كلمه
و دالان‌ها به اراده‌ی كلمات می‌پيچيند

آدم هيچ‌وقت نمی‌داند هر روزی كه می‌گذرد، چقدر از باقیمانده‌ی زندگيش است. اين‌طوری است كه تا می‌آيد درست فكر كند، می‌بيند دارد می‌ميرد يا حتی قبلش مرده‌است. به‌هرحال هميشه انگار جايی دورتر از آن ايستاده كه بتواند ته‌اش را ببيند.

همان وقت هم كه ته‌ته‌اش نيست. يعنی‌ شايد هم باشد، اما وقتي مرده‌باشی و ندانی جايی كه حالا هستی، تهش هست يا نيست؛ می‌توانی‌ فكر كنی كه هرگز ته‌ای وجود ندارد. چون از لحظه‌ای كه تو نيستی، چيزی برايت وجود نمی‌يابد؛ و مگر نه‌اين‌كه تا ما چيزی را ادراك نكنيم و برايش اسمی نگذاريم، نمی‌توانيم بگوييم هست، يا ما می‌دانيم كه وجود دارد. يا حتی لازم است كه وجود داشته‌باشد؟ برای همين هم می‌گويم از لحظه‌ای كه واقعاً مرده‌باشيم، ديگر ته‌ای‌ وجود ندارد.

و مگر نه‌اين‌كه اين زبان است كه گستره‌ی مفاهيم را موجود می‌كند، مگر نه‌اين‌كه اين گستره‌ی مفاهيم است كه اندازه‌ی دنيای ما را تعيين می‌كند و وقتی كلمه‌ای برای چيزی موجود نباشد، معنيش اين است كه اصلاً هنوز بوجود نيامده است؟

هرچيزی كه اسم دارد، هست. يا بايد باشد. يا اقلاً لازم است كه باشد. و يك روزی خواهد بود. حتماً خواهد بود... برای همين هم هست كه فقط بايد راه رفت و كلمه ساخت. بايد راه رفت و مفاهيم جديد توليد كرد. چون اين تنها راهی است كه دنيا را بزرگ می‌كند و ته‌ها را برمی‌دارد.

فقط زبان است كه می‌تواند تمام دنيا را علامت‌گذاری كند و نقشه‌ی تمام راه‌ها را بكشد. يعنی درواقع، ‌راه‌ها را بسازد و نقشه‌شان را با آن‌ها موجود كند. يعنی اراده كند كه موجود باشند. شهرهای تودرتو بسازد و آدم‌ها را تويش سرگردان كند.

اين زايمان كلمات، راه‌های بيشتر و بيشتری را به مسيرمان تا آن ته‌ای‌ كه نيست، اضافه می‌كند و دالان‌های تازه‌ای را برای گشت و گذارمان باز می‌كند. گيريم، من نتوانم همه‌ی دالان‌هايِی را كه شروع می‌كنم تا ته‌اش بروم. (اصلاً مگر ته‌ای‌ هم داشتند؟) يا شايد تو نتوانی‌ هر دالانی را كه می‌بينی تا تهش بروی، (ته‌ای كه‌ نداشت) بااين‌حال اين موضوع چيزی را هم عوض نمی‌كند. چون درهرحال، اين دالان‌ها هستند كه اضافه می‌شوند و تودرتوی مسير را پرپيچ‌وخم‌تر و بديع‌تر می‌كنند.

يعنی ببين! بدون اين كلمه‌ها، تو با يك گاو چندان فرقی هم نداری. همينطوری فكر كن كه تو از اين‌طرف ايستادی و آن‌طرف را می‌بينی. خب، آن‌جا ته‌اش است و "پلق!" يعنی يك قدم برداشتی و رسيدی! يعنی مردی، گيريم كه ته هم نداشت... ببين! اصلاً وقتی تو يك زمين صدمتری داری، چند قدم اين‌طرف بدوی، چند قدم آن‌طرف بدوی، ديگر تمام می‌شود. ديگر دنيايت را شناخته‌ای. ساده و صاف و بی‌‌شبهه. هيچ‌چيز تازه‌ای متولد نخواهد شد. فكر كن وجب‌به‌وجب خاكت را گشته‌ای و گفته‌ای مثل كف دستت بلديش.(اصلاً كی كف دستش را بلد است؟) بعد دور خودت بچرخ و فكر نكن گاو را هم توی اين زمين نگه‌ داشته‌بودند، همين‌كار را می‌كرد. فكر كردن هم لازم ندارد. يك گاو فقط دور خودش می‌چرخيد و علف له می‌كرد. گيريم تو كارهای ديگری هم می‌كنی؛ باغت را سالم و آباد نگه‌می‌داری و سر تا ته آن را هروقت ازت بپرسند، فوت آبی...اصلاً تو بگو تمامش را از اول مثل نقشه داده‌اند دستت و كار تو فقط اين بوده كه ول بگردی و باغت را نشانه‌گذاری كنی. و هرچی لازم است بياوری بريزی تويش... و تمام زير و بالای يك باغ مگر چقدر جا دارد كه تا وقت مردن نگاهش كنی؟ بگذار رك‌تر بگويم. باغت را كه شناختی، ديگر می‌‌افتی به صرافت استراحت كردن و لذت بردن از باغت. بعد كم‌كم ديگر اصلاً يادت می‌رود ديدن و شناختن چی بود و چرا باغ هركس يك‌جور است. شايد فقط ميوه‌های باغ همسايه‌ات حالت را عوض كند. آن‌هم اگر فقط از مال تو بيشتر باشند. اين اوضاع آن‌هايی است كه با كلمه غريبه‌اند.


" و درآغاز، فقط كلمه بود" و كلمه‌سازها با دست خودشان روی زمين، روی هوا، ديوار می‌كشند. ديوارهايی كه فقط خودشان می‌توانند از تويش رد شوند. شايد ن‌دانند اين ديوارها را كی ‌می‌سازند، كجا می‌سازند، كدامش به هم می‌رسد و كدامش به آسمان و زمين. اما با كلمات است كه باغشان بی‌انتها می‌شود. كلمه طبقه می‌سازد و بالا می‌رود. دالان به دالان. مثل رشد عمودی درخت.


هرگز آن‌سوی دالان‌ها ديده‌نمی‌شوند. نمی‌شود فهميد پشت اولين پيچ چی انتظار آدم را می‌كشد، حتی وقتی كه ته‌اش ايستاده باشد؛ و اين نادانی پشت پيچ، شور حالای آن‌كسی‌است كه كلمه می‌سازد. "و در آغاز تنها كلمه بود."

و در دالان‌های تودرتوی كلمه، گم كه نه، مدام پيدا می‌شوی و از نو از روی خودت رد... راه بروی و بگويی " يعنی من قبلاً اين‌جا بوده‌ام؟" يا " انگار واقعاً قبلاً همين‌جا بوده‌ام!" يا " باورم نمی‌شود! من دوباره اينجايم!" و من ديگر‌ی‌ام.

و تنها چيزی كه در اين دالان‌ها هرگز عوض نمی‌شود، رشد گستره‌ای‌ است، عمودی، كه تا قبل از مرگ می‌توانی‌تويش بگردی. بالا و پايين بروی و دالان‌هايش را زياد كنی. اين خودش كار تمام يك زندگی‌است! بزرگ‌تر كه می‌شود، پيچيده‌تر هم می‌شود. و می‌توانی‌ بيشتر و بيشتر پيچ‌وخم‌ها را تا ته‌ای كه نيست، باز نشناسی و نشانه‌های فانی چون خودت را بستايی و هرگاه دالانی به آسمان می‌رسد، نگاه كنی كه ماه شب چندم دارد از بالای سرت می‌گذرد...و اين‌طوری است كه اقلاً هميشه می‌دانی در راه‌هايی كه هيچ ته‌ای، ته‌اش نيست، نبايد زيادی به زمين زل زد.


نقطه‌الف
مهر هشتاد و هفت
نظرات ارسال شده
بن بست در 01 آذر 1387
با نگاه تو زمین فرو میرود در بی کلمه گی این همه سکوت.هزارتوی دلت بی انتها باشد رفیق جان.دیوارها و دالان ها بهانه است.

email | website

محمد رضا دانش در 03 آذر 1387
همه ی دلخوشی مان همین دیوارها و دالان های بی سر و ته بود . تمام کسانی که در این شماره آخر مطلبی نوشتند شریک جرم میرزا هستند . اگر دست من بود محکومتان میکردم به نوشتن تا ابد . جرم شما این است که دیگر قرار نیست بنویسید .

email | website

مومیایی در 05 آذر 1387
(:

email | website

brd در 06 آذر 1387
اگه به ازای هر باری که با کلمه ها عشق بازی می کنی یه تومن گیرم میامد .
الان کلی پولدار بودم ./ باور کن.

email | website

نیم در 06 آذر 1387
نگین. منظور بدی ندارم. منظورم هم تو نیستی. ولی «زایمان کلمات» را خوب آمدی!

email | website

asan در 11 آذر 1387
چرا تا قبل از مرگ میتونیم رشد داشته باشیم خانم نقطه الف؟به نظرم تشبیه رشد بسمت آسمان یا دالانهای تودرتو خیلی متناسب با هزارتوی هزارتو بود.

email | website