منحنی زندگی

فکر ميکنم منحنی زندگی، زنگوله‌ای نيست. اولش با شيب زياد بالا ميری تا 30 سالگی. برای بعضی‌ها 40 سالگی. بعد کمکم و آرومآروم ميای پايين. تو راه بالا رفتن دايم داری با شوق و علاقه فکر ميکنی به اينکه برسی اون بالا. ببينی اونجا چطوريه و چه خبره. وقتی رسيدی بهش و ته زندگی رو ديدی تازه ميفهمی زياد هم نبايد عجله ميکردی.

کسی نميتونه بگه ميتونه ته زندگيش رو عوض کنه. يا حداقل تا چند ده سال آينده نميشه همچين حرفی زد. نميشه گفت من جاودانه ميشم. نميميرم. و وقتی سر پايينی نيروی جسمی، فکری و روحيت رو ميبينی و تازه حس ميکنی که اين راه بد جوری يک طرفه است و راه برگشت نداره اونوقت ميفهمی هر چقدر بهت خوش گذشته باقيش زير سايه مرگ زياد هم خوش نخواهد بود. اونوقت ميشه که ميری تو دنيا غرق ميشی تا آخر غير قابل تغيير زندگی رو از ياد ببری.

خونه نو ميخوای، ماشين تازه. ميخوای ازدواج کنی، فکر ميکنی دلت بچه ميخواد. احساس ميکنی کم ميدونی و بايد بيشتر کتاب بخونی. برای همين هم ميری دانشگاه. درس ميخونی. ليسانست تموم نشده تو فکر فوق ليسانسی. بعدش هم اگه بشه بد نيست دکترا بگيری. از آخرش ميترسی. «خوب بعدش ميخوام چيکار کنم؟ آها. دکترام رو که گرفتم ميرم تو دانشگاه درس ميدم. ميشم آقای پرفسور. خانم دکتر. همه بهم احترام ميذارن. پول خوب درميارم. زندگيم راحت ميشه. زن خوب ميگيرم يا زن مردی ميشم که عاشقم باشه. بچه دار ميشم. يکی؟ نه دوتا بهتره. باهم بازی ميکنن. باهم بزرگ ميشن». چقدر زحمت ميکشی که دوتا بچه عزيزت رو بزرگ کنی. مدرسه. دانشگاه. اونها هم بايد بشن آقای دکتر و خانم مهندس. مثل خودت. باهوش و باسواد و موفق.
* * *

حالا ديگه پير شدی. موفقيت‌های زندگيت رو برای هر کسی که از در تو مياد نشخوار ميکنی. يه بار که نه صد بار. انقدر که همه خسته ميشن. «آقا جون آين داستان رو 100 بار تا حال تعريف کردين».

چند وقت ديگه يه عده جمع ميشن دور هم ديگه. يه عده گريه ميکنن. يه عده تو دلشون قند آب ميشه برای ارث و ميراثت. شباهتشون اينکه همه شون سياه پوشيدن. ميشی يه عکس روی يه اعلاميه ترحيم. «مادری مهربان». «پدری دلسوز». تموم. تمام حرص و ولعت برای زندگی، جلو زدن تو مسابقه زندگی از ديگران، باسوادتر شدن، پولدارتر شدن، معروف‌تر شدن و قوی‌تر شدن ميشه خوراک چند تا کرم که بعد از سير شدن ميرن سراغ قبر بغلی.

غم‌انگيز نيست؟ شايد. فکر ميکنی اگه آخرش اينه، اگه هيچ چيزی از هيچ چيزت نميمونه، شايد بهتر باشه «نام نيک» از خودت بجا بذاری. بشی ماهاتما گاندی، مادر ترزا، نلسون ماندلا.
بعد به اين فکر ميکنی که مادر ترزا ديگه زنده نيست تا از نام نيکش لذت ببره. شده خوراک همون کرم هايی که محکوم به مرگ قبر بغلی رو خورده بودن. تو اين نام نيک، بعد از مرگ، چی برای خودت ميمونه؟

کمکم متوجه ميشی چرا همه پيغمبر‌ها تو حول و حوش 40 سالگی «مبعوث: شدن. چرا وقتی زندگی پس از مرگ رو نويد دادن که خودشون تو بالای قله منحنی زندگی وايستاده بودن و داشتن پايان احمقانه کل قضيه رو برای اولين بار ميديدن. «بايد يه راهی باشه. تمام زندگی من نميتونه به همين راحتی مثل لاشه اون سگ کنار جاده تموم شه». و اونوقت به اين نتيجه ميرسن که «زندگی بعد از مرگ تموم نميشه».

وقتی به پايان زندگی اون سگه نگاه ميکنی و پايان زندگی خودت و دو راه بيشتر برات نميمونه: يا قبول کنی پايان زندگی تو زياد فرقی با پايان زندگی اون نميکنه. يا اينکه خودت رو راضی کنی به وجود زندگی پس از مرگ و خدايی که تو رو خلق کرده تا تو اين دنيا زندگی کنی که بعد بميری که بعد بری تو يه دنيای ديگه که جاودانه زندگی کنی. راه دوم رو که انتخاب کردی ديگه نبايد در مورد دليل کار خدا سووال کنی. چرا ما بايد اينجا فانی باشيم که بعداً جاودان بشيم؟ چرا وقتی تمام کائنات مخلوق همون خدا هستن ما بايد اينجا کار های خوب بکنيم تا تو اون دنيا بريم بهشت يا جهنم؟ نميشه ما اصلاً تو اين بازی نباشيم؟ چرا کسی ازمون نخواست ميخوايم تو اين بازی شرکت کنيم؟

انتخاب سختيه. انتخاب بين مردن مثل اون سگ کنار خيابون يا هر عکس روی اعلاميه ترحيم ديگه و قبول کردن شرايط يه بازی که وجودش رو نميشه هيچوقت ثابت کرد تا وقتی که ديگه ممکنه خيلی دير شده باشه.

مذهب، مذهبی بودن چيز خوبيه. زندگی بعد از 40 سالگی رو برات راحت ميکنه. يه کم بی حسی مغزی احتياج داره که چيزی نيست. انقدر مطلب تو چند هزار سال عمرش توليد شده که حالا حالاها انقدر مشغولت ميکنه که وقت برای فکر کردن به کل قضيه نداشته باشی. و بعدش، تا چشم به هم بزنی وقتش شده که بری بغل مادر ترزا و اون سگه بخوابی. برای هميشه.
نظرات ارسال شده
zahra در 24 مهر 1386
سلام
متن واقعا جالب و زیبایی بود آن هم برای ما که همیشه فقط به فکر بودن هسیتم و غافل از چگونه بودن
با آرزوی موفقیت روزافزون

email | website

مهرآسا در 10 آبان 1386
شديدا همه حرفاتون و درک کردم .چون تازه عزیزی رو از دست دادم.واقعا آخرش چی؟

email | website

سیما در 15 شهريور 1387
سلام خشی! برحسب تصادف اینجا پیدات کردم. خیلی عجیبه که کلی سوال چرا و اخرش که چی تو سرم بود. الان رو پیک منحنی هستم که می گی با همون القاب و عناوین که نشخوار می شه!راستی نمی دونم چی شد که همگی یادشون رفت هدف زندگی بودن در همین لحظه است. اون روزا که از اصفهان میومدیم وقتی تو سراشیبی منحنی زندگی بودیم،وقتی فقط لحظه معنا داشت، چقدر قشنگ بودو چه زود گذشت.در آرزوی رسیدن به جایگاه امروز ، چقدر دیروز رو مفت باختیم. تلنگر جالب و لازمی بود. خوش باشی

email | website