1. صمت و جوع و سهر و عزلت و ذکری به دوام/ ناتمامان جهان را کند این پنج تمام
عارف را در دایره‌ی سکوت فواید، بسیار است. نه به سخن گفتن از خالق غافل می‌شود و نه ناخواسته سرّی را فاش می‌کند. به خلوت خود می‌نشیند و با خدایش سخن می‌گوید. علامه تهرانی‌ در باب صمت می‌نویسد: «و آن بر دو قسم است: سکوت عامّ و مضاف، و سکوت خاصّ و مطلق. سکوت عامّ و مضاف عبارت است از حفظ لسان از تکلّم به قدر زائد بر ضرورت با مردمان. بلکه سالک باید اکتفا کند به قدر ضرورت و به أقلّ ما یمکن، و این صمت در همه دوران سلوک در تمام اوقات لازم است بلکه مى‏توان گفت مطلقا ممدوح است. و اشاره به همین صمت است قوله علیه السّلام انّ شیعتنا الخرس. نیز آنچه در «مصباح الشریعة» از حضرت صادق علیه السّلام نقل شده است که: الصّمت شعار المحبّین، و فیه رضا الرّبّ، و هو من اخلاق الأنبیاء و شعار الأصفیاء و در حدیث بزنطى است از حضرت رضا علیه السّلام: الصّمت باب من ابواب الحکمة، و انّه دلیل على کلّ خیر. قسم دوّم، که سکوت خاصّ و مطلق است عبارت است از: حفظ لسان از تکلّم با ناس در حین اشتغال به اذکار حصریه کلامیه، و در غیر آن غیر مستحسن است.»
در عرفانِ اسلامی/ ایرانی -که من خوب می‌شناسمش- تاکید بسیاری بر صمت می‌رود. عرفان‌ جاهای دیگر را خبر ندارم. حتماً باید آن‌ها هم همین‌طور باشند. عرفان فرار از دنیا است. فرار از دنیا را آدم‌های کوچک با قطع رابطه‌شان با دنیا انجام می‌دهند. شاید اغراق نباشد که مهم‌ترین ابزار ارتباط ما با جهان زبانمان باشد. برای فرار از دنیا چه چیز بهتر است از سکوت؟ آدم‌های بزرگی که من می‌شناسم با ایجاد رابطه از دنیا می‌برند. بزرگ‌ترها قطع تعلق می‌کنند. برای همین کم‌تر حرف می‌زنند- کوچکترها حرف از سکوت می‌زنند شاید!!-

2. فرویدی فکر می‌کنم؛ چرا آدم‌ها به دنبال قطع رابطه با دنیا هستند؟ زندگی، آن‌گونه که ما با آن مواجه می‌شویم، زیاده‌ از حد دشوار است. رنج‌ها و دردهای بیشماری را برایمان به ارمغان می‌آورد. برای تاب آوردن آن باید به دنبال وسیله‌ای تسلی دهنده و آرامش بخش باشیم. چنین ابزاری به سه نحو موجود می‌باشد: حواس‌پراکنی‌های(diversions) قدرت‌مند تا باعث شوند به رنج و محنتمان اهمیتِ چندانی ندهیم؛ کام گرفتن‌های جبرانی تا از شدتِ رنج بکاهند و سرانجام، موادِ مخدر تا ما را نسبت به آن رنج‌ها و درد‌ها بی‌حس سازند. رنج از سه جانب ما را تهدید می‌کند؛ بدن خودمان، جهان خارج و سر انجام روابط ما با سایر انسان‌ها. انزوای خود ساخته و خود خواسته، آسان‌یاب‌ترین راهِ مقابله با رنجی است که فرد ممکن است از روابط انسانی ببرد و از این راه به سعادتی ناظر به آرامش دست‌یابد. زاهد و عارف به نوعی رویگردانی از جهان دست می‌زنند. در برابر جهان نخواستنی روابط انسانی راهِ دیگری جز رویگردانی از این روابط وجود ندارد و البته‌ این در صورتی‌ است که آدمی در صدد باشد این مشکل را برای خودش حل کند و بس.

3. حرافی راجع به سکوت، شاید بسیار احمقانه بنظر یرسد، حکایت آن احمق که فریاد می‌زند: «فریاد نکشید» و به واقع هم همین‌طور است. نمی‌دانم بر اساس تصادف بود که موضوعات سه شماره‌ی اول هزارتوی عزیزمان اینقدر به هم پیوسته درآمد یا نه، دست تقدیری که احتمالاً این روزها کارهای زیادی در دست انجام دارد (می‌ترسیم متن سیاسی شود میرزا سر از تنمان جدا کند!) و یا به نزدیکی روانی ما اصحاب هزارتو مربوط است، سه‌گانه‌ی جالبی خواهد بود: وجود، سکوت، مرگ! خیلی حرف‌هایی که به این شماره مربوط بود را در شماره‌ی قبل نوشتم و البته باز هم همان‌ها را تکرار می‌کنم، شهوتی در درون‌ام تحریکم می‌کند به ادامه‌ی سخن‌پراکنی در باب سکوت.

4. آدمی در اثر برخورد با وجودِ مطلق دچار حیرت می‌شود. گیجی و گنگی ناشی از این مواجهه آدم را به موجودی گنگ و الکن تبدیل می‌کند. موجودی که از روابط انسانی و رنج‌هایش می‌برد. حیرت پدید آمده با خودش سکوت به ارمغان می‌آورد نسبت به آن‌چیزی که آدمی آن را نمی‌شناسد. آن تجربه‌ی یکه‌ی ملاقات با امر مطلق می‌شود امر نگفتنی و سخنی از آن به میان نمی‌آید. (امان از این میرزا احتمالاً می‌خواستم کمی اروتیک بنویسم که نمی‌شود!) شاید بخواهم کمی عینی‌تر بنویسم. می‌دانی آن ارگاسم‌های موقتی که در لحظه‌ای به اوج می‌رسی و بعد نمی‌توانی توصیفش کنی، هیچ کلامی برای توصیفش کفایت نمی‌کند. شنیدم بودایی‌ها سعادت را ارگاسمی ابدی می‌دانند. امر نگفتنی...!

5. در یک رابطه- اگر رابطه باشد- معمولاً به کلمات نیازی نیست، کلمات به درد تبادل اطلاعات می‌خورند. کلمات نمی‌توانند ما را از خودمان رها سازند. جامعه این گونه به ما تحمیل می‌کند تا سخنی از امر ممنوع به میان نیاوریم. اما در چنین جامعه‌ای باید سخن گفت. از قضا در باب همان امر ممنوع. حرف زدن نوعی مبارزه است. نقدی است ویرانگر بر تابوها و ارزش‌های حاکم. اراده‌ای است معطوف به آزادی. باید سنگ گفتگو را بر شیشه‌ی عادت زد. باید با سخن به بی‌وزنی رسید:
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
... به دسته‌های کلاغان
که عطر مزرعه‌های شبانه را
برای من به هدیه می‌آورند
...سلامی دوباره خواهم داد
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.