سیزده دفتر گذشت

هنگامی که انکی برای جهان زیرین، سفر دریایی را آغازید،
شهریاران کوچک علیه پادشاه قیام کردند.
بزرگان مغلوب انکی شدند. آنان اعم از بزرگ و کوچک، چون سنگ پرتاب شدند.
زورق انکی توفانی خروشان و تکاور؛ آب چونان شغال، پاروها را می‌بلعد و در برابر انکی، چون شیر عقب زورق را می‌درد. [1]



سیزده دفتر گذشت...


های‌ های های، نه اشکی بر چشم ندارم زورق سیمینت را شکسته‌ام، دردی نیست دیگر دردی نیست پنداری که دیگر سینه‌ای ندارم که از درد آکنده‌اش سازم.

اینجا درها همه سپیدند، به اندازه کودکی که با هم گذرانده‌ایم. اتاقم هیچ ندارد بی‌هیچ زنبورکی که تو بیایی و در آن روحت را به من نشان دهی. آن روز که آمدم از دیوارهای رک و لخت اینجا شگفت‌زده، روی برگرداندم به آن زن سپید جامه، می‌دانی نامش مریم است:
- اینجا خیلی از خالی پر است. وسایلم را می‌‌خواهم.
- نه ... حال نه
- پس کی؟
الان درست صد و هشتاد روز است که اینجایم. دفتر اول را برای تو آغاز کردم اما حال... می‌دانم که آنها را نخوانده‌ای، نمی‌خواهم کسی را ببینم می‌دانم گله‌داری پر، اما من نمی‌توانم، این روح دیگر آنی نیست که تو را روزی عاشق کرد. هنوز مادر را به یاد داری؟ روزها و شب‌هایم رفته است و همه وقت در فکر آن بلندای قدی هستم که چادر بر سر مرا از کودکیم تا اکنون.... نه، نه، این اکنونم را نمی‌گویم می‌دانم، می‌دانم مادر مرده است. مرده است یا کشتمش؟
همیشه فکر می‌کردم جنون یعنی چه؟ یادت می‌آید؟ وقتی قرص‌ها را می‌جویدم، دست در دست مادر، یاد تو افتاده بودم. بارها از تواین را پرسیده بودم اما تو با لبخند، گوشه ابروانت را بالا کشیده بودی و از این سر شهر تا آن سر شهر لام تا کام حرفی نمی‌زدی و بعد یکدفعه روزی دیگر می‌گفتی:
- مانا... جنون یعنی دیوانگی.
دیوانه... راستی چرا «گی» را می‌چسبانند آخرش؟ پرسیده بودم... یادم آمد. مادر روزهای زیادی را در من می‌ماند. خسته‌ام کرده بود. واقعیت این است. در اتاق‌ها، تمام اتاق‌ها می‌گشت. دنبال چه؟ نمی‌دانم به واقع چرا می‌آمد. می‌گفتم:
- خسته‌ام کردی مادر... چرا می‌آیی، چرا می‌گردی؟ چه می‌خواهی مادر؟
نگاهش از روی دیوارها می‌گذشت به تابلوها چشم می‌دوخت به آن عکسی که از پدربزرگ آویزان دیوار کرده بود. همان که تفنگ بر دوش داشت. بارها گفته بود. دنبال میرزای کوچک جنگلی فرستاده بودندش. اسب سوار با تفنگی بر دوش که می‌دانست بار چه را بر دوش می‌کشاند. شاید برای همین بود که در عکس بعدی آویزان دیوار تنها خودش بود بی‌تفنگ با شانه‌هایی افتاده‌تر. چشمانش هم کمی انگاری بی‌فروغ‌تر بود. گرچه مادر می‌گفت در پی سفری که گذراند مریض گشته بود. سخت. اما شاید عکاس هم در بی‌فروغ‌تر کردن چشمان پدر بزرگ بی‌تاثیر نبوده باشد... نمی‌دانم. اما مادر می‌آمد و به آنها چشم می‌دوزاند. اوایل عکس را از دیوار برداشتم اما مادر می‌آمد و باز روبروی دیوار لخت می‌ایستاد و چشم می‌دوزاند. دوباره زدمش به دیوار. التماسش ‌کردم.
- چرا می‌آیی مادر؟ مگر آرامش نداری... چرا پا می‌شوی، می‌آیی اینجا رو به این دیوار؟ لااقل چیزی بگو بدانم چه کنم؟
نمی‌دانستم چه می‌توان کرد می‌رفتم پنجشنبه‌ها قبرستان. گلاب می‌پاشاندم، حرف می‌زدم، ناله می‌کردم. اما دوباره می‌آمد... دوباره می‌آمد. نمی‌دانستم چه می‌خواست یا چرا می‌دیدمش. هر کجا را نگاه می‌کردم بود. هر کجا می‌رفتم می‌آمد و زل می‌زد به تکه‌ای از فضای روبرویش که می‌دانستم می‌باید قاب پدربزرگ باشد.
... هی می‌آیند و می‌روند. دوست ندارم این‌ها را بخوانند. برای همین در درزی پشت کمد جاسازیشان می‌کنم. از وقتی کشتمش دیگر نمی‌آید. این یعنی آرامش. این یعنی هم آرامش هم باز هم آرامش. مادر حتما به پارادایز رفته است و من می‌روم بابل. شهر پلیدی. سیاه مغاک. مادر‌کش.
اوایل بی‌مادر... اوایلی نبود! همان روز آمدم پیشت یادت می‌آید؟ دنبالم راه افتاده بودی و در سرت می‌زدی.
- مانا ...عنابکم، مادر ماه‌ها که مرده است ماه‌ها.
فکر می‌کردم عزازیل می‌آید. می‌‌‌‌ترسیدم، می‌خواستم مانند کودکیم خود را پشت سرت پنهان کنم. و تو دستانت را به کمر بزنی و بخواهی با آن قد بلند و گردن لاغرت مرا محافظ باشی. اما نیامد. می‌دانی... نیامد.
می‌خواستم گرفتار هیچ نباشم. پاک باشم. مادر که می‌آمد نمی‌دانستم چگونه است حالم. می‌دانی انگار کن یک پا در برزخ گذارده‌ای. نه این سو هستی و نه آن سو. کاش من به جای زنبورکت فلوتی داشتم. جادویی. مادر را می‌آوردمش این سو. می‌خواستم اما نمی‌شد. هرچه گشتم دست و پا زدم ندانستم چرا می‌آید. برای همین می‌خواستم بمیرد باور می‌کنی؟ من، مانا می‌خواستم مادر را بکشم. مادر نباشد. آرامترین زنی که تا به حال دیده بودم. سخت بود. دیگر چه می‌توانستم که نکرده بودم. راهی نداشتم. باید سوار کشتی می‌شدم یا در سفر با مادر یکی می‌شدم یا او می‌مرد یعنی من او را می‌کشتم و خود به نفرین ابدی دچار می‌گشتم. و می‌دانی کشتی به دست ارشی گال[2] ویران شد و مادر در آب‌ها جان داد... دوباره جان داد.

سورا-85



[1] این شعر سومری درمورد انکی ایزد خرد و پسر خداست و نبرد او در زورق هنگام سفر به جهان مردگان که به دست دیوان گرفتار می‌شود. این اسطوره بن مایه اسطوره مانوی درباره به اسارت افتادن کشتی انسان نخستین (هرمزدبغ) است. که ذکر آن تمثیل کشتی در متون قبطی مانوی امده است. و نماد اسارت روح انسان در تن مادی است. ( تحلیل منظومه‌ی آفرینش بابلی، ن.ک. ساندرز، ترجمه دکتر ابولقاسم پور)
[2] ملکه‌ی دوزخ و مردگان در اساطیر سومری
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.