حالا، هنوز

«دیگر، بُنِه‌کَن،بگذار تا از یادت برود همه‌ی آن‌ها. نگاه‌ات را بگیر از ایستادرختِ بیدی که شاخه‌هایش را می‌دهد به باد، تا کمی آن‌سوتر را دیده‌ باشد. حالا پیچاپیچْ کوره راهی را ببین کشیده، کژرفته تا به بالای کوه و از اوج به زیر بیا، از لالوی گز و گون. شاید که این‌جا ساز تو آهنگی دیگر کند. با من بیا»

حالا، این‌جا، از جایی که من هستم، که نشسته‌ام، می‌بینم‌اش، مثل هر روز، ساعت 4، لباس‌ها را از روی بندِ رختی که ضرب‌دری، چپ و راست، کمی بالا و پایین، به دیوارهای کم تعداد و میله‌های آنتن روی پشت‌بام گیر داده، جمع می‌کند. می‌تکانَدشان، شاید غباری، دوده‌ای یا پَر کبوتری به‌شان چسبیده باشد. آسمان را نگاه می‌کند. حالا می‌آید. دارد پله‌ها را دوتا یکی پایین می‌آید. وقت‌اش است که وارد اتاق‌اش شود. شد. پیراهن‌اش را در‌می‌آورد،اما دستان‌اش همان بالا می‌مانند. با چیزی کلنجار می‌رود که من نمی‌فهم‌ام. پنداری عینک‌اش است. من اگر بودم اول عینک‌ام را در می‌آوردم، بعد پیراهن‌ام را. از توی سبد لباس‌ها، که روی تخت انداخته، چند تکه لباس، بی‌هدف می‌کِشد بیرون. کمی نگاه‌شان می‌کند، لباس‌ها را. به مشام می‌کشدشان، لباس‌ها را و سر را توی‌‌شان فرو می‌کند. چرا نمی‌پوشد؟ می‌آید کنار پنجره. نگاه‌ام بفهمی نفهمی به زیر می‌افتد و گردن‌ام می‌چرخد. بعد پنجره را باز می‌کند. دارد مرا می‌پاید. جواب می‌خواهد پنداری. روی تخت می‌رود پا راست می‌کند، قد می‌کشد تا از گنجه‌ای آن بالا چمدان‌اش را بردارد. دور و بَرَم را که
نگاه می‌کنم؛ فقط غبار است و بوی نا.


«نشستن و خیره شدن چه سود. مگر نگفته بودی کارِستان می‌خواهی؟ کَندن همان است. نکند با من برنمی‌آید؟ خواستی تو پیشاپیش برو، خواستی هم، پس بیا. نمی‌بینی مگر؟ رگ‌هایت از دو ستون سنگی پاهایت زده‌اند بیرون، پیچ خورده دور آن میله‌ها و آهن‌های صندلی‌ات، دارند راهی به کف سیمانی خانه‌ات می یابند تا فرو بروند و جاخوش کنند و بدوانند تا به انتها و آن‌وقت است که از تخم خاکستری چشمان‌ات برگ‌های سبز بیرون می‌زند و تو دیگر تو نیستی.»

حالا ، این‌جا، از جایی که من همیشه هستم، از جایی که همیشه نشسته‌ام، می‌بینم‌اش، نه مثل هر روز. دارد چمدان‌اش را می‌بندد. می بندد. حالا روی تخت دارد بالا و پایین می‌پرد. دل‌ام غنج می‌زند. می‌رود، برمی‌گردد. شوریده است. سروسامان می‌دهد، رتق و فتق می‌کند. مادربزرگ می‌گفت «آدم مسافر خانه‌اش باید دسته‌ی ‌گل باشد تا اگر زبان لال، دیگر برنگشت، خانه‌اش که آمدند همه‌چیز سرجای اش باشد و نام نیک بماند ازش» اگر برنگردد؟

«شاید که دیگر ندیدی‌ام. بگو که گل‌ها و درخت‌ها را سیرآب کنند. بگو که گاهی پنجره را باز کنند تا خانه‌ام هوا بگیرد. بگو که قالی‌ها را گاه پشت و رو کنند. نامه‌هایم را باز کنند. بخوانند. می‌دانم حالا دیگر نمی‌آیی. میخ‌کوبِ آن صندلی چرخ‌دار، تمام عمر را می‌مانی.»

حالا، پنجره بسته است. چراغ خاموش است. باد نمی‌آید. من این‌جا هستم، این‌جا نشسته‌ام،
نمی‌بینم‌اش.

سپینود
خرداد85
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.