میرزا پیکوفسکی
تمام

هزارتو تمام شد. بالاخره باید روزی تمام می‌شد؛ امروز همان روز است. البته این دلیل پایانش نیست. هزارتوها نیز به سرانجام نرسیده‌اند که بشارت دهیم طومار هر چه هزارتوست در دنیا را پیچیده‌ایم و دیگر گم‌گشته‌ای نیست و کارمان به دشت‌های پهناور رسیده است. هزارتوئیان قبل از آغاز می‌دانستند تا ابد سرگردان پیچ و خم هزارتوها خواهند ماند، ولی باز نوشتند بلکه به بیرون ره بیابند. شاید به دلیل همین آگاهی هزارتو یک تراژدی است، حکایت یک تراژدی است. قصه‌گویی است.

در هزارتو قصه زیاد گفتیم. قصه‌ی همان سرگشتی‌های معروف، قصه‌ی اندیشه‌ها، نمی‌دانم‌ها، می‌دانم‌ها. سی هزارتو نقالی کردیم. مردم آمدند گوش کردند، کم هم نیامدند. کار و بارمان سکه بود، می‌گفتیم و می‌گفتند، می‌نوشتیم و می‌نوشتند. دیگران به کنار، خودمان جماعتی شده بودیم. جماعتی که فقط روی کاغذ بود. جماعتی که چند ده نفرشان یکدیگر را دیده بودند و باقی حتی ارتباطی با هم نداشتند. ولی باز جماعتی بودند. جماعتی که حداقل می‌دانستند هزارتوهایی وجود دارد. خلاصه خوب بودیم، نه فقط در ظاهر.

ظاهر همیشه پرده بر باطن است. تلاش بر آن بود باطن هزارتو هم مانند ظاهر آن باشد، ساده و صریح. هزارتو بیش از همه‌چیز تمرین پختگی برای هزارتوئیان بود. خواستیم جمعی باشیم بدون درگیری و جدایی و جدل و گمانم توانستیم. ما یک مجله‌ی آرام منتشر کردیم، یک تجربه‌ی ساده داشتیم، یک خاطره‌ی شیرین. به خودمان افتخار می‌کنیم که دو سال و نیم دوام آوردیم، باز هم می‌توانستیم دوام بیاوریم. تمام شدن هزارتو از سر ناچاری نبود، یک تصمیم بود.

پایان هزارتو تصمیم شخص من است. دلایلش کم نیستند و دفاعیاتم هم. اینجا هم جای بحث این نیست، دلیلی برای بحث نیست. خلاصه‌ی تمام حرف‌ها می‌شود از دست دادن ایمان، نه ایمان به هدف که آن‌چنان مقصودی در کار نبود؛ ایمان به مسیر، انگیزه برای ادامه‌ی مسیر. بعد از دو سال و نیم شاید ترک هزارتو سخت باشد، ولی خاطره‌ها ارزش خانه شدن ندارند که در گرمی‌شان پنهان شویم. از هزارتو می‌گذاریم، تا چه پیش آید.
نظرات ارسال شده
shahab در 01 آذر 1387
به قول خودت، اين‌جا جای بحث نيست، پس اين هم می‌شود تنها اظهار نظر من!
حيف از اين تصميم كه چندان خوب توی ذهن مخاطب نمی‌نشيند! يك مقداری لحن بيان آن افتخار به دوام آوردن و تصميمی كه از سر ناچاری نبود، به هم نمی‌خوانند ...
به هر حال، دست مريزاد از اين كار چند ساله!
راستی، وای به حال‌تان اگر فكر می‌كرديد كه تومار هرچه هزارتو در دنياست را پيچيده‌ايد! به هر حال، آن پاراگراف اولی خيلی خوب اوج می‌گيرد و تمام می‌شود.

email | website

ح.ش در 01 آذر 1387
ُ«تُرك‌»هاي «تركيه»اي، به OK مي‌گويند «تمام».
فيلم‌سازان هم هنگام «تمام» ،فرياد مي‌كشند CUT .
حالا من به‌رسم سينماگران غير تُرك [البته با تعریفی از شرایط]،باید ب‌گويم «كات»!
ولی اميدوارم [خيلي زود]،اين پلان كات شده از سریال «هزار تو»، بچسبد به پلانی تازه از يك «سكانس» جديد...
okay
؟

email | website

خواب بزرگ در 01 آذر 1387
یاد گرفته‌ام نگویم: چرا پایان؟
اما خب به قدری هم زندگی کرده‌ایم که بدانیم همیشه \\\\\\\"بعدی\\\\\\\" هم در کار است.
به انتظار همان بعد می‌مانیم و به احترام همه هزارتوها کلاه از سر برمی‌داریم.

email | website

محمد در 01 آذر 1387
فرم کار خیلی قشنگ و شیک بود و همیشه که به روز می‌شد میومدم و می‌دیدمش. هرچند که هیچ‌وقت حوصلم نگرفت بشینم بخونمش. البته به‌غیر از یکی‌دوتا مطلب محض کنجکاوی، که جریان چیه.
بهرحال خوشحال می‌شدم از بودنش.
موفق باشید.

email | website

ماني در 01 آذر 1387
اجازه بدهيد از اتمام اين پروژه فكري واصلاح آن به شكلي زاينده تر انتقاد كنم. تنها به اين باور دلخوش كرده بوديد كه در ساختارمجازي خبري است. نه! مهم پراكندن و هزاران تو در تو را جستن نيست. ساخت اصلي اجتماع را نمي توان بر اساس گونه گوني سامان داد(هر چند اين حرفم به معني ناديده انگاشتن تفاوت ها نيست). مهم اجتماع آفلايني است كه وجود خارجي ندارد ومهم تر آز آن فقدان ديدگاه پروژه محور وتمركز بر روي اهدافي است كه سنت ها و تداوم نسل ها را بر روي سنت ها شكل مي دهد. مشكل اينجاست كه زندگي واقعي و روزمره ما انسان هاي شريف و روشنفكر به اجتماعي واقعي در دنياي واقعي دل خوش نكرده است و حتي ان را شكل نمي دهد و اين اجتماع نيزبه خاطر مصيبت هاي فردي امان كه مانعي است سخت هراس انگيز(ازدواج، پول، كار ، مهاجرت و...) غير قابل شكل گيري كه حال فرضا بر روي يكي از هزارتوها متمركز شود وآن را بسط وگسترش دهد. ذهنيت تام گرا و كل گراي ايراني هم اين ذهني سازي هزارتويي چند رنگ را مدام بيشتر پي مي افكند.
متاسفم وناراحت كه فكر مي كنيم 2 سال ونيم زمان قابل قبولي است. اين براي جامعه ما يك فاجعه فرهنگي است هر چند كه امروزه براي همين نوشتن نيزبايد شاخ غول را شكست. بلا در ما(اده سايت ونوشتن جمعي) نيست در تعلقات ماست كه اجازه نمي دهد آنقدر با هم صميمي باشيم كه به جاي اتمام هزارتو حداقل ان را اصلاح كنيم وبه اجتماع آفلاين تر وپروژه هاي كوچك تر اما قابل دسترس تر بشكنيمش.

با آرزوي موفقيت براي ساير هزارتوهاي آينده

email | website

tvaji در 01 آذر 1387
شاید که باید تمام میشد

email | website

مجید در 01 آذر 1387
من که دوستش داشتم و دارم و میدارم. ولی کاش میتونستی بگی چرا

email | website

زیتون در 02 آذر 1387
خیلی متاسف شدم... واقعا راه چاره‌ای برای نگهداشتنش نیست؟

email | website

زیتون در 02 آذر 1387
ببخشید یه سوال. نوشتید که :"پایان هزارتو تصمیم شخص من است." من نمی دونم مدیریت سایت چه طوری بوده و آیا یک نفره بوده یا شورایی. البته خوندم بقیه هم چندان امیدی به نگه داشتنش نیستند ولی با وجود این همه نویسنده ی خوب چرا ادامه نمی دید؟ چرا شورائیش نمیکنید که خستگی به تن یک نفر دو نفر نمونه.
کاش برای هزار تو تبلیغ بیشتری می کردید. خود من گاهی فکر می کردم وارد شدن به حلقه ی شما کاری بس مشکله...

email | website

زیتون در 02 آذر 1387
ببخشید در کامنت قبلی سهوا جمله ام را غلط نوشتم . "امیدی به نگه داشتنش ندارند" به جای ندارند نوشتم نیستند.

email | website

حمید در 02 آذر 1387
خسته نباشید. دلمون براتون خیلی تنگ می شود.

email | website

بهاره در 02 آذر 1387
آخی!

email | website

فرشته در 02 آذر 1387
" اینجا هم جای بحث نیست..." "خاطره-ها ارزش خانه شدن ندارند..." این ها را هم نفهمیدم و هم نخواهم فهمید نه که پیچیده باشد و یا پیچیده-اش بخواهم ببینم نمی-خواهم بفهمم که سلیقه است لابد و بگذریم. اما "هزارتو"ی شما خیلی توانست! موید باشید.

email | website

فرشته در 02 آذر 1387
نه که اشتباه باشدها آن بالا اشتباه شده است آدرس سایت. به هر صورت انگار یک عدد " اچ تی تی پی" زائد می-نماید.

email | website

نقطه‌الف در 02 آذر 1387
سلام. نه ,خاطره خانه نیست. هزارتو هم برای رفتن است. با اينهمه دلمان برایش تنگ خواهد شد. برای جمع آفلاینمان هم همینطور. براي هر ماه يك "هزارتوي اينبار چي‌درآمده" هم، برای اخطارهای آخر ماه و پس مطلب چی شد ميرزا هم! و کسی چه می داند, شاید هم یک روزی بعد از سالیانى, هزارتوییان باز جمع شدند و هزارتويي را ادامه دادند. خب هزارتو که تمام نمی شود. پايان هاي ارادي هم همه خوشند.
يك موفق باشيد و شاد زي و به اميد ديدار براي تمام همراهان هزارتو و خاطراتش

email | website

خسرو در 02 آذر 1387
بعضی آدم ها می خوان به يه چيز تا آخر عمرشون بچسبند.خواهر، برادر، تموم شد. يه مدتی خوب و جالب بود و پُربار و زيبا و چه و چه و چه بود. اما مثلاً تصور کنيد يه مرض افتاد به جونش و مُرد. آره مُرد. مگه همه ما و همه ايده های ما و همه چيز توی اين دنيا يه روزی، يه ساعتی، يه لحظه ای نمی میره؟ نابود نميشه؟ اغلب قريب به اتفاقشون حتی فراموش ميشن. دود ميشن و ميرن هوا. آها! ديگه نيست. نيست ديگه! حالا هی بگو چرا؟ چطور؟ دليلش چيه؟ آخی! اوخی! وای! ووی! خواهر من، برادر من هزار تو رو لولو خورد! حالا خيالتون راحت شد؟!

email | website

آمنه فرخي در 02 آذر 1387
تمام شدن هزار تو مبارک... حتما افق های وسیع تری برای هزارتوئیان گشوده می شود... بلاشک

email | website

بابک در 02 آذر 1387
خب هرچیزی تمام می‌شود، نمی‌دانم، اما بعضی چیزها را آدم بیشتر احساس می‌‌کند، بعضی چیزها انگار شبیه اون بستنی‌هایی هستند که در دوران کودکی فکر می‌کردیم چقدر زود تمام میشدند.
خب اینجا یک خوبی داشت و آن هم این بود که نظرات چندنفر هم‌فکر و هم‌عقیده نبود و آدم همیشه با یک حس و حالِ تازه روبه‌رو میشد.

email | website

محمد رضا دانش در 02 آذر 1387
چند کلاس درسی که خواندم بعلاوه اکسیژن مفت و مجانی نا خالص ،کتابهایی که خوانده ام و حتی آنهایی که نخوانده ام و البته هزارتو مرا ساختند . به احترام هزارتوی خیالتان که به هزارتوی وجودمان راه زده و به افتخارتان آنهم تا ابد .
..دی

email | website

shahab در 02 آذر 1387
حالا که آن نوشته‌ی برگ آخر را خواندم، منظورم همان تعطيلات سه هفته‌يی در خانه‌ی آقای دكتری كه سردبير يك نشريه‌ی كوچولو بود، مقصودت رو درك می‌كنم از اين كه تصميم گرفته‌ای كركره را بكشی پايين.
خيلی نوشته‌ی قشنگی بود، اما با اين همه، قياس‌اش با ماجرای هزارتو مع الفارقه! من به نظرم تو اون آقای دكتری هستی كه بايد بعد از سه هفته برگرده سر كار و زنده‌گی‌ش، نه آقايی كه با زن و بچه‌ش برا تعطيلات سه هفته‌يی اومده‌ن اون‌جا.
بعد از همه‌ی اين‌ها، هر جا كه هستی سرت سلامت!

email | website

خازییل در 03 آذر 1387
باشد که در دوهزار تو بیاییم و بگوییم دمتان گرم.

email | website

نیکو در 03 آذر 1387
خوشا پایان های در اوج . خوشا .

email | website

دختر حوا در 03 آذر 1387
چرا برای در اوج موندن باید تموم شد؟
که خاطره شد؟
چرا بیشتر آدما و پدیده ها این راه رو انتخاب میکنن؟
میترسن که با ادامه دادن چی بشه؟

email | website

دختر حوا در 03 آذر 1387
البته نظر شخصیم بود نه بحث!
همیشه فکر میکردم میتونم تا همیشه بیام و بخونم اینجا رو...

email | website

سارا در 03 آذر 1387
ببین محمد، رو دلم موند بهت بگم هیچی جای اون دوریالی‌ها رو توی جا هزارتویی چسبیده به ستون ورودی دانشکده، نگرفت؛ یعنی کار از ایناست که می‌گن «کار قشنگیه»، ولی اون هزارتو رگ خاطره‌ی آدم رو تحریک می‌کنه خوب.

غم نبینی پسر، دستت خوش. دست همه‌تون خوش.

email | website

شهريار در 03 آذر 1387
گفتيد \"دلایلش کم نیستند و دفاعیاتم هم. اینجا هم جای بحث این نیست، دلیلی برای بحث نیست.\" پس بحث زيادي نشد و البته يك نظر جالب بود در مورد \"تموم شد ديگه\" كه آن هم مثل جمله اول امري بود و نه بحثي.
بحثي ندارم، ولي با امر شما حداقل يك چيز هنوز براي من حل نمي‌شود: چرا بايد هر چيزي روزي تمام شود، خواسته يا ناخواسته؟

email | website

نیم در 03 آذر 1387
میرزای عزیز. تجربه ی شرینی بود. ازت به خاطرش ممنون ام. چیزی که هست برای من پایان همکاری ام هزارتو تنها باز می گشت به گرفتاری ها و تغییر اولویت ها. تازه داشت کارهای شخصی سر و سامان می گرفت و آماده می شدم برای کاری دوباره که هزارتو تمام شد!

هر جا که هستی شاد باشی.

email | website

نیم در 03 آذر 1387
کامنت من چرا این جوری شد؟ دوباره می نویسم اش:

میرزای عزیز. تجربه ی شرینی بود. ازت به خاطرش ممنون ام. چیزی که هست برای من پایان همکاری ام با هزارتو تنها باز می گشت به گرفتاری هایم و تغییر اولویت ها. تازه داشت کارهای شخصی سر و سامان می گرفت و آماده می شدم برای همکاری دوباره که هزارتو تمام شد! کاری که با اراده ی یک نفر آغاز شود با اراده ی یک نفر هم تمام می شود حالا هر چند همکار.

هر جا که هستی شاد باشی.

email | website

روجا در 04 آذر 1387
کارتان خوب بود...

email | website

زهرا در 04 آذر 1387
من اعتراض دارم...
اما به هر حال خسته نباشين!جز افسوس خوردن حرف ديگه اي نيست!

email | website

fairyland در 04 آذر 1387
به امید دیدار در فرای هزارتو ای یاران

email | website

بامداد در 05 آذر 1387
سلام
خدا قوت ! دستتون درد نکنه.......مرسی از تمام مطالب قشنگتون......

اما

اینکه پایان کار هزارتو تصمیم شخصی شما بوده کمی با فریادهای آزادی و دموکراسی امان تناقض دارد....هزارتو دیگه متعلق به شخص شما نبود که تنهایی براش تصمیم بگیرید
هزار تو یک کشتی بود که همه توش نشسته بودیم و شما البته زحمت هدایتش رو بر عهده داشتید .....بهرحال بازم ممنون و خدا قوت بابت هدایت زیبایی که در این کشتی داشتید

email | website

mekabiz در 05 آذر 1387
ضممن خسته نباشید به شما و تشکر از بابت زحمتی که در این مدت کشیدید باید بگویم شخصا تعطیل کردن هزارتو را کار درستی می دانم.هزار تو نتوانسته بود یک مجله باشد که کسی بخاطر خودش آنرا بخواند. من نوشته های نویسندگان مورد علاقه ام را در هزارتو می خواندم. انگار که در وبلاگ شخصی شان نوشته باشند. نبود یک ادیتور البته دموکراتیک بود. اما لازم نیست در انتشار مجله دموکرات باشیم . نوشته های بد را باید حذف کرد و چون سردبیری نبود که این کار را بکند ادم باید به اسمهایی که می شناخت اعتماد می کرد. اگر قرار باشد من در هزارتو صرفا دنبال نوشته های وبلاگ نویس هایی که می شناسم و به نوشته هایشان اعتماد دارم بگردم چه نیازی است که یک نفر اینهمه وقت و هزینه صرف کند و آن را در یک جا جمع کند ؟جستجویم را در وبلاگ های خودشان انجام می دهم. البته تجربه ی خوبی بود و ناموفق بودنش(اگر ناموفق باشد) مانع می شود شخص دیگری وسوسه شود آن را تکرار کند.خود من قبل از دیدن هزارتو خیال چنین مجله ای را در سر می پروراندم. اما حالا می دانم که بهتر است یک مجله ی خوب با ادیتوری سختگیر داشته باشیم تا یک مجله ی دموکرات اما غیرقابل اعتماد.

email | website

نیم در 06 آذر 1387
یادم رفت بگویم این عنوان تمام به نظرم ایهام داشت. خودت بهتر می دانی که ترک ها به OK می گویند تمام. به قول نگین پایان های ارادی همه خوش اند دیگر.

email | website

سورا در 07 آذر 1387
شاید باید گفت چه حیف.. یا اینکه خسته نباشید جناب میرزا... شاید باید گفت سن که بالا می رود روزمره گی انچنان هزارتویی درست می کند که تنها می توان مانند فیلم رویاها چرخید و بعد از جایی خود را پایین انداخت. برای همه ارزوی موفقیت می کنم. جمعی بودیم چیزهایی نوشتیم و با هم اشنا شدیم شاید روزگاری دوباره همدیگر را در هزارتویی دیگر بیابیم. ایام خوش و با امید.

email | website

شازده خانوم در 10 آذر 1387
حیـفـــــــــــــــــــــــــــ ....

email | website

بابی 10 اذر 87 در 10 آذر 1387
در اين آب و خاك،كشتی و بوكس مدال آورند،فوتبال و بسكتبال ملال آور،خيلی سخت تيمي كار ميكنيم عمر شركتهای با سهام متنوع كمتر از يك نسل است. اين ضعف همچنان با ما خواهد زيست.هزار تو تمام شد .جاي افسوس نيست جاي مرگ خالي. كاشتن درخت هنوز هم در اين اب و خاگ ارزش شمرده نميشود.اكر ده نفر براي ديدن جنگل از ته دل شاد ميشوند صد نفر براي بريدن درختانش سرودست ميشگنند.وقتي سرانه مطالعه شش درصد است تمام شدن هزارتوها جاي مرگ است.

email | website

بخروز در 11 آذر 1387
سلام. من ... یا خدانگهدار شاید. خدا قوت که دیگر گذشته است. من عادتی ناپسند دارم . عادت به مرده خوانی. نویسنده های مرده را جمع می کنم و می خوانم. یعنی می خواندم. حالا پس از پایان هزارتو ها تازه آنها را یافته ام. همه را به وقت پیدا کرده ام. سر عادت خودم.

email | website

حامد در 14 آذر 1387
گلم از خود رهيدن را بياموز - به سرمنزل رسيدن را بياموز
مجال تنگ و راهي دور در پيش - به پاهايت دويدن را بياموز
زمين بي عشق خاكي سرد و مرده است - به قلب خود تپيدن را بياموز
جهان جولانگهي همواره زيباست - به چشمت خوب ديدن را بياموز
بياموز، آفريدندت توانا - توانا، آفريدن را بياموز
جهان طعم شراب كهنه دارد - به لبهايت چشيدن را بياموز
تو اهل آسماني اي زميني - به بال خود پريدن را بياموز
صدايت مي كنند از عالم عشق - به گوش جان شنيدن را بياموز
نسيمي باش و از باد بهاري - سحرگاهان وزيدن را بياموز
تو ابر رحمتي گاهي فرو ريز - زاشك خود چكيدن را بياموز
گذارت گر ز راهي پرگل افتاد - به دست خود نچيدن را بياموز
به عاشق غمزه و غم مي فروشند - تو از اول خريدن را بياموز
سبك همواره بار زندگي نيست - به دوش خود كشيدن را بياموز
كمانت مي كند اين بار سنگين - تو پيش از آن خميدن را بياموز
جهان از هردو دارد، شادي و غم - شكيب داغ ديدن را بياموز
به دنيا دل سپردن نيست دشوار - زدنيا دل بريدن را بياموز
نياسودن به دوران جواني - به پايان آرميدن را بياموز
به جولان در سخن سالك مپرداز - دمي در خود خزيدن را بياموز
سراينده: مجتبي كاشاني

email | website

مرد بارانی در 04 خرداد 1388
نمیدونم چرا فکر نمیکردم روزی هزارتو به آخر میرسه!درسته که هر چیزی بالاخره تموم میشه و من هم با این همه مشغله ای که داشتم تازه الان و در این تاریخ تونستم هزارتو رو تموم کنم شایدم آخرین نفر از اون جماعتی بودم که این هزارتو رو هی دور میزدند تا بلکه سر از جایی در آورند.یادم نمیره روزی روزگاری بود با پسرخاله ام که رفیق شفیقمون هم بود و اتفاقی به وبلاگ میرزاپیکوفسکی رسیدیم و شروع کردیم به خواند سفرنامه های جذاب دور اروپا...رییس چپق بدست هم یادمان مانده و خلاصه از آنجا بود که ما هم سری در این جماعت در آوردیم و در هزارتوی خودمان چرخیدیم و چرخیدیم...من هنوز به آخر هزارتو نرسیدم...و فکر میکنم در یک هزارتوی بی اینتها افتاده ام و همچنان میگردم و میگردم...نمیدانم این سایت تا کی میماند امیدوارم همیشگی باشد ولی از آنجایی که میترسم بلایی که سر هزارتو آمد سر این سایت هم بیاید میخواهم چاپش کنم و در قفسه زهوار در رفته کتابهایم نگه دارمش البته باز هم آنجا همیشگی نخواهد بود ولی میدانم حداقل تا جایی که خودم زنده هستم هزارتوی کاغدی هم خواهد بود.امیدوارم اینطور باشد...همه این جماعت هم امیدوارم موفق و مویید باشند در هر جای این گیتی پهناور که هستند...ولی یه چیزی من هنوزم به میرزا سر میزنم!
یا حق

email | website

saeid در 26 خرداد 1388
از تلاش شما برای ایجاد تفرقه ممنون ایشالا کسایی که از این حرف شما سود میبرن اجر شما رو بدن

email | website

تازه های ادبی در 19 فروردين 1389
کاش تمام نمی شد

email | website

سپیده در 12 فروردين 1390
امروز بعد از مدتها دوباره اومدم سراغ هزارتو و غصه دار شدم که چرا تمام شد و چرا ادامه پیدا نمی‌کنه...!!!
حیف...

email | website