آسمان سکوت

ز آسمانِ حق سکوت آید جواب
چون بود جانا دعا نامستجاب
[1]

از منظر الهیات مسیحی و اسلامی تاریخ قدسی تمام شده‌است. البته هر کدام نقطه‌ی پایان را در جایی می‌نهد: عروج مسیح، ختم نبوت یا آغازِ غیبت؛ اما گویا در پایان یافتن تاریخ قدسی توافق برقرار باشد.

شب تار
شب بیدار
شب سرشار است
[2]

توافقی که گاه نادیده گرفته می‌شود: دیگر کسی نماینده‌ی خدا در زمین نیست. امروز به جز فریب‌کاران کسی به جای خدا حرف نمی‌زند.

دل‌ام گرفته‌است
دل‌ام گرفته‌است
به ایوان می‌روم و انگشتان‌ام را
بر پوستِ كشیده‌ی شب می‌كشم
چراغهای رابطه تاریک‌اند
چراغهای رابطه تاریک‌اند
كسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد كرد
[3]

اما آیا خود «تاریخ قدسی»، زمانی که آسمان به روی زمین گشوده بود، بیش از یک رؤیا و فریب بوده‌است؟

این شب است آری شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
[4]

آسمان خاموش شده اما آیا هرگز زمانی به سخن درآمده‌است؟ تصورش سخت نیست.

Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
[5]


* * *

دو چیز طیره‌ی عقل است دم فروبستن
به وقتِ گفتن و گفتن به وقتِ خاموشی
[6]

«آن‌چه نمی‌تواند به دقت بیان شود باید در سکوت از کنارش گذر کرد». زمانه‌ی ما چنین است. تصورش سخت نیست اگر بدانیم چه تعداد رؤیابینِ متصل به غیب در تیمارستان‌ها هستند.
وقتِ خاموشی است.

خموش باش، كه پر است عالمِ خمشی
مكوب طبلِ مقالت، كه گفتِ طبل تهی است
[7]

«آن‌چه نمی‌تواند به دقت بیان شود باید در سکوت از کنارش گذر کرد». گاهی گفتن اخلاقی نیست: چیزهایی هستند که در حس می‌شوند ولی در قال و مقال نمی‌گنجند. در عالم گفتار تنها سوء‌تفاهم و جدال می‌آفرینند.

کثرت و تفرقه در عالمِ گفتار بود
که جهانی همه یک‌تن شود از خاموشی
[8]

سکوت پر است از ناگفته‌ها. حس‌های بیان‌نشدنی که گاه لحظات را لب‌ریز می‌کنند اما در قالب خشکِ سخن جز جنون و فریب نیستند. در این زمانه حس‌های نرم و نازکِ چون حباب بر موسیقی و شعر و هنر سوار می‌شوند نه بر خطبه‌های مجنونانِ خودبزرگ‌بینِ سروری‌خواه.

خموش باش که این کودنانِ پست‌سخن
حشیشی‌اند و همین لحظه ژاژخات کنند!
[9]

خاموش شدن بهتر از هم‌نوا شدن با این دیوانگان است؛ بگذار به سپیدیِ سکوت بگذرد تا به سوادِ گفتارِ دست‌مایه‌ی ستم‌پیشگان شده.

خموش باش که گفتی از این سپیدتر چیست؟
خـســان سیـاه‌گـلیـم‌انـد اگـرچه یـاســمــن‌اند
[10]

سکوت گاه از نوعِ دیگر سخن گفتن است. سخنی که جز به شکل اشارت معنا ندارد، در بحث و جدل نمی‌گنجد چه رسد به امر و نهی و حکم و حکومت.

فقیهِ مدرسه دی مست بود و فتوا داد
که می حرام، ولی به ز مالِ اوقاف است!
حدیثِ مدعیان و خیالِ همکاران
همان حکایتِ بوریادوز و زرباف است
خموش حافظ و این نکته‌های چون زر سرخ،
نگاه دار که قلابِ شهر صراف است!
[11]

* * *

از مردم صد رنگ سیه‌پوشی به
و از خلقِ فرومایه فراموشی به
از صحبتِ ناتمامِ بی‌خاصیتان
کُنجی و فراغتی و خاموشی به
[12]
* * *

سکوت گاه مرگ است و آسودن.

در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع
تا نپیوستم به خاموشی نیاسودم چو شمع
[13]

گاه خروشِ زندگی است نهان در دلِ سانسور.

شد آن که اهل نظر بر کناره می‌رفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
[14]
* * *

چند خموش می‌کنم سوی سکوت می‌روم
هوشِ مرا به رغمِ من ناطقِ راز می‌کنی...
[15]


[1] مثنوی - جلال‌الدین محمد بلخی
[2] باغ آینه - احمد شاملو
[3] ایمان بیاوریم - فروغ فرخزاد
[4] آخر شاهنامه - مهدی اخوان ثالث
[5] John Lennon - Imagine
[6] گلستان - سعدی
[7] دیوان شمس - جلال‌الدین محمد بلخی
[8] همان
[9] همان
[10] همان
[11] حافظ
[12] رباعیات - ابوسعید ابوالخیر
[13] صائب تبریزی
[14] حافظ
[15] دیوان شمس - جلال‌الدین محمد بلخی
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.