اینو نگا

از من و شکسپیر قبول کنید هر چیز خوبی پایان خوبی دارد و هر چیزی که پایانش خوب باشد بی برو برگرد خوب خواهد بود. به این ترتیب هزارتو می توانست خوب باشد.

حالا خیال کنید رییس سایت دارد مقدمات انتشار شماره ی "ابله" را فراهم می کند که ناگهان از پشت میزش بلند می شود. می رود کنار پنجره. پسر شانزده هفده ساله ی سندروم داونی خانه ی روبرویی را می بیند که دارد سعی می کند از درخت چنار  توت بچیند. بی درنگ می آید مطلبی مینویسد در این مایه ها:

"درود بر هزارتوییان. الان که ساعت چهار صبح است احساس می کنم دیگر نمی توانم ادامه بدهم. در دنیایی که درخت چنار بجای توجه به آنجه آدم با همه ی وجودش از او میخواهد به قوانین سفت و سخت درختانه اش پای بند است ..."

و حتی نمی تواند جمله اش را به پیان ببرد. بند هوله ی حمامش را بر می دارد و مثل کروات آویزان می کند به گردنش . یک صندلی می گذارد زیر پایش و آن قسمت از بند که قابلیت حرکت دارد را گره میزد به میله ی بارفیکس...

و ما بدون آنکه بفهمیم چه اتفاقی افتاده در انتظار منتشر شدن شماره ی "ابله" می مانیم. برایش مسیج می فرستیم . آنها که نزدیک ترند تلفن میزنند. سراغش را از این و آن می گیرند و کم کم می فهمند چه اتفاقی افتاده. مهدی جامی در یک پست وبلاگی در سیبستان ضمن مصرف مقدار زیادی  احساسات از دلایل ناکامی رسانه ای سایتی مثل هزارتو می گوید و نوشته اش را با یک بیت شعر از خواجه شیراز به پایان می برد. مثلا همان که فخری خوروش خطاب به جمشید مشایخی در "سوته دلان" می گوید و کتاب حافظ اش را پرت می کند جلوی پای مرد میانه سال مستاصل ظاهرا عاشق. یکی هم برای آن مطلب کامنت می گذارد و می نویسد "نوشته ی ماهی بود. به منم سر بزنید استاد. یک مطلب درباره ی لزوم شرکت در انتخابات نوشتم که خوشحال می شم نظر شما رو دربارش بدونم"

اینطور شاید پایان بهتری می شد. اما این یکی هم خیلی بد نیست. دست کم بهتر از آن است که روزی وقتی هزارتو را باز می کنیم ببینیم که صفحه ای موجود نیست. چون رییس ترجیح داده با پولش برود گوام شربت آناناس(مثلا) بخورد و پوکر بازی کند و آخر بازی پول ها را به دخترهایی که از بقیه خوشگلتر به نظر می رسند از طریق میهمان کردنشان به یک گیلاس شربت آناناس(همراه با الکل البته) باز بگرداند.

یا می توانست از آن هم بدتر باشد. می توانست طوری باشد که همه خسته شوند. نویسندگان، خوانندگان، لینک دهندگان.کلمه ها، ویرگول ها، نقطه ویرگول ها، فاصله ها ، نیم فلصله ها. رضا شکراللهی و همه و همه.

حالا هزارتو به پایان رسیده. یک جورهایی که می شود اسمش را گذاشت "متوسط". بدون آنکه تکانی اساسی به ما بدهد.مثل وقت هایی که مستی یا نشئگی دارد به پایان می رسد و آدمها سعی می کنند با کشیدن یک سیگار دیگر، به بحثی که با شور و شوق نسبتا زیادی آغاز شده پایان بدهند.یک بالشت پیدا می کنند می گذارندد زیر سرشان و دراز می کشند کف اتاق. تلویزیون را روشن می کنند و منتظر فرصت می مانند تا صحبت طرف مقابل دچار وقفه شود تا صدای تلویزیون را بلند  کنند و تقریبا داد بزنند "اینو نگا"
نظرات ارسال شده
sara در 01 آذر 1387
خیلی خوب بود ( همراه با گف نامرتب)

email | website

یک کاربر با احساس شدید بامزگی در 05 آذر 1387
تمام مصیبت ها از روزی شروع شد که احتمالا علیرضا شیرازی نامی (رئیس بلاگفا) تصمیم گرفت غول خفته ای به نام کد امنیتی را بیدار کند. ما کاربران همیشه در صحنه ی بلاگفا با یک جور افت فاحش در روند روبه رو رشد خودمان مواجه شدیم. افت فاحشی که شباهت زیادی به افت تحصیلی دوران راهنمایی داشت. ما آرمان هایمان را سوخته دیدیم و برای رهایی و آزادی کامنتگذارانمان دلتنگ شدیم.
داشتیم غر می زدیم که یکبار که آمدیم هزارتو ناگهان متوجه شدیم هزارتو دات کام هم کد امنیتی دارد. ما کاربران بلاگفا ناراحن شده و توهم زدیم که: دیدی غلام، پس بلاگفا از هزارتو یاد گرفته!
همان دم آهی از بیخ گلو کشیده و هزارتو را نفرین کردیم. یکبار هم چون موضوع خدا بود و ما عضو نبودیم و نمی توانستیم شرکت کنیم دلمان سوخت و آه دل سوخته را دیگر همه می شناسند. خلاصه که شرمنده، ما از بچگی چشممان شور هم بوده است، تازه نفرینمان هم همیشه می گیرد. یک دوس پسر را دست شکسته رها کردیم. یکی دیگر را فرستادیم تو کما. این هم از هزارتو!

مدیون دوازده امامه هر کی آخرش تلویحاً خطاب به من بگه: اینو نگا. اصلا خودتو نیگا.

email | website

بایا در 08 آذر 1387
از دور گازت می‌گیرم پس.

email | website