ماکسیم گورکی


شبی، خسته از کار روزانه، پای دیوار خانه‌ای بزرگ و سنگی دراز کشیدم؛ خانه‌ای کهنه و غمگین. پرتو سرخ خورشید رو در غروب شکاف‌های عمیقی روی دیوارها می‌انداخت و کثافت‌های سفت‌شده‌ی روی آن را عریان می‌کرد.
درون خانه آدم‌هایی کثیف، گشنه و پاپتی این‌ور و آن‌ور می‌دویدند؛ مثل موش‌های صحرایی توی زیرزمینی تاریک. لباس‌های‌شان کهنه پاره‌هایی مندرس بود که فقط جاهای اصل‌کاری‌شان را می‌پوشاند و ارواح تاریک‌شان عین بدن‌های‌شان، لخت و عور کثیف بود. از پنجره‌های خانه صدای کسل‌کننده و یکنواخت زندگی به بیرون رخنه می‌کرد؛ آرام و فشرده مانند دودی که از بالای کپه‌ی بزرگ آتشی به هوا می‌رود.
خیلی وقت بود این زمزمه‌های آشنا، مشکوک و هیجان‌آور را می‌شنیدم، چون به هیچ‌وجه انتظار شنیدن صداهای تازه‌ای آن‌جا نداشتم.
اما ناگهان از جایی در نزدیکی همان مکانی که دراز کشیده بودم، از پشت توده‌ی بشکه‌های خالی و جعبه‌های درب و داغان صدایی به بیرون رخنه کرد.
صدایی آرام و لطیف:
«بخواب عزیزکم! بخواب دلبندم، بخواب، بخواب!
بخواب، بخواب، بخواب!
بخواب دخترکم...»
تا به‌حال نشنیده بودم مادران این خانه بچه‌هایشان را این‌طور با ناز و نوازش توی خواب تاب بدهند. لحظه‌ای آرام ایستادم و به پشت بشکه‌ها خیره شدم. توی یکی از جعبه‌ها دختر کوچولویی نشسته بود. سر مو بور و فرفری‌اش را پایین انداخته بود، آرام تکان‌تکان می‌داد و با تأنی با خود زمزمه می‌کرد:
«بیا به چشم‌های کوچکم، بیا!
ای خواب خوش، ای خواب خوش...»
در دست‌های کوچک و کثیف دخترک دُم قاشقی پیچیده در بسته‌ای قرمز بود که با چشم‌های غمگین‌اش آن را نگاه می‌کرد. چشم‌هایش زیبا، آرام و لطیف بود، اما شباهتی به چشم‌های غمزده بچه‌گانه نداشت. همین که حالتش را دیدم چرک صورت و دست‌هایش پاک یادم رفت.
بالای سرش - درست مثل ابرهایی از دود و خاکستر - جیغ و داد، فحش و ناسزا، خنده‌ی مست‌ها و صدای گریه در هوا موج می‌زد و روی زمین چرک و کثیف، همه چیز نابود و شکسته بود و پرتو خورشید شامگاهی که خرابه‌ها و جعبه‌ها و بشکه‌ها را با نور قرمزش رنگ می‌زد، همه‌چیز را به طرز عجیب و ماندگاری شبیه بازمانده‌های ارگانیسمی بزرگ و ویران با دست‌های خشن و سنگین فقر می‌کرد.
ناخواسته به خود تکانی دادم. دخترک به من نگاه کرد و ترسیده گوشه‌ای کز کرد؛ درست مثل موش وقتی به گربه‌ای نگاه می‌کند.
من لبخند‌زنان به صورت غمگین، کثیف و خجالتیش نگاه کردم. لب‌هایش را سفت بسته بود و ابروهای کم‌پشتش می‌لرزید.
بالاخره از جایش بلند شد، لباس پاره‌اش را - که معلوم بود زمانی صورتی رنگ بوده – مرتب کرد، عروسکش را توی جیبش قایم کرد و با صدای معصوم و کودکانه‌اش پرسید:
«چیه به من زل زدی؟»
حدوداً یازده سالش می‌شد، لاغر و کشیده بود. مرا با دقت برانداز کرد، ابروهایش مدام می‌لرزید. بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:
«خب، از من چی می‌خوای؟»
جواب دادم:
«هیچی! تو بازیتو بکن، من می‌رم...»
بعد قدم برداشت و به طرف من آمد. یکهو در صورتش احساس حقارتی پیدا شد و بلند و شمرده گفت:
«با من بیا... فقط با پانزده کوپک...!»
اولش چیزی از حرف‌هایش حالیم نشد و فقط شانه‌ام را بالا انداختم، فقط تا جایی که یادم است چندشم شد.
رو‌به‌رویم ایستاد، شانه‌هایش را به طرف بدنم خم کرد و صورتش را طوری برگرداند که او را نمی‌دیدم. با صدای خسته، خفه و گرفته‌اش ادامه داد:
«چرا معطلی، بریم دیگه! دوس ندارم کسی تو خیابون دنبالم بیفته. لباسام برای این کهنه‌س که فاسق مادرم اونارو خرج عرق‌خوری کرده. ولش کن، بیا دیگه!»
بدون گفتن کلمه‌ای آرام او را پس زدم، با نگاه غریب و بی‌اعتمادش به چشم‌هایم خیره شده بود، با صدای خسته و گرفته در حالی که به بالا نگاه می‌کرد و لب‌هایی که شکل عجیبی پیدا کرده بود دوباره تکرار کرد:
«باب دندونت نیستم! فکر می‌کنی چون کوچیکم جیغ می‌زنم؟ نترس! قبلاً این کارو کردم... خب حالا که...»
حرفش را تمام نکرده با بی‌تفاوتی روی زمین تف کرد. همان‌طور که روبه‌رویم ایستاده بود رهایش کردم و رفتم و در دلم بار هراسی شوم و نگاه غمگین چشم‌های معصوم و کودکانه‌اش را می‌بردم.

ماکسیم گورکی، مجموعه داستان سوپ بهشتی، برگردان بهاره جمشیدی، انتشارات کاروان، چاپ اول، 1383