موسیقی کلاسیک در هزارتو
پدر، سیفا و... نمایشگاه عکس پدر، سیفا و...، آبان و آذر 85، گالری ماه مهر، تهران، خیابان ولیعصر، روبهروی پارک ملت، کوچه شهید کاجآبادی، شمارهی 12
از ساعت 16 تا 19 بعد از ظهر
از ساعت 16 تا 19 بعد از ظهر
بازگشت یکهسوار پرویز دوایی / چاپ اول 1370
مجموعهای از خاطرات کودکی و نوجوانی استاد «پرویز دوایی» است که از نثر شیوایش پیداست سالها بعد نوشته شده، اما هرچه که هست، به غایت رنگی و پرحاشیه تعریفشان کرده. تمام فضای آن سالها را میشود با خطبهخطِ کتاب مرور کرد، باور کرد و در کوچههای پر دار و درختش گم شد. از آن کتابهاییست که راحت میشود دوستش داشت و بارها دوباره از نو خواندش.
تابستان 1370 وقتی "بازگشت یکهسوار" منتشر شد، خوشحالی "بهرام ریپور" که کتاب به او تقدیم شده بود کمتر از "پرویز" در آن دورترها- پراگ- نبود. چون "بهرام" در واقع قهرمان اصلی خاطرات سالهای دور پسرخاله بود...
اولین بار این بهرام بود که پرویز را ترغیب به نوشتن خاطراتش کرده و بعد هم به صورتی مستمر پیگیر آن شده بود تا شاید او را از روحیهی مأیوس و بیتفاوت ان ایّام خارج کند. چنین هم شد و پرویز بالاخره کار را شروع کرد. دوسال بعد، اولین خبرها رسید:
(...خاطرات سینمایی بنده به پایان رسیده، یعنی دستنویس خیلی اولیهاش، حالا باید مقداری خورده پاشیدهها را که آدم بعداً یادش میآید لای دستش زد و قاطیاش کرد، هنوز مقادیری کار دارد... من این قضیهی سینما به هرحال برایم یک بهانه و یک زمینهای بوده برای اینکه رویش یا دور و ورش از زندگی حرف بزنم، از کوچهها و خانهها و خوابها و آدمها و عشقها، بازیها و حسهای آنزمان... حالا تا ببینیم چی از آب درمیآید...) » اینها را «جمال امید» پشت جلدِ همین کتاب نوشته. ما از خودمان در نیاوردیم.
پ.ن: بهرام ریپور / 1375– 1315 / سینمایینویس، مترجم، کارگردان سینما
مجموعهای از خاطرات کودکی و نوجوانی استاد «پرویز دوایی» است که از نثر شیوایش پیداست سالها بعد نوشته شده، اما هرچه که هست، به غایت رنگی و پرحاشیه تعریفشان کرده. تمام فضای آن سالها را میشود با خطبهخطِ کتاب مرور کرد، باور کرد و در کوچههای پر دار و درختش گم شد. از آن کتابهاییست که راحت میشود دوستش داشت و بارها دوباره از نو خواندش.
تابستان 1370 وقتی "بازگشت یکهسوار" منتشر شد، خوشحالی "بهرام ریپور" که کتاب به او تقدیم شده بود کمتر از "پرویز" در آن دورترها- پراگ- نبود. چون "بهرام" در واقع قهرمان اصلی خاطرات سالهای دور پسرخاله بود...
اولین بار این بهرام بود که پرویز را ترغیب به نوشتن خاطراتش کرده و بعد هم به صورتی مستمر پیگیر آن شده بود تا شاید او را از روحیهی مأیوس و بیتفاوت ان ایّام خارج کند. چنین هم شد و پرویز بالاخره کار را شروع کرد. دوسال بعد، اولین خبرها رسید:
(...خاطرات سینمایی بنده به پایان رسیده، یعنی دستنویس خیلی اولیهاش، حالا باید مقداری خورده پاشیدهها را که آدم بعداً یادش میآید لای دستش زد و قاطیاش کرد، هنوز مقادیری کار دارد... من این قضیهی سینما به هرحال برایم یک بهانه و یک زمینهای بوده برای اینکه رویش یا دور و ورش از زندگی حرف بزنم، از کوچهها و خانهها و خوابها و آدمها و عشقها، بازیها و حسهای آنزمان... حالا تا ببینیم چی از آب درمیآید...) » اینها را «جمال امید» پشت جلدِ همین کتاب نوشته. ما از خودمان در نیاوردیم.
پ.ن: بهرام ریپور / 1375– 1315 / سینمایینویس، مترجم، کارگردان سینما
آگراندیسمان(Blow up) اثر میگل آنجلو آنتونیونی، 1966، ونسا ردگریو، سارا مایلز، دیوید همینگز، فیلمنوشتهی آنتونیونی بر اساس داستان کوتاهی از خولیو کورتازار
واقعیت چیست و خیال چیست؟ توهم تا کدام مرز میرسد؟ آیا با بزرگنمایی به واقعیت بیشتر نزدیک میشویم یا خیال را پررنگتر میکنیم. تصویری که از دریچهی ویزور دوربین عکاسی دیده میشود، تا چه اندازه قابل اعتماد است؟ و فکر نکنید اگر آگراندیسمان را ببینید، پاسخ را به دست میآورید!
(گویا خیلی به گفتار متن تیزرهای سینمایی شبیه شد!) فراموش نکنید که این فیلم متفاوت از آنتونیونی را با کیفیت تصویری خوب ببینید.
واقعیت چیست و خیال چیست؟ توهم تا کدام مرز میرسد؟ آیا با بزرگنمایی به واقعیت بیشتر نزدیک میشویم یا خیال را پررنگتر میکنیم. تصویری که از دریچهی ویزور دوربین عکاسی دیده میشود، تا چه اندازه قابل اعتماد است؟ و فکر نکنید اگر آگراندیسمان را ببینید، پاسخ را به دست میآورید!
(گویا خیلی به گفتار متن تیزرهای سینمایی شبیه شد!) فراموش نکنید که این فیلم متفاوت از آنتونیونی را با کیفیت تصویری خوب ببینید.
همنام جامپا لیری، برگردان امیرمهدی حقیقت، نشر ماهی، 1384
همنام داستان تلخ و شیرین مهاجرت است، مهاجرت از وطن به دنیای پر زرق و برق غرب و خاطراتی که فراموش نمیشوند حتی توسط نسل بعدی که غرب را وطن خود میداند. شاید هم داستان کشف خود باشد، بعد از شناخت خود و جنگیدن با خود و در نهایت رضایت دادن به آنچه که هستیم و بودیم. شاید هم داستان نباشد، روایت زندگی یکی از ما باشد، زندگیی که قل میخورد، مثل سیبی که پرت کرده باشیم هوا و تا به زمین میرسد هزار بار میچرخد.
همنام داستان تلخ و شیرین مهاجرت است، مهاجرت از وطن به دنیای پر زرق و برق غرب و خاطراتی که فراموش نمیشوند حتی توسط نسل بعدی که غرب را وطن خود میداند. شاید هم داستان کشف خود باشد، بعد از شناخت خود و جنگیدن با خود و در نهایت رضایت دادن به آنچه که هستیم و بودیم. شاید هم داستان نباشد، روایت زندگی یکی از ما باشد، زندگیی که قل میخورد، مثل سیبی که پرت کرده باشیم هوا و تا به زمین میرسد هزار بار میچرخد.




اینبار: