برتراند راسل
اپیکوریان


ترجمه‌ی نجف دریابندری

«این نوشتار، بخشی از فصلِ بیست و هفتمِ کتابِ اوّلِ «تاریخ فلسفه‌ی غرب» نوشته‌ی برتراند راسل و ترجمه‌ی نجف دریابندری‌ست:
راسل، برتراند (۱۳۷۳)؛ تاریخ فلسفه‌ی غرب؛ ترجمه‌ی نجف دریابندری؛ چاپ ششم؛ تهران:کتابِ پرواز»

فلسفه‌ی اپیکوروس مانند همه‌ی فلسفه‌های زمانِ او (به جز مقداری از فلسفه‌ی شکّاکیّت)، در وهله‌ی اوّل برای تأمینِ آرامِ روانی طرح‌ریزی شده است. اپیکوروس، لذّت را خوبی می‌دانست و با هماهنگی قابل ملاحظه‌ای به همه‌ی نتایجِ این نظر اعتقاد داشت. می‌گفت: «لذّت، آغاز و انجامِ زندگی سعادت‌مندانه‌ست.» دیوگنس لائرتیوس، از قول او نقل می‌کند که در کتابی به نام «هدفِ زندگی» گفته است: «اگر من لذّت‌های چشایی و لذّت‌های عشق و لذّت‌های بینائی و شنوایی را کنار بگذارم، دیگر نمی‌دانم خوبی را چگونه تصوّر کنم.» باز: «سرآغاز و سرچشمه‌ی همه‌ی خوبی‌ها لذّت شکم است؛ حتّا حکمت و فرهنگ را باید راجع به آن دانست.» می‌گوید که لذّتِ روح، تفکّر درباره‌ی لذّت‌های جسم است و یگانه امتیازِ آن بر لذّت‌های جسم این است که ما می‌توانیم به جای تفکّر درباره‌ی رنج، به تفکّر درباره‌ی خوشی بپردازیم؛ بدین‌ترتیب، بر لذّت‌های روحی بیش از لذّت‌های جسمی تسلّط داریم. «فضیلت»، اگر به معنای «حزم در جستجوی لذّت» نباشد، اسمِ بی‌مسمّاست. مثلاً عدالت عبارت است از رفتاری که علّتی برای ترسیدن از دیگران از آن پدید نیاید ـ و این عقیده‌ای‌ست که به نظریّه‌ای درباره‌ی منشأ اجتماع منجر می‌شود که به نظریّه‌ی «قراردادِ اجتماعی» بی شباهت نیست.
اپیکوروس از این لحاظ که لذّات را به دو دسته‌ی «فعّال» و «منفعل» یا «متحرّک» و «ساکن» تقسیم می‌کند با برخی از اسلاف خود ـ که به اصالت لذّت معتقد بوده‌اند ـ اختلافِ نظر دارد. لذّتِ متحرّک، دست‌یافتن بر مقصودی‌ست که انسان بدان گرایش دارد و آن گرایش دردناک است. لذّت ساکن عبارت‌ست از حالت اعتدالی که نتیجه‌ی آن، وضعی‌ست که اگر مفقود باشد انسان بدان گرایش پیدا می‌کند. به گمانِ من می‌توان گفت که ارضای حسّ گرسنگی در حین انجام‌گرفتن، لذّتِ متحرّک است، و حالت سکونی که پس از ارضای کامل گرسنگی، ناگهان دست می‌دهد، لذّت ساکن است. از این دو نوع لذّت، اپیکوروس طبعاً نوع دوّم را بیشتر مقرون به حزم می‌داند؛ زیرا که این لذّتْ پاک و بی‌غش است و به وجودِ درد به عنوان محرّک نیازمند نیست. هنگامی‌که بدن در حال اعتدال باشد، دردی وجود ندارد. پس ما باید در طلب اعتدال باشیم و لذّت‌های آرام را بخواهیم، نه خوشی‌های شدید را. به نظر می‌رسد که اپیکوروس آرزو می‌کرده است، اگر ممکن می‌شد، همیشه در حال سیری ملایم باشد و هرگز اشتهای تند و تیزی نداشته باشد.
بدین‌ترتیب، در عمل وی بدانجا کشانیده می‌شد که به جای وجود لذّت فقدان درد را مطلوب انسان خردمند بداند[1]. شکم، ممکن است ریشه و منشأ سایر امور باشد؛ امّا دل‌درد، لذّت پرخوری را از یاد می‌بَرَد و بنا بر همین عقیده بود که اپیکوروس به نانِ خالی می‌ساخت و فقط در روزهای جشن و ضیافت، لَختی پنیر بدان می‌افزود. گرایش‌هایی مانند گرایش به دارایی و نام، بی‌حاصلند؛ زیراکه انسان را قانع نمی‌کنند؛ بلکه، بی‌قرار می‌سازند. «بزرگترین خوبی، حزم است. حزم حتّا از فلسفه نیز گران‌بهاترست.» در نظر وی فلسفه، عبارت بود از دستگاه عملی که برای تأمین زندگی سعادت‌مندانه ساخته شده باشد و لازمه‌ی آن را فقط شعورِ عادّی می‌دانست، نه منطق و ریاضیّات و تعالیمِ دقیقی که افلاطون تجویز و توصیه کرده بود. اپیکوروس، به شاگرد و دوست خود ـ پیتوکلس ـ می‌گوید که: «از هرگونه فرهنگ بگریز.» یکی از نتایح طبیعی اصول وی این بود که می‌گفت باید از زندگی اجتماعی کناره گرفت؛ زیرا به همان نسبتی که انسان قدرت به دست می‌آوَرَد، بر شمارِ کسانی که بدو حَسَد می‌ورزند، و لذا می‌خواهند بدو آسیب برسانند، افزوده می‌شود. حتّا اگر انسان از مصیبتِ خارجی جان به در برد، در چنین وضعی آرامِ روح بر او حرام می‌شود. خردمند کسی‌ست که بکوشد گمنام زندگی کند، تا دشمن نداشته باشد.
عشقِ جنسی، طبعاً به عنوان یکی از «متحرّک‌ترین» لذّت‌ها منع می‌شود. فیلسوفِ ما می‌گوید: «رابطه‌ی جنسی هرگز برای کسی فایده‌ای نداشته و اگر ضرری نرسانده، از یاری بخت بوده‌ست.» وی کودکان (دیگران) را دوست می‌داشت؛ ولی، گویا برای ارضای این علاقه‌ی خود امیدش به این بوده‌ست که دیگران از پندِ وی پیروی نکنند. به نظر می‌رسد که وی در حقیقت کودکان را بر خلافِ اعتقادِ خود دوست می‌داشته‌ست؛ زیرا زن‌گرفتن و فرزندپدیدآوردن را باعث انصراف از مقاصد جدّی می‌دانست. لوکرتیوس ـ که در محکوم کردنِ عشق از اپیکوروس پیروی می‌کند ـ رابطه‌ی جنسی را بی‌ضرر می‌دانَد، به شرطِ آن‌که به شورِ شهوت آمیخته نباشد.
به عقیده‌ی اپیکوروس عالی‌ترین لذّتِ اجتماعی، دوستی‌ست. او نیز مانندِ بنتام می‌پندارد که همه‌ی مردم در همه‌ی اوقات در طلبِ لذّت خود هستند؛ منتها این طلب، گاه خردمندانه‌ست و گاه نابخردانه. امّا ـ باز هم مانند بنتام ـ طبیعتِ مهربانِ او، مدام رأیش را می‌زند و او را به رفتار و کردارِ شایانِ ستایشی وادار می‌کند که بنا بر نظریّاتِ خودِ وی بایستی از آن دوری جوید. پیداست که اپیکوروس، دوستانِ خود را بی‌درنظرگرفتنِ سودی که از آن‌ها می‌برده، دوست می‌داشته‌ست؛ ولی، به خود چنین تلقین می‌کرده‌ست که او نیز به همان اندازه که در فلسفه‌ی او دیگران خودخواه انگاشته می‌شوند، اسیرِ خودخواهی‌ست. به‌طوری‌که سیسرو می‌گوید اپیکوروس عقیده داشته‌ست که «دوستی نمی‌تواند از لذّات جدا باشد و به همین سبب باید آن‌را بپرورانیم؛ زیرا که بی‌آن نمی‌توانیم در امان و فراغ از بیم زندگی کنیم. و نیز حتّا نمی‌توانیم زندگی خوشی داشته باشیم.» امّا گاه نیز اپیکوروس، نظریّات خود را کمابیش فراموش می‌کند و می‌گوید: «دوستی، فی‌نفسه مطلوب است.» و می‌افزاید: «اگرچه از احتیاج به کمکسرچشمه می‌گیرد.»
با آن‌که دیگران، اخلاقِ اپیکوروس را حیوانی و فاقد اعتلای روحی می‌دانستند، وی مسائلِ اخلاقی و فلسفی را بسیار به‌جد می‌گرفت. چنان‌که دیدیم، از انجمنِ باغ خود به نام «جمعِ مقدّس ما» نام می‌برد.
کتابی نیز به نام «درباره‌ی تقدّس» نوشته‌ست. همان شور و شوقی که در مصلحانِ دینی دیده می‌شود، در او وجود داشته‌ست. به نظر می‌رسد که برای دردهای بشر به‌شدّت دل‌سوزی می‌کرده‌ست و نیز اعتقادِ استواری داشته‌ست به این‌که اگر مردم از فلسفه‌ی او پیروی کنند از دردهاشان کاسته خواهد شد. فلسفه‌ی او فلسفه‌ی مرد رنجوری‌ست که برای دنیایی که سعادتِ آمیخته به حادثه در آن میسّر نیست، ساخته شده باشد: کم بخورید، مبادا رودل پیدا کنید؛ کم بنوشید، مبادا صبحِ فردا سرتان درد بگیرد؛ از سیاست و عشق و هرگونه فعّالیّتِ شدید، بپرهیزید؛ زن مگیرید و فرزند میاورید، تا اسیرِ بخت و اقبال نشوید؛ به خود بیاموزید که در زندگی روحی خود درباره‌ی لذّت بیندیشید و از درد، دوری جویید. دردِ جسمانی مسلّماً بد است؛ امّا اگر شدید باشد، مدّتش کوتاه‌ست و اگر مدید باشد، می‌توان به وسیله‌ی انضباطِ روحی و اندیشیدن درباره‌ی لذّت، بر درد پیروز شد. بالاتر از همه این‌که چنان زندگی کنید که از ترس فارغ باشید.


[1] (در نظر اپیکوروس) «فقدان درد، فی‌نفسه لذّت است؛ و حتّا در تحلیل نهائی حقیقی‌ترین لذّات همین است.» بیلی در کتاب «اتومیست‌های یونانی و اپیکوروس»، ص ۲۴۹.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.