من و خدا و چند نفر دیگر

وقتی یک ساعت شماته‌دار بزرگ گوشه‌ی اتاق داشته باشید، خیلی وقت‌ها بدون اينکه بخواهيد چشمتان به زندگی بی‌افت و خیز پاندولش می‌افتد. آن‌وقت چشمهای‌تان را تنگ می‌کنيد و يک ژست فيلسوف‌مآبانه می‌گيريد و به عيال می‌گوييد که اگر زندگی يکنواخت اين پاندول نبود، چرخ زندگی آن عقربه‌های بالايی نمی‌چرخيد. بعد هم کلی به خودتان افتخار می‌کنيد که همچين چيزی دستگيرتان شده. ولی اين حرفها نيست. ساعت شماته‌دار يک فايده بيشتر ندارد. آخر شب که تمام داد و بیدادهایش را کرد و آرام گرفت، خیالتان راحت می‌شود که روز تمام شده. ساعت دوازده است. دو ساعتِ بعدش هم به هيچ درد خاصی نمی‌خورد. مگر اينکه قانع شده باشيد گاهی ارزش عرض عمر از طولش بيشتر است.
بعضی شب‌ها که زندگی را قال می‌گذاشتم، آن دو ساعت توی تاریکی اتاق می‌نشستم و صندلی را تاب می‌دادم و سقف بالای سرم آرام‌آرام با صندلی تاب می‌خورد. قاب پنجره‌ی نورگیر بالای سرم، تمام سهم آن شب‌های من از خدا بود. کفایت هم می‌کرد. من بودم و خدا و صدای ناله‌های صندلی که روی پارکت چوبی کف اتاق خم و راست می‌شد. برای گفت‌وگوی نه‌چندان جدی ما، حکم موسيقی پس زمينه را داشت.
هزار جور حرف و گله و شکایت را می‌گذاشتم وسط؛ شروع می‌کردم. بابت هرکدام که زودتر یادم می‌افتاد، مفصل حرف‌هایم را می‌زدم. تمام این مدت آرام بود. با همان نگاه عاقل اندر سفیه‌اش تماشایم می‌کرد. من هم به روی خودم نمی‌آوردم. تا آتویی چیزی رو نمی‌کرد که مجابم کند خودم گاف کرده‌ام، ولکن نبودم. گاهی هم یک‌جوری دست به دامنش می‌شدم که کار بالا نگیرد. بلند می‌شدم. کل میزانسن به هم می‌ریخت. کلی دردِ بی‌درمان هم نگفته می‌ماند.
آخرین شبی که توی تاریکی اتاق نشستم و صندلی را تاب دادم و سقف بالای سرم آرام‌آرام با صندلی تاب خورد، هنوز انار نیامده بود. زل زدم به قاب پنجره‌ی نورگیر بالای سرم که تمام سهم آن شبم از خدا بود. حالا دیگر فصل انار گذشته. موعد اجاره‌ی آن خانه‌ی قدیمی هم سرآمده بود، باید تخلیه می‌کردم. از اين طرف سپرده بودم بنگاهی فکر جا باشد. از آن طرف صاحب‌ملک حکم تخلیه گرفته بود، آدم‌هايش را فرستاد سراغم...
شب عیدی اثاث‌کشی کردم، حالا افتاده‌ام گیر این. شبیه پاس‌بخش دوره‌ی خدمت‌مان است. قد بلندی دارد. حرف هم نمی‌زند. با منجنیق باید از دهنش حرف کشید. فقط وقتی آمده بود که راهی شویم، آنقدری گفت که حالی‌ام شود مرده‌ام. از همان موقع هم دستم را سفت چسبیده که به خيالش فرار نکنم. خدا می‌داند چه‌قدر دیگر باید برویم. می‌گفت آن جا که برسم، منم و خدا و چند نفر دیگر. معلوم نیست الآن «من» یعنی این توده‌ی لَخت و شفافی که در معیت جناب قابض‌الارواح بالا می‌رود، یا هیکل سرد و بی‌خاصیتِ جا مانده آن پایین که ازبس دست‌دست کرده‌اند، چیزی نمانده بو بگیرد..؟
نظرات ارسال شده
عاصی در 05 آبان 1386
انتظار هم نمیرفت که نظری ارسال شود.....
آخر چه میتوان گفت برای این همه زیبا نویسی...حرفی اگر به میان نیاید بهتر است....پورج عزیز...زیبا مینویسی...خیلی زیبا....

email | website

زهرا در 05 آبان 1386
سلام، پورج جان خيلي خوشحالم كه يك كوچولو از عكست رو ديدم. مردم اونقدر در مورد چهرت تصوير سازي كردم. حالا عيشم با نوشته هات كامل ميشه.

email | website

علی در 13 خرداد 1389
خوب بود.مثل همیشه .اما داداش من اصلا منی در کار نیست.کجای کاری تو؟؟

email | website