دینو بوتزاتی
گلادیاتورها

جناب اسقف، تنها در مزرعه بود. به کنار يک پرچين رفت و با يک چوب خشک، عنکبوت درشتی را از تار جدا کرد: جوان، قوی و باشکوه بود. طرح‌های زيبای بسيار خوش‌رنگی، قبه‌ی شکم او را تزيين می‌کرد. حيوان با تارش بيرون کشيده‌شد. بنابراين بی‌آن‌که بداند چه بلايی سرش آمده‌است، آويزان تاب می‌خورد.
اما عنکبوتی باهيبت‌تر، همان نزديکی لای پرچين در مرکز تار خود نشسته‌بود. شبيه مولوخ [1] يا اژدها - مار افسانه‌ای که اسمش شيطان است- بود. او در اوج اقتدار، سير و بی‌حرکت در آن گوشه‌ی جهان حکومت می‌کرد. عاليجناب به قصد امتحان، عنکبوت اولی را با پرتابی دقيق، به وسط تار او پرتاب کرد. اين عنکبوت در حالی‌که خودش را جمع و جور می‌کرد، همان جا چسبيد.
مرد فرصت نکرد ببيند. عنکبوت بزرگ به نظر می‌آمد که خوابيده‌است. اما به سرعت برق روی غريبه افتاد و بلافاصله با دست و پاهايش شروع به پيچيدن تور نقره‌ای بزاق دهان به دور او کرد. جنگی در کار نبود. عنکبوت ظرف چند ثانيه در محفظه‌ی کوچک بسته‌بندی شده‌ای قرار گرفت و ديگر نمی‌توانست تکان بخورد.
عصر بود. مزرعه در سکوت بود و آفتاب طبق معمول به طرف کوه‌ها پايين می‌رفت و باعث می‌شد تا جزييات نقش و نگارهای تار عنکبوت بدرخشد. دوباره آرامش کامل برقرار شده‌بود. در مرکز تار، عنکبوت بسيار درشت مثل گذشته بی‌حرکت بود و گويی به خواب عميقی فرورفته‌بود؛ و کمی پايين‌تر، آن بسته‌بندی معلق با دشمن درونش. آيا مرده‌بود؟ گاهی دو پای جلويی، حرکتی تقريباً غير قابل درک داشت.
اما زندانی ناگهان خود را آزاد کرد. تقلاهای مريی نکرد. لرزشی به وجود نياورد. آيا با تعمق در درون دام، به راز آن پی برده‌بود؟ بيرون آمد. صحيح و سالم بود. بی‌عجله در سول يکی از تارهای شعاعی که نور را تقويت می‌کرد، به راه افتاد. عاليجناب فکر کرد: «زود باش. تکون بخور. می‌خوای دوباره گير بيفتی؟» اما عنکبوت شتابی نداشت. مولوخ، بی‌حرکت بر سرير، پلک نزد. آيا قرار و مداری بين آن دو وجود داشت؟عنکبوت بزرگ‌تر مثلاً ممکن بود به آن يکی گفته‌باشد: «اگر بتوانی به تنهايی خودت را آزاد کنی، تو را خواهم بخشيد». يا چيزی شبيه به اين. به واقع مثل مجسمه‌ای بر جای ماند و به روی خود نياورد و چشم پوشيد. و کوچک‌تر، حالا لابه‌لای برگ‌ها دور می‌شد.
اما عاليجناب چالاک بود و توانست عنکبوت فراری را بی‌آن‌که آسيبی به او برساند، دوباره از آن گياه جدا کند. او را دو سه بار تاب داد. بعد برای دومين بار، او را با دقت در تور انداخت. و عنکبوت درشت برای دومين بار از جا پريد. در يک آن به بالای سر او رسيد و در حالی‌که دست و پاهايش را از هم باز می‌کرد سعی کرد او را بپيچاند. درگيری کوتاهی بود. عنکبوت کوچک بدجوری در تور گير افتاده بود و نمی‌توانست برگردد و رو در رو نبرد کند. اما همين‌طور که پيچيده می‌شد به طريقی دفاع می‌کرد. کمی بعد، در اين وضعيت کج، بی‌حرکت ماند.
اما اين تارها بسيار کم‌جان‌تر از دفعه‌ی پيش بودند. عنکبوت بزرگ‌تر در برخورد اول، بی‌ملاحظه بزاق دهانش را صرف کرده‌بود و ديگر تقريباً چيزی برايش باقی نمانده بود و مجبور بود به بند و بستی سرسری و باقی گذاشتن فضاهای گشاد و باز بين تارها بسنده کند. در همين لحظه، پشت سر عاليجناب چيز کوچک سياهی تکان خورد. شايد يک پرنده، يک برگِ در حال افتادن يا يک مار بود. او ناگهان رويش را برگرداند. اما مزرعه کاملاً خلوت بود. عنکبوتی که پيروز شده‌بود، فوراً به جايگاهش برنگشت. بلکه اين بار با دقت بسيار، دور و بر زندانی‌اش به کار مشغول شد و به قصد مسموم کردنش، پشت او را به آرامی گاز می‌گرفت. ديگری از سر تسليم، تحمل می‌کرد و انگار که دردش نمی‌آمد.
او را مدتی گاز گرفت. بعد به مرکز تور برگشت. بعد انگار پشيمان شد و دوباره شروع به نيش زدنش کرد. سه بار به همين صورت. دفعه‌ی سوم، زندانی از شکاف کوچک محفظه، انبرک‌هايش را بيرون آورد و يک پای جلاد را به سرعت چسبيد.
مولوخ که دچار تشنج شده بود، قربانی را ول کرد و سعی کرد خود را عقب بکشد. اما آن ديگری او را محکم گرفته بود. پا به خاطر، کشيده شده بود و چيزی نمانده بود تا از جا کنده شود. تا اين‌که از قوای زندانی کاسته شد و انبرک‌هايش را ول کرد.
عاليجناب با شک به اين که کسی دارد از پشت سر به او خيره نگاه می‌کند، دوباره به عقب برگشت. اما چيزی پشت سرش نبود: جز مزرعه، غروب و ابری زرد که مثل دستی بسيار دراز به عنوان هشدار دراز شده بود. آيا به سوی او؟
عنکبوت بزرگ در بهتی حقارت‌بار، لنگ لنگان به جايگاهش برگشت. می‌ترسيد مسموم شده باشد. با دقت نظری بسيار، مشغول ماليدن پايی شد که حريف آن را چلانده بود. آن را با هفت پای ديگرش نوازش می‌کرد؛ به دهان می‌برد و انگار آن‌را می‌ليسيد. بعد برای امتحان، کِشش می‌آورد. مثل کاری که ما بعد از خواب رفتن عضلات‌مان انجام می‌دهيم. انگار مادری بود با بچه‌اش. اما پس از چند دقيقه دردش آرام شد. حالا پا را تقريباً با چنگ زدن روی همان تارها آزمايش می‌کرد که آيا خوب کار می‌کند. بعد با توجهی چندش‌آور باز هم نوازشش می‌کرد.
سرانجام با خاطری کاملاً آسوده و خشمی افزون، سرِ کار وحشيانه‌اش برگشت. انبرک او در بطن موجود شکنجه شده فرو می‌رفت و ضخامت غشای آن را به مانند درِ قوطی بازکن می‌دريد. و از دريدگی‌ها، مايعی غليظ و شيری رنگ شروع به بيرون آمدن می‌کرد.
در اين حال که آفتاب داشت غروب می‌کرد، دست بسيار بزرگ ابر، معلق بر فراز درّه، به صورت زنده و ملتهب درآمد. به طوری که بازتابش بر جهان می‌تابيد. حتی پرچين هم با تمام کوچکی‌اش، از آن می‌درخشيد. در عين حال همه چيز حالا بيش از پيش به حالت آرام بازگشته بود. چون هرچه باشد قبلاً دو عنکبوت در کمين بودند و حالا يکی، بی‌حرکت و گوش به زنگ؛ انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. ديگری از شکل عنکبوت درآمده بود. پيله‌ای بود بی‌جان و سست. حتی ترشح مايع لزج درون بطن هم داشت لخته می‌شد. اما زمان مرگش هنوز فرا نرسيده بود: دو دست‌های جلويی، همان‌طور که بی‌حس در محفظه بودند، به اندازه‌ی ناچيزی تکان می‌خوردند.
کالسکه‌ای از جاده‌ی کناری گذشت. اسب، شادمانه يورتمه می‌رفت و به سمت شمال از چشم پنهان می‌شد. بعد عاليجناب صدای زن دهقانی را شنيد، که آن سوی رود، زير آواز دلهره‌آوری زده بود. مرد، تنها بود. با دقت يک جراح، با چوبی خشک، تارها را دريد و جانور شکنجه ديده را درآورد. بعد آن را روی يک برگ گذاشت.
جانور همان‌جا به همان شکلی که زندانی شده بود - انگار که از جمود ناشی از فلجی موذی خارج شده باشد - کاملاً مچاله باقی ماند. بعد سعی کرد راه برود و روی يک پهلو غلتيد. هشت دست و پا همه با هم به طور هماهنگ به آرامی تکان می‌خوردند. انگار که التماس کند: درمانده، معصوم و بی‌گناه.
عاليجناب، زانو بر علف‌ها، روی آن درد بی‌درمان خم شده‌بود. خدايا چه کار کرده بود! چيزی نمانده بود تا با يک شوخی ناچيز به خاطر تجربه، يک زندگی را نابود کند. او در همين فکرها بود که متوجه شد عنکبوت نگاهش می‌کند: از چشم‌های بی‌حال عنکبوت چيزی سخت و جگرسوز وجود او را دربرمی‌گرفت. دريافت که خورشيد هم غروب کرده است و درختان و پرچين‌های در انتظار، بين لايه‌های نرم مِه، رازآميز می‌شدند. و حالا چه کسی پشت سر او حرکت می‌کرد؟ چه کسی نام او را آرام آرام زمزمه می‌کرد؟ نه، به نظر نمی‌آمد که کسی آن‌جا باشد.



[1] Moloc: خدای آتش در برخی نواحی شرق (کنعان: فلسطين قديم و هم‌چنين ناحيه‌ای در عراق) که برای او، بچه‌ها را در آتش قربانی می‌کردند. مجسمه‌ی آن را به شکل انسانی می‌سازند که دارای سری گاو مانند است.

دینو بوتزاتی، شصت داستان، برگردان ابراهیم حقیقی، نشر مرکز، چاپ دوم، 1381