با نیمنگاهی به آرای پراگماتیستی ریچارد رُرتی
«در تمام پرسشهای جدی فلسفی تردید تا بیخ و بن ادامه دارد. همیشه باید آماده باشیم که چیزی کاملاً جدید فراگیریم.»
از کتاب دربارهی رنگها، ویتگنشتاین
وقتی تردید میکنیم در چه چیزی تردید میکنیم یا در چه چیزهایی میتوانیم تردید کنیم چهگونه و چرا تردید میکنیم؟ متعلق امر تردید گویی میتواند هر امری را شامل شود ریاضیات، اخلاق، علم و حتا طلوع خورشید فردا! اما در مواردی مثل طلوع خورشید فردا کمتر کسی تردید میکند اما مگر تردید نمیتوان کرد!؟
در باوری یا موضوعی تردید میکنیم و به باوری دیگر، یا انکار و یا ناباوری (تعلیق) میرسیم در این بین چه اتفاقی میافتد که در باوری که داشتیم شک میکنیم و به ناباوری (تعلیق باور سابق) یا به انکار (باوری برضد باور قبل) میرسیم؟
ویتگنشتاین در مورد کاربرد واژهها میگوید :«کاربرد یک واژه همهجا مقید به قواعد نیست، اما بازی (منظور ویتگنشتاین بازی زبانی یا نوعی شیوه زیست است) که همهجا مقید به قواعد است به چه میماند؟ بازیی که قواعدش هرگز اجازه نمیدهند تردیدی پیش بیاید بلکه همهی خلل را آنجا که امکان تردید هست متوقف میکند؟ آیا میتوانیم قواعدی را تصور کنیم که کاربست قاعدههایی را تعیین کند و تردیدی را که آن قاعده برطرف میکند و الخ...؟»
اما وقتی در باوری یا موضوعی شک و تردیدی به خود راه میدهیم و سپس به باوری دیگر یا انکار و یا ناباوری (تعلیق) میرسیم حرکتی رو به جلو همراه با پیشرفت داشتهایم یا نه این فرایند قابل ارزش داوری نیست.
گاهی تردید ما به تأیید دوباره منجر میشود اما اگر فرد شکاکی باشیم میتوانیم دوباره شک کنم. خلاصه برای تردید و شک پایانی به نظر نمیرسد حتا آنجا که دکارت از پی شک بسیار با جملهی «من میاندیشم پس هستم» از این مخمصه فرار کرد و دستگاه فلسفیاش را بر اساس این جمله بنیان نهاد، از این امر غافل بود که او در وجود ضمیر من در آن جمله معروف شک نکرده و آن را بدون تردید و شک باقی گذاشته است.
در هر صورت تردید از نظر کاربرد زبان و یا فعالیت شبکه عصبی مغز همیشه وبرای هر وضع و حالی امکان پذیر و عملی میباشد. اما اینکه در زبان و به خصوص ذهن چه فعل و انفعالاتی رخداده و چهگونه و چرا شک و تردید به دل راه میدهیم برای من مشهود نیست. اما اینکه برای کسی امکان تردید وجود دارد و آن دیگری مطمـئن و آرام در یقین کامل به سر میبرد شالوده تاریخ فلسفه را چنان تشکیل میدهد که گویی تردید مدام در مسائل هستی، زبان و انسان، بیهیچ نتیجه و حاصلی هر بار منتهی به راه فراری شده است، از طریق انحلال مسائل، فراموشی، انکار، و یا حتا ماندن بیمارگونه با تردید. اما این بار ریچار رُرتی میخواهد راه دیگری را نشان دهد بر خلاف مسیر درازآهنگ کتابهای مندرس تاریخ فلسفه (حرکت دوار از شک به یقین و دوباره از یقین به شک).
******
ریچاد مککی رُرتی (1931 نیویورک) مشهورترین فیلسوف آمریکایی وفادار به سنت پراگماتیسم برداشت تازهیی از فلسفه ارائه میدهد با زبانی ساده و بدون تکلف منطقی روشنگر و فروتن. ررتی ما را از پی شک و تردیدهای بسیار در باورهای مدرنیته، روشنگری، عقلانیت، انسانیت و حتا کاکرد فلسفه دوباره نه به یقینی و باور غیر نسبی و نامشروط دیگر و نه به نهیلسم و آنارشیسم و تعلیق شکاکانه راهنما باشد، بلکه راه غریب و بدیعی را با عقبهی اندیشهی آمریکایی-اروپاییاش (تاثیر گرفته از متفکران بزرگ و متفاوتی مثل دیوی جیمز، پیرس، نیچه، هایدگر، فوکو، سارتر، گادامر...)پیشنهاد میکند.
او ابتدا به ساکن از تاریخ 1970 به بعد که دیدگاههای فلسفی او عمیقاً دگرگون شده و از جستجوی بنیادهای معرفت و اخلاق دست برمیدارد با زیر سؤال بردن فلسفه و مسائل فلسفی پراگماتیسم نو را معرفی میکند.
«فلسفه هر آیینه که واژگان حاکم به آن به پرسش کشیده شود با شک و تردید مواجه میشود»[1] و این دلیل بر این است که «مسائل معیار و متداول فلسفه همه این سان کنجکاویبرانگیز و هم این سان بینتیجه باقی ماندهاست»[1]. فلسفه بیفایده نبوده و نیست اما مسئله آن نه حل مسائل پرسش برانگیز بلکه توجیه منشأ مسائل فلسفی است. اگر فیلسوفان حلال مسائل فلسفی بودهاند پس چرا نتوانستهاند رسالتشان را انجام دهند؟
راه پراگماتیستی او اینگونه آغاز میشود که او مسائل فلسفی را به چالش کشیده و آنهارا نه طبیعی و عینی بلکه ساختگی و ذهنی دانسته و در عمل هیچ تفاوتی بین برخی اختلافنظرها نمیبیند. ررتی از نیچه آموخته است که به تعداد چشمها حقیقت وجود داشته و حقیقت اراده حاکم شدن بر تکثر احساسهاست.
و زبان ارتش سیار استعارها،کنایهها و تشبیهها اشکال دیگر وارد بر فلسفه متافیزیک افلاطونگراﻯِ دوگانهانگار است.» عناصر چیزی که زبان یا ذهن مینامیم چنان عمیق در واقعیت رسوخ کرده است که طرح بازنمودن خودمان به عنوان ترسیمکنندگان چیزی مستقل از زبان از همان آغاز به طرز مهلکی بیاعتبار شدهاست.»[1]
رورتی میگوید که «پراگماتیست نو مستلزم رد روایت «بازنماگرایانه» از زبان است. طبق دیدگاه رورتی بازنماگرا کسی است که به این عقیده متعهد است که رابطهای ضروری بین زبان و واقعیت مستقل از ذهن و غیر زبانی وجود دارد. او در ادامه میگوید که بازنماگراها «واقعگرا» هستند، واقعگرا با هدف ارایه روایتی از رابطه بین شرایط و بازنمایی درست، یعنی «صدق» آنها در زبان سؤال از معرفت را مطرح میکند. از این رو بازنماگرا دنیایی از روابط را فرض میکند که مستقل از تفکر و زبان وجود دارد. برخلاف این دیدگاه ضد بازنماگراهایی مانند دیویی، جیمز یا نیچه، رورتی میگویند که «نپذیرید [...] که صدق متناظر با واقع است.» به عبارت دیگر رورتی عقیده دارد که رابطهای ضروری بین آنچه ما درباره آن صحبت میکنیم و واقعیت وجود ندارد زیرا «هیچ موضوع زبانی، هیچ موضوع غیر زبانی را بازنمایی نمیکند.» این موضوع مستلزم تعهد به این دیدگاه نیست که زبان ما رابطهای با محیط پیرامون ما ندارد. با این حال این روابط را میتوان به لحاظ عملی شناخت تا با اصطلاحات نظری و عام. استدلال رورتی این است که بسیاری از مفاهیمی را که فیلسوفان به طور سنتی استفاده میکنند مانند مفهوم «موضوع غیر زبانی» که با اصطلاحی مانند «حقیقت امر» به آن اشاره میشود به سادگی فاقد نقش توضیحی ویژهای هستند که ادعای داشتن آن را دارند. رورتی عقیده دارد که چنین مفاهیمی غیر مفید هستند زیرا آنها در راه فهم ناب و اصیل از روابط ما با محیط پیرامون اخلال ایجاد میکنند و این به آن دلیل است که از دیدگاه رورتی زبان جهان را «بازنمایی» نمیکند بلکه زبان ابزاری است برای سازگاری با زندگی در آن.»[2]
با ایراداتی که او به مسائل و پژوهش فلسفی وارد میکند تلاش برای یافتن معیاری برای داوری یا چیزی ثابت و نامشروط را ناممکن و بیهوده میداند. خرد یا فهم مشترکی که فیلسوفان افلاطونگرا و عقلگرا میگویند همه شعارهای ساختگی و بدعتهای بیهوده و منسوخی است که حاصلی برای اکنون ما ندارد. شعارهای احمقانه بیاهمیت نامفهومیکه نیاز به توقف آنها و جایگزینی واژههای دیگر و مسائل عملیتر میباشد.
این پرسش که «آیا باوری بازنمود دقیق واقعیت چه ذهنی چه واقعیت مادی است؟» پرسشی بد غیر عملی و بیفایدهیی است که باید با پرسش درست «اختیار کردن آن باورها برای چه مقاصدی سودمند است؟» جایگزین شود.
زین پس همه حوزههای فرهنگ اجزای کوششی برای بهتر ساختن زندگی است. میان نظریه و عمل شکاف عمیقی نیست. نظریه عمل از پیش موجود است و بنابراین هدف پژوهش علمی یا هرگونهی دیگری از پژوهش را حقیقت یا صدق نمیدانند، بلکه توانایی در نظر میگیرند که توجیه بهتری دارد تا از پس شکهایی که درباره آنچه میگوییم بهتر برمیآید. چه از راه تقویت کردن آنچه پیشتر گفتهایم و چه از طریق تصمیمگیری برای به زبان آوردن چیزی متفاوت. میتوان جدول دو قسمتی زیر را که نشان میدهد چهگونه ررتی واژههای طرف دوم را جایگزین واژههای طرف اول میکند و مدعی است که سود مردم، زندگی بهتر همراه با کاهش آلام بشری در این جابهجاییها نهفته است.
او که دوست ندارد نسبیگرا، خردستیز و ذهنگرا نامیده شود خود را بر خلاف مخالفانش ضد افلاطونگرا، ضد مابعدطبیعیان، ضد بنیادگرا و ضد مبناگرا مینامد. رورتی در اوایل دهه 1980 بسیار خوشحال بود از این که او را «پست مدرن» بنامند، اما از اوایل دهه 1990 پرهیز میکند از این که رویکرد او را «پست مدرن» بنامند. زیرا از نظر او این کلمه در معرض استفادههای بیشماری قرار گرفته است و دیگر بر امر خاص مفیدی دلالت نمیکند.
ررتی تردید دارد که بتواند مخالفانش را با برهان قاطع به مسیر زیستشناسانه، ضد مبناگرایی و ضد دوگرایی دعوت کند چرا که «همهی کاری که هر طرف میتواند بکند بیان چندپارهی منظور در متن از پی متن میباشد. نزاع میان کسانی که نوع و جامعهی ما، هر دو را، حادثهیی خوشیمن میدانند و کسانی که در هر دو غایتمندی ذاتی میبینند، ریشهییتر از آن است که اجازه دهد از دیدگاهی بیطرف داوری شود.»[1]
[1] فلسفه و امیداجتماعی، عبدالحسین آذرنگ و نگار نادری، نشرنی، 84
[2] http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1151843
«در تمام پرسشهای جدی فلسفی تردید تا بیخ و بن ادامه دارد. همیشه باید آماده باشیم که چیزی کاملاً جدید فراگیریم.»
از کتاب دربارهی رنگها، ویتگنشتاین
وقتی تردید میکنیم در چه چیزی تردید میکنیم یا در چه چیزهایی میتوانیم تردید کنیم چهگونه و چرا تردید میکنیم؟ متعلق امر تردید گویی میتواند هر امری را شامل شود ریاضیات، اخلاق، علم و حتا طلوع خورشید فردا! اما در مواردی مثل طلوع خورشید فردا کمتر کسی تردید میکند اما مگر تردید نمیتوان کرد!؟
در باوری یا موضوعی تردید میکنیم و به باوری دیگر، یا انکار و یا ناباوری (تعلیق) میرسیم در این بین چه اتفاقی میافتد که در باوری که داشتیم شک میکنیم و به ناباوری (تعلیق باور سابق) یا به انکار (باوری برضد باور قبل) میرسیم؟
ویتگنشتاین در مورد کاربرد واژهها میگوید :«کاربرد یک واژه همهجا مقید به قواعد نیست، اما بازی (منظور ویتگنشتاین بازی زبانی یا نوعی شیوه زیست است) که همهجا مقید به قواعد است به چه میماند؟ بازیی که قواعدش هرگز اجازه نمیدهند تردیدی پیش بیاید بلکه همهی خلل را آنجا که امکان تردید هست متوقف میکند؟ آیا میتوانیم قواعدی را تصور کنیم که کاربست قاعدههایی را تعیین کند و تردیدی را که آن قاعده برطرف میکند و الخ...؟»
اما وقتی در باوری یا موضوعی شک و تردیدی به خود راه میدهیم و سپس به باوری دیگر یا انکار و یا ناباوری (تعلیق) میرسیم حرکتی رو به جلو همراه با پیشرفت داشتهایم یا نه این فرایند قابل ارزش داوری نیست.
گاهی تردید ما به تأیید دوباره منجر میشود اما اگر فرد شکاکی باشیم میتوانیم دوباره شک کنم. خلاصه برای تردید و شک پایانی به نظر نمیرسد حتا آنجا که دکارت از پی شک بسیار با جملهی «من میاندیشم پس هستم» از این مخمصه فرار کرد و دستگاه فلسفیاش را بر اساس این جمله بنیان نهاد، از این امر غافل بود که او در وجود ضمیر من در آن جمله معروف شک نکرده و آن را بدون تردید و شک باقی گذاشته است.
در هر صورت تردید از نظر کاربرد زبان و یا فعالیت شبکه عصبی مغز همیشه وبرای هر وضع و حالی امکان پذیر و عملی میباشد. اما اینکه در زبان و به خصوص ذهن چه فعل و انفعالاتی رخداده و چهگونه و چرا شک و تردید به دل راه میدهیم برای من مشهود نیست. اما اینکه برای کسی امکان تردید وجود دارد و آن دیگری مطمـئن و آرام در یقین کامل به سر میبرد شالوده تاریخ فلسفه را چنان تشکیل میدهد که گویی تردید مدام در مسائل هستی، زبان و انسان، بیهیچ نتیجه و حاصلی هر بار منتهی به راه فراری شده است، از طریق انحلال مسائل، فراموشی، انکار، و یا حتا ماندن بیمارگونه با تردید. اما این بار ریچار رُرتی میخواهد راه دیگری را نشان دهد بر خلاف مسیر درازآهنگ کتابهای مندرس تاریخ فلسفه (حرکت دوار از شک به یقین و دوباره از یقین به شک).
ریچاد مککی رُرتی (1931 نیویورک) مشهورترین فیلسوف آمریکایی وفادار به سنت پراگماتیسم برداشت تازهیی از فلسفه ارائه میدهد با زبانی ساده و بدون تکلف منطقی روشنگر و فروتن. ررتی ما را از پی شک و تردیدهای بسیار در باورهای مدرنیته، روشنگری، عقلانیت، انسانیت و حتا کاکرد فلسفه دوباره نه به یقینی و باور غیر نسبی و نامشروط دیگر و نه به نهیلسم و آنارشیسم و تعلیق شکاکانه راهنما باشد، بلکه راه غریب و بدیعی را با عقبهی اندیشهی آمریکایی-اروپاییاش (تاثیر گرفته از متفکران بزرگ و متفاوتی مثل دیوی جیمز، پیرس، نیچه، هایدگر، فوکو، سارتر، گادامر...)پیشنهاد میکند.
او ابتدا به ساکن از تاریخ 1970 به بعد که دیدگاههای فلسفی او عمیقاً دگرگون شده و از جستجوی بنیادهای معرفت و اخلاق دست برمیدارد با زیر سؤال بردن فلسفه و مسائل فلسفی پراگماتیسم نو را معرفی میکند.
«فلسفه هر آیینه که واژگان حاکم به آن به پرسش کشیده شود با شک و تردید مواجه میشود»[1] و این دلیل بر این است که «مسائل معیار و متداول فلسفه همه این سان کنجکاویبرانگیز و هم این سان بینتیجه باقی ماندهاست»[1]. فلسفه بیفایده نبوده و نیست اما مسئله آن نه حل مسائل پرسش برانگیز بلکه توجیه منشأ مسائل فلسفی است. اگر فیلسوفان حلال مسائل فلسفی بودهاند پس چرا نتوانستهاند رسالتشان را انجام دهند؟
راه پراگماتیستی او اینگونه آغاز میشود که او مسائل فلسفی را به چالش کشیده و آنهارا نه طبیعی و عینی بلکه ساختگی و ذهنی دانسته و در عمل هیچ تفاوتی بین برخی اختلافنظرها نمیبیند. ررتی از نیچه آموخته است که به تعداد چشمها حقیقت وجود داشته و حقیقت اراده حاکم شدن بر تکثر احساسهاست.
و زبان ارتش سیار استعارها،کنایهها و تشبیهها اشکال دیگر وارد بر فلسفه متافیزیک افلاطونگراﻯِ دوگانهانگار است.» عناصر چیزی که زبان یا ذهن مینامیم چنان عمیق در واقعیت رسوخ کرده است که طرح بازنمودن خودمان به عنوان ترسیمکنندگان چیزی مستقل از زبان از همان آغاز به طرز مهلکی بیاعتبار شدهاست.»[1]
رورتی میگوید که «پراگماتیست نو مستلزم رد روایت «بازنماگرایانه» از زبان است. طبق دیدگاه رورتی بازنماگرا کسی است که به این عقیده متعهد است که رابطهای ضروری بین زبان و واقعیت مستقل از ذهن و غیر زبانی وجود دارد. او در ادامه میگوید که بازنماگراها «واقعگرا» هستند، واقعگرا با هدف ارایه روایتی از رابطه بین شرایط و بازنمایی درست، یعنی «صدق» آنها در زبان سؤال از معرفت را مطرح میکند. از این رو بازنماگرا دنیایی از روابط را فرض میکند که مستقل از تفکر و زبان وجود دارد. برخلاف این دیدگاه ضد بازنماگراهایی مانند دیویی، جیمز یا نیچه، رورتی میگویند که «نپذیرید [...] که صدق متناظر با واقع است.» به عبارت دیگر رورتی عقیده دارد که رابطهای ضروری بین آنچه ما درباره آن صحبت میکنیم و واقعیت وجود ندارد زیرا «هیچ موضوع زبانی، هیچ موضوع غیر زبانی را بازنمایی نمیکند.» این موضوع مستلزم تعهد به این دیدگاه نیست که زبان ما رابطهای با محیط پیرامون ما ندارد. با این حال این روابط را میتوان به لحاظ عملی شناخت تا با اصطلاحات نظری و عام. استدلال رورتی این است که بسیاری از مفاهیمی را که فیلسوفان به طور سنتی استفاده میکنند مانند مفهوم «موضوع غیر زبانی» که با اصطلاحی مانند «حقیقت امر» به آن اشاره میشود به سادگی فاقد نقش توضیحی ویژهای هستند که ادعای داشتن آن را دارند. رورتی عقیده دارد که چنین مفاهیمی غیر مفید هستند زیرا آنها در راه فهم ناب و اصیل از روابط ما با محیط پیرامون اخلال ایجاد میکنند و این به آن دلیل است که از دیدگاه رورتی زبان جهان را «بازنمایی» نمیکند بلکه زبان ابزاری است برای سازگاری با زندگی در آن.»[2]
با ایراداتی که او به مسائل و پژوهش فلسفی وارد میکند تلاش برای یافتن معیاری برای داوری یا چیزی ثابت و نامشروط را ناممکن و بیهوده میداند. خرد یا فهم مشترکی که فیلسوفان افلاطونگرا و عقلگرا میگویند همه شعارهای ساختگی و بدعتهای بیهوده و منسوخی است که حاصلی برای اکنون ما ندارد. شعارهای احمقانه بیاهمیت نامفهومیکه نیاز به توقف آنها و جایگزینی واژههای دیگر و مسائل عملیتر میباشد.
این پرسش که «آیا باوری بازنمود دقیق واقعیت چه ذهنی چه واقعیت مادی است؟» پرسشی بد غیر عملی و بیفایدهیی است که باید با پرسش درست «اختیار کردن آن باورها برای چه مقاصدی سودمند است؟» جایگزین شود.
زین پس همه حوزههای فرهنگ اجزای کوششی برای بهتر ساختن زندگی است. میان نظریه و عمل شکاف عمیقی نیست. نظریه عمل از پیش موجود است و بنابراین هدف پژوهش علمی یا هرگونهی دیگری از پژوهش را حقیقت یا صدق نمیدانند، بلکه توانایی در نظر میگیرند که توجیه بهتری دارد تا از پس شکهایی که درباره آنچه میگوییم بهتر برمیآید. چه از راه تقویت کردن آنچه پیشتر گفتهایم و چه از طریق تصمیمگیری برای به زبان آوردن چیزی متفاوت. میتوان جدول دو قسمتی زیر را که نشان میدهد چهگونه ررتی واژههای طرف دوم را جایگزین واژههای طرف اول میکند و مدعی است که سود مردم، زندگی بهتر همراه با کاهش آلام بشری در این جابهجاییها نهفته است.
| طرف اول (مبناگرایی) | طرف دوم (پراگماتیسم) |
| معرفت (شناخت) | امید |
| اندیشه | عمل |
| حقیقت (صدق) | توجیه |
| جاودانگی | آینده و فرزند زمان خود بودن |
| عقیده | تخیلِ پیشرو |
| یقین | تخیل، کنجکاوی، اتکای به نفس |
او که دوست ندارد نسبیگرا، خردستیز و ذهنگرا نامیده شود خود را بر خلاف مخالفانش ضد افلاطونگرا، ضد مابعدطبیعیان، ضد بنیادگرا و ضد مبناگرا مینامد. رورتی در اوایل دهه 1980 بسیار خوشحال بود از این که او را «پست مدرن» بنامند، اما از اوایل دهه 1990 پرهیز میکند از این که رویکرد او را «پست مدرن» بنامند. زیرا از نظر او این کلمه در معرض استفادههای بیشماری قرار گرفته است و دیگر بر امر خاص مفیدی دلالت نمیکند.
ررتی تردید دارد که بتواند مخالفانش را با برهان قاطع به مسیر زیستشناسانه، ضد مبناگرایی و ضد دوگرایی دعوت کند چرا که «همهی کاری که هر طرف میتواند بکند بیان چندپارهی منظور در متن از پی متن میباشد. نزاع میان کسانی که نوع و جامعهی ما، هر دو را، حادثهیی خوشیمن میدانند و کسانی که در هر دو غایتمندی ذاتی میبینند، ریشهییتر از آن است که اجازه دهد از دیدگاهی بیطرف داوری شود.»[1]
[1] فلسفه و امیداجتماعی، عبدالحسین آذرنگ و نگار نادری، نشرنی، 84
[2] http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1151843



