نقش اخلاق در پردازش شخصیت یک روایت

اگر بپذیریم که انسان موجودی است که وجودش مقدم بر ماهیت‌اش است، آن‌گاه می‌توانیم شخصیت‌پردازی را هم‌پا یا حتا دشوارتر از شبیه‌سازی فیزیکی انسان بدانیم، که در قرن اخیر یکی از دغدغه‌های دانش بشری بوده. هنوز، هنگامی که در برابر روایتی تصویری یا ادبی‌(فیلم و نمایش، داستان) قرار می‌گیریم و ماجرایی را، هرچند ساده روایت می‌کند، به مثابه یک انسان، در قالب انسان‌های آن روایت می‌رویم و به دنبال تعارض‌ها و تشابه‌ها می‌گردیم. یا این‌که آن روایت، انسان ویژه‌ای را می‌سازد که چه بسا الگوی رفتاری منحصر به فرد و یگانه‌ای پیش روی‌مان قرار دهد. حال اگر این روند را به جای آن‌که از محصولْ با فرآیند تولید پس برویم، از ابتدا و اصولی طی کنیم، شاید بتوانیم انسانی، روحی، بسازیم که با ارواح زیادی هم‌پوشانی داشته باشد، مضاف بر آن صاحب خصوصیاتی باشد که او را متمایز می‌سازد و تمایز یکی از علت‌های جذابیت است.
اخلاق از ارکان اصلی شخصیت است. اخلاق به معنای خلق و خو، کردار، و افکاری که عملْ از آن‌ها منتج می‌شود. ارسطو در فن شعر، در باب سیرت و خلق اشخاص داستان، می‌گوید:« ...سیرتها باید پسندیده باشد. شخص وقتی دارای سیرت خاص محسوب میشود، که مطابق آنچه در سابق اشارت رفت اقوال و اطوار او حکایت از سلوک و رفتاری سنجیده بنماید، و البته چنانچه این سلوک و رفتار پسندیده هم باشد، گویند سیرت او پسندیده است. و سیرت پسندیده در هر طبقه از طبقات اشخاص ممکن هست یافت شود.» [1] [شیوه‌ی نگارش و رسم‌الخط، حفظ شده است]
ارسطو حتا فراتر می‌رود و اعتقاد دارد که این خصلت‌ها و سیرت‌ها باید برجسته هم بشوند.(اغراق) آن‌جا که می‌گوید:«...پس درین کار باید شیوه‌ء نقاشان و صورتگران ماهر را پیش گرفت. زیرا این جماعت چون خواهند اصل چیزی را تصویر نمایند، تصویری سازند شبیه باصل اما بهتر از آن. همچنین، شاعر نیز باید، وقتی که میخواهد اعمال و اطوار کسانی را تقلید و تصویر کند که تندخویند(یا جبانند و یا نقصی از این گونه در اخلاقشان هست) آنها را چنانکه هستند تصویر کند اما همچنین، آنها را برجسته‌تر و ممتاز نشان دهد.» [2]
اما می‌دانیم که آن‌چه امروز در ساختن و تراشیدن شخصیتِ یک روایتْ اصل است، نسبی بودن اخلاق و خلافِ گفته‌ی ارسطو، زیرپوستی بودن خصوصیات اوست تا لذت کشف بیش‌تری برای مخاطب باقی بگذارد. باز هم خلاف گفته‌ی ارسطو، اشخاص ِداستان و قهرمانان، نباید لزومن سیرت‌های یک سره پسندیده داشته باشند، چرا که در باورپذیری‌شان خدشه وارد می‌شود. آن‌چه در فن شعر ارسطو و به عنوان اصول تراژدی آورده می‌شود که رابطه‌ی تزوآنتی‌تز وار میان ترس(fear) و شفقت(pity) و رسیدن به تزکیه‌ی نفس(کاتارسیس، catharsizes ) است، همه و همه بر بستر اتفاقی است که در اعماق خودآگاه و ناخودآگاه انسان رخ می‌دهد به نام هم‌ذات‌پنداری. این اتفاق ریشه‌ی لذت بردن از متن است. هم‌ذات‌پنداری فرآیند پیچیده‌ای است میان مخاطب و انسان ِ شبیه‌سازی شده‌ی درون ِمتن که بخشی از این فرآیند، به درون و ذاتِ مخاطب و ویژگی‌های اخلاقی او و بخشی دیگر به قهرمان داستان مربوط می‌شود. به عنوان مولف یا خالق یک روایت، در قبال بخش ابتدایی، که فرد ِ مخاطب باشد، هیچ‌گونه دخل و تصرف و یا انتخابی نمی‌توان داشت. اما شخصیت‌های داستان را می‌توان با ذکاوت آفرید تا فرآیند هم‌ذات‌پنداری کامل و بی‌نقص انجام شود و چه بسا آثار دیگری هم بر روان و ذهن مخاطب بگذارد. فرض کنیم بنا به گفته‌ی ارسطو قهرمان روایت«سیرت پسندیده» داشته باشد و این سیرت پسندیده هم بزرگ‌نمایی شود. انتخاب مخاطب آماری کار سختی نیست و دانستن این‌که این مخاطب با احتمال قریب به یقین، کم‌ترین هم‌پوشانی را با این قهرمان دارد. پس او را دست‌نایافتنی، فراواقعی و چه بسا ناشناس می‌داند. او حتا با جست‌وجو میان اطرافیان‌اش نمونه‌ای را برای قیاس با این قهرمان نمی‌یابد. پس فرآیند هم‌‌ذات‌پنداری ناقص می‌شود و اثر، ابتدا غیرقابل‌باور و با عدم جذابیت روبه‌رو می‌شود.
یکی از خطاهای مُصطلحی که هنگام بررسی شخصیتِ داستان رایج است؛ تقسیم او به تیپ(type) و شخصیت(character) و خطای بعدی، ناچیز و بی‌ارزش دانستن ِتیپ در برابر شخصیت است. حال آن‌که تیپ پایه و فونداسیون شخصیت است. تیپ، نمونه و الگویی است خام، که در صورت پرداختِ درستِ شخصیت، مانند پیکره‌ای صاحبِ تشّخص، بر آن بنا می‌شود و تراش می‌خورد و سُفته می‌شود. اگر تیپ را ظرفی تصور کنیم، می‌توانیم محتویات آن را خلق و خو و کردار شخصیت بدانیم. یکی از دلایلی که در پی ِ ساختِ نادرست، تیپ‌سازی را بی‌ارزش می‌کند، عدم وجود تضاد است. عامل پیش‌برنده و جذاب‌کننده‌ی شخصیت، همین پارادوکسی است که میان خلق و خوی او رابطه‌ی کنش و واکنش برقرار می‌سازد. درگیری‌های ابدی و ازلی میان خیر و شر ِ درونی انسان. چیزی که قهرمان یک فیلم نوار(Noir) را برای ما جذاب می‌کند در حقیقت ساختن گانگستری است که در گیرودار، پس از کُشتن کسی، دستِ کودکی را می‌گیرد و او را از معرکه نجات می‌دهد. یا میل و علاقه‌ی یک آدم‌کش حرفه‌ای به گیاهی که آن را با خود همه‌جا حمل می‌کند.(The professional, dir:Luc Besson).
بدیهی است که در روایت‌های پیچیده‌تر، مثل آن‌ها که در پی ِبررسی روان‌کاوانه‌ی شخصیت‌ها هستند، پیچیده‌گی شخصیت است که گاه به جای موقعیت و ماجرا پیش‌برنده‌ی روایت است و بنابراین شخصیت، که غالبن وزن اصلی را قهرمان داستان به دوش می‌کشد، کم کم از شخصیتِ ساده(flat) به سوی شخصیتِ کامل(round) و بعد پیچیده می‌رود و گاه حتا کار به آن‌جا می‌کشد که رفتار شخصیت، مخاطب را وادار می‌کند تا ساعت‌ها فکر کند که«چرا این‌طور شد؟»(اشاره‌ی ادوارد مورگان فورستر در کتاب جنبه‌های رمان به این‌که انسان‌های اولیه و غارنشین هنگام وقفه در داستان، این پرسش را در ذهن داشتند که«بعد چه شد؟» حال آن‌که انسان مدرن می‌پرسد«چرا این طور شد؟») و این شاید هدف غایی و ارزش‌مندِ خالق روایت باشد. مخاطب لذت می‌برد از چرخ زدن میان تنالیته‌های خاکستری رنگِ شخصیت و گاه از یافتن لکه‌ای سپید به وجد آمده یا وجودِ نقطه‌ی سیاهی آه از نهادش برمی‌آورد و مدام در کش و قوس است که «چرا او این کار را کرد؟» یا «اگر من جای او بودم چه می‌کردم و چرا؟». کوچک‌ترین نگاهِ زیرچشمی و حرکتِ زیرپوستی قهرمان، دنیایی از راز و رمز را پیش ِ‌روی او می‌گذارد و او از کشف این زوایای روحی انسانی شخصیت(و خودش) لذت می‌برد. اگر انگ کفرگویی بر پیشانی‌مان نخورد، اذعان می‌کنیم که آن بخش از داستان پیامبران جذاب‌تر است، که به گناه و لذات انسانی و پست نزدیک می‌شوند! بسیارند کسانی که در داستان عیسای مسیح هنگامی که عیسا به مریم مجدلیه می‌رسد، گوش‌ها تیز می‌کنند و با لذت بیش‌تری داستان را دنبال می‌کنند. یا دانستن این‌که سلیمان ِنبی، سردارش را به جنگ می‌فرستد و او را با حربه‌ای به قتل می‌رساند تا به همسر بیوه شده‌ی او برسد، باعث می‌شود تا سلیمان را از خود بدانند! یک انسان با تمام خطاها و اشتباهات انسانی و لابد سخنان او هم قابل فهم‌تر خواهد بود. و مثال‌های بسیاری از این دست.
فرآیند نامحسوس دیگری که می‌توان به گونه‌ی دیگری زیرشاخه‌ی همان ترس(Fear)، از عناصر تراژدی، دانست به نوعی بازتابِ خوی انسانی است در شخصیت‌پردازی. میل مبهمی که همه به شنیدن حوادث تلخ و مرگ‌بار، دیدن نزاع دیگران یا شنیدن آن و... داریم، زیرمجموعه‌ای است از همین ترس. ترس نه به معنای ترسی که ماهیتی فیزیکی دارد. بل‌که پیدا کردن حاشیه‌ای امن و بازتابی که آن عمل در ذهن ناخودآگاه‌مان دارد. این‌که می‌ترسیم شرایطی مشابه برای‌مان پیش آید. یا حتا فراتر از آن شک داریم که ما هم همان قسی‌القلبی باشیم که شخصیتِ روایت هست یا بدانیم که او در حقیقت بازتابی از ماست در تصویری که آینه‌ی روایت پیش روی‌مان قرار داده.

شاید این است که نسبیت و عدم‌قطعی‌نگری، که شالوده‌ی مدرنیسم و پسامدرنیسم است، به آسانی در روایت، چه در فیلم و چه در داستان، جای خود را پیدا می‌کند تا جایی که مذموم‌ترین اخلاق در روایت‌های نو و معاصر رنگ می‌بازند و کار به آن‌جا می‌رسد که منتقدان سرسخت این مکاتب را به واکنش وامی‌دارد که«پس اخلاق چه؟». اما در نهایت با سِیری در تاریخ پیدایش بشر(که به‌ترین منبع آن را می توان تاریخ تمدن ویل دورانت دانست) می‌بینیم که تمام آن‌چه به نام اخلاق، ارزش و ضدارزش خوانده شده‌اند، هنجارهایی بودند که از ابتدا وجود داشتند مثل آدم‌خواری، زنای با محارم، هم‌جنس‌گرایی و...اما حالا تنها فرقی که کرده‌اند این است که؛ با روایت آن‌ها و شبیه‌سازی شخصیت، همه جانبه بررسی می‌شوند و این از رموز پیچیده‌ی وجودِ «انسان» است که هر پدیده‌ای را با وجود تعریف‌ناپذیر بودن روح و روان ِخود، تعریف‌پذیر و نسبی می‌سازد. و این میان مخاطب را فقط به تفکر وامی‌دارد و او را به تاریک‌ترین و روشن‌ترین زوایای وجودش معرفی می‌کند و این کم‌ترین کاری است که یک داستان می‌کند.



[1] فن شعر، ارسطو، دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ دوم 1343، ص66
[2] همان، ص 69
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.