کارل اس گوتک پرفسور آلمانی رشتهی هنر و ادبیات دانشگاه هاروارد میگوید: تصویر ساختن از چیزی که وجود ندارد چه سودی دارد؟ ما هرگز نمیتوانیم تصویری از مرگ بدهیم و درست به همین خاطر باید به تصویرپردازی بپردازیم. ما با نام بخشیدن به بینامها و فرم دادن به بیفرمها – یعنی آنچه که فنای ماست – بینامها و بیفرمها را ملموس و حسشدنی میکنیم».
در فرهنگها و تمدنهای مختلف مرگ به صورتهای مختلف و با مفاهیم متضاد با هم آشکار میشود. در بعضی از کشورها مرگ زن است و در کشورهای دیگر و ادبیاتی دیگر مرد میشود. به این معنی که با توجه به جغرافیای خاص هر منطقه و منطقی که بر آن ملت گذشته است مرگ جنسیت متفاوتی از خود نشان میدهد. مثلاً مرگ در حواشی مدیترانه و یا فرهنگ اسلامی و یا ایتالیای قدیم چهرهای زنانه دارد و در برخی زبانها، فاقد جنسیت میشود. از دلایل متفاوت بودن جنسیت مرگ در فرهنگهای مختلف میتوان به شکل و ساخت هر جامع اشاره کرد. در بعضی از اساطیر مرگ با تن و بدن و گاه با عریانی کامل نشان داده میشود. اتورنک در این باره میگوید : فرهنگ بشر در ارتباط با ترس از مرگ به وجود میآید. یعنی او بر پایهی این ترس تلاش میکند چیزهایی را به وجود بیاورد که در طبیعت نیست و آن چیزها اور را در برابر نیستی حفاظت میکنند ».
این نماد محافظ و یا این الهه گان یا به صورت پرسوناژها و فانتزیهای مختلف ظهور میکند و یا مثلا به صورت رقاص، شکارچی، فاحشه، دارو فروش، باغبان، اسکلت، شوالیه و یا راهب و راهبه و یا خود را در شمایل افسانه و اسطوره به ما نشان میدهد. تا آنجا که مرگ که خود ماهیتی ازلی – ابدی دارد، نا خود آگاه یک نوع ژنتیک را تغییر میدهد. یا آن را شاد خوار و زندگی دوست مینماید و یا مرگ پرست و منفعل. برای نمونه پس از حملهی مغولان به ایران، فرهنگی که به وجود میآید بی نیازی به زندگی را تبلیغ میکرد و ارادهی معطوف به مرگ بر ساختار جامعه حاکم میشود و این همان است که امروز نیز به خوبی میبینیم.
به افسانهها و اسطورهها برگردیم، جالب این است که آنچه جلب توجه میکند سیمای متفاوت از مرگ نیست بلکه آن «شکل انسانی” مرگ است. بنا به نظر مهرداد بهار، ورود آریاییان به هند با جنگ و درگیری همراه نبوده است. اما همان قوم به محض ورود به ایران با اقوام بومی این سرزمین درگیریهای خونینی داشته اند و این تفاوت ورود آنها به این دو سرزمین سبب شد که در هند نظام اسطورهای همچان به حیات خود ادامه داده و بر فرم بدنی، تصویری و داستانی آن همچنان کار شود، ولی ایرانیان به خدایان جنگ و فرهنگ مرگ پرستی بپردازند و در اینجاست که به طور اتوماتیک ناخودآگاه ذهن، جنگ طلب میشود و تا آنجا پیش میرود که مرگ را در راًس قرار داده و بدن را به طور کامل انکار میکند. بدن همه جا پوشیده میماند و در حجاب میرود و اصلا عریانی وجود ندارد. چون عریانی خود موجب تایید زندگی و وجه زیبایی شناسیک بدن است. آن تمرکزی که یونانیان و هندیان باستان بر بدن داشته اند در ایران وجود ندارد و درکل زندگی و واقعیت زمینی آن انکار شده است.
مرگ، نقش مهمی در تبیین ساختار اجتماعی و شکل گیری ادبیات و هنرهای یک سرزمین دارد. آیینها، وجه علمی جهان بینی اسطورهای اقوام مختلف هستند. اقوامی که، موتیف اصلی اسطوره و آیین باستانیشان مرگ باشد به نوعی ادبیات و هنر حرفهای خود را در ارتباط رودررو با مرگ و تفکر مرگاندیش قرار میدهند. گفته شد که در ایران قدیم بعد از حملهی مغول، بینیازی به زندگی تبلیغ میشد و یا نمونهی غنی ادبیات ایران که از این دست باشد را میتوان تذکرة الاولیاء عطار را نام برد و در غرب تفکر آپوکالیبتیک که ما بیشتر در متفکران و نویسندگان پستمدرن میبینیم خود را به صورت بازگشت به هندوئیسم و بودیسم نشان میدهد. این تفکر را به خوبی میشود در سینمای برسون، تارکوفسکی و یا در ادبیات در آثار بکت دید. (با اشاره به اینکه در هنر این هنرمندان نباید مرگ و سکون و یا تیرگی و فلسفه را آسان تجسد بخشید و دید).
حال آیا مرگ جنسیتی هم دارد؟ به ابتدای سخن برگردیم. در فرهنگهای مختلف مرگ یا مونث بوده است و یا مذکر. در تابلوی «مرگ و دختر» اثر زیبای سالوادور دالی، مرگ به صورت شوالیهای بر اسب خود را نشان میدهد و یا درامنویس بزرگی چون اوژن یونسکو به مرگ چهرهای مردانه داده است.
یمه (جم) خدای هندی مرگ، مردی است سوار بر الاغ با چهار دست، و اینجا باید گفت آیا شکل و جنسیت یک واژه در یک دستور زبان خاص بر این افکار تاثیر داشته است یا خیر. آیا نهادهای اجتماعی، جنگها و ادیان بر این تصورات موثر بودهاند و آنها را قویتر کردهاند یا نه؟ در یک جامعهی مردسالار و خشونتطلب آیا مرگ به صورت زن تجسم میشود یا مرد؟ و یا چرا بعد از قرون وسطی در اروپا و یا در دورهی رنسانس تصویر مرگ کمکم جنسی شد؟ آیا قرون وسطی از مرگ رنج میبرده که تا پیش از آن به فکر اروتیکال کردن آن نیفتاده بود؟
به هرحال تمامی این پرسشها را بدون مطالعهی دقیق اساطیر، افسانهها و نمادهای مختلف و بعد بررسی دقیق ادبیات جهان و قرون وسطی به این طرف، بیپاسخ میماند. مثلاً در اروپا وقتی به جنگهای ناپلئون میرسیم ادبیات به یکباره به مرگ معطوف میشود و قصههای گوتیک خود را نشان میدهند. در قرن سیزدهم میلادی، دکامرون بوکاچیو از ترس طاعون، خود را متولد میکند. مرگ به شکل موش و آتش و طاعون میشود. سالها بسیارند، آیا مرگ زندگیآفرین است؟
در دورههای مختلف ادبی- هنری مرگ اول سوژهی ذهن هنرمند بوده است. موتسارت، رکوئیم را میسازد، انگار آنوقت مرگ را میدید و یا شارل بودلر، «خاتون مرگ آسا» را و رایزماریاریلکه، «بانوی مرگ» خود را میآفریند.
مرگ اصوات مختلف دارد و بیشک این نواها بیش از اشکال آن است. ما ابتدا صدای رعد را میشنویم و بعد صورت آن را میبینیم. اما دیدن این تصویر هر چه باشد و شنیدن صدای آن هر نت دیگر، در هنر امروز جنسیت و نوع مرگ حذف میشود و هنرمندان مرگ را آنگونه که هست نشان میدهند. دیگر مرگ از آن شکل زیبا یا زشت خود خارج شده، مرد یا زن بودنش را فراموش میکند و همانگونه که هست اتفاق میافتد. در سادهترین شکل و یا پیچیدهترین آن.
گاه مردی هنگام خوردن یک لیوان آب میمیرد. و یا جولیان در فیلم «خوکدانی» پازولینی پس از آخرین بار که به دیدن خوکها رفت هیچ گاه بر نگشت، خوکها تا آخرین دکمه او را خوردند. و در خوانشی دیگر تارکوفسکی در «آینه» میگوید:
نمیگریزم از افترا و زهر.
در جهان مرگ نیست
ما همه جاودانه ایم
هر چیزی جاودانه است.
در فرهنگها و تمدنهای مختلف مرگ به صورتهای مختلف و با مفاهیم متضاد با هم آشکار میشود. در بعضی از کشورها مرگ زن است و در کشورهای دیگر و ادبیاتی دیگر مرد میشود. به این معنی که با توجه به جغرافیای خاص هر منطقه و منطقی که بر آن ملت گذشته است مرگ جنسیت متفاوتی از خود نشان میدهد. مثلاً مرگ در حواشی مدیترانه و یا فرهنگ اسلامی و یا ایتالیای قدیم چهرهای زنانه دارد و در برخی زبانها، فاقد جنسیت میشود. از دلایل متفاوت بودن جنسیت مرگ در فرهنگهای مختلف میتوان به شکل و ساخت هر جامع اشاره کرد. در بعضی از اساطیر مرگ با تن و بدن و گاه با عریانی کامل نشان داده میشود. اتورنک در این باره میگوید : فرهنگ بشر در ارتباط با ترس از مرگ به وجود میآید. یعنی او بر پایهی این ترس تلاش میکند چیزهایی را به وجود بیاورد که در طبیعت نیست و آن چیزها اور را در برابر نیستی حفاظت میکنند ».
این نماد محافظ و یا این الهه گان یا به صورت پرسوناژها و فانتزیهای مختلف ظهور میکند و یا مثلا به صورت رقاص، شکارچی، فاحشه، دارو فروش، باغبان، اسکلت، شوالیه و یا راهب و راهبه و یا خود را در شمایل افسانه و اسطوره به ما نشان میدهد. تا آنجا که مرگ که خود ماهیتی ازلی – ابدی دارد، نا خود آگاه یک نوع ژنتیک را تغییر میدهد. یا آن را شاد خوار و زندگی دوست مینماید و یا مرگ پرست و منفعل. برای نمونه پس از حملهی مغولان به ایران، فرهنگی که به وجود میآید بی نیازی به زندگی را تبلیغ میکرد و ارادهی معطوف به مرگ بر ساختار جامعه حاکم میشود و این همان است که امروز نیز به خوبی میبینیم.
به افسانهها و اسطورهها برگردیم، جالب این است که آنچه جلب توجه میکند سیمای متفاوت از مرگ نیست بلکه آن «شکل انسانی” مرگ است. بنا به نظر مهرداد بهار، ورود آریاییان به هند با جنگ و درگیری همراه نبوده است. اما همان قوم به محض ورود به ایران با اقوام بومی این سرزمین درگیریهای خونینی داشته اند و این تفاوت ورود آنها به این دو سرزمین سبب شد که در هند نظام اسطورهای همچان به حیات خود ادامه داده و بر فرم بدنی، تصویری و داستانی آن همچنان کار شود، ولی ایرانیان به خدایان جنگ و فرهنگ مرگ پرستی بپردازند و در اینجاست که به طور اتوماتیک ناخودآگاه ذهن، جنگ طلب میشود و تا آنجا پیش میرود که مرگ را در راًس قرار داده و بدن را به طور کامل انکار میکند. بدن همه جا پوشیده میماند و در حجاب میرود و اصلا عریانی وجود ندارد. چون عریانی خود موجب تایید زندگی و وجه زیبایی شناسیک بدن است. آن تمرکزی که یونانیان و هندیان باستان بر بدن داشته اند در ایران وجود ندارد و درکل زندگی و واقعیت زمینی آن انکار شده است.
مرگ، نقش مهمی در تبیین ساختار اجتماعی و شکل گیری ادبیات و هنرهای یک سرزمین دارد. آیینها، وجه علمی جهان بینی اسطورهای اقوام مختلف هستند. اقوامی که، موتیف اصلی اسطوره و آیین باستانیشان مرگ باشد به نوعی ادبیات و هنر حرفهای خود را در ارتباط رودررو با مرگ و تفکر مرگاندیش قرار میدهند. گفته شد که در ایران قدیم بعد از حملهی مغول، بینیازی به زندگی تبلیغ میشد و یا نمونهی غنی ادبیات ایران که از این دست باشد را میتوان تذکرة الاولیاء عطار را نام برد و در غرب تفکر آپوکالیبتیک که ما بیشتر در متفکران و نویسندگان پستمدرن میبینیم خود را به صورت بازگشت به هندوئیسم و بودیسم نشان میدهد. این تفکر را به خوبی میشود در سینمای برسون، تارکوفسکی و یا در ادبیات در آثار بکت دید. (با اشاره به اینکه در هنر این هنرمندان نباید مرگ و سکون و یا تیرگی و فلسفه را آسان تجسد بخشید و دید).
حال آیا مرگ جنسیتی هم دارد؟ به ابتدای سخن برگردیم. در فرهنگهای مختلف مرگ یا مونث بوده است و یا مذکر. در تابلوی «مرگ و دختر» اثر زیبای سالوادور دالی، مرگ به صورت شوالیهای بر اسب خود را نشان میدهد و یا درامنویس بزرگی چون اوژن یونسکو به مرگ چهرهای مردانه داده است.
یمه (جم) خدای هندی مرگ، مردی است سوار بر الاغ با چهار دست، و اینجا باید گفت آیا شکل و جنسیت یک واژه در یک دستور زبان خاص بر این افکار تاثیر داشته است یا خیر. آیا نهادهای اجتماعی، جنگها و ادیان بر این تصورات موثر بودهاند و آنها را قویتر کردهاند یا نه؟ در یک جامعهی مردسالار و خشونتطلب آیا مرگ به صورت زن تجسم میشود یا مرد؟ و یا چرا بعد از قرون وسطی در اروپا و یا در دورهی رنسانس تصویر مرگ کمکم جنسی شد؟ آیا قرون وسطی از مرگ رنج میبرده که تا پیش از آن به فکر اروتیکال کردن آن نیفتاده بود؟
به هرحال تمامی این پرسشها را بدون مطالعهی دقیق اساطیر، افسانهها و نمادهای مختلف و بعد بررسی دقیق ادبیات جهان و قرون وسطی به این طرف، بیپاسخ میماند. مثلاً در اروپا وقتی به جنگهای ناپلئون میرسیم ادبیات به یکباره به مرگ معطوف میشود و قصههای گوتیک خود را نشان میدهند. در قرن سیزدهم میلادی، دکامرون بوکاچیو از ترس طاعون، خود را متولد میکند. مرگ به شکل موش و آتش و طاعون میشود. سالها بسیارند، آیا مرگ زندگیآفرین است؟
در دورههای مختلف ادبی- هنری مرگ اول سوژهی ذهن هنرمند بوده است. موتسارت، رکوئیم را میسازد، انگار آنوقت مرگ را میدید و یا شارل بودلر، «خاتون مرگ آسا» را و رایزماریاریلکه، «بانوی مرگ» خود را میآفریند.
مرگ اصوات مختلف دارد و بیشک این نواها بیش از اشکال آن است. ما ابتدا صدای رعد را میشنویم و بعد صورت آن را میبینیم. اما دیدن این تصویر هر چه باشد و شنیدن صدای آن هر نت دیگر، در هنر امروز جنسیت و نوع مرگ حذف میشود و هنرمندان مرگ را آنگونه که هست نشان میدهند. دیگر مرگ از آن شکل زیبا یا زشت خود خارج شده، مرد یا زن بودنش را فراموش میکند و همانگونه که هست اتفاق میافتد. در سادهترین شکل و یا پیچیدهترین آن.
گاه مردی هنگام خوردن یک لیوان آب میمیرد. و یا جولیان در فیلم «خوکدانی» پازولینی پس از آخرین بار که به دیدن خوکها رفت هیچ گاه بر نگشت، خوکها تا آخرین دکمه او را خوردند. و در خوانشی دیگر تارکوفسکی در «آینه» میگوید:
نمیگریزم از افترا و زهر.
در جهان مرگ نیست
ما همه جاودانه ایم
هر چیزی جاودانه است.



