ناصر غیاثی
زنجیری ازلی - ابدی در سه فصل


بعدازظهر ساکت‌ِ یک روز تابستانی‌ست. صدای ماشین چاپ ِ چاپخانه‌ی حافظ قطع شده است. حالا از خانه‌ی آقای طیبی فقط صدای ظرف و ظروف می‌آید. خانم طیبی دارد سفره جمع می‌کند. حاج خانم صالحی دارد بالش و ملحفه می‌آورد برای حاج آقا تا او آرام آرام در خواب قیلوله‌ فروبرود. پرویز منتظر است خواب هوش از سر مادر ببرد تا بتواند فرار کند و به آغوش آب ِ رودخانه‌ی بزرگ بپرد. قرارش را از صبح با کریم و رحیم و مجتبا گذاشته است. محمود ایستاده روی ایوان، وسط ِ انبوهی از آشغال‌هایی که جمع کرده و دارد بلند بلند با گردوهای تازه چیده‌اش حرف می‌زند: « حالا یک مدتی دراز بکشید زیر این آفتاب، برشته شوید. ببینم کسی می‌خرد شما را.» خیلی چیزهای دیگر هم می‌گوید. مثل همیشه. کسی گوش نمی‌دهد. همه عادت کرده‌اند به دادوفریادهای محمود که وقت و بی‌وقت یا با دار و درخت و مرغ و خروس و اردک‌هایش دعوا می‌کند یا با خدیجه خانم، زن ِ کاظم آقا قهوچی. یک رودخانه‌ی کوچک مرز خانه‌هایشان است. خدیجه خانم خسته از پخت و پز و شستسشو دراز کشیده روی ایوان. بچه‌ها هرکدام افتاده‌اند گوشه‌ای. گرما و خستگی کلافه شان کرده.
نهاربازار ِ کاظم آقا تمام شده است. دیگ ِ لوبیا خالی است، کباب ندارد و از برنج حتا آنقدر نمانده است، که خودش بخورد. کاسبی‌ ِ امروز خوب بود. یکشنبه بازار است. بساطی‌ها سیر و خواب آلود دارند چرت می‌زنند، دهاتی‌ها یا برگشته‌اند به ده و یا هنوز نیامده‌اند. کاظم آقا حسین را گذاشته است دم‌ِ سماور، یک نان‌ِ سنگک خریده و آمده منزل تا نیمرویی بخورد. چشم خدیجه خانم، از زیر چادری که انداخته رویش، به دست‌های کاظم آقاست که نشسته روی ایوان‌ِ کوتاه خانه و دارد دخل امروزش را می‌شمرد. منتظر است تا سکینه سفره بیاندازد. کاظم آقا اسکناس‌ها را، مثل همیشه، با دقت تا می‌کند ومی‌گذارد جیب شلوارش. «خُب، خدا را شکر. امشب پول ِ عباس را برمی‌گردانم.» می‌سُرد طرف سفره و می‌گوید: «آخ دلم» و می‌افتد. خدیجه خانم شیون می‌کشد:«وای! وای! می‌کاظیم آقا.»[1] شیون‌های زن ِ از این پس کاظم قهوچی مرحوم می‌خواهد از میان ِ زنانی که دورش نشسته‌اند و با چشمانی اشک آلود تسلایش می‌دهند، از روی پچپچ ِ مردانی که حالا دسته دسته در حیاط، زیر دو درخت‌ِ نارنج، کنارِ چاه، دم‌ِ در‌ِ خانه و کنار رودخانه ایستاده‌اند و دارند از خاطره‌ی همین یکی دو ساعت پیش‌شان از کاظم آقا که حالا رو به قبله درازش کرده‌اند و پارچه‌ی سفیدی رویش انداخته‌اند، بگذرد، کوچه را به آنی بپیماید و به بازار برسد، به تنها خیابان‌ِ شهر.
و می‌رسد. یکی رفته‌است از مرده شورخانه تابوت بیاورد، یکی رفته دنبال شیخ علی روضه‌خوان که مرده را بشورد، جمعی دارند شورمی‌کنند که کاظم آقا را کجا خاک کنند. محمود می‌ترسد: نکند کاظم آقا ناگهان بلند شود، پارچه سفید را کنار بزند و رو به مردم فریادبزند: «این وقت روز چه می‌خواهید، جمع شده‌اید اینجا؟»
صدای شیون‌ ِ زهراخانم در آن سکوت‌ِ ملس‌ِ خواب‌آور‌ِ بعدازظهر یک روز تابستاتی، که رودخانه‌ی کوچک هنوز کمی آب دارد و انجیرهای رسیده منتظر چیدن‌اند، مثل آتشفشان‌ِ مذابی است، که در کوچه سرریز می‌شود و خواب و آبتنی را ناممکن می‌کند. و آقای طیبی فردا قبل از هرکاری، اول آگهی مجلس ترحیم همسایه‌اش را چاپ خواهدکرد.

ظهر است، ظهر یک روز بهاری. ابوالحسن پشت وانت بارعباس، نشسته روی سنگ بلوک‌ها و دارد با همکارانش از کدخدایی[2] دیشب‌اش می‌گوید و می‌خندند. یکی می‌گوید: «برو پسر! تو و کدخدایی؟» ابوالحسن می‌گوید: «کافر همه را به کیش خود پندارد.» از کارگاه بار زده‌اند و می‌بردند سرِ ساختمان ِ حاجی متحد. از صبح که چای‌شان را در قهوه خانه‌ی کاظم قهوه‌چی ِ مرحوم خورده بودند، این چهارمین راه امروز است و آخرین‌اش برای صبح. بعد می‌روند نهار، تا غروب که دوباره جمع بشوند در قهوخانه‌ی کاظم قهوه‌چی مرحوم و بعد بروند دفتر عباس تا حقوق روزشان را بگیرند.
شهربانو دارد آتش زیر اجاق را فوت می‌کند. نگران است ابوالحسن برسد و نهار حاضر نباشد. تا بفرستدش از باغ چند دانه ترب بکند، برنج پخته، ترش تره هم جاافتاده. یکشنبه بازار این هفته دو سه متر چیت بخرد، پیراهنی برای خودش فراهم کند. تا آن وقت چهار پنج ‌تا زنبیل هم بافته، پول‌ِ یک جفت چکمه‌ی مم‌جعفر را هم درآورده.
ابولحسن سرش گیج می‌رود، از پشت ماشین می‌افتد زمین. از گوشه‌ی لبش یک رشته خون جاری می‌شود و چند سانتی‌متر روی آسفالت راه می‌رود و می‌ایستد. کت ِ نیمداراش، که روی دوش‌اش بود، حالا روی صورت‌اش پهن است.
حالا کی برود به شهربانو، که نمی‌داند چرا دلهره دارد، بگوید، باید سیاه بپوشد، چون مردش از پشت ماشین افتاده، مرده؟

غروبی زمستانی‌ست. تو گویی عباس یک ساعت پیش، بعد از دادن حقوق روزانه‌ی کارگرها، نشسته است پشت وانت بار، از کارگاه سنگ بلوک زده بیرون، رفته همه را جمع کرده، گفته: «بچه‌ها من خسته‌ام، این کارگرها خسته‌ام کرده‌اند. حوصله‌ام از همه چیز و همه‌کس سررفته. بروید یک تابوت بیاورید، بروم تویش دراز بکشم. رویش یک پارچه‌ی سیاه بکشید، بگذاریدش پشت همین وانت ِ خودم. ببرید بگذارید درون مسجد. سروصدا هم نکنید، می‌خواهم برای همیشه بخوابم.» دوستان‌اش دم در در‌ِ مسجد، کنار دو برادرش ایستاده‌اند و با آنها به نجوا و دلسوزانه حرف می‌زنند. گویی منتظرند، عباس بیدار بشود و بگوید: « نمی‌گذارید که.» بعد همه بروند. محمد برود مشتری‌های داروخانه‌اش را راه بیاندازد، تقی برود عرق‌اش بخورد، حسن برود با نامزدش سینما و بقیه مثل هرشب، با عباس بروند پی ِ شبگردی‌هاشان، چای خوردن و قلیان کشیدن و دوری کنار دریا زدن و خندیدن و سیگارکشیدن و شوخی کردن، تا آخر شب. جواد می‌گوید: «نه به خدا! یک بار هم نشنیده‌ام که بگوید، قلبم درد می‌کند. معصومه هم دارد از همین دیوانه می‌شود، بیچاره.» اسماعیل می‌زند، زیر گریه. محمد شانه‌اش را می‌گیرد و می‌گوید: «اِی بابا! زندگی همین است دیگر. خدا بیامرزدش. اسم نیکی از خودش بجاگذاشته.» اسماعیل گریه‌اش شدت پیدا می‌کند. تقی می‌آید، از پشت بغلش می‌کند، می‌بوسدش و می‌گوید: «چته اسماعیل؟ ما همه اینجا هستیم.» اسماعیل برمی‌گردد، تقی را بغل می‌کند و میان هق‌هق گریه می‌گوید: «تقی جان! آخر چند روز پیش به من گفته بود که معصومه حامله است.»
عباس عین خیالش نیست، وسط صحن مسجد، درون تابوتی رو به قبله گرفته خوابیده. برای همیشه.

برلین 08.01.05


[1] وای! وای! کاظم آقای من.
[2] اصطلاحی مرسوم در گيلان به معنای همخوابگی.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.