه دارم مرسی
- حتمن؟
-[خندان و متشکرانه] آره حتمن.
از کتاب‌فروشی می‌آید بیرون، از زیر سردرش که نوشته «کتابفروشی امام» رد می‌شود و توی پیاده‌رو پیاده این‌قدر می‌رود که دیگر دیده نمی‌شود.

حالا اگر دوست دارید یکی از آن The ENDها یا FINهای آخر فیلم‌های کلاسیک هم می‌تواند نقش ببندد روی تصویر!


نظرات ارسال شده
آزاده کامیار در 15 آذر 1387
باید اسمش رو می‌گذاشتی داستان کوتاه یک عشق سینما. من باورم نشد راننده تاکسی بتونه این‌طوری فیلم ببینه اونم مهرجویی. نه اینکه راننده تاکسی نتونه فیلمی باشه ولی تو با زاویه دیدی که انتخاب کردی دست خودت رو بستی برای پرداخت شخصیت راننده. من یه راننده نوعی می‌بینم و باور نمی‌کنم همچین عشق سینما باشه.
ولی این مقایسه رو دوست داشتم، لیلا و مادلن. لیلا برای من که می‌مانم مادلن برای تو که می‌روی.
حیف که تو دیگه بهش دست نمی‌زنی و...

email | website

ابولقسم قشيري در 08 شهريور 1389
و عروسك كه همان مجنون است بايد فراموش كند آن خاطره‌ها با ليلا

email | website