سکوت خدای پنهان است

از نظر مفهومی سکوت، با گنگی بسیار متفاوت و متضاد است. همانا سکوت گشاینده‌ی در وحی است. گنگی و بی‌زبان بودن وحی را می‌بندد. سکوت گشاینده‌ی معبرهاست و بنا به روایات کتاب مقدس سکوتی قبل از خلقت وجود داشته است و بعد از پایان زمان باز سکوت وجود خواهد داشت.
«در ابتدا، خدا آسمان‌ها و زمین را آفرید. و زمین تهی و بایر بود و تاریکی بر روی لجه. و روح خدا سطح آب‌ها را فرا گرفت».
( تورات – سفر پیدایش - باب 1)

در اینجا سکوت، کاملا ازلی است. تا آنجا که می‌توان روح خدا را با آن یکی گرفت و این همانندی، تقدس بی‌مانندی به این مفهوم متافیزیکی می‌بخشد. چرا که می‌توان سکوت را نیز مثل مرگ و یا حتی جاودانگی مفاهیمی متافیزیکی دانست.
برگردیم، سکوت بخشاننده‌ی غفلت و جلال بی‌حد است. هیچ کتاب مقدسی نیست که سکوت را راه رهایی نداند. مخصوصاً در کتب ادیان شرقی و پیشتر در بودیسم. مثلاً در بهاگاواد-گیتا می‌خوانیم: «با سکوت و شنیدن می‌توان علم شناخت کریشنا را به دست آورد». و دیگر اینکه می‌بینیم سکوت جزء جدایی‌ناپذیر فلسفه‌ی این ادیان است. در هشت مرحله‌ی یوگا (راه رسیدن به رهایی) سکوت، پایه‌ی اصلی است و به نوعی می‌توان گفت که اصلاً نیاز بودن یوگا، سکوت است.
سکوت در ادیان دو وجه شرقی و غربی دارد. آئین جینیزم (مذهب ریاضت) که معتقد بودند نجات روح «مکشا – Moksha» از شر و دردها بدون تحمل رنج و ریاضت شاقه امکان‌پذیر نیست، «مهاویرا» بنیانگذار بزرگ این مذهب که خود شاهزاده‌ای والا بود، سکوت را نوعی ریاضت روح می‌دانست و موجب ارتقاء روح و از بیم آنکه مبادا دلبستگی و علاقه‌ای با احدی پیدا کند، از همه دوری می‌جست، دهان را می‌بست و حتی شستن دهان و دندان نزد او لازم نبود.
در آداب صومعه سکوت از مناسک اصلی است. در مسیحیت راهبان فرقه‌ی فرانسیسکن سکوت می‌کنند و حرف نمی‌زنند و بیشتر وقت خود را باید به تفکر و مطالعه و کار کردن بگذرانند. و می‌گویند خود سن فرانسیس قدیس، در اواخر عمر دیگر با هیچ‌کس حرف نمی‌زند و اکثر وقت خود را در قبرستان‌ها برای کلاغ‌ها و لاشخورها موعظه می‌کرد.
کسی که در جستجوی شناخت مطلق است، همواره سکوت می‌کند و اگر که ما واژه‌ای به نام خدا را بسیاری مطلق فرض کنیم، در ادیان باستانی سکوت یکی از مهم ترین مراحل است. چون خداوند در روح وارد می‌شود، وقتی که در روح سکوت حکمفرماست.
سکوت، همراهان بسیار دارد. شنیدن. شاید بتوان گفت که انسان با شنیدن آگاه کامل می‌شود. در سکوت، مطلق را می‌توان شنید. چون آنجا کلامی خوابزده هست که هم بازگشای واژه‌های بسیاری است و هم راه گشای تحلیل خود از این واژه‌ها. نقش‌ها مدام جا‌به‌جا می‌شوند. یک فرا‌فضای محض به‌وجود می‌آید که منشا این خلا باز همان سکوت است. و در همین خلا است که مفاهیم با نوعی مرگ همراهند. و یا اینکه مرگ، در موقعیتی یکنواخت برای سکوت‌کننده عادی می‌شود. در اساطیر می‌بینیم که تراژدی مرگ را می‌توان با سکوت حل کرد، و اینجا همان تقابل مرگ و سکوت و جاودانگی دوباره خود‌نمایی می‌کند.
برای مثال: ابوالهول، در مصر بنای سنگی مفخمی است به شکل شیری بر پاشنه نشسته، با سر انسان و نگاهی معمایی و ساکت که از میان یال‌ها بیرون زده است. معروفترین ابوالهول در امتداد هرم خفرن، نزدیک معبد بیبان‌الملوک، در محدوده‌ی مصطبه‌ها و اهرام جیزه است. که سایه‌ی خود را روی بیابان، عظیم می‌افکند. او نگهبان بارگاه‌های ممنوع و مومیایی‌های فراعنه است. او به آواز کرات گوش می‌دهد و بر مرز ابدیت پاس می‌دارد. او هر آنچه بوده و هر آنچه خواهد بود را دیده‌بانی می‌کند.
اینجا «هر آنچه بوده و هر آنچه خواهد بود» یادآور همان مفهوم ازلی و ابدی سکوت است. ابوالهول نماد سکوت و ترس است. بگذریم که در جزئیات بعدیش ناگفته‌های بسیار است. سکوت سیمای خاموشی دارد با چشم‌های گوناگون، دست‌های فراوان و گوش‌هایی که صدای کرات را می‌شنوند. سکوت وجه دیگری از مرگ می‌شود، سکوت، خود جاودانگی می‌شود و این سه مثلثی می‌سازند که بسیار موسیقیایی است.
این سه واژگانی هستند، به معنی «غیبت» یا عدم اجرای هیچ صوت مشخصی در طول زمان. در هر سه‌شان هیچ صدایی نیست، و دوتای دیگر (جاودانگی و مرگ که بسیار متضادند) باید در طول سکوت اجرا شوند. آنکس که ساکت است به دوی دیگر دست می‌یابد. هم مرده است و هم جاودانه می‌شود. همه‌ی این‌ها سکوتی است که قبل از گذار از مرحله‌ی تهوع وجود دارند. تا پیش از تهوع، سکوت‌کننده از تمام هستی‌ها و نیستی‌ها جدا است. و این به واسطه‌ی سکوت، تفکر طولانی و ریاضت بی‌حد و حصر است (در اینجا این ریاضت را با ریاضت کشی جینیزم اشتباه نگیرید). اما در لحظه‌ای ناگهان سکوت‌کننده به همان تهوع یا تجلی (شهود) می‌رسد. برای مثال مهاویرا (چون قبلا مطرح شد)، «در سال سیزدهم در دومین ماه تابستان در هفته‌ی دوم، در سمت شمالی معبدی کهنه در نزدیکی درختی در پس زانو سر به زیر افکنده و نشسته بود و در سکوتی محض و در اعماق فکر و اندیشه فرو رفته و در این حالت به نیروانا Nirvana واصل گردید و به درجه‌ی کمال و بلوغ یعنی کوالا Kevala نایل گشت». واین خود نوعی تهوع از مقام انسان قبلی است. اینجاست که پیامبری ظهور کرده از جلد آدمیان به درآمده است و حالا دنیای جدیدی را از درون به جهان فرافکنی کرده، باز تولید عمل قبلی خود را انجام می‌دهد. در این نمونه مهاویرا پس از سکوت طولانی به یک آزادی مطلق و تعریف جدیدی از وضعیت خود در جهان رسید و دیگر رنج نکشید.
در نمونه‌ی دیگر، انسان پس از سکوت طولانی، تبدیل به یک انسان طاغی می‌شود. انسانی که به جبر تحمیل شده بر خود پی برده و روبروی آن می‌ایستد. به تهوع می‌رسد، از وضعیت خود بیزار شده، ذهن جدیدی برای خود می‌سازد و به نوع دیگری از وحی زبان می‌گشاید. نگاه کنید به تورات – کتاب ایوب باب 2و3. ایوب پس از تحمل مصایب فراوان ایمان خود را از دست نمی‌دهد و همچنان مطیع یهوه است تا ناگهان: «...هفت روز و هفت شب همراه او بر زمین نشستند و کسی با وی سخنی نگفت چونکه دیدند که درد او بسیار عظیم است. بعد از آن ایوب دهان خود را باز کرده، روز خود را نفرین کرد و ایوب متکلم شده گفت: روزی که در آن متولد شدم، هلاک شود و...».
دو تکه خودنمایی می‌کند که یکی «بعد از آن» که منظور تحمل سکوت هفت روزه است و دیگری «ایوب متکلم شده»، که ایوب به قدرت تکلم رسیده، حرف می‌زند. تا قبل از آن سکوت ایوب این توانایی را در خود نمی‌بیند که روی به روی یهوه قد علم کرده و بایستد، اما پس از آن هفت سکوت چه روی می‌دهد، نمی‌دانیم. پس سکوت یک مرحله‌ی گذار است. مرحله‌ای که موجودی را به موجودی دیگر تبدیل می‌کند. سکوت پیام آورنده‌ی وحی است. حال در معنای متافیزیکی خود و یا در وجه دیگر، که آن وحی از درون کالبد یک موجود زمینی مثل ایوب سر چشمه بگیرد. ایوب پس از آن سکوت به یهوه می‌فهماند که علم او مطلق نیست و او فریب خورده‌ی شیطان است. و حالا یهوه است که طعم مرگ را می‌چشد و ایوب جاودانه می‌شود.
در ایران و یونان باستان فرهنگ سکوت وجود داشته. و یا در بسیاری از ادیان می‌بینیم که روزه‌ی سکوت دارند. مثلا صابعین سه روز در سال روزه سکوت می‌گیرند و هیچ حرف نمی‌زنند. وجود این فرهنگ در یک جامعه موجب رشد و ارتقای ذهنی مردم آن جامعه است. منظور از این جامعه، جوامع باستانی یونان و ایران قدیم است. مقصود تحجرگرایی باستانی نیست. نه. تمامی این حرف‌ها بر این است که جامعه‌ای که از حالت انفرادی خارج شده و دچار یک هرج و مرج فکری، زبانی و ذهنی شود، یعنی که دیگر در آن جامعه سکوت و زندگی انفرادی تقدس نداشته باشد و همه چیز یک عمومیت و ابتذال دسته چندم پیدا کند، آن فرهنگ محکوم به شکست می‌شود.
دیدن سکوت از این وجه خالی از لطف نیست. اما ما موسیقی سکوت هم داریم و حتی سینمای سکوت و ادبیات سکوت و...
نظرات ارسال شده
یحیی بزرگمهر در 01 مهر 1386
به نظرم می آید که یهوه با دو ورژنِ بعدی اش یک تفاوتِ فاحش دارد:
یهوه بسیار به خدایان یونانی شبیه است. از این نظر که حسادت می ورزد، اشتباه می کند و صفاتی دارد شبیه به هرکول یا زئوس یا دیگر خدایانِ یونانی.
به تعبیری شاید بتوان گفت که یهوه تا حدی همانندِ خدایان یونانی، همبازیِ انسان است برخلافِ مسیح یا الله.
از خواندنِ این متن خصوصاً از جهتِ توجه به ادیانِ شرقی بسیار لذت بردم!
ممنون!
(:

email | website