بیورک گودمونزدوتیر
لذّت متن رولان بارت، ترجمهی پیام یزدانجو، چاپ اوّل، ویراستِ دوّم، ۱۳۸۳، نشر مرکز
میسن کولی، دربارهی بارت میگوید که شهرتش در فرانسه ـ قابلِ مقایسه با سارتر ـ در حدّی بود که در کشورهای دیگر، تنها ستارگان ورزش و سینما میتوانستند به آن دست یابند. هنگامیکه در ۱۹۸۰ میلادی در اثر سانحهی رانندگی، در گذشت، کرسی استادی کولژ دو فرانس را در اختیار داشت و در اوجِ قلّهی نظام آکادمیک فرانسه نشسته بود و سخنرانیهایش، مخاطبان بیشمار داشت.
لذّت متن، گزینگویهها و تکّهنوشتههاییست در دفاع از خواندن و نوشتن. بارت در کتاب، نشان میدهد که آثار ادبی محمول شناخت و دانش نیستند؛ بلکه، محمولِ لذّتاند. بارت، دو گونهی متفاوتِ خوشی ـ یعنی لذّت و سرخوشی یا کامجویی ـ را از هم تفکیک میکند و دوّمی را ناشی از متنهایی میداند که خواننده باید نویسندهوار عمل کند و اجزای متن را به هم بپیوندد. در حالیکه اوّلی، از متنهای خوانندهوار برمیخیزد؛ متونی که خواننده با ارجاع به اشکال و رمزگانهای ادبیات، آنرا در مییابد.
میسن کولی، دربارهی بارت میگوید که شهرتش در فرانسه ـ قابلِ مقایسه با سارتر ـ در حدّی بود که در کشورهای دیگر، تنها ستارگان ورزش و سینما میتوانستند به آن دست یابند. هنگامیکه در ۱۹۸۰ میلادی در اثر سانحهی رانندگی، در گذشت، کرسی استادی کولژ دو فرانس را در اختیار داشت و در اوجِ قلّهی نظام آکادمیک فرانسه نشسته بود و سخنرانیهایش، مخاطبان بیشمار داشت.
لذّت متن، گزینگویهها و تکّهنوشتههاییست در دفاع از خواندن و نوشتن. بارت در کتاب، نشان میدهد که آثار ادبی محمول شناخت و دانش نیستند؛ بلکه، محمولِ لذّتاند. بارت، دو گونهی متفاوتِ خوشی ـ یعنی لذّت و سرخوشی یا کامجویی ـ را از هم تفکیک میکند و دوّمی را ناشی از متنهایی میداند که خواننده باید نویسندهوار عمل کند و اجزای متن را به هم بپیوندد. در حالیکه اوّلی، از متنهای خوانندهوار برمیخیزد؛ متونی که خواننده با ارجاع به اشکال و رمزگانهای ادبیات، آنرا در مییابد.
تأمّلات مارکوس اورلیوس، ترجمهی عرفان ثابتی، چاپ اوّل، اسفند ۱۳۸۴، نشر ققنوس
«وقتی کسی تو را ناراحت میکند و میرنجاند، پیش از هر چیز از خود بپرس که او از خوب و بد چه برداشتی دارد؟ اگر این را بفهمی، با او همدلی خواهی کرد و خشمگین و عصبانی نخواهی شد. ممکن است فهم تو از خوب و بد شبیه یا عین فهم او باشد. در اینصورت، باید او را ببخشایی. شاید هم فهم تو از خوب و بد با فهم او متفاوت باشد. در اینصورت وی گمراه و شایانِ دلسوزیست. آیا این کار، خیلی سخت است؟»
مارکوس اورلیوس، همان امپراتور-فیلسوفِ رواقی همیشه غمگین است که بین سالهای ۱۲۱ تا ۱۸۰ میلادی زندگی و حکومت کرد و در دورهی زندگیش سختیهای فراوان ـ زمینلرزه، ناخوشیهای همهجاگیر و جنگهای دراز و دشوار و طغیانهای نظامی ـ دید. کتابِ «تأمّلات» یا «اندیشهها»، احتمالاً برای انتشار نوشته نشده است. مخاطبِ کتاب ـ که مشتمل بر دوازده بخش است ـ خودِ اوست. راسل معتقد است که کتاب، نشان میدهد او وظایفش را چونان باری سنگین بر دوش خود حس میکرده و از خستگی شدید رنج میبرده. اورلیوس، امپراتوری بود که برای روحیّهی حکمرانها را نداشت. در برابرِ او، اپیکتتوسِ غلام، (در حدود ۶۰ تا ۱۲۰ میلادی) فیلسوفی رواقی ولی از طبقهی فرودست بود. اگر امپراتور، از اوج رفعت و جلال به پایین نگریست و در دل هر شادی و شعفی، رنج و غمِ نهفته دید، به قول توماس، غلام از حضیضِ خفّت و خواری سربلند کرد و دید حتّا در دل رنج و غم هم میتوان سراغ لذّت و شادی و سرور را گرفت.
کتاب، از اینجهت نیز خواندنیست که رواقیگری تقریباً همزمان با اپیکورگرایی پدید آمد. امّا نگاهِ این دو مکتب به زندگی و لذّت، نگاههای متفاوت و نیز در دوّمی متغیّری بود ـ که بیش از همه در نوشتههای اورلیوس نمود پیدا کرده است.
«وقتی کسی تو را ناراحت میکند و میرنجاند، پیش از هر چیز از خود بپرس که او از خوب و بد چه برداشتی دارد؟ اگر این را بفهمی، با او همدلی خواهی کرد و خشمگین و عصبانی نخواهی شد. ممکن است فهم تو از خوب و بد شبیه یا عین فهم او باشد. در اینصورت، باید او را ببخشایی. شاید هم فهم تو از خوب و بد با فهم او متفاوت باشد. در اینصورت وی گمراه و شایانِ دلسوزیست. آیا این کار، خیلی سخت است؟»
مارکوس اورلیوس، همان امپراتور-فیلسوفِ رواقی همیشه غمگین است که بین سالهای ۱۲۱ تا ۱۸۰ میلادی زندگی و حکومت کرد و در دورهی زندگیش سختیهای فراوان ـ زمینلرزه، ناخوشیهای همهجاگیر و جنگهای دراز و دشوار و طغیانهای نظامی ـ دید. کتابِ «تأمّلات» یا «اندیشهها»، احتمالاً برای انتشار نوشته نشده است. مخاطبِ کتاب ـ که مشتمل بر دوازده بخش است ـ خودِ اوست. راسل معتقد است که کتاب، نشان میدهد او وظایفش را چونان باری سنگین بر دوش خود حس میکرده و از خستگی شدید رنج میبرده. اورلیوس، امپراتوری بود که برای روحیّهی حکمرانها را نداشت. در برابرِ او، اپیکتتوسِ غلام، (در حدود ۶۰ تا ۱۲۰ میلادی) فیلسوفی رواقی ولی از طبقهی فرودست بود. اگر امپراتور، از اوج رفعت و جلال به پایین نگریست و در دل هر شادی و شعفی، رنج و غمِ نهفته دید، به قول توماس، غلام از حضیضِ خفّت و خواری سربلند کرد و دید حتّا در دل رنج و غم هم میتوان سراغ لذّت و شادی و سرور را گرفت.
کتاب، از اینجهت نیز خواندنیست که رواقیگری تقریباً همزمان با اپیکورگرایی پدید آمد. امّا نگاهِ این دو مکتب به زندگی و لذّت، نگاههای متفاوت و نیز در دوّمی متغیّری بود ـ که بیش از همه در نوشتههای اورلیوس نمود پیدا کرده است.
بلوار دلهای شکسته مجموعهی داستان، پرویز دوائی، ، چاپ اوّل، ۱۳۸۴، نشر روزنهکار
پرویز دوائی، منتقد و تحلیلگرِ فیلم را همه با سینما و احتمالاً این اواخر با ترجمهاش از «تنهایی پرهیاهو» میشناسیم. امّا خواندن خاطرات و داستانهایش بسیار لذّتبخشاند. از همه بهتر، شاید قطعاتِ بلوار دلهای شکسته باشد. داستانهای بلوار دلهای شکسته، به قول هوشنگ گلمکانی در ستایش عشق و زیبایی و رؤیاست و کتاب، سرآمدِ سبکِ دوائی. گلمکانی در درآمدی که بر آن نوشته، از فیلمسازِ گرجستانی جوانی یاد میکند که در تاجیکستان با او برخورد کرده. جوانی که فیلمش گلمکانی را به یادِ نوشتههای دوائی انداخته. گلمکانی به جوانِ فیلمساز میگوید که فیلمش را دوست داشته و اضافه میکند که ساختهاش بسیار شبیه نوشتههای نویسندهای ایرانیست.
فیلمسازِ گرجی، علاقهمند می شود نسخهای از «بلوار دلهای شکسته» را داشته باشد تا به کمک فارسیزبانی در کشورش، آنرا بخوانَد. گلمکانی، نوشتهاش را اینطور تمام میکند: «حالا منتظرم این کتاب از چاپ دربیاید تا یک نفرِ دیگر را هم در این عیش و لذّت و سرمستی شریک کنم.»
پرویز دوائی، منتقد و تحلیلگرِ فیلم را همه با سینما و احتمالاً این اواخر با ترجمهاش از «تنهایی پرهیاهو» میشناسیم. امّا خواندن خاطرات و داستانهایش بسیار لذّتبخشاند. از همه بهتر، شاید قطعاتِ بلوار دلهای شکسته باشد. داستانهای بلوار دلهای شکسته، به قول هوشنگ گلمکانی در ستایش عشق و زیبایی و رؤیاست و کتاب، سرآمدِ سبکِ دوائی. گلمکانی در درآمدی که بر آن نوشته، از فیلمسازِ گرجستانی جوانی یاد میکند که در تاجیکستان با او برخورد کرده. جوانی که فیلمش گلمکانی را به یادِ نوشتههای دوائی انداخته. گلمکانی به جوانِ فیلمساز میگوید که فیلمش را دوست داشته و اضافه میکند که ساختهاش بسیار شبیه نوشتههای نویسندهای ایرانیست.
فیلمسازِ گرجی، علاقهمند می شود نسخهای از «بلوار دلهای شکسته» را داشته باشد تا به کمک فارسیزبانی در کشورش، آنرا بخوانَد. گلمکانی، نوشتهاش را اینطور تمام میکند: «حالا منتظرم این کتاب از چاپ دربیاید تا یک نفرِ دیگر را هم در این عیش و لذّت و سرمستی شریک کنم.»




