ایرونیگ استون
به‌خاطر زرد آرل

ونسان نقاشی می‌کرد؛ بدون کلاه، زیر آفتاب.
به حرارت سفید و کور‌کننده احتیاج داشت تا خلجان وحشتناکی را که درون او را می‌آشفت٬ از خود فرو‌ریزد. مغزش چون کوره‌ای گدازان بود که پرده‌های شعله‌ور یکایک از آن بیرون می‌آمدند.
از ساعت چهار بعد از نیمه‌شب تا ساعتی که دیگر تیرگی شامگاه منظره را از نظرش پنهان می‌داشت٬ نقاشی می‌کرد. هر نقاشی پر‌تشنجی که از اعماق حیاتش بیرون می‌کشید٬ شیره‌ی یک سال عمرش بود که می‌ریخت.
طول وجودش روی زمین برای او اهمیتی نداشت٬ آنچه به‌حساب می‌آمد کاری بود که با روزهای عمرش می‌کرد. زمان را با پرده‌هایی که می‌آفرید اندازه می‌گرفت نه با اوراق بیهوده‌ي تقویم.
احساس می‌کرد که هنرش به اوج خود رسیده. در منتها‌الیه بحرانی وجود خویش به‌سر می‌برد٬ لحظه‌ای که سال‌ها انتظارش را کشیده‌بود. نمی‌دانست این دوران چه مدتی طول خواهد کشید. تنها یک چیز می‌دانست:می‌بایست نقاشی کند؛دم‌به‌دم بیشتر نقاشی کند. می‌بایست بر قله‌ی زندگیش٬ در آن نقطه‌ی کوچک لایتنهاهی٬ خود را نگاهدارد. بدان آویخته بماند تا همه‌ی آن‌چه را که در او جوشان بود٬ بیافریند.

نقاشی مداوم روزانه٬ دعوای شبانه٬ کم‌خوابی٬ بی‌غذایی٬ اشباع از آفتاب و رنگ و هیجان و توتون و ابسنت٬ کوشش تباه‌کننده در خلق هنری ٬ روبه‌روز سلامتی را کاهیده تر می‌کرد. خورشید می گداخت. باد شمال بر تن تازیانه می‌زد. رنگ٬ چشم‌ها را می‌سوزاند. ابسنت معده‌ی تهی را متورم می‌کرد و تبی را که دم‌به‌دم فزونی می‌گرفت بر جان می‌انداخت.
خانه‌ی زرد از طوفانی که شب‌های گرم و پرهیجان را می‌آشفت در لرزه بود.
ونسان از پلکان سرخ آن بالا رفت و به اتاق خویش پا‌ نهاد. آینه‌ای را که روبروی آن بارها تصویر خود را کشیده‌بود٬ برداشت و چشمان برافروخته‌ی خویش را در آینه نگاه‌کرد.
پایان کار بود. در تصویر خود در آینه می‌خواند که دفتر زندگیش به انتها رسیده. همان بهتر بود که کار را تمام کند.
تیغ را بالا آورد و لبه‌ی برّان فولاد را بر گوشت نرم گلوی خود احساس کرد.
صداهایی در گوشش چیزهای عجیبی زمزمه می کرد. خورشید آرل دیوار کور‌کننده‌ای میان چشمان او و آینه کشیده‌بود. گوش راست خود را برید. تنها یک تکه‌ی کوچک نرمه‌ی آن را به‌جای گذاشت. تیغ را بر زمین انداخت و حوله‌ای گرد سر خویش پیچید. خون قطره‌قطره بر کف اتاق می چکید.
. . .

ونسان در بیمارستان شروع به نقاشی کرد. دیگر هنگام کار کلاه حصیری بزرگی بر سر می‌گذاشت. دوهفته طول کشید تا باغچه‌ی پرگل را کشید.
سلامت روح خود را خیلی آهسته آهسته باز می‌یافت. اندک اندک صداهایی که حرف‌های عجیب به گوشش می‌خواندند٬ از میان رفتند و تنها در کابوس‌هایش بازمی‌گشتند. بنیه‌اش بهتر می‌شد و اشتهایش افزایش می‌گرفت. متعجب بود که چگونه ممکن است کسی مغز خود را درهم‌فرو‌ریزد و سپس آن را به‌سلامت بازیابد.

چند هفته‌ای گذشت. دیگر ونسان قادر بود که تمام روز در کارگاهش کار کند. سودای دیوانگی و مرگ از سرش رفته‌بود. احساس می‌کرد که به‌حال طبیعی باز‌گشته است.
سرانجام تصمیم گرفت که برای نقاشی از خانه بیرون برود. خورشید٬ مزارع زرد گندم را غرق آتش کرده‌بود.
ولی ونسان نمی‌توانست بر آن دست‌یابد.
خوب غذا می‌خورد٬ خوب می‌خوابید٬ خود را از هیجان برکنارمی‌داشت ولی شوق کار‌کردن را ازدست‌داده‌بود.
خود را به‌اندازه‌ای عادی و سالم احساس می‌کرد که دیگر نمی‌توانست نقاشی کند.
دکتر به او گفته بود:"اعصاب شما خیلی حساس است و هیچوقت نمی‌توانید مثل سایر مردم زندگی کنید. البته این خصیصه هنرمند است. مردم عادی آثار هنری بوجود نمی‌آورند. شما بیش از حد حساسید. زندگی و طبیعت را عمیقاً احساس می‌کنید و برای همین هم هست که می‌توانید آن‌ها را برای ما بیان سازید. اما اگر مراقبت نکنید٬ این خصیصه شما را از بین خواهد‌برد. فشاری که ایجاد می‌کند٬ هنرمند را نابود می‌سازد."

ونسان می‌دانست که برای دست‌یافتن به اوج رنگ زردی که بر مناظر آرل چیرگی داشت می‌بایست دستخوش عصبیت و هیجان و خلجان بشود. اعصابش می‌بایست سوهان بخورد. اگر به چنین حالی باز‌می‌گشت٬ می‌توانست مثل سابق نقاشی کند. و این راه او را به نابودی می کشید.
بخ خود گفت:"هنرمند ماموریتی دارد که باید انجام دهد. اگر من نتوانم آن‌گونه که می‌خواهم نقاشی کنم٬ فایده‌ی زندگی کردنم چیست؟"

بدون کلاه به کشتزار رفت و خود ار در معرض نفوذ نیروی خورشید قرار داد. خود را از رنگ‌های شوریده‌ی آسمان٬ از گوش آتشین زرد خورشید٬ از سبزی کشتزار٬ از شکوه گل‌ها سیراب کرد. خود را رها کرد که باد شمال بر تنش شلاق بزند. سنگینی آسمان شبانه نفس در سینه‌اش گره کند و گل‌های آفتاب‌گردان تخیل او را بشورانند.
به‌تدریج که هیجانش فزونی می‌گرفت٬ اشتهایش کم می‌شد. شب تا صبح در‌برابر چشمان برافروخته‌اش رنگ‌های هذیان‌آورِ مناظر می‌گذشتند. آن‌گاه باز سه‌پایه‌اش را بر شانه می‌گذاشت و به سوی کشتزار به راه می‌افتاد.
نیروی خلاقه به او بازگشت. با احساسی که از وزن جهانی طبیعت داشت و می‌توانست پرده‌ای را در چند ساعت بکشد و آن‌را غرق نور خیره‌کننده آفتاب کند. پشت سرهم سی و هفت پرده کشید.

برگرفته از شور زندگی، داستان زندگی ونسان ونگوگ، ایرونیگ استون، انتشارات یزدان، 1376 چاپ یازدهم
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.