ميان ماندن و رفتن حکايتی کرديم
که آشکارا در پردهی کنايت رفت
که آشکارا در پردهی کنايت رفت
از ابتدای بودن، پرسش و سوآل آشفتهام کرد. از خواب خوش نيستی که بيدار شدم، وقتی فهميدم هستم که پرسيدم چه هستم؟ چرا هستم؟
گفتند جهان بسی کهنهتر و ملالانگيزتر از آن وقت است که پدران اوليه آن را تازه میيافتند و با ذوق کشف میکردند. اينک پيامها هست و همه چيز آشکار شدهاست: برو از درخت تاريخ بپرس.
از پرسش و سوآل پایافزار آهنين ساختم و قدم به راه نهادم تا به سرزمين حافظان سنت و متوليان تاريخ رسيدم: «اينک کفش بکن! تو در وادی تقدس هستی.» آرامشی بود ازلحظهای رها کردن پا از آن کفش تنگ.
بر درخت کهنهی تاريخ عدهای دخيل بسته بودند و حاجت میخواستند. فراز آن، سيبی پلاسيده بود که میگفتند ميوهی دانايی است؛ اما منظرهاش چندان رغبتی به چيدناش برنمیانگيخت. ميوهی ممنوع اينک به رايگان عرضه میشد و خوردناش عادت بود نه لذت. میگفت «چنينی و چنان، برای اينی و نه آن». تلخ بود آن سيب و دلآشوبهآور. دوباره کفش آهنين پرسش به پا کردم و از وادی مقدس سنت بيرون زدم.
گفتند که ساينس، ماشينی هست که جهان را نو کرده، و از آن پاسخ میجويند. برو از آن بجو. رسيدم به پای ماشين، فراوان آدم بودند که پایافزار ترديد و شک را به پا کرده، بر زين نشسته بودند و رکاب میزدند. رکاب زدنشان چرخ ماشين را میگرداند و روی تسمه نقالهی آن هر لحظه چيزهای نو آشکار میشد: اينان ترديد خود را به کار مفيد زده بودند و از آن سرمايه ساخته بودند. در آن چيزهای نو که آشکار میشد، بسيار پایافزار جديد بود که تنها برای رکابزنان حرفهای ساخته بودند؛ نه چون پایافزار بدوی و خودساختهی من. تازه از راهرسيدگان گاه چنان از اين ماشين شکوهمند ذوق میکردند که سوآلهايشان فراموش میشد، پایافزاری تخصصی از توليدات زيبای ماشين به پا میکردند و به خيل رکابزنان میپيوستند. رکابزنان موسفيد، رکابزنان عضلانی و حرفهای، قهرمانانی که مايهی حسرت و رشک ديگر رکابزنان بودند. رکاب زدنی که به جايی نمیرفت.
بر زين ساينس نشستن و رکاب زدن، برای مدتی تسکين بود و برای مدتی تفنن. پرسش يک: رکاب راست را بفشار. پاسخ دو: رکاب چپ. و چرخ میچرخيد از کوشش ما، اما مدتی دراز ايستادم و پاسخ من در توليد ماشين نبود. ديگران از بیمعنايی نفس تازه میکردند و برای رکاب زدن نيرو میگرفتند، اما بیمعنايی در من تشويشی فراتر از آن برمیانگيخت که تنها رکاب زدن خاموشاش کند. بیتاب شدم. گفتند: «انرژیات را حرام نکن، بيا رکاب بزن» «اين تنها کار معقول است. دانش سرنوشت ماست و بقيه چيزها بیمعناست. بيا در همين جا خوش باش» «سوآلی که تو داری، پایافزار خندهداری که از آن ساختهای، برای رکاب زدن مفيد نيست. پايت را میزند، مريضات کردهاست. بيا اين کفشهای تخصصی را بپوش.»
با همهی اين حرفها، حوصلهام سر رفت. بیمعنا بود و بیمعنايی رکاب زدن، مثل جويدن آدامس، مزهاش رفته بود. از خيل خدمتگزاران ساينس بيرون رفتم.
گفتند شک گذرگاه خوبی است، ايستگاه خوبی نيست. برو به سرزمين يقين و اندکی بياسای.
تنها سرزمين يقين را که لگدکوب سم شکورزان نشده بود در نقشه يافتم: سرزمين مرگ. جای اندکی آسودن نبود و هميشه آسودن بود. ايستگاه خوبی بود که از پس آن هيچ گذرگاه به چشم نمیآمد. از آن سرزمين تنها دروازهای آشکار بود که از پس آن تاريکی و خاموشی بود، آرامشی که هيچ سوآلی آن را نمیآشفت. بر سردر آن نوشته بودند «ديرتر يا زودتر»، و اين آخرين سوآلِ پشتِ دروازه بود. در آن سوی تاريک و ناديدنی دروازه سوآل نبود.
ترديد چه بودن و چرا بودن، جای خود را به ترديد ديگری داد: بودن يا نبودن. سوآل اينک اين بود.
اما گام زدن بيهوده بر سر آن دروازه تنها يک پاسخ را آشکار میکرد: «ديرتر يا زودتر».
در آنجا حکمت دخيل بستن به درخت تاريخ و رکاب زدن در بارگاه ساينس را دريافتم: تا هستی، شک خواهد بود و تنها يقين نبودن خواهد بود و ديرتر يا زودتر، يقين خواهد بود.
بودن يا نبودن: شک يا يقين.
شک را انتخاب کردم.



