عبدالکریم سروش
عطر: داستانِ یک قاتل (میثم صدر)

Perfume: The Story of a Murderer (2006)

عرض شود، فیلمی هست که در آن خودِ طبیعت را به تصویر کشیده‌اند، خودِ استعاریِ طبیعت را. یعنی طبیعت بدنِ انسانی پیدا کرده و میانِ آدم‌ها آمده و ما که بیننده باشیم از کیفیتِ این رابطه‌یِ رو‌ـ‌در‌ـ‌رو متعجب و کیفور می‌شویم. طبیعت (ژان باپتیست گره‌نوی) یک موجودِ صرفاً زنده است که در راهِ چیستی‌اش و با صرفِ نظر از ملاحظاتِ انسانی کار ِ خودش را می‌کند، و ما که از این بیرون - بیرونِ قابِ تصویر - هم جزئی از او هستیم و او را می‌بینیم، و هم به شکلی دیگر، در رده‌ای جُدا از او قرار گرفته‌ایم، دچار احساسات و عواطفِ متناقض می‌شویم. طبیعت آفریننده است و بی‌رحم؛ این دو صفتِ ویژه‌ای ست که ناظری که ما باشیم در او می‌یابیم. امّا خودِ طبیعت هیچ ادراکی از این دو ندارد. او فقط هست. مصمّم و ممتد کار ِ خودش را می‌کند. و دستِ آخر که اندکی متوجهِ تأثیر ِ متضادش بر ذهن و محیطِ انسانی می‌شود، خود را می‌سوزاند؛ یعنی درست در آن صحنه‌یِ عجیب و غریبی که شیشه‌یِ عطر را رویِ خودش خالی می‌کند... و شما خودتان حتماً بیش از این‌ها را با دیدنِ فیلم بازخواهید یافت.


* اوّل، اطلاع ِ این که؛ آخرین شماره‌یِ ماهنامه‌یِ فیلم (شماره‌یِ اردیبهشت)، صفحاتِ ویژه‌ای برایِ این فیلم و کارگردان‌اش دارد، که خواندنی ست.


** دوّم، این که؛ خوب است پایِ یک بحثِ درست و حسابی باز شود به ماجرایِ نحوه‌یِ تهیه‌یِ این فیلم‌ها، و همچنین، روالِ قابل‌گفتگویی که بایسته است حولِ رفتارهایِ انسانی را بگیرد، امّا در این مورد هم، جامعه‌یِ ما با خونسردیِ همیشگی‌اش نبودشان را تحمّل می‌کند، جوری که تقریباً همه همه‌جور فیلمی را می‌توانند ببینند و در زیر ِ این دیدنِ لال و حق به جانب، شبکه‌یِ نامعلومی هست که راهِ ورودِ مطمئن و آشنا به دم‌خوری با آثار ِ هنری را مسدود کرده است. نمی‌شود آدرس ِ دقیقی داد که این قبیل فیلم‌ها را از کجا می‌شود تهیه کرد و چگونه. در حول و حوش ِ ما، در دسترس‌ترین راه‌اش شاید گشتن ِ بساطِ دی‌وی‌دی‌ـ‌فروش‌هایِ کنار ِ معابر باشد، امّا مطمئن‌ترین و بهترین راه‌اش نیست. پرس و جو از مغازه‌هایِ زیرزمینی و غیررسمی، و دوستانِ اهل ِ فیلم هم راهِ دیگرش است. و صد البته، راه‌هایی که دنیایِ مجازی در اختیارمان می‌گذارد هم. شاید زودگذر باشد و این‌ها فقط تصویری از یک احساس ِ موقتی را بازمی‌تاباند، امّا گاهی وسوسه می‌شوم پرهیز کنم از این که به محصولی که از کنار ِ پیاده‌رو، با قیمتِ غیرواقعی و با بسته‌بندیِ گول‌زنک خریده‌ام نگاهِ تحلیلی و توصیه‌ای داشته باشم. همان وسوسه‌ای که موقع ِ مواجهه با یک اثر در صدا و سیمایِ جمهوریِ اسلامی هم دچارش می‌شوم.

همه می‌میرند (نگین)

hame_mimirand.jpg
همه می‌میرند/ سیمون دوبوار – ترجمه‌ مهدی سحابی

فرهنگی نشر نو/ چاپ پنجم ۱۳۸۴

این رمان٬ شرح رنج‌های رویین‌تنیِ "رایموندو فوسکا" است: مردی که هرگز نمی‌میرد.
او در قرن چهاردهم میلادی بر شهر کارمونای ایتالیا فرمان می‌راند و در اثر حادثه‌ای –بزعم من ناپخته و کودکانه٬ به‌نسبت مفاهیم عمیقی که در کل رمان بدان برمی‌خوریم- عمر جاویدان می‌یابد.
ابتدای امر٬ این موضوع برای او مغتنم و برای اطرافیانش غبطه‌برانگیز است؛ اما هرچه داستان جلوتر می‌رود ما همراه او در‌می‌یابیم که تمام ابعاد ارزشمند زندگی از فاصله‌ی دور٬ تا چه‌اندازه حقیر است. و به‌همان نسبت برای انسان فانی هم‌ارز زندگیش مفهوم دارد: زندگیِ او را تعریف می‌کند٬ پس ارزشمند است و حتی می‌توان بخاطرش مْرد. درحالی‌که زندگی فوسکا بارها و بارها می‌تواند تکرار شود. هرآنچه امروز از دست دهد سال‌ها بعد دوباره خواهد توانست بدست بیاورد. او حتی نمی‌تواند هرگز یک عمل شجاعانه انجام دهد٬ عمل قهرمانانه‌ای در جنگ انجام دهد یا حتی تلاش‌هایش در عشق بی‌ارزش می‌شود٬ چراکه هرگز قادر نیست بخاطر عشق٬ بهایی-عمرش را- بدهد.ابتدا تصور می‌کند که عشق برایش باقی‌ خواهد ماند٬ اما بعد از سالیان درمی‌یابد که بالاخره یک‌روزی می‌رسد که انسان‌های مرده به‌تمامی فراموش می‌شوند.
فوسکا احساس انسان‌بودن را همراه احساس زنده‌بودن از دست‌ می‌دهد... او تا ابد فرصت دارد و زندگیش موقتی نیست. پس زمان ارزشش را از دست می‌دهد و دنیا واروونه می‌شود: همه‌چیز برای فوسکا موقت است. هیچ‌چیز تا آخر عمر طول نمی‌کشد و هیچ‌چیز آن‌قدر اهمیت ندارد که بتوان بخاطرش رنج کشید یا از شادی گریه‌ کرد."در زمان بی‌کرانه هیچ‌کاری نمی‌ماند که ارزش آغازیدن٬ کوشیدن و به‌پایان‌رسانیدن را داشته‌باشد.زمان٬ که برای انسان‌های میرا ارزشی یگانه دارد٬ برای فوسکا خط پایان‌ناپذیری می‌شود که او در امتدادش یله و سرگردان است. همه‌ی آن‌چه روزی جستجو می‌کرده پوچ و تباه می‌شود. انسان‌هایی که دوست می‌دارد می‌میرند و مرگی که همه‌ی ارزش زندگی به اوست٬ از فوسکا می‌گریزد."و فوسکا از انسان‌ها٬ از زندگی٬ جدا می‌افتد." انسان‌هایی که سنگ نیستند٬ می‌خواهند سرنوشتشان کار خودشان باشد. روزی همه می‌میرند٬ اما پیش از مردن زندگی می‌کنند"
داستان در اواخر قرن نوزدهم ٬ با یک بازیگر اپرا شروع می‌شود و سپس ما فوسکا را از طریق ارتباط خاصی که بین این زن و او برقرار می‌شود می‌شناسیم و داستان زندگی و بی‌مرگی او را در خاطراتی که تعریف می‌کند٬ می‌خوانیم.

Rounders (بامداد)

یک فیلم دیگر درباره‌ی قمار، درباره‌ی بازی، این‌بار پوکر. پوکربازها هم «مت دیمون»، «ادوارد نورتون»، «جان تورتورو» و «جان مالکوویچ». کارگردان فیلم «جان دال» است. بازی‌های عالی، فیلم‌نامه‌ی استخوان‌دار، ساخت ِ تر-و-تمیز. صحنه‌های بازی پوکر به کیفیت صحنه‌‌های بازی بیلیارد در «بیلیاردباز» پهلو می‌زنند. فیلم هم بیش-و-کم یادآور همان فیلم است؛ دست‌کم من چندباری یاد «بیلیاردباز» افتادم، اما یاد‌آوری از نوع خوب‌اش که یعنی "ای‌ول! یاد بیلیاردباز را برای‌ام زنده کردی!" از آن فیلم‌ها که قرار نیست اتفاق عجیب-و-غریبی باشند، اما دو ساعت از تماشای یک فیلم خوش‌ساخت با بازی‌های تماشایی لذت می‌برید، به بعضی چیزها فکر می‌کنید، و آخرش با خودتان نمی‌گویید "خب که چی!" شاید هم مثل من دل‌تان خواست که بعدترها یکی دو بار دیگر هم تماشا‌ی‌اش کنید.

شور رومی، کشف نواهای پنهان (بهار)

«مولویه» آلبومی است به مناسبت سال جهانی مولانا که در سال 2007، از طرف باستن گلوب و لس‌آنجلس تایمز به عنوان یکی از 5 اثر برتر موسیقی جهان معرفی شده. شور رومی با صدای شهرام ناظری و موسیقی حافظ ناظری بسیار متناسب با شعرهای مولانا ساخته شده و وقتی می‌شنوی پر از شور و حال شعرهای ناب مولانا می‌شوی.
بدو لولا! بدو! (سپینود ناجیان)

 کارگردان تام تیکور(جدن این فیلم‌اش را با «عطر»که گویا آخرین فیلم‌اش است مقایسه کنید.) 1998. فیلم را دیده‌اید؟ باز ببینید و تصدیق کنید که سکانس کازینوی آخرهای فیلم چه نقشی دارد! آن لبخند لولا بعد از آن همه دویدن و نگاهی که به کیسه‌ی توی دست‌اش می‌کند و مانی که نمی‌داند، هیچ چیز نمی‌داند. lola rennt

Spanish train (سر هرمس مارانا)

البته گاس که درست نباشد درست همین روزها که ممکن است این آقای کریس دی برگ دارند تشریف‌شان را می‌آورند - یا حداقل احتمالش هست که بیاورند - ایران، آدم یک‌هو از Spanish train بنویسد. لابد جماعتی که توجیه‌شان این بوده که این بابا ایرلندی است و کلی ضدجنگ و لابد ضدآمریکا و این‌ها، خوش‌شان نمی‌آید که این ترانه‌ی استعاری را به روی خودشان بیاورند. اما واقعیت این‌ است که این ترانه یکی از خوش‌ساخت‌ترین و تاثیرگذارترین کارهای آقای کریس دی‌برگ است. فضای هول‌ناکِ شبی که خدا و شیطان، بر سر جانِ مسافرانِ قطار، قمار می‌کنند، در رنگ‌آمیزی سازها خوب درآمده است. آن جایی که خواننده به نماینده‌گی از انسان، فریاد استغاثه‌اش بلند می‌شود که خدایا! شیطان دارد بازی را می‌برد! جدن آدم دلش می‌خواهد خدا را به خاطر این همه بلاهتش شماتت کند. به خاطر این که هیچ وقت نفهمید/ نمی‌فهمد شیطان کی و چه‌طور تقلب کرد و روحِ آدم‌ را خرید. پوکر تمام می‌‌شود و شطرنج شروع می‌شود. (کسی چه می‌داند. گاس هم که مهرِ هفتمِ آقای برگمان اصلن بهانه‌ی بهتری بود برای دریچه‌ی هزارتوی قمار) وضعیت همان است. خدا دم به دم بیش‌تر می‌بازد و شیطان، روح‌های بی‌نوایی بیش‌تری را با خودش می‌برد. حکایتِ همین روزهای ما نیست؟
آدمکش کور (دالانِ دل)

آدمکش کور/ مارگارت اتوود/ ترجمه: شهین آسایش/ انتشارات ققنوس

 

پابه‌پای سرنوشت خانواده‌ای که جنگ مستقیم و غیر مستقیم بر بادش می‌دهد، مردی ناشناس برای زنی ناشناس به روایت داستانی سورئالیستی نشسته‌است. هر دو داستان در بزمگاهی با هم ترکیب می‌شوند و «آدمکش کور» را پدید می‌آورند؛ داستان کشندگانی که همان قدر هولناکند که دوست‌داشتنی و همان‌قدر ظالمند که مظلوم.

× کتاب برنده‌ی جایزه‌ی بوکر سال 2000
 

قمار عاشقانه (لانگ شات)

قمار عاشقانه شمس و مولانا/عبدالکریم سروش/موسسه فرهنگی صراط، 1379

پشتِ جلدش نوشته: «این کتاب شرح جهش جانانه و جنون‌آمیز جان جوانمردی است که پیش از آنکه صبح معرفت از مشرق سرّش بردمد و «شمس» عشق در افق اقبالش طالع شود، زاهدی با ترس، سجاده‌نشینی باوقار، شیخی زیرک، مرده‌ای گریان و شمع جمع منبلان بود و وقتی در چنگال شیری «شیخ‌گیر» افتاد و دولت عشق را نصیب برد، زنده‌ای خندان، عاشقی پرّان، یوسفی یوسف‌زاینده و آفتابی بی‌سایه شد و این همه را وامدار آن بود که دلیرانه و کریمانه و فارغ از بندگی و سلطنت و شریعت و ملت تن به قضای عشق داد و پا در قماری عاشقانه نهاد و سرخوش از باختن و فارغ از بردن، خان و مان خود را به سیل تند عشق سپرد و دیوانه‌ی عشق دیوانه و امّاره‌ی نفس امّاره گشت.»