عبدالکریم سروش
قمار عاشقانه


1) قرار است درباره انديشه‌های شخصیت بزرگ شرقی-اسلامی، جلال‌الدین مولوی سخنانی تحت عنوان "قمار عاشقانه" به سمع دوستان برسانم. ابتدا از این پرسش مهم آغاز می‌کنیم که چرا مولوی مولوی شد؟ چه خصوصیاتی در او بود و چه شرایطی به وجود آمد که توانست این دریای معرفت را به تلاطم وادارد و این همه گوهرها از دل آن بیرون آورد، به طوری که ما با وجود هفت قرن فاصله زمانی که با آن بزرگوار داریم، همچنان می‌توانیم از آن گوهرها نصیب ببریم و استفاده های نیکو کنیم و به طور قطع، قرن‌ها و قرن‌ها نیز این حسن استفاده ادامه خواهد داشت. مولوی خود می‌گفت:

هین بگو که ناطقه جو می‌کَنَد
تا به قرنی بعد ما آبی رسد
گرچه هر قرنی سخن آری بود
لیک گُفت سالفان یاری بود

او خود را کسی می‌دانست که جویی می‌کَنَد و آبی در این جو روان می‌نماید تا آیندگاه به نوبت و به تفاریق بر سر این جو بنشینند و از آن جرعه‌ها برگیرند.
از خود او نقل شده که وقتی به اتاق یکی از دوستانش رفت و دید که کتاب مثنوی را پشت سر خود انداخته و به آن تکیه داده است، خشمگین شد و گفت: "این کتاب، کتابی نیست که پشت سر بگذارند و به آن تکیه دهند. کتاب ما جهانگیر خواهد شد." این پیش‌بینی درست درآمد. دلیلش هم این بود که، مولوی هم سخن نیکو می‌گفت و هم به نیکو بودن و عمق گفتار خود واقف بود و می‌دانست که چه چیزهایی ماندگار خواهد بود و چه چیزهایی به مرور زمان از میان خواهد رفت.
در اینکه خصوصیات شخصیتی و شاید ژنی در مولوی وجود داشته است که او را چنین بار آورده است، نمی‌توان تردید کرد؛ اما با توجه به اینکه سخن گفتن در زمینه‌های مجهول و تاریک چندان سودمند نیست، بهتر است به زمینه‌های روشن تری رو آوریم.
همه می‌دانیم که مولوی پس از رویارویی با شمس تبریزی، "مولوی"شد و هرچه بعداً پیش آمده در این ملاقات فوق‌العاده استثنائی، عجیب، و بی‌نظیر ریشه داشته است. شاید به بیان ساده و مجمل بتوانیم بگوییم که مولوی تا پیش از ملاقات با شمس، یک "غزالی" بود. این توصیف، بسیار به واقعیت نزدیک است؛ کسانی که غزالی را می‌شناسند، او را کوهی از علم، معرفت، تقوا، و خوف از خداوند می‌دانند. آدمی که در تفقّد احوال روانی فوق‌العاده توانا بود و خلوت‌نشینی‌هایش به او آموخته بود که چگونه بند از بند و تار از پود احوال روحی و قلبی خود بگشاید و به تعبیر خود او، انواع مکرها و حیله‌های روحی آدمی‌را کشف کند و دریابد که کجاها آدمی حتی به خود دروغ می‌گوید. او کسی بود که احاطه کامل بر معارف دینی داشت و علاوه بر یک جست‌وجوی درونی در دقایق عالم نفس، به یک جست‌وجوی وسیع بیرونی در معارف دینی هم دست زده بود و علی‌رغم عمر نسبتاً کوتاه پنجاه و پنج ساله، کتاب‌ها و آثار فوق‌العاده مهمی پدید آورد که حقیقتاً جاودانه شد. کسانی در بیان تأثیر شگرف او گفته‌اند که حمله غزالی به فلسفه، کمر فلسفه را چنان شکست که دیگر هیچ‌گاه پس از آن دوباره قد علم نکرد. شاید این سخن مبالغه‌آمیز باشد، ولی قطعاً از عمق و قوت تأثیر او در تاریخ فرهنگ اسلامی حکایت می‌کند.
مولوی از جمله علاقمندان و دوستداران غزالی بود و تردیدی نیست که آثار او را مکرراً و به دقت می‌خواند و به خاطر می‌سپرد. بدون شک او آثار دیگران را نیز مطالعه می‌کرد و از این طریق بر ذخیره علمی خود می‌افزود. ولی هیچ‌یک از این آثار، او را مولوی نکرد. ملاقات او با شمس تبریزی یک ملاقات بسیار استثنایی بود و ما فقط از لابلای اشارات مجمل و مبهم مولوی می‌توانیم درباره آن واقعه که تحولی عظیم در شخصیت وی پدید آورد، اطلاعاتی مختصر به دست آوریم. مولوی از این تحول شخصیت اگر سخن مستقیمی گفته باشد، همین است که شمس گوهری به نام "عاشقی" را به او هدیه کرد و پس از آن بود که وی با شخصیت عاشق و طراوت آفرین و تازه‌ای که یافت آن آثار جاودان را پدید آورد. چیزی که در آثار مولوی موج می‌زند، نو بودن سخنان اوست. شما هیچ‌گاه از ورود در آثار مولوی ملول نمی‌شوید. او خود را "عید" خوانده است:

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

"عید" یعنی "روز نو"، روزی که آدمیان جامه نو می‌پوشند، جهان جامه نو می‌پوشد، طراوت از سر و روی زمان می‌بارد و همه با آرزوی تازه شدن و طراوت یافتن به استقبال عید می‌روند. کسی که برای خود این تعبیر را به کار می‌برد، بی شک چنین تجربه‌ای را در دوران خود گذرانیده بود و عید بودن و نو شدن را در خود آزموده است. به همین دلیل نیز سخنانش هیچ‌گاه کهنگی و ملال‌انگیزی سخن دیگران را پیدا نمی‌کند. کتاب او را بارها و بارها می‌توان خواند و هر بار بهره های تازه برد و آب لطف تازه‌ای بر سر و روی روان خود زد. اگر بگوییم که ما کمتر کتابی در تاریخ فرهنگ بشری داشته‌ایم که چنین موقعیتی پیدا کرده باشد، مبالغه نکرده‌ایم. کسانی که با آثار این مرد بزرگ آشنایی دارند، این معنا را به خوبی درمی‌یابند و عید بودن و عید شدن را در آثار او کاملاً تصدیق می‌کنند. مولوی از آن کاملانی بود که به تعبیر خود، از خاک زر می‌ساخت:

کاملی گر خاک گیرد زد شود
ناقص ار زر بُرد خاکستر شود
اگر طلا را به دست ناقصان بدهید ضایع می‌کنند، و اگر خاک را به دست کاملان بدهید طلا می‌سازند، زیرا کیمیاگرند. مثنوی مجموعه ای از داستان های عامیانه است که گاه با کلمات رکیک هم آمیخته می‌شود. قصه هایی که شاید هیچ کس تصور نمی‌کرد از آنها این معارف بلند عرفانی و انسانی تراوش کند، ولی این بزرگوار این کار را کرد. و مهم ترین هنر مولوی همین است که چنین خاک هایی را زر کرد و چنین کهنه هایی را نو نموده است. به همین دلیل وقتی شمار آثار او را می‌خوانید، احساس می‌کنید وارد فضاهای تازه ای شده اید و حقیقتاً عید شدن را در خود تجربه می‌کنید. شاید در تمام مثنوی کمتر از چهار یا پنج مورد وجود داشته باشد که مولوی بگوید ما در گذشته چنین گفتیم. این شخص اصلاً در بند گذشته نبود؛ یعنی هر روز نو می‌شد. آدمیان طراوت خود را از دست می‌دهند زیرا در گذشته متوقف می‌شوند. اما کسی که از زمان، یا به تعبیر خود آن بزرگوار از"ساعت"رهایی یافته، عید شدن را به مثابه امری جاری و طبیعی و نه استثنایی در خویشتن تجربه می‌کند:
جمله تلوین ها ز ساعت خاسته است
رَست از تلوین ها که از ساعت برست
چون ز ساعت، ساعتی بیرون شوی
چون نماند، محرم بی چون شوی

هست هشیاری ز یاد ما مضی
ماضی و مُستقبلت پرده خدا
آتش اندر زن به هر دو، تا به کی
پُر گِره باشی از این هر دو چو نی
تا گِره با نی بُوَد همراز نیست
همنشین آن لب و آواز نیست
گذشته و آینده را بسوزان، در بند ماضی و مستقبل نباش، اینها مثل گره هایی هستند که در نی می‌افتند و مانع عبور نَفَس و برآمدن صد می‌شوند.
مهم ترین تصویر مولوی از انسان، تصویر "نی" بود. او خود را نیز مانند نیی می‌دید که بر لبان خداوند نشسته است و خداوند آن را هر گونه که می‌خواهد، می‌نوازد:
دو دهان داریم گویا همچو نی
یک دهان پنهانست در لب های وی

با لب دمساز خود جُفتمی‌
همچو نی من گفتنی ها گفتمی

دَم که مَرد نای اندر نای کرد
در خور نای است نه در خوردِ مرد
باری، نو شدن و نو گفتن خصوصیت مولوی بود چرا که او به دریان متصل بود. بعضی افراد چند کلمه ای می‌دانند و وقتی که آنها را می‌گویند خالی می‌شوند. شاید بسیاری از ما چنین تجربه ای داشته باشیم که وقتی سخن می‌گوییم، خالی می‌شویم و باید در پی یافتن اندیشه های نو برویم. و گاهی همین مسأله ما را ملول و بدخو می‌کند. اما کسی که به دریا وصل می‌شود و به خزانه ای پایان ناپذیر دسترسی می‌یباد، همیشه سخنان تازه دارد و هیچ گاه از جوشش مشتریان و خریداری ملول نمی‌گردد و از تهی شدن ذخایر خود هراسناک نمیشود.
تا کنی مر غیر را حَبر و سَنی
خویش را بدخو و خالی می‌کنی
متصل چون شد دلت با آن عَدَن
هین بگو مهراس از خالی شدن
اَمر"قُل"زین آمدش کای راستین
کم نخواهد شد، بگو دریاست این
خداوند که به پیامبر (ص) می‌گفت:"قُل. . ."(مثلاً"قُل هو الله احد") معنایش این بود که بگو، باز هم بگو و هیچ گاه از خالی شدن نترس، برای اینکه تو به دریا وصلی. در حقیقت این وصف حال خود آن بزرگوار، یعنی مولانا، نیز بود. شما از خواندن آثار او پی می‌برید که گویا او به دریایی بی پایان وصل بود. و روز و شب با هراس از تهی شدن حجم عظیمی‌از معارف و معلومات را با مستمعان در میان می‌نهاد.
2) مولوی خصوصاً پس از ملاقات با شمس تبریزی چنین شخصیتی پیدا کرد. تا پیش از آن به تعبیر خودش"سجاده نشین با وقاری"بود، یک عالم و روحانی زاده محتشم و با معلومات که مورد استقبال و احترام این و آن بود. اما این سجاده نشین با وقار به هیچ وجه"مولوی"نبود.
یکی از جدی ترین علاقه های مولوی مطالعه بود و یکی از مهم ترین توصیه های شمس به مولوی همین بود که مطالعه را به طور کامل باید قطع کنی. و این کار البته برای یک عالم مفتی و مدرس بسیار دشوار بود. مولوی به"متنّبی"علاقه زیادی داشت و اشعار او را بسیار می‌خواند. تأثیر این مطالعات در مثنوی هم مشهود است. متنّبی از شعرای بزرگ عرب است و اشعار حکیمانه زیادی دارد و در نظر اعراب، همانند حافظ و خاقانی برای ماست. مولوی که به هر دو زبان عربی و فارسی می‌گفت و می‌نوشت و به ادبیات عرب علاقمند بود، آثار این شاعر را می‌خواند. اما شمس او را از این کار نیز منع کرد و اجازه نداد هیچ یک از علائق پیشین مولوی برای او باقی بماند.
در اینجا مایلم شگردی را که شمس در مورد مولوی بکار می‌برد، مورد بحث قرار دهم. در داستان‌ها گفته شده است که شمس تبریزی به دنبال مردی از مردان خدا می‌گشت یعنی طالب مستوران قباب غیرت الهی بود؛ یعنی کسانی که خداوند آنها را پنهان کرده و به همه کس نشان نمی‌دهد. و در این طلب، مولوی را یافت. اینها تفسیر الهی و عرفانی مسأله است. از دید دیگر که بنگریم، شمس تبریزی وقتی که با مولوی برخورد کرد چنین تشخیص داد که با کوه آتشفشانی روبرو شده که دهانه آن بسته است؛ با عقابی روبرو گردیده که رشته‌های تعلقات بر دست و پای اوست. او آمد و این رشته‌های تعلق را از دست و پای این عقاب گشود. اما البته به جای آنکه بگوییم او این تعلقات را از مولوی گرفت بهتر است بگوییم که عشق را به مولوی هدیه کرد. اولین و اصلی ترین کاری که شمس تبریزی با مولوی کرد همین پاره کردن تعلقات بود که آن را از بالاترین سطح آغاز کرد تا به نازل ترین سطح آن رسید، و در این میان چیزی را فرو نگذشت. شمس از مولوی، خانواده و مطالعه کتاب و شغل اجتماعی و تدریس و افتاء و نشست و برخاست با شاگردان و دوستان و حتی پاره ای از قیود مذهبی را جدا کرد و او را به صورت یک انسان برهنه رها نمود. مسلماً شخصیت فوق العاده نافذ شمس توانست چنین تأثیر عظیمی‌در مولوی به جا بگذارد.
در دیوان کبیر غزلی آمده که به ظن قوی ماحصل گفت و گوی شمس و مولوی است:
مرده بُدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
مولوی در ابتدای این غزل سٌر جاودانگی خود را به وضوح و صراحت بیان می‌کند و می‌گوید که من قبلاً مرده بودم، اما اکنون زنده شده ام، گریه بودم اکنون خنده شده ام. این تعبیر"خند شدن"تعبیر بسیار بلند و پر مغزی است. مولوی از کسانی بود که مطلقاً غم را نمی‌شناخت و صریحاً می‌گفت که:
باده غمگینان خورند و ما ز می‌خوشدل تریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی‌کو گرد ما گردید شد در خون خویش
در عرفان عاشقانه مولانا برخلاف عرفان خائفانه غزالی"غم"جای ندارد. غزالی در آثار خود چهره فردی سراپا خائف در برابر خداوند را به جلوه می‌گذارد. مقام خوف، البته مقام فوق العاده بلندی است. ولی مولوی مقام بالاتری را نیز کشف کرد؛ و آن مقام عاشقی بود. در عاشقی اگر غمی‌هم باشد از جنس غم‌های معمول و متعارف نیست. از این رو مولوی یک غزالی عاشق بود و غزالی یک مولوی بی عشق.
باغ سبز عشق کو بی منتهاست
جز غم و شادی در او بس میوه‌هاست
عاشقی زین هر دو حالت برتر است
بی بهار و بی خزان سبز و تر است

از غم و شادی نباشد جوش ما
با خیال و وهم نَبوَد هوش ما
حالتی دیگر بود کان نادر است
تو مشو منکر که حق بس قادر است
مولوی در همان غزل مورد بحث از"طرب آکندگی"خود نیز سخن می‌گوید:
گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
باری، مولوی در سرآغاز غزل مورد بحث، پاره ای از ویژگی‌ها را که از"دولت عشق"نصیب او شد، بر می‌شمارد:
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زَهره شیر است مرا زُهرۀ تابنده شدم
می‌گوید که من دلیرم و دیده ام سیر است، چشم و جان من گرسنه نیست. و این مطلب فوق العاده مهمی‌است. مولوی در مثنوی هم می‌گوید که عشق به آدم سیری می‌بخشد و گرسنگی را از او می‌ستاند. اصولاً مولوی دو چیز را مایه سیری آدمی‌می‌داند: یکی عشق و دیگری ایمان. و البته این دو هم تراز و هم جنس اند:
ذات ایمان نعمت و لوتی است هول
ای قناعت کرده از ایمان به قول
ایمان، خوراکی بسیار مغذی است. آدم وقتی آن را خورد فوق العاده سیر می‌شود. عشق هم همین گونه است. مولوی در ابیات بعدی شرح گفت و گوی خود را با شمس به دست می‌دهد و نشان می‌دهد که شمس چگونه عقاب روح او را از بند تعلقات رها کرد:
گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم
اولین سخنی که شمس به مولوی گفت این بود که شرط ورود به آن عرصه فوق العاده نورانی دست کشیدن از عقل عُرفی یا از ملاحظات و تعلقات ظاهری است. مولوی می‌گوید که من هم دست کشیدم و دیوانه شدم.
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
شمس گفت که تو خیلی محبوبیت داری،"شمع شدی، قبله این جمع شدی"، مردم به تو توجه دارند و تو در بند قیودی گرفتار آمده ای که سرانجام تو را خواهد کشت.
که اشتهارِ خلق بندِ محکم است
در ره این از بَندِ آهن کی کم است؟
محبوبیت برای آدمی‌بسیار مشکل آفرین است؛ زندان است، با تمام احکام و لوازم آن. اولین پیامد آن این است که شخص مُریدِ مرید خویش می‌شود:
جمله شاهان بندۂ بندۀ خودند
جمله خلقان مردۀ مردۀ خودند
او مرده توست ولی اگر خوب نگاه کنی تو هم مرده او هستی. او بنده توست ولی به لحاظی تو هم بنده اویی. زیرا تو برای حفظ آن بنده نیروی زیادی باید صرف کنی. اگر این بنده و اسیر را نداشتی، زندان نمی‌ساختی، پاسبان برای زندان نمی‌گذاشتی، بودجه برای حفاظت از آن صرف نمی‌کردی. بردگی و خدمت چیزی جز در بند غیر بودن نیست. و محبوب برای حفظ محبوبیت خود لاجرم در بند محب می‌افتد.
می‌شود صیاد، مُرغان را شکار
تا کُند ناگاه ایشان را شکار
اول ما شکار مرغان می‌شویم تا بعد آنها شکار ما شوند، که البته گاهی هم نمی‌شوند. حضرت شمس هم همین را به مولوی گفت: تو دل دیگران را شکار کردی غافل از آنکه دلت شکار آنها شده است. برده گرفتی و برده شدی."گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی."این محبوبیت‌ها و شمع جمع شدن‌ها، تو را از رسیدن به مقاصد مهم باز می‌دارد. اینها را بگذار برای کسانی که حد و سقف پروازشان همین است، تو بالاتر از این می‌توانی به پرواز درآیی. مولوی می‌گوید که من به صراحت آمادگی خود را اعلام کردم و گفتم که همه را کنار می‌گذارم. اما باز شمس سراغ چیز دیگری آمد و گفت که این پیشوایی و شیخ مآبی هم در خور تو و مناسب پرواز تو نیست. این را هم باید رها کنی:
گفت که شیخی وسری، پیشرو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفتم این را هم کنار گذاشتم. شمس موارد دیگری را نیز برشمرد:
گفت که تو زیرککی، مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو فیلسوف مآبی، اهل اوهامی، اهل چون چرایی، به عقل خود می‌نازی. و مولوی هم در پاسخ گفت از این زیرکی و خیال اندیشی دل کندم.
شمس سپس گفت:
گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش، بی پر و پرکنده شدم
یعنی ساز و برگ و مال و حشمت و امکانات و رفاه و ابزار و وسایل داری، به عجز نرسیده ای. آنها را هم فرو نهادم. وقتی همه این بندها از دست و پای من گشوده شد، آنگاه:
تابش جان یافت دلم واشد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم. . .
زُهره بُدَم ماه شدم، چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم زکنون، یوسف زاینده شدم
این شرح احوال درونی مولوی بود. می‌گوید اگر یوسف بودم اینک زاینده یوسفم، اگر زُهره بودم حالا ماهم، خورشیدم، بلکه چرخ دو صد تا هم؛ یعنی چندان چاق و فربه ام که یک دنیا برای جا گرفتنم کم است، دو صد دنیا حاجت است. یکی از تجربه‌های مولوی که چند بار در مثنوی و دیوان کبیر نقل شده، تجربه"فربه شدن"است. مولوی می‌گوید که احساس می‌کنم پس از برخورد با شمس تبریزی خیلی چاق شده ام. مولوی در توصیف عاشق از دو وصف استفاده می‌کند: یکی از چاق شدن و دیگری نازک و لاغر شدن. و او این هر دو وصف را نیز در توصیف احوال خویش، البته در ضمن حکایت دیگران، آورده است.
گفتمش پوشیده خوش تر سّر یار
خود تو در ضمن حکایت گوش دار
خوش تر آن باشد که سِرّ دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
در دفتر پنجم مثنوی داستان شخصی را تعریف می‌کند که صورت زنان داشت و در حمام‌های زنانه کار می‌کرد و روزی که نزدیک بود رازش فاش شود توبه کرد و به نحوی عجیب و استثنایی نجات یافت و بعد از آن، تحول حال فوق العاده ای پیدا کرد. او در ضمن مناجات با خداوند گفت که من قبلاً آدم نحیف و کوچکی بودم، اما اکنون پس از این توبه فربه و بزرگ شده ام. شاید ما نیز در عمر خود از این توبه‌ها کرده باشیم، اگر هم نکردیم باید بکنیم. توبه از واجبات است. انسان باید همیشه به خود مراجعه کند و علیه وضع ناصواب پیشین خود عصیان کند و از خداوند هم توفیق این تحول شخصیت را بطلبد. باری، شاید کمتر کسی در توصیف این تحول گفته باشد که من قبل از توبه لاغر بودم اما اکنون که توبه کرده ام چاق شده ام. این بیان قاعدتاً باید از تجربه شخصی خود مولوی برآمده و بر زبان او جاری شده باشد:
آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان رسن در چاه من
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد و زَفت و فربه و گلگون شدم
در بُن چاهی همی‌بودم زبون
در همه عالم نمی‌گنجم کنون
آفرین‌ها بر تو بادا ای خدا
ناگهان کردی مرا از غم جدا
در آثار هیچ یک از شاعران، ادیبان، و عارفان خودمان ندیده ام که از"عاشقی"تعبیر به"فربه شدن"کرده باشند. البته عاشق در کنار این فربهی، از نوعی"نازکی"هم نصیب می‌برد.
سخت نازک گشت جانم از لطافت‌های عشق
دل نخواهم جان نخواهم آن ِ من کو آن ِ من. . . ؟
تا خموشم، من ز گلزار تو ریحان می‌برم
چون بنالم عطر گیرد عالم از ریحان من
این"نازکی"نوعی لطافت است؛ عشق از روح عاشق زنگار زدایی می‌کند.

3) اما اکنون جای این پرسش بسیار مهم است که چرا کسی مانند مولوی با آن تربیت، تیز هوشی، خوش بیانی و با آن همه معلومات و تحصیلات، تمام سرمایه خود را در اختیار شمس گذاشت و به او گفت هر آتشی می‌خواهی در این سرمایه بزن؟ رها کردن آن همه سرمایه کار آسانی نبود. براستی شمس در قبال این از خود گذشتگی چه وعده ای به مولوی داده بود؟ هدف چه بود؟ آن آینده درخشان و دلپذیری که شمس برای مولوی تصویر کرد چه بود؟ شمس به مولانا گفت که اگر از اینها بگذری به کجا می‌رسی؟ همه مطلب در همین جاست که شمس کمترین وعده ای به مولوی نداد، و مولوی شدن مولوی هم در گرو همین قمار عاشقانه و کریمانه و همین گذشت بی توقع پاداش بود.
برای درک بهتر این معنا خوب است که احوال مولوی را با حافظ مقایسه کنیم. حافظ نیز شاعرِ عارفِ عاشقی است که یک قرن پس از مولوی به دنیا آمد و تجربه‌های عشقی- معرفتی مولوی را کاملاً در اختیار داشت و مسلماً از ذخائر تصویری و معنوی آثار مولوی لفظاً و معناً استفاده بسیار کرد. اصلاً شغل شاغل حافظ تتبع در دیوان شاعران بود؛ هم در آنها تأمل می‌کرد و هم خود مردی هنرمند، نکته یاف و گوهر شناس بود و از ذخائر عظیم عرفانی و ادیبی که در اختیار داشت گوهرهای ارزشمند استخراج می‌نمود و در دیوان خود می‌نشاند. به علاوه به طور مرتب و مکرر به آثار هنری خود مراجعه و آنها را تصحیح می‌کرد، تراش می‌داد و به اصطلاح امروز ویرایش می‌نمود؛ غزل‌های پست تر و نازل تر را از آثار خود حذف می‌کرد، غزل‌های درخشنده تر بار باقی می‌گذاشت. عاشقی هم قافیه اندیشی را از او نستانده و او را بی تاب نکرده بود. گردش در"ماضی"کار او بود و برخلاف مولوی در ماضی و مستقبل آتش نزده بود. باری اگر حافظ و مولانا را در خصوص مسأله عاشقی، با هم مقایسه کنیم به تفاوت آشکار این دو بزرگوار بهتر پی خواهیم برد. حافظ صریحاً به ما می‌گوید:
الا یا ایها الساقی اَدِر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
در جای دیگر هم همین مضمون را دارد:
چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب این فضائل
این تجربه عشقی حافظ است، او می‌گوید وقتی که عاشق می‌شدم آینده درخشانی پیش چشم داشتم و به خاطر آن می‌خواستم بلایا، مصیبت‌ها، و رنج‌های عشق را تحمل کنم. به خود می‌گفتم که از این طریق می‌توانم به گوهر مقصود برسم. این فکر به من دلیری می‌داد و مرا وامی‌داشت تا با بی پروایی تمام در این دریا بجهم. ولی وقتی جهیدم، دریافتم که این دریا چه موج خون فشان دارد و دشواری‌های راه بیش از آن است که من می‌پنداشتم. راز شیرین سخنی حافظ هم همین سختی کشیدن‌ها و غرقه شدن در امواج خون فشان دریای عشق بود:
این همه شهد شکر کز سخنم می‌ریزد
اجر صبری است کز آن شاخ نباتم دادند
"شاخ نباتی"که حافظ از آن سخن می‌گوید کنایه از یک لذت شیرین است که صبر در برابر آن، شیرینی سخن را به دنبال آورده است. این سخن مقتبس از سخن مولوی است، و من در اینجا توجه روان شناسان و روان پزشکان را به این مدعا جلب می‌کنم:
گر سخن خواهی که گویی چون شکر
صبر کن از حرص و این حلوا مخور
صبر باشد مُشتَهای زیرکان
هست حلوا آرزوی کودکان
هر که صبر آورد گردون بر رود
هر که حلوا خورد واپس تر رود
برای آنکه آدمی‌شیرین سخن باشد، باید تلخی بکشد، نباید در این دنیا به هر تمتعی که می‌خواهد، دست یابد. بازنهادن راه تمتع جویی حتی تمتعات حلال و برخورداری از همه آنچه آدمی‌می‌خواهد، راه این کامیابی را سد خواهد کرد. شیرینی سخن، پاداش تلخی کشیدن در پاره ای امور است.
به هر حال، عشق مولوی به گونه ای دیگر بود زیار کسی درِ باغ سبز به او نشان نداد و اهمیت موضوع هم در همین است. مولوی صریحاً می‌گوید:
عشق از اول چرا خونی بُوَد
تا گریزد آنکه بیرونی بود
او بعکس شمع‌های آتشی است
می‌نماید آتش و جمله خوشی است
عشق از ابتدا برای هر محرم و نامحرمی‌شیرین و عزیز نیست، بلکه از همان اول دندان‌های خود را نشان می‌دهد. مولوی تعبیر بسیار زیبایی دارد که آن را از متنبی گرفته است:
اِذا رَأیتَ نیابَ اللَّیثِ بارزۃً
فَلا تَظُنّنَ اَنَّ اللَّيثَ يَبتَسِمُ
اگر ديدي که دهان شير باز است و دندان هايش را آشکار مي کند، گمان نکن که مي خندد. اين علامت خشم و درندگي اوست. مولوي اين تمثيل را از متنّبي گرفته و مي گويد:"از تبسم هاي شير ايمن مباش"تبّسم شير، لبخند دوستي نيست بلکه مقدمه دريدن آدمي است. اين همان شير عشق است که مولوي هم از تبسم هاي او ايمن نبود و مي دانست که به طرف چه موجودي مي رود. اتّفاقاً مولوي از اين تمثيل روبرو شدن شير و آهو، يا بلعيده شدن آن توسط شير به کرّات براي بيان حال عشق و نسبت او با عشق و معشوق بهره جسته است :
يکي شيري همي بينم جهان پيشش گله آهو
که من اين شير و آهو را نمي دانم نمي دانم

پيش شيري آهوي بيهوش شد
هستي اش در هست او روپوش شد

تا نسوزم کي خنک گردد دلش
اي دل ما خاندان و منزلش
خانه خود را همي سوزي بسوز
کيست آن کس که بگويد لا يجوز
خوش بسوز اين خانه را اي شير مست
خانه عشق چنين اولي تر است
در واقع شمس تبريزي به مولوي پيشنهاد يک قمار کرد؛ قماري که در آن هيچ اميدي به پيروزي و بُرد وجود نداشت. شمس به او گفت که تنها نصيب و پاداش تو اين است که بتواني در قماري که اميد بردن در آن نيست، شرکت کني، اگر اين دليري را داري همين پاداش توست. مولوي هم اجابت کرد. و اين همان خطر پذيري است که در حافظ نمي بينيم. مولوي صريحاً به ما مي گويد که عشق لاابالي است، يعني بي مبالات است، پرواي هيچ چيز را ندارد، عاقبت انديش نيست، حساب سود و زيان نمي کند، درِ باغ سبز نشان نمي دهد و از عاشق"پاکبازي"مي خواهد، يعني، از او مي خواهد که براي ورود به قماري آماده باشد که همه چيز را در آن پاک مي بازد."پاکبازي"يعني"باختن همه چيز بدون اميد به بردن چيزي."عشق، همه عاشق را مي خواهد نه بخشي از او را.
لاابالي عشق باشد ني خِرد
عقل آن جويد کز آن سودي بَرد
تُرک تاز و تن گداز و بي حيا
در بلا چون سنگ زير آسيا

عشق چون واقي است وافي مي خرد
در حريف بي وقا مي ننگرد

عشق مُستسقي است مستسقي طلب
در پي هم اين و آن چون روز و شب
شمس تبريزي از مولوي چيزي جز اين نخواست که همه چيز را بدون توقع هيچ چيز فدا کند و درببازد. مولوي هم الحق به اين دعوت پاسخ نيکو داد؛ يعني خود را به طور مستوفا و کامل به عشق سپرد و از آبرو و مکنت و حشمت و . . . دست کشيد. پس عشق هم به او وفا کرد و به او همه چيز داد. سينه اي به او داد که به تعبير خودش"شرابخانه عالم"بود. او را فربه کرد و غم را از او ستاند."يک دسته کليد"به او داد که همه چيز را با آن مي گشود. او را درياوش و آفتاب صفت کرد و در مکتب خويش، به او ادب هايي آموخت که در هيچ مکتب ديگري يافت نمي شد:
هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد
که آن ادب نتوان يافتن ز مکتب ها

يک دسته کليد است به زير بغل عشق
از بهر گشاييدن ابواب رسيده

شرابخانه عالم شده است سينه من
هزار رحمت بر سينه جوانمردم
بنابراين، برعکس تجربه حافظ که ابتدا پا را در آب گذاشت و بعد سر از آتش درآورد، مولوي ابتدا پا در آتش گذاشت و بعد سر از آب درآورد. در واقع آتش عشق بر او گلستان شد، زيرا دليري ورزيد و پاداش دليري خود را گرفت. اين دليري همان"زهره شير"داشتن است که خود او از آن سخن مي گفت. همان دليريي است که هم سابق بر عاشقي و هم مسبوق به اوست. همان است که عاشقي بدون آن تمام نيست. اين دليري نه تنها در برابر بلا بود، بلکه بَر خود عاشقي هم بود. همان که بعدها در مکتب حافظ، رندي نام گرفت. دليري در برابر همه ملاحظات و تعلقات. نه فقط مصائب و تلخي ها. به همين سبب است که مولوي مي گويد :
ترس مويي نيست اندر پيش عشق
جمله قربانند اندر کيش عشق

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نيست
جمله شاهانند آنجا بندگان را بار نيست
باري، مولوي از اين قمار فوق العاده شادمان بود و در اين باره سخني بسيار شنيدني و به خاطر ماندني به جا گذاشت :
خُنُک آن قماربازي که بباخت آنچه بودش
بِنماند هيچش الا هوس قمار ديگر
اين قمار باز نه تنها آرزوي بردن ندارد بلکه تنها آرزويش اين است که يک بار ديگر قمار کند. مولوي اين مطلب را در جاي ديگر صورت استدلالي بخشيد و گفت: مگر خداوند در برابر چيزهايي که به ما داده، توقع داشته يا پاداشي از ما خواسته است؟ در داستان موسي و شبان، وقتي موسي به شبان عتاب کرد که اين سخنان چيست که مي گويي و اين اوصاف چيست که براي خدا برمي شماري؟ آن شبان اين سخنان ناگوار را شنيد و سر به بيابان نهاد ولي بعد :
وحي آمد سوي موسي از خدا
بنده ما را ز ما کردي جدا...
من نکردم امر تا سودي کنم
بلکه تا بر بندگان جودي کنم...
من نگردم پاک از تسبيحشان
پاک هم ايشان شوند و دُرفشان
عبادت و تسبيح مردم به خدا نفعي نمي رساند. بلکه نفع آن به خود مردم خواهد رسيد. خلق و امر خدا جوادانه و کريمانه است؛ يعني از سر جودِ مطلق مي آفريند و هيچ سودي در آن متصور نيست، محض بخشش و کرم است. اين کَرَم لفظ دلپذيري است و خداي کريم بسيار دوست داشتني است و به قول مولانا:"با کريمان کارها دشوار نيست."بخشش خداوند به تعبير مولوي بخشش جوانمردانه و"بي علت و رشوت"است؛ يعني، مي دهد بدون اينکه ذره اي توقع پاداش يا پرواي استحقاق طرف مقابل را داشته باشد. آنگاه مولوي مي گويد که بنده خوب و شايسته خدا بودن هم به معناي تشبه به اوست، آن است که آدمي خود را به او ببازد بدون اينکه توقع بازگشتي و پاداشي داشته باشد. اگر سودي يافت چه بهتر و اگر نيافت هيچ ضرري نکرده است، زيرا توفيق کرم ورزيدن يافته است و اين توفيق کمي نيست. در حقيقت مولوي تجربه عاشقي خود را با"کريم بودن"پيوند داد و گفت همان گونه که خداوند بي توقع، بي غرض، بي علت، و به محض وهابيت نعمت ها را مي بخشد، بنده کريم خداوند هم آن بنده اي است که آماده باشد همه آن نعمت ها را در راه او باز پس دهد. اگر غير از اين شد، فضل و کرامت و عاشقي انسان تيرگي خواهد گرفت. يکي از اصول مهم عشق نزد مولوي اين است که آنچه را خداوند بي غرض و بي توقع به ما داده بايد بدون غرض و توقع به او بازگردانيم. و اين همان"جود"است و"جود"با"سودجويي"منافات مطلق دارد :
سخت رويي که ندارد هيچ پشت
بهره جويي را درون خويش کشت
پاک مي بازد نباشد مُزد جو
آن چنان که پاک مي گيرد ز هُو
مي دهد حق هستي اش بي علتي
مي سپارد باز بي علت فَتي
که فتوت دادن بي علت است
پاک بازي خارج هر ملت است
زانکه ملت فضل جويد يا خلاص
پاک بازانند قربانان خاص
ني خدا را امتحاني مي کنند
ني در سود و زياني مي زنند

بي غرض نبود به گردش در جهان
غير جسم و غير جان عاشقان
به غير از عاشق که همه وجودش معطوف به معشوق است، شاعران و هنرمندان واقعي هم که اهل ابداع و خلاقيت راستين هستند، هيچ گونه غرضي در کارشان نيست و هيچ غرضي خلاقيت آنها را در بند نمي نهد؛ يعني، اين سخن که :
من نکردم امر تا سودي کنم
بلکه تا بر بندگان جودي کنم
فقط وصف الحال خداوند نيست بلکه وصف هر موجود خالق و مبدعي است و به قول مولوي اولياء حق نيز چنين اند :
مَحض مِهر و داوري و رحمت اند
همچو حق بي علت و بي رشوت اند
مولوي خود در مقام آفرينش هنري عيناً همين گونه بود؛ وقتي سخن مي گفت- چه در مثنوي و چه در ديوان کبير- مطلقاً توجه نداشت که سخن از کجا مي آيد و به کجا مي رود و چه بار خواهد آورد. جوشش فياضانه، پرواي محاسبات را ندارد. گنج باطن از فرط پري مي شکافد و سخاوتمندانه بينوايان را توانگر مي سازد تا جايي که شايد بتوان گفت کرم، جود، فتوت، و وهابيت واژه هاي کليدي دفتر و ديوان و خشت هاي اساسي خانه و ايوان مولوي اند و اين جود و فتوت، با عاشقي ربط وثيق دارد. همچنان که با دليري، عبادت و عرفان و سلوک نيز مرتبط است. اگر همين ويژگي ها را در آثار حافظ، بوعلي، سهروردي يا هم عصران مولوي، همچون سعدي، خواجه نصير طوسي، صدرالدين قونوي و حتي محي الدين عربي جست و جو کنيم، در مي يابيم که در هيچ کدام از آنها چنين تفکر و گرايشي نبوده است. به قول مولوي، ميان صوفي ها يکي شان صوفي است و هزار تاي آنها زير نام او و در دولت او زندگي مي کنند.
از هزاران اندکي زين صوفي اند
باقيان در دولت او مي زيند
در ميان عالمان نيز وضع به همين گونه است. چند نابغه بزرگ وجود دارد، باقي در دولت آنها مي زيند. جامعه شاعران تنها به چند شاعر بزرگ افتخار مي کند، بقيه در مدرسه آنها شاگردي مي کنند. وقتي ما به هنرمندان و خلاقان بزرگمان نگاه مي کنيم، کمتر کسي را مي بينيم که به اين درجه از پاکبازي رسيده باشد که مولانا رسيده است. اين بزرگوار در درجه اول از خودش رهايي پيدا کرد و بعد از آن بود که توانست ديگران را رهايي ببخشد و سخاوتمندانه و بدون هيچ قيد و بندي افاضه معرفت کند و بي غرض و بي توقع، به ديگران سود برساند. بي دليل نبود که درباره شمس تبريزي مي گفت :
همه را بيازمودم ز تو خوشترم نيامد
چو فرو شدم به دريا چو تو گوهرم نيامد
سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشيدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نيامد
چه عجب که در دل من گل و ياسمن بخندد
که سمن بري لطيفي چو تو در برم نيامد
ز پيَت مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد ماند زان پس که ميسرم نيامد؟
نکته در اينجا بود که او براي مدتي مراد خود را ترک گفت و بعد مرادها به سوي او روانه شدند. کساني مي توانند در عالم معنا قهرمان شوند و غواص بحر معاني گردند که از تعلقات خود دست بشويند و آماده قماربازي باشند. شيريني سخن آنها نيز در گرو همين بلا کشيدن و تلخي چشيدن است. خلاصه آنکه پابندي به تعلقات با پرواز در فضاهاي بيکران منافات دارد و يکي از بهترين راه ها براي کشف اين اسارت ها و تعلقات و توفيق در بريدن بندهاي تعلق، نشستن با آزادگان است. يعني، نشستن با کساني که خود وارسته اند و مي توانند روح وارستگي را در آدمي بدمند.
کار مردان روشني و گرمي است
کار دوُنان حيله و بي شرمي است
چون ز تنهايي تو نوميدي شوي
زير سايه يار خورشيدي شوي
رو بجو يار خدايي را تو زود
چون چنين کردي خدا يار تو بود

از خداوند وهاب، طلب روشني و گرمي و دلبردگي و وارستگي مي کنيم.

قمار عاشقانه شمس و مولانا/عبدالکریم سروش/موسسه فرهنگی صراط، 1379
نظرات ارسال شده
saeed asadi در 11 خرداد 1387
اقای سروش فرق جناب عالی در حال حاضر(1387) با بقال سر کوچه ما چیست؟

email | website

يک نفر شاهد در 12 خرداد 1387
شما اهل هزارتو خیلی با حال تشريف داريد. مطلب اين آدم را می‌رويد از کتاب‌اش نقل می‌کنيد، بعد يکی کامنت می‌گذارد و مستقيماً خطاب به او می‌نويسد و با بقال سر کوچه‌شان مقايسه می‌کندش (با اين حساب بقال‌شان حسابی مولوی شناس است). آن وقت اين نظر می‌ماند توی صفحه‌ی شما. عالمی است به خدا، عالم وب!
------------------
هزارتو: سیاست هزارتو در این زمینه حذف کامنت هایی است که توهین آمیز هستند. اگر سنگ آزادی بیان را به سینه می زنیم باید نه تنها نظر مخالف، نظرهای به زعممان بی جا را هم تحمل کنیم.

email | website

سيمرغ در 12 خرداد 1387
مهم نيست كه اون آقا چي ميگه... خيلي بدتر از اينها رو به دكتر سروش گفتن و همچنان خواهند گفت...
جالب اينجاست كه امثال اين آقا و تلويزيون ما با همه توهين ها نه تنها نمي تونن به عمق تفكر دكتر سروش دست پيدا كنن بلكه از نام و اعتبار حضرت مولانا استفاده مي كنن...

email | website

sTiLLb0rn در 13 خرداد 1387
آخه سروشم.....؟
نه! خودت بگو آخه سروشم....؟

email | website

دياكو در 13 خرداد 1387
سلام
پیشنهاد می کنم دوستانی که تاب تحمل آرای مخالفان خود را ندارند ، کتاب زیبای \"سرچشمه های دانایی و نادانی\" نوشته \"کارل ریموند پوپر\" را مطالعه کنند. (حدود 120 صفحه است نگران نباشید!)

email | website

pooya در 14 خرداد 1387
آقای سروش من عقاید شمارو از سالها قبل می شناسم:
خوب بود درباره انقلاب فرهنگی سال 59 که خودتان از بانیان اینکار بودید رفع اتهام کنید ،البته اگر این سایت رو می بینید.

email | website

قوامی در 14 خرداد 1387
دکتر سروش رو با " بشر و بشیر " شناختم و در ادامه هم آثاری چون "شیر و شکر " و همچنین " کلام محمد " که باعث معروفیت بیش از حدش شده .
در کل هم اگر هیچ اثری ازش نخونده بودم و فقط همین مقاله ی قمار عاشقانه رو می خوندم " عاشق " کلام زیباش می شدم .
به هیچ چیز دیگه از دکتر سروش کار ندارم ولی این مقالش فوق العاده بود . چون تفسیری که از مولانا کرده بود کم نظیره .
چرا می گم کم نظیر ؟ چون که تفاسیر هیچ کسیو از مولانا در حد دکتر الهی قمشه ای قبول ندارم . ولی بعد از محی الدین قمشه ای واقعا تفسیر زیبایی داشته از مولانا ، مخصوصا بخش هایی که مولانا رو با حافظ مقایسه کرده و اینکه چقدر زیبا تفاوت درک مولانا و حافظ رو از عشق بیان کرده و زیباتر از همه ، اینها رو به قماری که مولانا قبول کرد ارتباط داد . ای کاش ما هم شجاعت انجام چنین قمار هایی رو کسب کنیم .
واقعا نباید به همچنین انسان هایی روی زمین افتخار کرد ؟؟؟

email | website

تمساح در 14 خرداد 1387
در به در آن خوابی هستم که سالهاست مرا پریشان کرده ... در پیام یونسکو سالها قبل خیلی زیبا تر وصف مولانا را کرده بودید...آن موقع هر شبم با رویای صادقه میگذشت...و من درمانده هنوز به دنبال تعبیر همان رویا ها هستم...دارم تجربه نبوی را میخوانم بدون هیچ پیش داوری و حتی بدون مقدمه شما و ناشرتان...یا هو

email | website

شاه رخ در 21 خرداد 1387
لحن دکتر سرش چرا اینجوریه؟ انگار داره برا چند تا جوجه طلبه حرف می زنه، ازین حرفا گذشته مولوی یه چیز دیگه س
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد . . .

email | website

آشناي ديار در 31 خرداد 1387
نظرات بعضيها به اين ضرب المثل ميماند كه داستان ليلي ومجنون رابراي كسي تعريف كردند طرف آخرداستان پرسيد ليلي مرد بود يا زن .

email | website

مهاجر در 31 خرداد 1387
سلام
واقعا اینجا یک لابیرنته که آدم وقتی واردش میشه به سختی راه خروج رو پیدا میکنه من بازم بهتون سر میزنم و خوشحال خواهم شد حضور سبزتون رو در کلبم احساس کنم منتظرتون میمونم

email | website

arnofsky در 05 تير 1387
بهتره که فکری برای فرهنگ شناسی خودتون بکنید، بد نیست .
جناب ژیکوفسکی تا کی با چند تا بچه می خوای جنگولک بازی در بیاری ؟
فیلسوف اسلامی هم کار می کنی نه ؟
بهتره خودتو گول نزنی ...
فقط یه چیز می تونم بگم : خاک بر سرت
تو لیاقت بحث حرفه ای نداری که باهات بحث کنم .
-----------------------
ژیکوفسکی: البته گویا شما حتی از اسم خودتان هم شرم دارید، چه رسد به بحث.

email | website