برای آنان که بستنی دوست دارند

مقدمه: آن‌ها برای‌ام جلسه نگذاشتند که عقده‌های‌ام را این‌جا بنویسم و خالی شوم. موضوع انشا داده‌اند که از مرکز نگریزم. آدم‌ها از جنس مفرغ‌اند. اگر کهنه هم بشوند می‌شود در بازاری که برای هر چیزی مشتری هست، آب‌شان کرد. اولین استاد من مردی بود از جنس مفرغ و نیز خودساخته. اما من شاگردش نماندم. او برای من همیشه حکم طلا را دارد و سعی کرد به من بیاموزد که وقتی چیزی می‌نویسم، جملات نباید آن چیزی را که به‌تر است آرام آرام بگوییم، داد بزنند. من اما از او هیچ نیاموختم. فرقی هم نمی‌کند وقتی نتوانم هیچ‌کدام را به‌کار بگیرم. من از هیچ استادی چیزی نمی‌آموزم. هر کدام ما اگر در دهه‌ی چهل به دنیا می‌آمدیم، با هر استعداد قلیلی احتمال این‌که آدم مهمی شویم زیاد بود. این‌کاره می‌شدیم. می‌توانستیم خودمان را منتشر کنیم و در عین حال چیزی در وجودمان داشته باشیم که کسی را سر ذوق بیاورد. اما اکنون، یعنی در عصر حاضر فرهنگ‌سازان ما «بنیامین»ها هستند و فقط به همین دلیل! نمی‌شود از این به‌تر بود. من هم هنوز نفهمیده‌ام چیست که خواننده‌ی یک متن را سر ذوق می‌آورد و کسی هم به من نگفته‌است. مثلاً دوستان‌ام می‌گفتند آثار فلان نویسنده کسی را «جذب» نمی‌کند. وقتی یک اثرش را شروع کنی تا آخر می‌روی، اما سراغ اثر بعدی‌اش نخواهی رفت. من فعلاًً در عجز خودم در همان بخش اول مانده‌ام. یعنی بتوانم متنی بنویسم که حاضر شوند تا آخر بخوانندش.
«ما نباید هیچ چیز را جدی بگیریم». این آخرین بخش از شطحیات یک آدم به تمام معنا موفق است. من می‌گویم وقتی حاصل یک عمر تلاش سینماگران را با یک برنامه‌ی «سینمای حرفه‌یی» به باد می‌دهند، ما چرا این‌قدر سخت می‌گیریم؟ از طرفی هم مطمئن شده‌ام اگر آمریکا به ایران حمله کند، بار دیگر سینمای آمریکا شکوفا می‌شود و یک فاز جدید برای کارگردانان تمام شده‌ی آمریکایی آغاز می‌شود.
در سال‌های دبیرستان انشاهای ما موضوع آزاد بودند. مشکل من اغلب این بود که پس از اتمام انشاهای‌ام برای‌شان موضوعی دست و پا کنم. حال به نظر شما من راجع به چه چیزی می‌نویسم؟ با فضای موجود در هزارتو هنوز آشنا نیستم و همین باعث می‌شود نفهمم کجای قضیه از همه جای آن جدی‌تر است. نوشتن، هر شب نوشتن، یا آبروی نویسنده‌گان را نبردن؟ در گذشته‌ی نزدیک من هزارتویی بودم. امروز از همان ناچیزهای گذشته هم تهی شده‌ام. پس لازم نیست تحمل کنید (به گمان‌ام لازم نبود بگویم)
اگر نتوانیم برای یک سفر، سفرنامه بنویسیم یا راه را بی‌هوده پیموده‌ایم، یا کلن آدم بی‌هوده‌ای هستیم و یا بی‌خود کرده‌ایم که سفر کرده‌ایم یا هر سه مورد. سال‌ها است وقی در سفر هستم زنده‌گی می‌کنم و باقی اوقات فقط وقت می‌گذرانم. البته به تعریف هر کس از سفر هم بسته‌گی دارد. سفر کردن را دوست داشتم و اکنون کارم سفر کردن است. اما با لذت گذشته سفر نمی‌کنم. تازه مجبورم برای هر سفری حتمن یک سفرنامه هم بنویسم که با «احترامن به استحضار می‌رساند» آغاز می‌شود و همان حاصل سفر من است. می‌نویسم که نگویند جاده‌ها را بی‌هوده فرسوده‌ای. (می‌خواستم آرام آرام بفهمید که تهی شدن یعنی چه که داد جملات می‌گویند که از اول هم .... متأسفانه آدمی ظرف نیست که وقتی تهی شد، لااقل بتوان به اندازه‌ی اول پرش کرد)
من سفر کردن را دوست دارم. قبلن هم عرض کردم. اما دوست ندارم «آدم‌ها»ی من سفر کنند. می‌ترسم بروند و بازنگردند و این خوره‌ی جدید زنده‌گی من شده‌است. مثلن می‌ترسم یکی برود جایی که گویا خیلی دور است و برنگردد. آن‌وقت من در شعاع بسیار بزرگی دوست و دوستی‌یی به قدرت او و دوستی‌اش نخواهم داشت. البته این بدان معنا نیست که من برای او چنین حقی قایل نیستم. حتا شک ندارم که او برای من چنین حقی قایل است که گاهی راجع به حقوق‌اش فکر کنم. اما خوش‌بختانه من در نهایت تعیین‌کننده نیستم.
چند وقت پیش سفری رفتم که عظیم‌ترین دست‌آوردش نیل به این قضیه بود: ترس از لک‌لکی که سه تخم در آشیانه دارد، بسیار بزرگ‌تر از ترس از ارتفاع چهل متری است. مجبور شدم برای لک‌لک‌ها احترام زیادی قایل شوم؛ البته روشن است که نه فقط از سر ترس. سفرنامه‌ی آن روز من باور بکنید یا نه، تمام ایران را متحول کرد. من تا مدت‌ها از طرف آدم‌هایی که فکر می‌کنند خیلی مهم‌اند، آن‌قدر مورد تقدیر قرار گرفتم که فهمیدم نسل آدم‌های کودن حالا حالاها دوام خواهد داشت. اما آن‌ها هم می‌دانند که من تعیین کننده نیستم، چه برسد به این‌که تأثیرگذار هم باشم.
در این لحظه به این نتیجه رسیدم که چند نفر آدم بی‌کار لازم دارم که برای‌شان خاطره تعریف کنم. اما کسی دم دست نیست و من برای همه به‌خصوص جناب میم که گویا به اسم «میرزا پیکوفسکی» می‌شناسیدش متأسفم. ظاهرن اولین بار ناصرخسرو قبادیانی به این فکر کرده‌است که وقتی از اول یک سفر، آخر آن معلوم نباشد هیجان بیش‌تری انتظارمان را می‌کشد. من اگر توانایی‌اش را داشتم مثل «بارون» از روی درختان سفر می‌کردم. اما چون نداشتم و ندارم از ترمینال سفر کردم. با خودم قرار گذاشتم اولین شهری که نام‌اش را بشنوم مقصد من باشد. اما راست‌اش اولی و دومی نزدیک بودند و مثل خیلی از قرارها... با روش به‌تری که آن روزها خیلی به‌تر از امروز بود مقصدم را برگزیدم. فقط این مهم بود که کی به آن شهر می‌رسم و دیگر هیچ. ترمینال شهرِ مقصد، بیش‌تر به مرغ‌داری شباهت داشت. همه دور یک بخاری بزرگ جمع بودند و ساکت. آن‌جا از آفتاب خبری نبود. تازه وقتی دو پدیده‌ی میگرن و بی‌خوابی به سراغ من بیایند من خیلی حال‌ام بد می‌شود. سگ می‌شوم. دو مشکل داشتم که اولی را با خوردن غذا همیشه می‌شود حل کرد ولی برای دومی باید پنج یا شش ماه صبر می‌کردم: سرما. گام اول‌ام با تردیدی هم‌راه بود که حاضر نیستم با آن شوخی کنم. سال‌ها بعد یکی از دوستان‌ام گفت که آن سفر خیلی چیزا را خراب کرد. لعنت به کسی که تردید آدم‌ها را سال‌ها بعد به یقین بدل کند. البته او نباید از لعنت من ناراحت بشود. چون من به خاطر آن سفر آن‌قدر زیر نفرین بوده‌ام که لعنت کردن من حتا درِ خانه‌ی کسی هم نمی‌رسد. گمان می‌کردم همیشه هم مقصد لازم نیست اما اشتباه می‌کردم چون یک سرگردان بودم. پیرمردی پیدا کردم که مسافرخانه داشت، اما مسافر نداشت. بعدها فهمیدم او فراموشی شدیدی داشته‌است. از زنده‌گی‌اش چیزهایی تعریف می‌کرد که فردا اگر به‌جای خاطرات خودت می‌شنید از تعجب شاخ درمی‌آورد! اطراف مسافرخانه‌ی کریم امام‌زاده‌یی بود که احتمالن نمی‌دانسته‌است آخر سفرش به آن‌جا ختم خواهدشد. در حیاط صحن امام‌زاده نماز خواندم و از خدا خواستم باران ببارد. یادم نیست چرا این تقاضا را داشتم اما دو سال تمام، غالب نقاط این کشور را خشک‌سالی سختی فرا گرفت و من به خودم دل‌داری می‌دادم. از آن شهر زود خسته شدم. تازه پیرمرد وراج زنده‌گی‌نامه‌ی تمام آدم‌های آن شهر را به‌عنوان خاطرات زنده‌گی خودش تعریف کرده‌بود و من فهمیدم که در آن شهر تا به‌حال هیچ آدم مهمی ظهور نکرده‌است. چند روز بعد با این‌که تلاش می‌کردم باور نکنم که با برنامه عمل می‌کنم، درِ خانه‌یی ایستاده بودم که دختر صاحب‌خانه‌اش را یک‌بار پلنگ خورده‌بود. البته روی کاغذ. حتا وقتی بچه بودم و دست‌ام به زنگ نمی‌رسید این‌همه پشت در نمی‌ماندم. لامصب تردید چیز بدی است. در آن خانه چنان با استقبال گرمی مواجه شدم که از تردید خودم کلی حال‌ام به‌هم خورد و احساس ناخوانده بودن نکردم. صاحب‌خانه خیلی زود فهمید من سرگردان‌ام نه مسافر. اما به‌روی من نیاورد. هم‌سرش آدم بسیار خوبی بود. او حتا برای غذا درست کردن هم از تک‌تک آدم‌های آن خانه اجازه می‌گرفت. آدم‌های بی‌ربطی که نمی‌دانستم چرا آن‌جا هستند. چون ربطی به هیچ چیزی که آن‌جا بود نداشتند. آسمان آن روزها ابری رنگ بود نه ابری. می‌گفتند هوا آلوده است. آن‌جا مؤدبانه مرا تحت تعلیم قرار دادند و به من که خودم را به نفهمی می‌زدم حالی کردند که تمام آدم‌ها ممکن است برای یک مدت طولانی ناشیانه عشق بورزند. اما اغلب آن‌ها بعد از مدتی سر عقل می‌آیند و از خودشان سؤالات مفیدی می‌پرسند. مثلن دل خوش سیری چند؟ آنها برای‌ام جلسه نگذاشتند. اما آن‌جا هم خیلی خوش می‌گذشت و من فهمیدم که زود باید بروم. جو آن‌جا تیاتری بود از تمام حسرت‌های من. آن‌جا همه فکر می‌کردند. برای تمام کارهای‌شان فکر می‌کردند. ولی من فکر می‌کنم یا باید فکر کرد یا زنده‌گی. آرامش زیاد بود و من سعی می‌کردم پارازیت نباشم. روز آخر آن‌جا ماندنم بود. خودم تصمیم گرفتم که بروم اما چون مخالفی نداشتم اصلن با تصمیم خودم حال نکردم. چنان شراب قهاری به خورد من دادند که منگی‌اش نزدیک بود مرا راهی تیمارستان کند. در آن منگی یک نفر آدم خَیر به من گفت که عشق ماضی و مضارع نمی‌فهمد اما مستقبل را نابود می‌کند. رفتم تا مرا بیش‌تر سر کار نگذارند.
می‌خواستم تا وقتی پول دارم و کسی هست که غافل از همه چیز حساب‌ام را پر کند، برای خودم بچرخم. اما واقعن از سرگردانی خسته بودم. داشتم تمرین می‌کردم دل‌ام برای کسی تنگ نشود. هر چیزی که تنگ نشود لزومن گشاد هم نیست و من تمرین ناموفقی داشتم. من در هفت آسمان یک ستاره داشتم که وقتی نزدیک من بود بیش‌تر دل‌ام برای‌اش تنگ می‌شد. هم او بود که باعث می‌شد همه چیز کشک از آب دربیاید و من قبل از زیارت‌اش نتوانم سفرم را تمام کنم. در پی سفری که خواهش می‌کنم باور کنید چندان هم احمقانه نبود، به سوی آن ستاره رفتم که مریدش هم بودم. ولی گویا او سوی خودش را عوض کرده‌بود و در حدود سی‌صد کیلومتر آن‌طرف‌تر بود. صبر می‌کردم تا بیاید حتا اگر سی‌صد نبود وسه‌هزار بود. وقتی برگشت باز هم دل‌ام برای‌اش تنگ شد و او به سرگردانی من فقط خندید! اما ته دل‌اش برای‌ام آرزوی شفای عاجل داشت.
انگیزه‌ی لازم برای تمام کردن سفرم را نداشتم اما چون تعادل روانی‌ام کم‌کم در معرض خطر بود، چاره‌یی هم نداشتم. نمی‌دانم خودآزاری گرفته‌بودم یا فقط خودآزاری می‌کردم. اما من‌باب مثال صبر می‌کردم تمام سلول‌های‌ام گرسنه شوند سپس فکر غذا بکنم یا آن‌قدر پی‌درپی سیگار بکشم تا حال‌ام اساسی بد شود. اگر در آن شهری بودم که پرستار مهربان در آن زنده‌گی می‌کرد، به‌طور حتم بلایی به سر خودم می‌آوردم. یک روز دوباره به او سر خواهم زد، حتمن.
شهرهای زیادی را نگشته‌بودم. روی نقشه آن‌ها را به‌هم وصل کردم. علت‌اش را نفهمیدم اما از هر شهری فقط جاهای ندیدنی‌اش نصیب من شده‌بود. محله‌ی شاه‌زیارالدین بدترین آن‌ها بود که بدجوری بوی هروئین می‌داد و شب‌ها خالی از هر انسان هدایت‌شده‌یی بود. از خودم پرسیدم چرا وقتی به ترمینال رفتی که تمام اتوبوس‌ها به سمت نیمه‌ی جنوبی ایران حرکت می‌کنند! و سفر تمام شد. یعنی چون دیدم بشر تا روزی که از غسال‌خانه بیرون‌اش نیاورند خام است، تمام‌اش کردم. کافی بود ساعتی حواس خودم را پرت کنم تا به ترمینال رفته و یک بلیت به مقصد مبدأ بگیرم. بدون هیچ ترسی از برگشتن. اما از این سفر یک نتیجه‌ی مهم گرفتم: واقعن اتوبوس از مینی‌بوس بزرگ‌تر است.

پایان مقدمه
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.