لعنت به تابستان و گرما که کف دست‌ام عرق بکند و دست‌اش بِسُرَد از لای انگشتان‌ام و فکری شوم تا ناخن‌هایم را توی بازویش فرو ببرم و خون بچکد از جای ناخن‌ها تا روی چشم‌اش مثل اشک جاری شود و من مستاصل، خمیده بالای این منبع آب یادم بیاید که او را چه‌طور از راه قناتی که هیچ‌کس نمی‌شناخت، آوردم و آمد تا رسید این‌جا. چشم‌هایش از فرط بی‌رمقی انگار مه‌دودی بود که از خاروخس آتش‌زده برمی‌خاست. اگر دست‌هایش که نه، دست‌هایم تاب نیاورند، پستی است که بترسم؛ نبادا مرا هم با خود فرو ببرد. تا وقت‌اش چندتا مانده؟ باید بشمارم. مثل کودکی که انتظار می‌کشد بازی را و باید که بشمرد. به دو صد نرسیده ناخن‌هایم در گوشت‌اش ‌شکانده شده و... یا که مرا هم با خود می‌برد این وصله‌ی خونین بازو. حالا نگاهم می‌کند و نمی‌شود تا بدزدم نگاهم را. نمی‌گوید" رهایم کن تا بروم" یا که "بالا بکش‌ام تا بمانم" چشم‌هایش نگاه‌ام را می‌بَرَد تا توی آن خوفِ راه آبی که نشناخته بودم تا هیچ‌وقت. حالا دارد می‌خواند همه را از نگاه‌ام. شرجی و دم و خون و عرق زیر‌بغل‌هایم که می‌چکد گوشه‌ی چشم‌اش، دل‌ام را به هم می‌زند. کاش باران می‌زد و همه را می‌شُست و می‌بُرد و کار را یک‌سره می‌کرد. نمی‌توانم که، می‌ترسم حتا زانوها را جابه‌جا کنم. تا به کی طاقت می‌آورم؟ کاش می‌شد آن روز توی خنکای آن قنات زیرزمین که ندانسته بودم تا حالا هم، این هرم و بی‌چاره‌گی را دریافته بودم و راه‌ام را می‌کشیدم بروم سر تقدیر خودم. کاش رودابه‌وار گیسوان‌ام را کمند راحت‌اش می‌کردم تا پاها روی زمین بیاساید. تکان نمی‌خورد. دارم لخت می شوم. یادم بیاید به روزی که دیدم‌اش توی آن قنات. ژولیده بود و هیچ‌اش به انسان نمی‌رفت. یکه خوردم و خواستم فرار کنم که گفت "آب". زیر قدم‌هایش بود. زلال و روان و خواستنی. گیج نگاه‌اش کردم. جلو رفتم و دست‌اش را گرفتم و فروبردم توی جوی آب."آب" خندیدم"آری. آب است. ندیده بودی؟" دست‌اش را کشید."تو نمی‌بینی...تشنه‌ام" کف دست‌هایم را جام کردم و جلوی دهان‌اش بردم. نوشید."باز" باز دوباره و سه باره و چندبار گویی از کویر رانده بودند‌اش. تا سیراب نشد دستان‌ام را نبوسید. بعد از آن بود که آمد روی زمین. تردید قدم‌هایش که اول بار روی زمین خاک‌آلود باغ گذاشت را و دست‌هایم که پناه دست‌هایش بودند را هنوز این بالا، بالای این منبع آب که هستم، یاد دارم. حالا باز می‌خواهد پایین برود. نمی‌گذارم. هرچه که بدانم با زمین خو نمی‌گیرد. زمین او را می‌بلعد. چشمان‌ام را باز می‌کنم و روی زمین می‌بینم یوزپلنگان و مارانی که نیش‌هایشان را تیز می‌کنند برای دراندن لطافت و بکارت نایافتنی‌اش. کاش با همان جویبار مانده بود توی خنکای آن کهنه قنات. چرا دست‌اش را گرفتم؟ "تو با من بیا. تن به آب می‌زنیم" پا به پا شدم. "ولی آن بالا رنگ‌ها زیادند. تو با من بیا". رنگ‌ها فریب‌اش دادند. مرا هم.
کاش با او می‌ماندم. کاش با او بروم. کاش او را ندیده‌بودم و همه چیز بسان پیش بود. ناخن‌ها تاب ندارند. زانوها سست شده‌اند. بلند فریاد می‌زنم. نگاه‌ام می‌کند. انگار می‌خندد. ناخن‌ها توی بازویش دانه دانه می شکنند. شتک‌‌های عرق روی بازوی آفتاب سوخته‌اش دست‌هایم را پس می‌رانند. باید بشمارم. چشم‌هایش را نگاه کنم و طرح لبان‌اش را در خاطرم حک کنم. "بمان" "با من بیا" . میله‌ی حفاظ می‌خمد. اشک‌هایمان روی گونه‌هایش هم‌آغوش می شود. آنی بود. آنی که پرت می شوم به پشت. و او دیگر نیست. حال می‌اندیشم اصلن بود؟

کاش با او می‌ماندم. کاش با او بروم. کاش او را ندیده‌بودم و همه چیز بسان پیش بود. ناخن‌ها تاب ندارند. زانوها سست شده‌اند. بلند فریاد می‌زنم. نگاه‌ام می‌کند. انگار می‌خندد. ناخن‌ها توی بازویش دانه دانه می شکنند. شتک‌‌های عرق روی بازوی آفتاب سوخته‌اش دست‌هایم را پس می‌رانند. "با من بیا" "بمان". آخرین توش توان‌ام را از میان عضلات جمع می‌کنم. فکر می‌کنم این اندام نحیف را چه آسان می شود بالا کشید. چشمانم را می بندم و فکر می‌کنم به قدم‌های باهم‌مان روی برف‌های بکر زمستان سال بعد. حالا در آغوش‌ام آرام گرفته و قلب‌اش مثل گنجشکی هراسان می‌زند. کوچک می شود. ریزتر و ریزتر و انگار که دیگر نیست. کاش رهایش کرده بودم.

کاش با او می‌ماندم. کاش با او بروم. کاش او را ندیده‌بودم و همه چیز بسان پیش بود. ناخن‌ها تاب ندارند. زانوها سست شده‌اند. بلند فریاد می‌زنم. نگاه‌ام می‌کند. انگار می‌خندد. ناخن‌ها توی بازویش دانه دانه می شکنند. شتک‌‌های عرق روی بازوی آفتاب سوخته‌اش دست‌هایم را پس می‌رانند. نگاه‌ام می‌کند نگاه‌اش. خیره. چشم‌هایش به کجای افکارم دوخته شده‌است؟ آسمان کی تیره و تار شد که من ندانستم؟ حالا نم‌نم باران است که سر و صورت‌مان را می‌نوازد. لخت می شود. سنگین مثل بار پنبه‌ی خیس خورده. زانوها را می‌کَنَم از لبه‌ی منبع آب. و پنجه‌های پا آخرین حلقه‌ی تماس‌ام با زمین است که می‌گسلد. حالا دیگر به او فکر نمی‌کنم. من قطره‌های باران را می‌گیرم و بالا می‌روم تا ابرها را بیابم.

سپینود
مرداد 85
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.