هذیان‌های یک در راه مانده

اتوبوس را نگه دارید، شهرها عقب می‌روند، یکی یکی از این طرف پنجره وارد می‌شوند از آن طرف خارج می‌شوند. همه‌ی جهان عقب می‌رود. نکند یک لحظه به جای شهرها فقط سفیدی از این طرف بیاید و از آن طرف برود؟

راه می‌تواند تمام شود. این اهمیتی ندارد که ابلهی جایی نوشته است دو خط موازی هیچ غلط اضافه‌ای نمی‌توانند بکنند. دقیقاً در یکی از این صحنه‌هایی که می‌کشند یکی در جاده‌ای رو به خورشید قدم می‌زند، لحظه‌ای پیش خواهد آمد دو خط موازی راه به هم می‌رسند. راه می‌میرد.

ریل‌های راه‌آهن آخرین بازماندگان راه‌های حقیقی هستند؛ چون جایی بالاخره تمام می‌شوند. یعنی مقابل جفت ریل آخر دیگر ریل نمی‌گذارند، یک مانع می‌سازند رویش می‌نویسند «پایان خط» و یا اگر کمی خوشمزه باشند «ورود ممنوع». برعکس جاده‌ها حتی در دارقوزآباد سفلی هم بالاخره به یک میدانی می‌رسند که می‌شود دور زد و با آن یکی لاین جاده برگشت.

وقتی هدف صرفاً رفتن باشد می‌شود به ریش تمام دوراهی‌های جهان خندید. در حقیقت بزرگ‌ترین معضل بشری دوراهی‌ها هستند. اگر دوراهی‌ها نبودند اصلاً نیازی به تفکر و مزخرفات مشابه نبود. خوب، من راه انتقام را پیدا کردم، همان که گفتم.

سفر برعکس زندگی است، اگر زندگی آغازش به شما مربوط باشد و عموماً پایانش به اختیار شماست سفر آغازش دست شماست و پایانش دست زمین و زمان و حتی دختر چشم ابرو مشکی شهر بین راهی. تازه، انتهای راه مگر قرار است چه باشد؟

هتل‌ مکانی تراژیک است. جایی برای عبور کردن، عین پیاده‌رو. جایی است که قاعدتاً نباید اتفاق خاصی در آن بیافتد و طبعاً نمی‌افتاد. مگر در یک سیستم که واحد ارزشیش تخت‌خواب است چه می‌تواند رخ بدهد. به شایعات گوش نکنید. دقت بفرمایید چه اجباری بود صاحبان هتل‌ها رستوران به هتل‌هایشان اضافه کنند؟ هر روز غرغر مشتریان پرافاده بشنوند که آقا تخم‌مرغ نپخته است، استیک من زیادی پخته است. غرض ایجاد موقعیت برای رخ دادن رخدادهای مهم بوده است.

تابلوهای جاده برای ده درصد ساکنینش ایستاده‌اند. بقیه مجبورند فقط تماشایشان کنند بدون اینکه برایشان پیامی داشته باشد. به جهنم که اینجا پیچ‌ خطرناک است، مگر من قرار است بپیچم؟ این مشکل راننده است. تابلوهای جاده نماد حکومت اقلیت ده درصدی بر اکثریت است.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.