بابک احمدی
بخشی از کتاب «تردید»

یک‌روز چوانگ-تزو همراه با دوستش هویی-تزو بر فراز پل زیبای رودخانه‌ی هائو گردش می‌کردند. چوانگ ‏گفت: «ببین این ماهی‌ها چقدر قشنگ از آب بیرون می‌جهند، این نشانه‌ی شادی آن‌هاست.» هویی گفت: «تو که ‏ماهی نیستی، چگونه می‌توانی از شادی آن‌ها خبر داشته باشی؟» چوانگ در پاسخ گفت: «تو هم که من نیستی، ‏چگونه می‌توانی بدانی که من از شادی آن‌ها خبر ندارم؟» هویی گفت: «بله، من تو نیستم، و نمی‌توانم به درستی از ‏دل تو خبر داشته باشم. اما در این نکته هم هیچ شکی نیست که تو ماهی نیستی. به خوبی روشن است که تو ‏نمی‌توانی از شادی ماهی‌ها باخبر باشی.» چوانگ گفت: «پس بگذار به آغاز بحث برگردیم. تو پرسیدی که من ‏چگونه می‌توانم از شاید ماهی‌ها باخبر باشم، و با این که فکر می‌کردی که پاسخ را می‌دانی، باز این را پرسیدی. اما ‏من از شادی ماهی‌ها به خاطر شادی خودم باخبرم، شادی دیدن آن‌ها از فراز پل هائو.»‏
به این حکایت قدیمی چینی که زمانش به حدود سیصد سال پیش از میلاد مسیح بازمی‌گردد، یک هزار سال بعد در ‏شعری از پوچی‌یو چنین اشاره شد:‏
    بحث چوانگ و هویی بر فراز پل هائو بی‌حاصل بود
    فکر آدمی از ذهن دیگر جانداران باخبر نیست.‏
    ماهی‌خواری در پی صید ماهیان است، ماهی‌ها می‌جهند
    نه از سر شادی، بل به نشانه‌ی خطر!‏
    آب نه چندان ژرف، ماهی‌ها اندک، ماهی‌خوار گرسنه:‏
    ذهن او در کار، چشم‌ها گشوده، در انتظار صید.‏
    از بیرون آرام می‌نماید، اما از درون سخت پریشان است:‏
    چیزها چنان که می‌نمایند نیستند- اما چه کسی می‌داند؟
هویی با اینکه پاسخ خود را می‌داند و می‌پرسد، باز در شک خود حق دارد: «از کجا می‌دانی؟ تو که ماهی نیستی.» ‏چوانگ یکی از امکانات را پیش می‌کشد، اما از صدق آن مطمئن است: «من از شادی خودم، شادی ماهی‌ها را نتیجه ‏گرفتم.» چوانگ فکر می‌کند که شاد است، و چنین هم می‌گوید، اما از کجا می‌تواند اطمینان یابد که به راستی شاد ‏است؟ اساس حکم او آموزه دائویی وحدت انسان با طبیعت است، و تنها می‌تواند تأویلی از حس خود بر این ‏اساس ارائه کند. از کجا معلوم که آن آموزه درست باشد؟ هویی از کجا مطمئن باشد که چوانگ درست دانسته، یا ‏راست گفته است؟ حق با شاعر است: فکر آدمی از ذهن دیگر جانداران بی‌خبر است. از ذهن دیگر جانداران و از ‏آن میان دیگر آدمیان.‏
شاعر به جای شادی، خطر می‌بیند، اما در این نکته هم شک دارد، چون می‌گوید که چیزها چنان که به نظر می‌آیند، ‏نیستند، و می‌پرسد: «اما چه کسی می‌داند؟» اگر او روی پل کنار دو دوست بود، چه می‌گفت؟ لابد به آن‌ها خبر ‏می‌داد که جهش ماهی‌ها به نشانه‌ی اعلام خطر است، ولی آن‌ها حق داشتند از او بپرسند که از کجا مطمئن است؟ ‏ماهی‌خوار که از بیرون آرام می‌نماید، وانگهی درون سخت پریشان او را از کجا می‌توان شناخت؟ مگر نه اینکه ذهن ‏آدمی از ذهن ماهی‌خوار بی‌خبر است؟ به‌گونه‌ای شگفت‌آور و متناقض‌نما همه‌چیز آن‌جا که حل نشوند ساده‌تر ‏می‌نمایند. برای ما درک این نکته ناممکن است که چرا ماهی‌ها از آب بیرون می‌جهند، چون ما ماهی نیستیم. تازه، ‏اگر ماهی هم بودیم، از کجا معلوم بودیم که چیزی از کار خود سر در می‌آوردیم؟ حدود یکصد سال پیش از ‏پوچی‌یو، شاعری دیگر و مشهورتر، لی‌پو، گفته بود:‏
    آیا چوانگ‌چو بود که در رویا
    دید پروانه‌ای است؟‏
    یا پروانه‌ای بود که به خوابش
    خودش را چوانگ‌چو دید؟
نسبی‌نگری رادیکال فقط در این خلاصه نمی‌شود که بپذیریم هرگز نخواهم توانست تجربه، جهان، فرهنگ و ‏دیدگاه دیگری را بشناسم. حتی این هم نیست که باور کنم حقیقت برای من و دیگری امر واحدی نیست، و حکم ‏یکسان عقل بر ما جاری نمی‌شود. نسبی‌گری رادیکال این است که حتی در حق خودم نیز ندانم حقیقت کدام است، ‏و نتوانم دریابم که من با حقیقت بازی می‌کنم یا حقیقت با من.‏
رادیکال‌ترین شکل نسبی‌نگری با شک‌آوری تام، با حاکمیت تردید، یکی است.‏

بابک احمدی، درآمد «کتاب تردید»، نشر مرکز، چاپ پنجم، 1383
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.