تردید از کجا بوجود میآید؟ آیا محرکی خارجی انسان را به تردید وا میدارد یا خیر؟ آیا اصلا چیزی خارج از انسان وجود دارد؟ یا آیا اصلا موجودی به نام انسان وجود دارد؟
تمام این سوالات نشان از تردید در تمامی لایههای زندگی هر فرد دارد حال میخواهد وجود داشته باشد یا نه. به هر حال در چیزی یا کسی این سوالات بوجود آمده است. آیا این را نیز میشود انکار کرد یا خیر؟
نکتهای که باید در ابتدا به آن اشاره کرد آن است که تردید از عقل و تفکر عقلانی ناشی میشود و نه از ایمانیات. چون هرگاه در مورد ایمانیات که به گفته کانت حوزهای متفاوت از عقلانیت و شناخت عقلانی دارد شک میکنیم آن نیز به مدد عقل مدرن و انتقادی است که پرسشگر و شاید بتوان گفت ویرانگر و شکاک است. همانگونه که رنه دکارت برای آنکه بتواند دستگاه فکری خود را بنا کند در همه چیز شک کرد و در آن به دیده تردید نگریست و تنها چیزی را در آن شک راه نداشت را عقل انسان یافت و آن جمله معروف خود «من میاندیشم پس هستم» را بیان کرد و با این جمله بود که دوران تازهای از حیات بشر آغاز شد و شاید بهتر باشد بگوییم این سخن باعث شد حرکاتی که در این راستا شروع شده بود شدت بیشتری بگیرد چون تنها چیزی که منبع شناخت قرار گرفت عقل شکاک انسان بود که در تمام زمینهها میتوانست چون و چرا کند. پس میتوان اینگونه سخن گفت که شک و تردید پدیدهای است کاملا عقلی و هرگاه از دایره شناخت عقلانی خارج شویم دیگر تردید جایگاه ویژهای نخواهد داشت.
از نتایج تردید، نسبینگریست که رابطه وثیق با تردید دارد که در روزگار ما نیز بسیار مورد توجه بودهاست و شاید بتوان با بررسی نسبینگری به مسئله تردید بهتر نگریست و در واقع بهتر آن است که از منظر نسبینگری به تردید بپردازیم.
همانطور که بابک احمدی میگوید نسبینگری را میتوان بر سه گونه تقسیم کرد 1. نسبینگری معنا شناسانه 2. نسبینگری هستی شناسانه 3. نسبینگری شناخت شناسانه
نسبینگری معناشناسانه به دلیل وجود تفاوت زبانها، طبقات، چارچوبهای شناختی، مفهومی، نظری و...، نمیپذیرد که معنای گزارهها، سخن و اعتبارها به طور دقیق برای کسی یا گروهی فرهنگی، جز آن کس یا گروهی که آنها را آفریده است و به کار میبرد قابل درک باشد.
برخی گونه دوم نسبینگری یعنی نسبینگری هستی شناسانه را چنین شرح دادهاند؛ که هرگاه از زاویهی ادراک، شناخت و بیان یک فرد، به مساله توجه کنیم، و حکم پروتاگوراس را پیش روی خود قرار دهیم، یعنی بپذیریم که هر انسان ملاک شناخت جهان را برای خود میآفریند، و معیار حقیقت برای او فقط خود اوست، و به بیان دیگر،هر گاه بگوییم تجربههای زندگی انتقال ناپذیرند، وارزش آنها نسبی است، و فقط در نسبت با یک فرد معنا مییابند سخن از نسبینگری نوع دوم کردهایم.
شکل سوم یا همان نسبینگری شناختشناسانه، نسبینگری است که بنا به آن روش پژوهش(به عنوان مثال در علم)بنا به فرهنگها، و چارچوبهای مفهومی-شناختی کلی، و سرمشقهای مسلط متفاوت هستند، و نسبی میشوند یعنی یک قاعدهی شناختشناسانهی کلی و جهان شمول وجود ندارد. گاه موردی خاص از نسبینگری شناختشناسانه را «نسبینگری فرهنگی» خواندهاند. و این موردی است که بر ناتوانی ما در داوری میان ارزشها و هنجارهای فرهنگی، به دلیل تمایزهای ژرفِشناختی، مفهومی و نظری تاکید میگذارد.
آنچه نسبینگری باعث شده است تساهل و رواداری بیشتر نسبت به سایر فرهنگها، ادیان و فرقههای گوناگون است. البته نباید از یاد برد که نسبینگری به مانند یک تیغ دو دم است. آنگاه که به نسبینگری رو بیاوریم به نظر میرسد راه گفت و گو و انتقاد بسته میشود چون عملا ما نمیتوانیم شناخت کامل به فرهنگهای گوناگون پیدا کنیم بنابراین انتقاد و گفت و گو بیمعنی خواهد بود، در اینجا نیز بابک احمدی میگوید : «...معضل اصلی بر سر این نیست (یا چنیِن باقی نمیماند) که من و دیگری در دنیاهای متفاوتی زندگی می کنیم، و از حقیقت متفاوتی سخن میگوییم. این نکته در جای خود اهمیت دارد، ولی مسالهی بارها مهمتر این است که آیا من میتوانم جهانِ دیگری را بشناسم یا نه؟ آیا ضابطهای برای شناخت و ارزیابی دیدگاه دیگری دارم؟ آیا میتوانم شیوهی اندیشیدن، نحوهی معناسازی، کنشها و ارزشهایی را که او پدید و بدان باور میآورد، بشناسم؟ باور یعنی این که گزارهای یا «اعتباری» را حقیقت بدانم، و خلاف آن را نپذیرم. آیا هیچ امکان دارد که به شناخت و ارزیابی نقادانهی دنیایی بپردازم که با آن یکسر بیگانهام؟ آیا میتوانم (یا حق دارم) بر اساس باورها و ارزشهای مورد قبول خود، و ر پایهی دنیا و جهانبینیام، و آنچه خود حقیقت، خرد، شناخت نظری، علم و منطق میدانم، موردی از موارد زندگی هر روزه یا زندگی فکری و فرهنگی کسی دیگر را رد کنم، یا در جریان پیشرفت آن دخالت موثر کنم؟»
بنا به آنچه نسبینگری فرهنگی نام گرفته است دیگر نمیتوان سخن از ارزشهای جهانشمولی همچون حقوقبشر کرد زیرا که حقوقبشر و یا دموکراسی و چنین ارزشهایی تنها در چارچوب فرهنگ مدرن معنا مییابد و در سایر فرهنگها ممکن است چنین معنای نیابد بویژه در فرهنگهای پیشا مدرن.
البته گروهی از اندیشمندان معتقد هستند که حقیقت یکه و مطلقی وجود دارد ولی راههای شناخت آن متفاوت است و باید از نسبینگری در روشها سخن گفت و نه نسبینگری در خود حقیقت مصداق این نظر را میتوان این شعر مولانا دانست «هرکس از ظن خود شد یار من».
اما مهمترین و جدیترین چالشی که پیش روی نسبینگرها و به طبع کسانی که به تردید باور دارند، وجود دارد، یک پرسش بوده است که تاکنون به قوت خود باقی است و آن این سوال است که اگر همه چیز نسبی است و میتوان در همه چیز شک کرد آیا همین گزارهها یعنی « همه چیز نسبی است» و «میتوان در همه چیز به دیده تردید نگریست» خود یک حقیقت و گزاره کلی و مطلق نیست؟ اگر در برابر این پرسش پاسخ دهیم آری در این گزاره هم میتوان شک کرد و یا این گزاره هم مشمول نسبینگری میشوند خود گزاره را نقض میکنیم پس حقیقتی کلی و جهانشمول وجود دارد اما اگر پاسخ ما منفی باشد در آن صورت خود گزارهها مطلق و کلی میشوند. شاید بتوان از این نکته به عنوان پاشنه آشیل نسبینگری نام برد.
اما نکتهای که در آخر باید به آن اشاره کرد این است که انسان ناگزیر از انتخاب حداقل گزارهای به طور قطع و یقین است تا بتواند دستگاه فکری و ایدهها خویش را بر بنیان آن بنا کند چه در غیر این صورت انسان دچار سردرگمی فکری میشود و راه به نهیلیسم خواهد برد و رها میشود بدون هیچ دستاویزی برای زندگی و سخنان خود و نمیتواند برای پایه آن؛ خود، زندگی و مرگ خویش را توجیه کند. انسان به هر حال نیازمند توجیه رفتارهای خود است و در صورت نسبینگری مطلق به پوچی مطلق میرسد که حتا برای خودکشی و مرگ و البته زندگی توجیه نخواهد داشت.
تمام این سوالات نشان از تردید در تمامی لایههای زندگی هر فرد دارد حال میخواهد وجود داشته باشد یا نه. به هر حال در چیزی یا کسی این سوالات بوجود آمده است. آیا این را نیز میشود انکار کرد یا خیر؟
نکتهای که باید در ابتدا به آن اشاره کرد آن است که تردید از عقل و تفکر عقلانی ناشی میشود و نه از ایمانیات. چون هرگاه در مورد ایمانیات که به گفته کانت حوزهای متفاوت از عقلانیت و شناخت عقلانی دارد شک میکنیم آن نیز به مدد عقل مدرن و انتقادی است که پرسشگر و شاید بتوان گفت ویرانگر و شکاک است. همانگونه که رنه دکارت برای آنکه بتواند دستگاه فکری خود را بنا کند در همه چیز شک کرد و در آن به دیده تردید نگریست و تنها چیزی را در آن شک راه نداشت را عقل انسان یافت و آن جمله معروف خود «من میاندیشم پس هستم» را بیان کرد و با این جمله بود که دوران تازهای از حیات بشر آغاز شد و شاید بهتر باشد بگوییم این سخن باعث شد حرکاتی که در این راستا شروع شده بود شدت بیشتری بگیرد چون تنها چیزی که منبع شناخت قرار گرفت عقل شکاک انسان بود که در تمام زمینهها میتوانست چون و چرا کند. پس میتوان اینگونه سخن گفت که شک و تردید پدیدهای است کاملا عقلی و هرگاه از دایره شناخت عقلانی خارج شویم دیگر تردید جایگاه ویژهای نخواهد داشت.
از نتایج تردید، نسبینگریست که رابطه وثیق با تردید دارد که در روزگار ما نیز بسیار مورد توجه بودهاست و شاید بتوان با بررسی نسبینگری به مسئله تردید بهتر نگریست و در واقع بهتر آن است که از منظر نسبینگری به تردید بپردازیم.
همانطور که بابک احمدی میگوید نسبینگری را میتوان بر سه گونه تقسیم کرد 1. نسبینگری معنا شناسانه 2. نسبینگری هستی شناسانه 3. نسبینگری شناخت شناسانه
نسبینگری معناشناسانه به دلیل وجود تفاوت زبانها، طبقات، چارچوبهای شناختی، مفهومی، نظری و...، نمیپذیرد که معنای گزارهها، سخن و اعتبارها به طور دقیق برای کسی یا گروهی فرهنگی، جز آن کس یا گروهی که آنها را آفریده است و به کار میبرد قابل درک باشد.
برخی گونه دوم نسبینگری یعنی نسبینگری هستی شناسانه را چنین شرح دادهاند؛ که هرگاه از زاویهی ادراک، شناخت و بیان یک فرد، به مساله توجه کنیم، و حکم پروتاگوراس را پیش روی خود قرار دهیم، یعنی بپذیریم که هر انسان ملاک شناخت جهان را برای خود میآفریند، و معیار حقیقت برای او فقط خود اوست، و به بیان دیگر،هر گاه بگوییم تجربههای زندگی انتقال ناپذیرند، وارزش آنها نسبی است، و فقط در نسبت با یک فرد معنا مییابند سخن از نسبینگری نوع دوم کردهایم.
شکل سوم یا همان نسبینگری شناختشناسانه، نسبینگری است که بنا به آن روش پژوهش(به عنوان مثال در علم)بنا به فرهنگها، و چارچوبهای مفهومی-شناختی کلی، و سرمشقهای مسلط متفاوت هستند، و نسبی میشوند یعنی یک قاعدهی شناختشناسانهی کلی و جهان شمول وجود ندارد. گاه موردی خاص از نسبینگری شناختشناسانه را «نسبینگری فرهنگی» خواندهاند. و این موردی است که بر ناتوانی ما در داوری میان ارزشها و هنجارهای فرهنگی، به دلیل تمایزهای ژرفِشناختی، مفهومی و نظری تاکید میگذارد.
آنچه نسبینگری باعث شده است تساهل و رواداری بیشتر نسبت به سایر فرهنگها، ادیان و فرقههای گوناگون است. البته نباید از یاد برد که نسبینگری به مانند یک تیغ دو دم است. آنگاه که به نسبینگری رو بیاوریم به نظر میرسد راه گفت و گو و انتقاد بسته میشود چون عملا ما نمیتوانیم شناخت کامل به فرهنگهای گوناگون پیدا کنیم بنابراین انتقاد و گفت و گو بیمعنی خواهد بود، در اینجا نیز بابک احمدی میگوید : «...معضل اصلی بر سر این نیست (یا چنیِن باقی نمیماند) که من و دیگری در دنیاهای متفاوتی زندگی می کنیم، و از حقیقت متفاوتی سخن میگوییم. این نکته در جای خود اهمیت دارد، ولی مسالهی بارها مهمتر این است که آیا من میتوانم جهانِ دیگری را بشناسم یا نه؟ آیا ضابطهای برای شناخت و ارزیابی دیدگاه دیگری دارم؟ آیا میتوانم شیوهی اندیشیدن، نحوهی معناسازی، کنشها و ارزشهایی را که او پدید و بدان باور میآورد، بشناسم؟ باور یعنی این که گزارهای یا «اعتباری» را حقیقت بدانم، و خلاف آن را نپذیرم. آیا هیچ امکان دارد که به شناخت و ارزیابی نقادانهی دنیایی بپردازم که با آن یکسر بیگانهام؟ آیا میتوانم (یا حق دارم) بر اساس باورها و ارزشهای مورد قبول خود، و ر پایهی دنیا و جهانبینیام، و آنچه خود حقیقت، خرد، شناخت نظری، علم و منطق میدانم، موردی از موارد زندگی هر روزه یا زندگی فکری و فرهنگی کسی دیگر را رد کنم، یا در جریان پیشرفت آن دخالت موثر کنم؟»
بنا به آنچه نسبینگری فرهنگی نام گرفته است دیگر نمیتوان سخن از ارزشهای جهانشمولی همچون حقوقبشر کرد زیرا که حقوقبشر و یا دموکراسی و چنین ارزشهایی تنها در چارچوب فرهنگ مدرن معنا مییابد و در سایر فرهنگها ممکن است چنین معنای نیابد بویژه در فرهنگهای پیشا مدرن.
البته گروهی از اندیشمندان معتقد هستند که حقیقت یکه و مطلقی وجود دارد ولی راههای شناخت آن متفاوت است و باید از نسبینگری در روشها سخن گفت و نه نسبینگری در خود حقیقت مصداق این نظر را میتوان این شعر مولانا دانست «هرکس از ظن خود شد یار من».
اما مهمترین و جدیترین چالشی که پیش روی نسبینگرها و به طبع کسانی که به تردید باور دارند، وجود دارد، یک پرسش بوده است که تاکنون به قوت خود باقی است و آن این سوال است که اگر همه چیز نسبی است و میتوان در همه چیز شک کرد آیا همین گزارهها یعنی « همه چیز نسبی است» و «میتوان در همه چیز به دیده تردید نگریست» خود یک حقیقت و گزاره کلی و مطلق نیست؟ اگر در برابر این پرسش پاسخ دهیم آری در این گزاره هم میتوان شک کرد و یا این گزاره هم مشمول نسبینگری میشوند خود گزاره را نقض میکنیم پس حقیقتی کلی و جهانشمول وجود دارد اما اگر پاسخ ما منفی باشد در آن صورت خود گزارهها مطلق و کلی میشوند. شاید بتوان از این نکته به عنوان پاشنه آشیل نسبینگری نام برد.
اما نکتهای که در آخر باید به آن اشاره کرد این است که انسان ناگزیر از انتخاب حداقل گزارهای به طور قطع و یقین است تا بتواند دستگاه فکری و ایدهها خویش را بر بنیان آن بنا کند چه در غیر این صورت انسان دچار سردرگمی فکری میشود و راه به نهیلیسم خواهد برد و رها میشود بدون هیچ دستاویزی برای زندگی و سخنان خود و نمیتواند برای پایه آن؛ خود، زندگی و مرگ خویش را توجیه کند. انسان به هر حال نیازمند توجیه رفتارهای خود است و در صورت نسبینگری مطلق به پوچی مطلق میرسد که حتا برای خودکشی و مرگ و البته زندگی توجیه نخواهد داشت.



