روسری ابریشمی

ظهر است، بیمارستان است. بخش بیماری‌های فلان در طبقه‌ی فلان یک ساختمان سفید و بزرگ و سیاه. آدم‌ها از مقابلم رد می‌شوند، یکی علیل، یکی کور، یکی مریض، یکی گریان، یکی نسخه به دست. همه‌چیز بوی نیستی می‌دهد، بوی اشک. لای این همه آدم بدبخت دو دختربچه آزاد از بار زندگی بازی می‌کنند. یکی‌شان پیراهن و شلوار صورتی پوشیده است، کفش‌هایش هم. جورابش هم از این جوراب‌های توردار است. موهایش می‌ریزند تو صورتش. آن یکی دامن آبی تیره تنش است با جوراب شلواری کلفت سفید و یک جور ژاکت نازک روشن‌تر از دامن و موهای دم‌اسبی. حتی خندیدن‌شان متفاوت است، اولی راحت بلندبلند می‌خندد و آن یکی ریز. خودشان به اینکه از دو دنیای متفاوت هستند اهمیتی نمی‌دهند، حتی نمی‌دانند ادا اصول یکی‌شان چقدر اشرافی است و آن یکی چقدر سنتی. چند ثانیه این دنبال آن می‌دود و بعد جاها عوض. پشت ستون‌ها از هم قایم می‌شوند و هر از گاهی به آدم‌ها می‌خورند. مادر یکی‌شان را پیدا کردم، آنی که موهایش دم‌اسبی است. زنی است جوان، چادری. جز چشم‌هایش چیز زیادی نمی‌بینم. کنارش پیرزنی چادری نشسته است، مادرش یا مادر شوهرش. پیرزن یک‌ریز حرف می‌زند، مادر گوش می‌کند ولی چشم از دخترک برنمی‌دارد. هر از گاهی هم به هم‌بازیش نگاه می‌کند و در عین حال سرش را به نشانه تصدیق حرف‌های پیرزن تکان می‌دهد. کمی کیفش را می‌گردد و از حضور چیزی مطمئن می‌شود. دستش می‌رود که درش بیاورد ولی پشیمان می‌شود. باز به دخترک نگاه می‌کند. در نگاهش هیچ‌چیز پیدا نمی‌کنم، نگاهش مردد است شاید، نمی‌داند درست است دخترش یا آن یکی دخترک بازی کند یا نه. سر برمی‌گرداند با پیرزن صحبت می‌کند. چند بار سرش را برمی‌گرداند دخترک را پیدا می‌کند. حس می‌کنم دودل است. دست آخر صحبت را رها می‌کند و دوباره به دو دختر خیره می‌شود. دوتایی‌شان رسیده‌اند جلوی مادر و مادر کفش‌های دختر صورتی‌پوش را برانداز می‌کند و بعد سر برمی‌گرداند مردم را بررسی می‌کند، گمانم دنبال مادر دختر است. دخترش را صدا می‌کند. از داخل کیف یک روسری ابریشمی گل‌گلی درمی‌آورد سر دختر می‌کند و می‌شنوم می‌گوید حالا برو بازیتو بکن. برمی‌گردد با پیرزن صحبت می‌کند. دیگر چشمش به دخترش نیست.
نظرات ارسال شده
ارزو در 20 تير 1386
خیلی خوب نوشتی ...میشه مث چند سکانس تجسمش کرد..

email | website

سینا در 13 فروردين 1387
سلام..........

email | website

لیلای قاصدک در 15 شهريور 1387
"سر برمی‌گرداند مردم را بررسی می‌کند، گمانم دنبال مادر دختر است."
نه همان دنبا لنگاه مردم است ... تردید ...

email | website