با دنده‌ی سنگين حرکت کنيد

گاهی که غربت این‌جا اذیتم می‌کند، فکر می‌کنم دلم را روی درخت گردوی وسطِ باغ لواسان جا گذاشته‌ام. همان که این آخری‌ها لاستیکِ جر خورده‌ی وانتِ آقاشمس را آویزان کرده بودی به شاخه‌اش جایِ تاب. یادت هست؟

وقتی هم‌قدِ الآنِ تو بودم، با پسر بزرگِ آقاشمس دوتا دل رویش کنده بودیم، لنگه‌ی هم. منتها مالِ من که زورم نمی‌رسید پوستِ درخت را با میخ بتراشم، یک‌کمی کوچک‌تر درآمده بود. کج و کوله هم شده بود. پسر آقاشمس می‌گفت، هروقت زنم شدی این دلی که خودم کنده‌ام مالِ تو، آن‌یکی که کوچک‌تر است مالِ من. من هم دروغکی می‌گفتم خودم مخصوصاً کوچک‌تر کشیده‌ام.

این‌جا توی همین شهری که من زندگی می‌کنم، کلینیک دارد. شهر خیلی بزرگی نیست. ایرانی‌ هم زیاد ندارد. گفته بود اگر يک​موقع خواستی چيزی بفرستی ايران، بگو من قاطی دواهايی که برای مامان می‌فرستم، می​دهم يکی می​برد.

من هم دیدم شنبه از این‌جا راه می‌افتم. نمی​شود تا وسطِ هفته صبر کنم که وقتی می‌روی خانه‌ی عزیز، زنگ بزنم آن‌جا. گفتم برایت نامه بنویسم، بدهم تویِ این چند روز هروقت که شد، قاطی دواهای مادرش بفرستد. روی پاکت هم می‌نویسم که خواهرش بیاورد مدرسه، بدهد به تو.

از صدقه‌ی سر آن بابای بی‌همه‌چیزت، این دوسال را تویِ این خراب شده مثل سگ زندگی کردم. از وقتی اقامتم را گرفتم، توی همان مهدکودکی کار می‌کردم که عکسش را خانه‌ی عزیز دیده بودی. از هفتِ صبح تا هفتِ شب. تازه بعضی روزها یکی دیر می‌آمد توله‌اش را ببرد، باید آن‌قدر می‌نشستم تا بیاید. وقتی می‌رسیدم خانه، عین جنازه می‌افتادم تا ده و یازده. بعدش هم بلند می‌شدم، هول‌هول یک‌چیزی درست می‌کردم که صبح با خودم ببرم. یک لقمه هم می‌گذاشتم دهنم جایِ شام.

الآن منتها سه‌ماهی می‌شود که از آن‌جا آمده‌ام بیرون... توی کلینیکِ پسر آقاشمس کار می‌کنم. وضعم بد نیست. ساعتِ چهارونیم هم می‌روم. اگر خدا بخواهد بعدِ دوسال دربه‌دری، دارم یک سر و سامانی می‌گیرم. اقلاً دایم تنم نمی‌لرزد که الآن طلب‌کارهای شوهرم می‌ریزند، یک‌گوشه‌ی اثاث و زندگی‌ام را می‌برند.

نمی‌فهمم بابات دم‌به‌دقیقه چی زیر گوشت می‌خواند که وقتی زنگ می‌زنم آن چرت‌وپرت‌ها را تحویلم می‌دهی. تو اصلاً از زندگی چی فهمیدی؟ تا چشم باز کردی جنگ​و​دعوا بود و آجان​کِشی. چند روز بی‌پدری، چند روز بی‌مادری...

حالا گیرم ماندی... آخرش که چی؟ با هزار امید و آرزو پا می‌گذاری خانه‌ی شوهر. آن‌قدر قصه‌ی "با لباس سفید آمده‌ای، با کفن سفید می‌روی" برایت می‌گویند، که می‌خواهی بالا بیاوری. مگر من نماندم؟ مگر نجابت نکردم؟ از صبح تا بوقِ سگ کلفتی کردن و بشور و بساب، زندگی بود که من داشتم؟ تازه بعدِ يک عمر جان‌کندن، پایت که به دادگاه می‌رسد، نگاهت می‌کنند، می‌گویند تعادل روانی نداری... دخترت را از دامنت جدا می​کنند، حضانتش را می​دهند به آن بابای بی‌غیرتش که شلوار خودش را هم نمی​تواند بکشد بالا. چه برسد به بچه بزرگ کردن.

هرکاری که می‌خواهی بکنی، بکن. فقط به کسی چیزی نگو. بی حرفِ پیش، سه​شنبه که رفتی مدرسه، خودم می​آيم دنبالت. زیر همان تابلوی اول سرازیری که رویش نوشته بود "با دنده‌ی سنگین حرکت کنید" می‌‌نشينم، چشم می‌دوزم به شيب خيابان تا بيايی. با هم می​رويم خانه‌ی بابات‌. تا قبل ساعت چهار که سر و کله‌اش پیدا شود، رخت و‌ لباست را جمع می‌کنی، می‌رویم. وقتی رسیدم ایران اول ازهمه برای همان سه​شنبه عصر، دوتا بليط می​گيرم که يک‌راست برويم تبريز. از آن به بعدش هم دو روز که بشماری، پسر آقاشمس می‌آید دنبال‌مان. فکر هيچی را هم نکن. از ترکيه زنگ می​زنی هم از عزیز خداحافظی می‌کنی، هم از بابات...
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.