حکایت تردید

تردید برای نوشتن، نوشتن در باب تردید
صدای ضبط شده‌ی خودم را گوش می‌دهم. گمان می‌كنم آن موقع جوان‌تر بوده‌ام. قطعن بوده‌ام اما نه خیلی. دیگری هم تأیید می‌كند. می‌خواهم از یقین بنویسم نه از تردید. از داشتن باورهای كودكانه كه همیشه جواب می‌دهد. ولی با كم‌ترین تردید نمی‌شود روی هیچ چیز حساب كرد. حتا حرمت قلم، كاغذ، چاپ و نشر. می‌ترسم از نوشتن. دل‌ام می‌خواهد همه‌ی این‌ها تقصیر تردید باشد كه خودم را راحت كرده‌باشم ولی نیست. بدی نوشتن برای یك آماتور این است كه حالی كه در لحظه دارد به نوشته‌اش جهت می‌دهد.
امروز یك روز تعطیل بود كه مزخرف‌تر از باقی روزها نبود. از صبح به دنبال معنی عبارت "به دیده‌ی تردید نگریست." می‌گشتم تا شاید به نوشتن‌ام كمك كند. یا این‌كه دیده‌ی تردید چه جور چیزی است. چیزی مثل عینك شاید. نمی‌توانم هیچ جمله‌یی را بدون احتمالن شروع كنم، احتمالن این به تردید ربط داشته‌باشد. امشب از قلم ضعیف خودم نگران نیستم چون از قلم آرش استفاده می‌كنم و این سعادت كوچكی است كه هر از گاهی نصیب یك نفر می‌شود. می‌ترسم همین روش جمله‌سازی با سوژه را آن‌قدر ادامه دهم كه با احترام یا بدون آن عذر مرا بخواهند. ترس هم ندارد. دست‌كم فكر آبروی خودشان را كرده‌اند. بدی قلم آرش هم این‌ست كه خیلی نوشته‌ی مرا خط خطی می‌كند. صدای خط زدن هم به تردید می‌ماند. صاحب قلم هم روبه‌روی من نشسته و من در حال تضارب افكار یك طرفه با او هستم! البته هم‌زمان به یك مخلوط ناشیانه از موسیقی گوش می‌دهیم كه اصلن «جواب» نمی‌دهد. دل‌ام هوای cradle of filth كرده‌است. به خصوص آلبوم 98.
یهو از این‌كه كسی درباره‌ی آقا بودن آقای زیدان شك كند، ناراحت می‌شوم. این می‌تواند خیلی وحشت‌ناك باشد. او تمام دلیل ما برای دوست داشتن فوتبال بدون مارادونا بود. رفت بدون آن‌كه ذره‌یی در كثیف بودن فوتبال لاجوردی شك كنم. اما كه چی؟
می‌خواهم از روی دست آرش نگاه كنم كه با قلم دیگری می‌نویسد اما وقتی به نوشته‌اش سروته نگاه كنی او از من هم بدخط‌تر است. تمام انرژی‌ام را جمع می‌كنم تا فكرش را بخوانم. او به هیچ چیز مهمی فكر نمی‌كند. به تازه‌گی چیزی دوروبر من هست كه به ذهن اطرافیان‌ام نیز فرصت تفكر نمی‌دهد.
یاد كسی می‌افتم كه می‌گفت چیزی را كه در موردش تردید دارید نپرستید و باعث شد مدتی بت‌پرست باشم و بت من یك موجود سفید پشمالو بود كه هنوز هم هست. اما او به من فكر نمی‌كند حتا وقتی من در چشمان‌اش خیره می‌شوم. مثل صاحب اول‌اش. شاید او هم به من شك دارد. آرش می‌گوید: متن من تمام شد و من به این جمله‌اش به دیده‌ی تردید می‌نگرم. فكر می‌كنم معنای دیده‌ی تردید را فهمیده باشم. موضوع تردید هم موضوع خوبی بود اما نتوانستم بنویسم‌اش یا نه، همان كه گفتم؛ با تردید جمله ساختم و نتوانستم آن‌ها را با هیچ چسبی به هم بچسبانم. در پی آن پاراگراف بودم كه متن را به بلوغ برساند(©) اما این تلفن پدرسوخته نمی‌گذارد. اولی و دومی كسانی بودند كه كمك‌ام كردند كمی فكر كنم اما این آخری ...
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.