«درست که پيرمرد صورتاش را به شيشه چسباندهبود، ولی تا لرزش پرههای بينیاش را نديدهبودم، ظنام نمیرفت به اينکه ممکن است آدمی به اين سن و سال به ترمينال بيايد، سوار اتوبوس بشود، بی آنکه کسی آمدهباشد تا برای بدرقه دستی تکان بدهد، نه فرزندی، نه نوهای...»
شايد بپرسيد: چه ربطی داشت؟ تا اينجا نويسنده در جذب شمای خواننده موفق نبودهاست، چون قانع نشدهايد ترديد راوی از کجا ناشی میشود. (يا خودم گفتم و به شک افتاديد؟ ها؟!) در ادامه وضع از اين هم بدتر میشود:
«... پيدا بود زناش مرده. خودش چيزی نمیگفت اما من میفهميدم. خاتون که مُرد، من هم طاقت ماندن نداشتم، کلهکردم طرف گاراژ خسرو. يکه و تنها...»
اينجا من هم میپرسم: ترديد راوی به خاطر تنهايی پيرمرد نمیتوانسته باشد، چون تجربهی مشابهی را از سر گذرانده. دستِکم نمیتواند ادعا کند که «ظناش» نمیرفته. احتمالن حالا من و شما نقطهی مشترکی داريم: میخواهيم بدانيم داستان از چه قرار است، اما روايت را نمیپسنديم. شايد دومين فکری که به ذهنمان خطور کند اين است که داستان را خودمان روايت کنیم. مشکل اين است که برای اين کار ناچاريم تا آخر داستان را بخوانيم که بفهميم چه چيزی را بايد روايت کنيم. حالا چه کنيم؟ شايد بهتر است داستان ديگری روايت کنيم! مشکل بعدی چيست؟ نوشتن «بر کاغذی سپيد، که گويی سپيدی آن از خود دفاع میکند...؟» ممکن است بعد از کش و قوسی، سيگار پشت سيگاری، احيانن فحش و بد و بیراهی، به ايننتيجه برسيم که بعضی داستانها اصلن برای روايت مناسب نيستند. دستکم نويسندهاش را بهجايی نمیرساند. پس چه میکنيم؟ بهشخصه تصميم گرفتم قبول کنم که «پيدا بود زناش مرده» و در عين حال عجيب بوده که هيچکس به ترمينال نيامده تا «برایاش دست تکان بدهد.»
حالا خودمانايم و غريبهای هم که گوش نخوابانده: نوشتن از «سفر» وقتی لم داده به پشتی صندلی و خميازهکشان به تعهدِ «تا فردا شب تماماش کن» امينالرعايای معينالدوله، يا همان شريک دزد و رفيق قافله، مشغول تايپکردن شدهباشی، کششی ندارد. دست بر قضا، لُنگمان که آويزانِ درگاهی حضرات هزارتو ماندهبود، سبيلمان گرو گروکشخانهی هشتصد «تو»ی ديگر شده! با طناب پوسيدهی وحيد به چاه اندر افتادهام. عرض میکردم:
«... از زمان انعقاد پيمان تفاهم دول متخاصم شمال و جنوب در قضيهی شاهآباد میشناختماش. وکالت مختار امينالدوله را داشت در امور رتق سوار جنوب. روزها به اتفاق قوام در گوشوارهی عمارت خسروآباد که مشرف بود به گَوَنيولی، مینشستيم به انتظار خبر سلامت ايشان - که بعيد نبود خلافاش برسد.»
«نهايت، درايت مؤثر افتاد و مفاهمه، گرچه عاقبت مستعجل، منعقد گرديد و طبق معمول آقا از آن نمد کلاهی هم برای خود ساخت: جز ده گَری هبهی خسروخان در چهارباغ پايين، که بعدها پشت قبالهی خاتون انداخت، مهر مادموازل «گالِر» را هم دزديد...»
باور کنيد يا نه، من هم که داستان را میشنيدم سر و تهاش را پيدا نمیکردم. «آميز نقیخان» بعد نود و هشت سال هنوز بساطاش به راه بود. وقتی سرش گرم میشد چانهاش هم کار میافتاد. کسی هم به قدمت او نبود در کل فاميل عريض و طويل که تأييد کند يا تکذيب. قبول میکرديم روايتاش صادقانه است. مخصوصن که هرچه میگفت با آنچه از تاريخ میدانستيم جفت و جور از آب درمیآمد. حالا لفت و لعاب عشقبازی مادموازل «گالر» را با آرامِ جاناش زياد میکرد، محض مزهاش بود و خندهی تخم و ترکهای که پس انداختهبود. پيرمرد سرپايی بود خدابيامرز. نقل میکردم:
«... مادموازل گالر را يک روز که گيج و مفنگ از پنجدری شلنگ میانداختم به تخت حوضخانه، ديدم که با هم بيرون میزدند. منتها خلافِ عادتشان که بعد عصر همراه خاتون، دختر ترچک خان، به تفرج میرفتند، اينبار دم سحر. پيش خودم دانستم که مادموازل ويرش گرفته سوار اسب سفيد موطلايی خاتون بشود، اما نمیدانستم آن موقع که بهجد «ويرش» گرفتهبود...»
راست و دروغاش پای آميزنقیخان! ولی میگفت: کارِ من نبوده. بعيد هم نيست، آن زمان کسی جرأت نداشته پا روی دم خسروخان بگذارد. درست که مفاهمه را صورتدادهبود و جز او هم کسی از پسِ تحميق وکلای دُوَل شمال و جنوب برنمیآمد، ولی خان دلِ خوشی از او نداشته. حفظ ظاهر میکرده اگر هميشه در شاهنشين مینشانده دست راست خودش. دستآخر هم گفتهبود خاتون را برایاش عقد میکند. هيچ بعيد نيست برای آنکه ويراناش کند، با مادموازل روی هم ريخته باشد.
داستان «سفر» از همينجا شروع میشود! اميدوارم حضرات هزارتويی از رونبندند که باز هم خط و ربط اصحاب معينالدوله را نمیخوانم. سخت است دويست «تو»ی سهمام را از اين شراکت مفت و مسلم خرج دموکراسی کنم، اما در هر صورت پذيرفتهام و با طناب پوسيدهی وحيد آمدهام تهِ چاه. از يک مسأله اما کوتاه نخواهمآمد: هر داستانی را میشود زير عنوان هر موضوع انشايی نوشت. عرض میکردم:
«... فرار کردند. خاتون نزديک بود دقکند. خسروخان خون خوناش را میخورد. منرا امر کرد به تعقيب. کل منطقه را با يک نفر از آردکَپانها زير و رو کرديم. میدانست خاطر مادموازل را میخواهم...»
ديديد که «سفر» هم داشت. راضی شديد؟ فرار هم خودش نوعی سفر است. تعقيیب به هکذا. اصلن ريشهی هر سفر فرار است، حالا فرار مسافر، يا فرار کسی که که مسافر در پیِ او میرود. شايد هم نه، ولی به هر حال:
«... خبر رسيد پناه بردهاند به «کُردلَر». ديگر به چنگمان نمیافتادند. برگشتيم. ده گَری به نامِ من افتاد پشت قبالهی خاتون. آن مردک را هم ديگر نديدم...»
«... تا دیشب که همسفر بوديم. میخواست بيايد سر قبر خاتون، بلکه وجداناش را آسودهکند. هر چه بود، بين او بود و خسروخان. اين دخترِ از دنيا بیخبر گناهی نداشت. نامهی اعمالاش سفيد بود...»
بعد مدتها اولين بار بود که بغضام میگرفت. بارها روی همين صندلی نشستهبودم و نگاهام را دوختهبودم به چراغهای شهر، که هر چه دورتر میشوی سوسویشان کشدار میشود و چشمک خداحافظیشان دلفريب، تا بالاخره پشت کوهی، تپهای دفنشان کنی و خلاص. اين بار اما، ديگر میرفتم که از خاطرات اين سالها دل کندهباشم؛ که تمام نگاههای آشنا را پشت آخرين تپه، آخرين کوه دفن کردهباشم؛ که ديگر نباشم... که پيرمرد را ديدم. صورتاش را چسباندهبود به شيشه، خاتوناش مردهبود، کله کردهبود طرف گاراژ خسرو، يکه و تنها، که ديگر نباشد.
شايد بپرسيد: چه ربطی داشت؟ تا اينجا نويسنده در جذب شمای خواننده موفق نبودهاست، چون قانع نشدهايد ترديد راوی از کجا ناشی میشود. (يا خودم گفتم و به شک افتاديد؟ ها؟!) در ادامه وضع از اين هم بدتر میشود:
«... پيدا بود زناش مرده. خودش چيزی نمیگفت اما من میفهميدم. خاتون که مُرد، من هم طاقت ماندن نداشتم، کلهکردم طرف گاراژ خسرو. يکه و تنها...»
اينجا من هم میپرسم: ترديد راوی به خاطر تنهايی پيرمرد نمیتوانسته باشد، چون تجربهی مشابهی را از سر گذرانده. دستِکم نمیتواند ادعا کند که «ظناش» نمیرفته. احتمالن حالا من و شما نقطهی مشترکی داريم: میخواهيم بدانيم داستان از چه قرار است، اما روايت را نمیپسنديم. شايد دومين فکری که به ذهنمان خطور کند اين است که داستان را خودمان روايت کنیم. مشکل اين است که برای اين کار ناچاريم تا آخر داستان را بخوانيم که بفهميم چه چيزی را بايد روايت کنيم. حالا چه کنيم؟ شايد بهتر است داستان ديگری روايت کنيم! مشکل بعدی چيست؟ نوشتن «بر کاغذی سپيد، که گويی سپيدی آن از خود دفاع میکند...؟» ممکن است بعد از کش و قوسی، سيگار پشت سيگاری، احيانن فحش و بد و بیراهی، به ايننتيجه برسيم که بعضی داستانها اصلن برای روايت مناسب نيستند. دستکم نويسندهاش را بهجايی نمیرساند. پس چه میکنيم؟ بهشخصه تصميم گرفتم قبول کنم که «پيدا بود زناش مرده» و در عين حال عجيب بوده که هيچکس به ترمينال نيامده تا «برایاش دست تکان بدهد.»
حالا خودمانايم و غريبهای هم که گوش نخوابانده: نوشتن از «سفر» وقتی لم داده به پشتی صندلی و خميازهکشان به تعهدِ «تا فردا شب تماماش کن» امينالرعايای معينالدوله، يا همان شريک دزد و رفيق قافله، مشغول تايپکردن شدهباشی، کششی ندارد. دست بر قضا، لُنگمان که آويزانِ درگاهی حضرات هزارتو ماندهبود، سبيلمان گرو گروکشخانهی هشتصد «تو»ی ديگر شده! با طناب پوسيدهی وحيد به چاه اندر افتادهام. عرض میکردم:
«... از زمان انعقاد پيمان تفاهم دول متخاصم شمال و جنوب در قضيهی شاهآباد میشناختماش. وکالت مختار امينالدوله را داشت در امور رتق سوار جنوب. روزها به اتفاق قوام در گوشوارهی عمارت خسروآباد که مشرف بود به گَوَنيولی، مینشستيم به انتظار خبر سلامت ايشان - که بعيد نبود خلافاش برسد.»
«نهايت، درايت مؤثر افتاد و مفاهمه، گرچه عاقبت مستعجل، منعقد گرديد و طبق معمول آقا از آن نمد کلاهی هم برای خود ساخت: جز ده گَری هبهی خسروخان در چهارباغ پايين، که بعدها پشت قبالهی خاتون انداخت، مهر مادموازل «گالِر» را هم دزديد...»
باور کنيد يا نه، من هم که داستان را میشنيدم سر و تهاش را پيدا نمیکردم. «آميز نقیخان» بعد نود و هشت سال هنوز بساطاش به راه بود. وقتی سرش گرم میشد چانهاش هم کار میافتاد. کسی هم به قدمت او نبود در کل فاميل عريض و طويل که تأييد کند يا تکذيب. قبول میکرديم روايتاش صادقانه است. مخصوصن که هرچه میگفت با آنچه از تاريخ میدانستيم جفت و جور از آب درمیآمد. حالا لفت و لعاب عشقبازی مادموازل «گالر» را با آرامِ جاناش زياد میکرد، محض مزهاش بود و خندهی تخم و ترکهای که پس انداختهبود. پيرمرد سرپايی بود خدابيامرز. نقل میکردم:
«... مادموازل گالر را يک روز که گيج و مفنگ از پنجدری شلنگ میانداختم به تخت حوضخانه، ديدم که با هم بيرون میزدند. منتها خلافِ عادتشان که بعد عصر همراه خاتون، دختر ترچک خان، به تفرج میرفتند، اينبار دم سحر. پيش خودم دانستم که مادموازل ويرش گرفته سوار اسب سفيد موطلايی خاتون بشود، اما نمیدانستم آن موقع که بهجد «ويرش» گرفتهبود...»
راست و دروغاش پای آميزنقیخان! ولی میگفت: کارِ من نبوده. بعيد هم نيست، آن زمان کسی جرأت نداشته پا روی دم خسروخان بگذارد. درست که مفاهمه را صورتدادهبود و جز او هم کسی از پسِ تحميق وکلای دُوَل شمال و جنوب برنمیآمد، ولی خان دلِ خوشی از او نداشته. حفظ ظاهر میکرده اگر هميشه در شاهنشين مینشانده دست راست خودش. دستآخر هم گفتهبود خاتون را برایاش عقد میکند. هيچ بعيد نيست برای آنکه ويراناش کند، با مادموازل روی هم ريخته باشد.
داستان «سفر» از همينجا شروع میشود! اميدوارم حضرات هزارتويی از رونبندند که باز هم خط و ربط اصحاب معينالدوله را نمیخوانم. سخت است دويست «تو»ی سهمام را از اين شراکت مفت و مسلم خرج دموکراسی کنم، اما در هر صورت پذيرفتهام و با طناب پوسيدهی وحيد آمدهام تهِ چاه. از يک مسأله اما کوتاه نخواهمآمد: هر داستانی را میشود زير عنوان هر موضوع انشايی نوشت. عرض میکردم:
«... فرار کردند. خاتون نزديک بود دقکند. خسروخان خون خوناش را میخورد. منرا امر کرد به تعقيب. کل منطقه را با يک نفر از آردکَپانها زير و رو کرديم. میدانست خاطر مادموازل را میخواهم...»
ديديد که «سفر» هم داشت. راضی شديد؟ فرار هم خودش نوعی سفر است. تعقيیب به هکذا. اصلن ريشهی هر سفر فرار است، حالا فرار مسافر، يا فرار کسی که که مسافر در پیِ او میرود. شايد هم نه، ولی به هر حال:
«... خبر رسيد پناه بردهاند به «کُردلَر». ديگر به چنگمان نمیافتادند. برگشتيم. ده گَری به نامِ من افتاد پشت قبالهی خاتون. آن مردک را هم ديگر نديدم...»
«... تا دیشب که همسفر بوديم. میخواست بيايد سر قبر خاتون، بلکه وجداناش را آسودهکند. هر چه بود، بين او بود و خسروخان. اين دخترِ از دنيا بیخبر گناهی نداشت. نامهی اعمالاش سفيد بود...»
بعد مدتها اولين بار بود که بغضام میگرفت. بارها روی همين صندلی نشستهبودم و نگاهام را دوختهبودم به چراغهای شهر، که هر چه دورتر میشوی سوسویشان کشدار میشود و چشمک خداحافظیشان دلفريب، تا بالاخره پشت کوهی، تپهای دفنشان کنی و خلاص. اين بار اما، ديگر میرفتم که از خاطرات اين سالها دل کندهباشم؛ که تمام نگاههای آشنا را پشت آخرين تپه، آخرين کوه دفن کردهباشم؛ که ديگر نباشم... که پيرمرد را ديدم. صورتاش را چسباندهبود به شيشه، خاتوناش مردهبود، کله کردهبود طرف گاراژ خسرو، يکه و تنها، که ديگر نباشد.



