روی ازین نیمه سرخ و زان‌سو زرد *


گمان می‌کنم نباید از عکس یادگاری دسته‌جمعی دلِ خوشی داشته باشم. توی آخرین عکس ازین دست که دارم به‌شدت بدریخت افتاده‌ام. آن عکس مربوط می‌شود به سال 83؛ روز تولدم، همراهِ اعضای گروه تئاترمان، جلوی پنجره‌ای که تمام دیوار طبقه‌ی دوم ساختمانی که توش تمرین می‌کردیم را پوشانده.
می‌توانم بگویم همه‌مان در خنده‌دارترین و ناجورترین ژست عمرمان توی آن عکس ثبت شده‌ایم؛ و بدون اغراق و شکسته‌نفسی باید بگویم من رتبه‌ی اول بدشکلی را در آن عکس به دست آورده‌ام. موقعیت‌ام توی عکس تقریباً این‌طوری است:
نزدیک سمت چپ کادر ایستاده‌ام و شانه‌هایم کمی افتاده‌اند که هیچ‌ربطی به دست دو تا از بچه‌ها که روی‌شان است ندارد. اگر کیک تولد و کیسه‌‌ای که هدیه‌ام ـ یک صندلی بادی آبی‌رنگ ـ توش تقریباً چپانده شده دست‌ام نباشد به هیچ‌وجه نمی‌شود فهمید که تولد من است (شاید حتی نمی‌شود فهمید تولدی در کار است). بهت‌زده به روبرویم خیره شده‌ام و کنجکاوترین کاشفان هم نمی‌توانند ردی از لبخند روی صورت‌ام پیدا کنند؛ هرچند اخم هم نکرده‌ام. شاید بهترین واژه‌ای که بتواند حالت چهره‌ام را توضیح بدهد این باشد: "میخ"!
کاری به این نداشته باشیم که اصلاً رسمی و ادبی نیست این واژه، مهم این است که وقتی می‌گویم مثل "میخ" ایستاده‌ام تازه رد محوی از لبخند را هم روی چهره‌ام می‌بینم. به‌نظر می‌رسد منتظرم کار عکاس تمام شود تا فریادزنان و شادی‌کنان بدوم طرف دیوار روبرو و با صورت بکوبم توش و بعد بنشینم و خوشحالانه همان لبخند میخ‌وار را بازیابی کنم. به‌هرحال این میخ بودن تمام بدی حالت‌ام را توصیف نمی‌کند. سر و وضع‌ام هم کلی جای حرف دارد.
موهایم تقریباً کوتاه‌اند و، با این حساب که موهای خیلی صافی دارم، تعجبی ندارد اینکه آنها هم میخ‌وار در حال مناجات باشند. سبیل تُنُکی پشت لب‌ام به چشم می‌خورد که از دو سو اشاره می‌کند به خط ریش بسیار بلند و بدشکل‌ام. آن‌قدر بدشکل که حتی می‌توانم درباره‌اش واژه‌ی مزخرف پازلفی را به کار ببرم. بله!‌ سبیل تنک‌ام پازلفی‌های بلندی را، مثل پازلفی‌های انگلیسی‌های قرن نوزدهمی که تا سه انگشت زیر گوش و پایین فک ادامه دارند، نشانه گرفته... بگذارید بیشتر از این حسن جمال‌ام را نگویم!  فقط این را اضافه کنم که یقه‌ی سیاه و سفید و قرمز لباس تمرین‌ام هم از بین یقه‌ی باز پیراهن سفیدم زده بیرون. انگار پیراهن را هول تن کرده‌ام که چیزی رسمی‌تر پوشیده باشم.
فکر نکنم توی هیچ عکس دیگری‌م، ‌حتی همان‌روزها با آن پازلفی‌ها، تا این حد مضحک ثبت شده باشم، هرچند باید اعتراف کنم کلاً ‌آدم خوش‌عکسی به حساب نمی‌آیم. به‌هرحال و با تمام این احوال، ‌باید بگویم این عکس یادگاری را خیلی دوست دارم. همان سال شش ماه تمام گذاشته بودم‌اش گوشه‌ی تابلویی که بالای میز کارم آویزان کرده بودم... و جدای از اینکه تماشای این عکس چقدر خاطرات آن سال‌ها و روزها را در ذهن‌ام زنده می‌کند، باز باید بگویم، برخلاف انتظارم، واقعاً عکس یادگاری دسته‌جمعی گرفتن را دوست دارم. دوست دارم بعد از سال‌ها به چهره‌ی خودم و دوستان‌ام توی عکس‌ها خیره بشوم و یادم بیاید چه می‌کردم و چه می‌کردیم. خیره بشوم به چهره‌ی دوستان‌ام و خودم، و سعی کنم به خاطر بیاورم در آن لحظه چه حسی داشته‌ایم. مَخلص کلام باید بگویم اگر از شیفتگان عکس‌های یادگاری دسته‌جمعی نباشم، بی‌شک از طرفداران‌اش هستم. برای همین است که این بار هم دل‌ام نیامد توی عکس نباشم... عکس یادگاری آخرین هزارتو...


راست‌اش باید اعتراف کنم خیلی از تعطیلی هزارتو ناراحت‌ام. واقعاً دل‌ام نمی‌خواست در هزارتو بسته شود و بماند خاطرات هزارتو نویسی. هنوز دل‌ام می‌خواست توی پیچ و خم‌هاش بچرخم و تعجب کنم و غافلگیر شوم و غر بزنم و...
نوشتن در هزارتو و خواندن‌اش یکی از تجربه‌های واقعاً لذت‌بخش‌ام توی دنیای مجاز بود. مستقل از تمام نقدهایی که به نوشته‌هایم وارد است و نقدهایی که به بعضی هزارتونوشت‌ها دارم، باید بگویم هزارتو در نظرم یکی از جذاب‌ترین و خوشنام‌ترین مجله‌های دنیای مجاز بود و هست. حتی می‌توانم بدون داشتن هیچ احساس ریاکارانه‌ای بگویم به عضو هزارتو بودن افتخار می‌کنم. حدس می‌زنم بدون گفتن اینها هم بتوانید درک کنید چرا خداحافظی کردن با هزارتو را دوست ندارم.
با تمام این‌حرف‌ها، انگار کاری‌ش نمی‌شود کرد. هزارتو دارد تعطیل می‌شود و اعضایش، خواه ناخواه، همه دارند سوار قطار می‌شوند که بروند و...
بقیه را دقیقاً نمی‌دانم، اما خودم اول دل‌ام می‌خواست توی ایستگاه بنشینم و رفتن قطار را تماشا کنم و زیرلب غر بزنم که حالا نمی‌شد چند وقت دیگر هم می‌ماندیم. فکر می‌کردم شاید وقت حرکت که برسد دیگران هم یک‌هو دل‌شان بگیرد و ترمز را بکشند و بپرند پایین و برگردند چراغ هزارتو را روشن کنند. برای همین چند وقتی منتظر شدم. اما دیدم جدی‌جدی همه چمدان بسته‌اند و دارند می‌روند. عکاس هم آورده‌اند که عکس یادگاری بگیرند و من هنوز بغ کرده‌ام و نشسته‌ام یک گوشه و منتظرم که ورق برگردد... نه! ‌این‌طوری نمی‌شد.
نه! واقعاً دل‌ام نمی‌خواست یک گوشه بنشینم و توی عکس نباشم. از اینکه بعداً به عکس دوستان نگاه کنم و حسرت بخورم از اینکه در جمع‌شان نیستم هیچ خوش‌ام نمی‌آمد. چطور بگویم... هیچ دل‌ام هم نمی‌خواست رفیق نیمه‌راه باشم. برای همین تصمیم گرفتم من هم چمدان‌ام را ببندم و راه بیافتم.
اما باز هم نمی‌شد... دل‌ام می‌خواست توی عکس یادگاری باشم، اما نه با لب‌های آویزان... نمی‌خواستم بیایم اینجا بنویسم «خب! خداحافظ هزارتو!» و بروم بیرون. از طرفی هنوز آن شوقی هم که باید توی دل‌ام نیفتاده بود.
شوق؟ بله... همان شوقی که یک‌هو چانه‌ی آدم را می‌لرزاند و آدم را جاکن می‌کند تا بدود سمت دوستان‌اش و با چشم‌هایی که اشک توشان جمع شده و با لب‌هایی که به هم فشار می‌دهد تا بغض وداع را نترکانند، لبخند بزند و دست‌شان را به‌گرمی بفشارد و سرش را تند تند بالا و پایین ببرد، در حالی‌که می‌گوید «اممم... بله خب... هر چیزی یک پایانی دارد دیگر... چه می‌شود کرد. دل‌ام برایتان تنگ می‌شود رفقا! دل‌ام برایتان تنگ می‌شود».
و خب... بالاخره این شوق هم آمد سروقت‌ام. وقتی امیر بامداد صفحه‌ی اصلی هزارتو و عکس بالاسرش را نشان‌ام داد... چند دقیقه‌ای خیره شدم به عکس و به چهره‌ها نگاه کردم. چهره‌ی کسانی، دوستانی که این همه‌وقت نوشته‌هاشان را خوانده بودم و... یک‌دفعه آن وسط نگاه‌ام افتاد به عکس خودم... یک‌چیزی توی سینه‌ام تکان خورد. دیدم وسط عکس یادگاری ایستاده‌ام. دیدم بقیه‌ی دوستان‌ام آماده شده‌اند و دارند می‌روند و من آن وسط با سگرمه‌های تو هم ایستاده‌ام و... واقعاً دل‌ام نمی‌خواست این‌طور باشم. باید کاری می‌کردم...
این یادداشت همان کار است. شاید همه‌ی آن چیزهایی نباشد که همیشه موقع خداحافظی می‌گویند. شاید بهتر بود از تجربه‌هایم در هزارتو می‌نوشتم. از اینکه چطور هزارتویی شدم و چرا دل‌ام خواست هزارتویی بشوم. از اینکه همیشه برایم جالب بود که این‌همه آدم با عقاید مختلف دور هم جمع شده‌اند و چنین مجله‌ای منتشر می‌کنند. از اینکه چرا هزارتو برایم واقعاً جای خاصی بود و هست... اما نوشتن این‌ها را خیلی دل‌ام نمی‌خواست... زیادی رسمی بودند... بیشتر می‌خواستم یک‌جوری بگویم چقدر دل‌ام برای نوشتن در اینجا و خواندن‌اش تنگ می‌شود...
اممم... صدای سوت قطار دارد بلند می‌شود...
ممنون‌ام. ممنون رفقا! همه‌تان، تک‌تک‌تان... خیلی خوش گذشت. خیلی خوب بود. دل‌ام برای‌تان تنگ می‌شود. باز هم یک قراری بگذاریم دور هم جمع بشویم.


* مصرعی از گلستان سعدی

نظرات ارسال شده
shahab در 01 آذر 1387
حیف که حالا فقط همین عکس یادگاری باقی مانده است!
فکر می‌کنم راه های دیگری هم باشد که بشود یک جمع را خاطره‌انگیز کرد ...

email | website