رسيدی جلو؟

- (kamlean jeddi) Be nazaret age adama CTRL+Z ya CTRL+Alt+del eshuno raa mindakhtan, oza behtar mishod?
- CTRL+Z, ta har ja lazem bashe, mishe?
+ Hamun behtar ke CTRL+Z dar kar nist. Motmaeam aslan estefadeye dorosti azash nemikardim.
- La aghal begu: ‘shayad’…
- Pishnahade behtari dari?
+ Jeddan az in bazi lezzat mibari? Ya dust dari khodeto azab bedi? Ya har do?
- 3omi, nemidunam.

دمِ غروبی نشسته‌بودم رو به پنجره‌ی اتاق‌ام برای وداع. هوا، هوای تابستان چهار سال پيش تبريز بود. بيرون آن پايين توی پارک بچه‌ها پشت هم را گرفته‌بودند، عين قطار هوهوکشان دور حوض می‌چرخيدند. انگار مادر يکی‌شان بود، از حرکات دست‌اش پيدا بود که نگران است بچه‌اش در حوض نيافتد. گاهی هوار می‌کشيد و يکی از بچه‌ها بی‌خيال رو به او می‌کرد و بعد دوباره نگاه‌اش را برمی‌گرداند به پسِ کله‌ی جلويی‌اش. سايه‌ی بچه‌ها کم‌کمک بلندتر می‌شد، فرصت من هم کوتاه‌تر. دست‌دست‌کردن و سيگار پشتِ سيگار کشيدن بی‌هوده بود. بايد گوشی تلفن را برمی‌داشتم و شماره را می‌گرفتم. کار سختی نبود. دو سه جمله‌ای را که از بر بودم می‌گفتم، و تمام. اما گفتن همين دو سه جمله، روزها از پس‌ِ روز برای‌ام ممکن نشده‌بود. هر روز سر همان ساعت می‌نشستم رو به پنجره‌ی اتاق‌ام برای وداع. سايه‌ی بچه‌ها کم‌کمک بلندتر می‌شد و فرصت من کوتاه‌تر. اما همين‌که سايه‌هاشان محو می‌شد، انگار برمی‌گشتم به روز قبل و همان ساعت، فقط يک صفحه‌ی تقويم پاره‌می‌شد. راست‌اش هر روز پيرمرد می‌آمد، اول صفحه‌ی تقويم را پاره‌می‌کرد، بعد دستی به سرم می‌کشيد، يعنی که بزنيم بيرون.
نه پنج‌شنبه بود، نه بيرون باران بود. می‌دانستم اگر سرم را از پنجره‌ی طبقه‌ی شش‌ام هم بيرون ببرم، طبقِ معمولِ تمامِ اين پنج سال هيچ‌کس نيست که سرش را از پنجره‌ای بيرون آورده‌باشد به هوای‌ِ اين‌که کسی سرش را از پنجره بيرون آورده‌باشد که... آن يک‌بار هم اتفاقی بود! يک نفر آن بالا شوخی‌اش گرفته‌بود، من هم که از چشمک هيچ ستاره‌ای نمی‌گذرم، حتا اگر چشمک هواپيمايی باشد که هر نيمه‌شب درست وقتی در بالکن نشسته‌ام و سيگار می‌کشم تا بوی کثافت‌کاریِ هم‌سايه‌ را نشنوم، از سی‌هزار پايی‌یِ بالای سرم هوهوکشان می‌گذرد.
توی دل‌ام داد زدم: آی پيرمرد! لباس‌ها را شسته‌ام و آويزان کرده‌ام. يک جفت جوراب نو به پا کرده‌ام. ظرف کثيفی هم در ظرف‌شويی نمانده، همه را شسته‌ام، خشک کرده‌ام، گذاشته‌ام سرِ جاي‌شان. لای پنجره‌ها را هم با روزنامه‌ درز گرفته‌ام تا تابلوی ماهی‌ها را خاک نگيرد. بيرون زده‌ام. قرارمان کجا...؟
آن پدرآمرزيده‌ای که می‌گفت: «...اما ترديد زيباتر است»، کجاست؟ حالا بيايد و تحويل بگيرد که روزها از پس‌ِ روز نشسته‌ام رو به اين پنجره اما، نتوانسته‌ام. اگر بتوانم هم يک اتفاق است. حتا اگر به زبان بياورم که «می‌روم که الهی ديگر برنگردم» باز هم ممکن است يک نفر شوخی‌اش بگيرد، حتا اگر دعای تو مستجاب شده‌باشد...

«- يه ماشين می‌خواستم.
- ...
- ترمينال.»
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.