برش‌های مرگ

مرگ یک لحظه است، نه کم و نه بیش. یک لحظه مانند تمامی لحظات دیگر. نه قابل تکفیر است و نه قابل تقدیس. نه می‌شود در مدحش سرود و نه می‌توان هجوش کرد. یک لحظه است.

وحشت از مرگ وحشت از اجبار است. مرگ یک اجبار است. نه می‌شود به تأخیرش انداخت و نه می‌توان از مرگ گریخت. ترس از مرگ ترس از سرنوشت محتوم است، سرنوشتی مشترک با همه‌ی انسان‌ها.

می‌گویند مرگ حق است، می‌گویند مرگ مقدر است، می‌گویند مرگ یک گذار است، می‌گویند مرگ تولدی دوباره است. انسان‌ها خوب توجیه می‌کنند، بالاخص هر آنچه را که نفهمند.

دیده‌اید بعضاْ انسان‌ها هم مانند درخت‌ها ایستاده می‌میرند؟ و کمتر شکوهی با شکوه غروب‌شان قابل مقایسه است؟ دیده‌اید حتی پس از پایان چنان می‌ایستند که گویی تا ابد نخواهند افتاد؟ شنیده‌اید اره‌برقی‌ها وقتی می‌خواهند درختان خشک کهنسال را ببرند چه به نفس‌نفس می‌افتند؟

می‌گویند مرگ هر کس باید متناسب با زندگیش باشد. می‌گویند همینگوی نباید در زیرزمین خانه‌اش خودکشی می‌کرد، باید می‌رفت بالای کلیمانجارو می‌ایستاد ماشه را می‌چکاند. می‌گویند تاریخ آنجا هیتلر را حقیر و خوار کرد که نوشت او خودکشی کرد.

مرگ را نمادین می‌کنیم. ولی نماد‌ها ترسناکند. می‌گویم نکند مرگ همان روسپی زیبا باشد؟ نکند آن پیرمرد کور باشد؟ نکند آن جوان سپیدپوش باشد؟ یا آن دختر که دست در دست نامزدش قدم می‌زند؟

دیروز یک بطری پیدا کردم. داخلش کاغذی است و نوشته است آن را از دنیای فانی فرستاده است به آن سوی دیوار مرگ. من آن را درست پای دیوار مرگ پیدا کرده‌ام. نوشته است می‌خواهد بداند آن سوی دیوار چه خبر است. نمی‌دانم، مگر قرار نبود آن طرف فانی نباشد؟
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.